دنیا خودش به اندازه کافی پر از سردی، دروغ و بیرحمی هست. نذار روحت شبیه آدمهایی بشه که زخمت زدن.
مهربونی ضعف نیست؛ قدرت یه قلب بزرگه.
خدا تو رو از آدمهایی که نیت خوبی ندارن دور نگه داره، دلت رو آروم و زخمهات رو درمان کنه
و آدمهایی رو سر راهت قرار بده که از ته دل قدرت رو بدونن، بهت احترام بذارن و صادقانه دوستت داشته باشن 💚
@Wonderfully
مهربونی ضعف نیست؛ قدرت یه قلب بزرگه.
خدا تو رو از آدمهایی که نیت خوبی ندارن دور نگه داره، دلت رو آروم و زخمهات رو درمان کنه
و آدمهایی رو سر راهت قرار بده که از ته دل قدرت رو بدونن، بهت احترام بذارن و صادقانه دوستت داشته باشن 💚
@Wonderfully
اعتقاد شما میتواند کوهها را جابجا کند...
اما تردیدهای شما، آنها را ایجاد میکنند...
⚡️ @Wonderfully
اما تردیدهای شما، آنها را ایجاد میکنند...
⚡️ @Wonderfully
#داستانک 📚
یک استاد دانشگاه میگفت: یک بار داشتم برگههای امتحان را تصحیح میکردم. به برگهای رسیدم که نام و نام خانوادگی نداشت. با خودم گفتم ایرادی ندارد. بعید است که بیش از یک برگه نام نداشته باشد. از تطابق برگهها با لیست دانشجویان صاحبش را پیدا میکنم. تصحیح کردم و ۱۷/۵ گرفت. احساس کردم زیاد است. کمتر پیش میآید کسی از من این نمره را بگیرد. دوباره تصحیح کردم ۱۵ گرفت. برگهها تمام شد. با لیست دانشجویان تطابق دادم اما هیچ دانشجویی نمانده بود. تازه فهمیدم کلید آزمون را که خودم نوشته بودم تصحیح کردم.
#پی_نوشت : آری، اغلب ما نسبت به دیگران سختگیرتر هستیم تا نسبت به خودمان و بعضى وقتها اگر خودمان را تصحيح كنيم، میبينيم به آن خوبی كه فكر میكنيم، نیستیم.
@Wonderfully
یک استاد دانشگاه میگفت: یک بار داشتم برگههای امتحان را تصحیح میکردم. به برگهای رسیدم که نام و نام خانوادگی نداشت. با خودم گفتم ایرادی ندارد. بعید است که بیش از یک برگه نام نداشته باشد. از تطابق برگهها با لیست دانشجویان صاحبش را پیدا میکنم. تصحیح کردم و ۱۷/۵ گرفت. احساس کردم زیاد است. کمتر پیش میآید کسی از من این نمره را بگیرد. دوباره تصحیح کردم ۱۵ گرفت. برگهها تمام شد. با لیست دانشجویان تطابق دادم اما هیچ دانشجویی نمانده بود. تازه فهمیدم کلید آزمون را که خودم نوشته بودم تصحیح کردم.
#پی_نوشت : آری، اغلب ما نسبت به دیگران سختگیرتر هستیم تا نسبت به خودمان و بعضى وقتها اگر خودمان را تصحيح كنيم، میبينيم به آن خوبی كه فكر میكنيم، نیستیم.
@Wonderfully
لحظهای در آستانه در مردد میمانم.
در انتظار، امیدوار، ساکت و با حالتی ملتمسانه برای اینکه چیز بیشتری بگوید.
هر چیزی خداحافظ، به جهنم، گمشو.
هر چیزی به جز این سکوت کینهتوزانه که باعث میشود احساس کنم هیچی نیستم.
بدتر از هیچی.
احساس نامرئی بودن
این احساسی است که دارم.
از کتاب 📕 تنها کسی که باقی ماند
#رایلی_سیجر
@Wonderfully
در انتظار، امیدوار، ساکت و با حالتی ملتمسانه برای اینکه چیز بیشتری بگوید.
هر چیزی خداحافظ، به جهنم، گمشو.
هر چیزی به جز این سکوت کینهتوزانه که باعث میشود احساس کنم هیچی نیستم.
بدتر از هیچی.
احساس نامرئی بودن
این احساسی است که دارم.
از کتاب 📕 تنها کسی که باقی ماند
#رایلی_سیجر
@Wonderfully
#داستانک 📚
نودسالگی
تلفن زنگ خورد و مادرم با صدای بلند گفت: «نازی جان، مادر دستم بنده، تلفن رو جواب بده.» منم بُدو به سمت تلفن هجوم بردم که ببینم کی هست که زنگ میزند. وای، شمارهاش را شناختم... خانم منفرد است، اووف... این خانم منفرد، پیرزن نودسالهای است که همسایهٔ قدیمی مادربزرگم بود و هنوز که هنوز است با مادرم در ارتباط است. اولین چیزی که همیشه با لحن شیطنتآمیزی به من میگوید این است: «هنوز تو جواب میدی؟ یا هنوز توی این خونهای؟» به زبان ساده، یعنی چرا شوهر نکردی... بهاجبار گوشی را جواب میدهم، ولی این بار صدایش گرفته است و میگوید: «سلام نازی جان، خوبی؟ مامان هست؟» تعجب میکنم؛ یعنی چه به سرش آمده؟ من هم میگویم: «بله، چند لحظه...» مامان با او گرم صحبت میشود و من گوش وامیایستم که ببینم چه شده است.
از قرار، دوست نودوپنج سالهٔ خانم منفرد که زن زمینگیری بوده، فوت شده و او ناراحت بود که چرا پسرهایش، با وجود اینکه ثروتمند هستند، برای دوست درگذشته، مراسمی درخور نگرفتهاند. با تعجب میگویم: «اوووه؛ مامان، ولمون کن، طرف نود و پنج سالش بود دیگه، چه انتظاری داشت...» مامان با آرامی به من نگاه میکند و میگوید: «بچه، چه نود سال، چه بیست سال، آدم دلش میخواد دوستش همیشه بهترین چیزها رو داشته باشه. مگه خودت برای دوستهات این رو نمیخوای؟» ساکت شدم و به تلفن نگاه کردم ، یکهویی دلم گرفت و.... یاد فرشته افتادم که دیروز سر هیچی باهم بحث کرده بودیم.
@Wonderfully
نودسالگی
تلفن زنگ خورد و مادرم با صدای بلند گفت: «نازی جان، مادر دستم بنده، تلفن رو جواب بده.» منم بُدو به سمت تلفن هجوم بردم که ببینم کی هست که زنگ میزند. وای، شمارهاش را شناختم... خانم منفرد است، اووف... این خانم منفرد، پیرزن نودسالهای است که همسایهٔ قدیمی مادربزرگم بود و هنوز که هنوز است با مادرم در ارتباط است. اولین چیزی که همیشه با لحن شیطنتآمیزی به من میگوید این است: «هنوز تو جواب میدی؟ یا هنوز توی این خونهای؟» به زبان ساده، یعنی چرا شوهر نکردی... بهاجبار گوشی را جواب میدهم، ولی این بار صدایش گرفته است و میگوید: «سلام نازی جان، خوبی؟ مامان هست؟» تعجب میکنم؛ یعنی چه به سرش آمده؟ من هم میگویم: «بله، چند لحظه...» مامان با او گرم صحبت میشود و من گوش وامیایستم که ببینم چه شده است.
از قرار، دوست نودوپنج سالهٔ خانم منفرد که زن زمینگیری بوده، فوت شده و او ناراحت بود که چرا پسرهایش، با وجود اینکه ثروتمند هستند، برای دوست درگذشته، مراسمی درخور نگرفتهاند. با تعجب میگویم: «اوووه؛ مامان، ولمون کن، طرف نود و پنج سالش بود دیگه، چه انتظاری داشت...» مامان با آرامی به من نگاه میکند و میگوید: «بچه، چه نود سال، چه بیست سال، آدم دلش میخواد دوستش همیشه بهترین چیزها رو داشته باشه. مگه خودت برای دوستهات این رو نمیخوای؟» ساکت شدم و به تلفن نگاه کردم ، یکهویی دلم گرفت و.... یاد فرشته افتادم که دیروز سر هیچی باهم بحث کرده بودیم.
@Wonderfully
سادهلوحانه است که فکر کنیم وقتی از کسی جدا میشویم دیگر از یاد و خاطرههای او هم خلاص میشویم. این طور نیست. هرگز نمیشود کاملاً جدا شد.
#الیزابت_استروت
@Wonderfully
#الیزابت_استروت
@Wonderfully
چهار نون راهگشا:
یکم: نبین
۱- عیب مردم را نبین
۲- مسائل جزئی در زندگی خانوادگی را نبین
۳- کارهای خوب خودت را که برای دیگران انجام می دهی نبین
۴- گاهی باید وانمود کنی که ندیدی (اصل تغافل)
دوم: نگو
۱- هرچه شنیدی نگو
۲- به کسی که حرفت در او تاثیرندارد نگو
۳- سخنی که دلی بیازارد نگو
۴- هرسخن راستی را هرجا نگو
۵- هرخیری که درحق دیگران کردی نگو
۶- راز را نگو حتی به نزدیکترین افراد
سوم: نشنو
۱- هر سخنی ارزش شنیدن ندارد
۲- وقتی دونفر آهسته سخن می گویند سعی کن نشنوی
۳- غیبت را نشنو
۴- گاهی وانمود کن که نشنیدی (اصل تغافل)
چهارم: نپرس
۱- آنچه را که به تو مربوط نیست نپرس
۲- آنچه که شخص از گفتنش شرم دارد نپرس
۳- آنچه باعث آزار شخص می شود نپرس
۴- آن پرسشی که در آن فایده ای نیست نپرس
۵- آنچه که موجب اختلاف و نزاع می شود نپرس
📚 @Wonderfully
یکم: نبین
۱- عیب مردم را نبین
۲- مسائل جزئی در زندگی خانوادگی را نبین
۳- کارهای خوب خودت را که برای دیگران انجام می دهی نبین
۴- گاهی باید وانمود کنی که ندیدی (اصل تغافل)
دوم: نگو
۱- هرچه شنیدی نگو
۲- به کسی که حرفت در او تاثیرندارد نگو
۳- سخنی که دلی بیازارد نگو
۴- هرسخن راستی را هرجا نگو
۵- هرخیری که درحق دیگران کردی نگو
۶- راز را نگو حتی به نزدیکترین افراد
سوم: نشنو
۱- هر سخنی ارزش شنیدن ندارد
۲- وقتی دونفر آهسته سخن می گویند سعی کن نشنوی
۳- غیبت را نشنو
۴- گاهی وانمود کن که نشنیدی (اصل تغافل)
چهارم: نپرس
۱- آنچه را که به تو مربوط نیست نپرس
۲- آنچه که شخص از گفتنش شرم دارد نپرس
۳- آنچه باعث آزار شخص می شود نپرس
۴- آن پرسشی که در آن فایده ای نیست نپرس
۵- آنچه که موجب اختلاف و نزاع می شود نپرس
📚 @Wonderfully
یادت نره تصویر بزرگتر رو ببینی:
یک روز غمگین، فقط یک روز غمگینه.
یک جلسهی بد، فقط یک جلسهی بده.
یک پروازِ تأخیردار، فقط یک پروازِ تأخیردارِه.
یک اشتباه، فقط یک اشتباهه.
زندگی تو خیلی بزرگتر از یک لحظهست. این تویی که تصمیم میگیری بعدش چی اتفاق بیفته.
🪻 @Wonderfully
یک روز غمگین، فقط یک روز غمگینه.
یک جلسهی بد، فقط یک جلسهی بده.
یک پروازِ تأخیردار، فقط یک پروازِ تأخیردارِه.
یک اشتباه، فقط یک اشتباهه.
زندگی تو خیلی بزرگتر از یک لحظهست. این تویی که تصمیم میگیری بعدش چی اتفاق بیفته.
🪻 @Wonderfully
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
از تلاش برای تغییر دیگران رها شوید، و دریایی از انرژی برای تحول خود آزاد خواهید کرد.
- برد جنسن -
⚡️ @Wonderfully
- برد جنسن -
⚡️ @Wonderfully
درست در امورِ کوچک، شخصیتِ انسان آشکار میشود، زیرا آدمی در این امور نمیکوشد بر خود مسلط باشد و غالباً میتوان از اَعمالِ ناچیز و روش عادیِ رفتار به خودخواهی بیحد و مرز و بیملاحظگی مطلقِ فرد نسبت به دیگران به آسانی پی برد که طبقِ تجربههای بعدی، در امورِ بزرگ هم صادق است، اگرچه آن را انکار کند.
📚 در باب حکمت زندگی
👤 آرتور شوپنهاور
🌹 @Wonderfully
📚 در باب حکمت زندگی
👤 آرتور شوپنهاور
🌹 @Wonderfully
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تو این ویدئو نشون میده که کمبود هرچیزی در بدن چه تاثیری تویچهره میذاره و راه درمانش چیه!
@Wonderfully
@Wonderfully
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔺پرش اسکیتباز اسپانیایی وسط کسوف؛ لحظهای که آسمان و زمین هماهنگ شدند
🔹دنی لئون، اسکیتباز اسپانیایی، با زمانبندی دقیق یک پرش نمایشی را همزمان با خورشیدگرفتگی انجام داد؛ حرکتی که تصویری کمنظیر از ترکیب ورزش و یک پدیده نجومی ثبت کرد.
@Wonderfully
🔹دنی لئون، اسکیتباز اسپانیایی، با زمانبندی دقیق یک پرش نمایشی را همزمان با خورشیدگرفتگی انجام داد؛ حرکتی که تصویری کمنظیر از ترکیب ورزش و یک پدیده نجومی ثبت کرد.
@Wonderfully
#داستانک 📚
امام زاده
خاله سوری رو به مادرم کرد و گفت: «حتماً برو این امامزاده، خواهر. اینجا معجزه داره؛ هر کی رفته، دستِ خالی برنگشته.» مادرم واقعاً دیگر خسته شده بود از بس که برای گرفتنِ شفا از این دکتر و دارو، از آن امام و امامزاده، هی در حال چرخش بود. آخرش انقدر خاله سوری گفت تا مادر قبول کرد، این امامزاده را هم امتحان کند؛ در هر حال ضرری که نداشت.
امامزاده جای بسیار خاصی بود. راستش یک نقطهٔ دورافتاده مثلاً وسط کوه و بیابان نبود، دقیقاً برعکس: وسط شهر و داخل بازار ترهبار بود. یک فضای کوچک و محدود در داخل یک خیابان فرعی، که کمی دورتر از آن خیلی راحت میتوانستی صدای فروشندهها را بشنوی که داد میزدند: «خیار یزدی کیلوی فلان تومن، بیا ببر، گلِ سرسبده...»
مادرم چشمهایش گرد شد، رو به خاله سوری کرد و گفت: «واقعاً اینجا؟!...» خاله در حالی که چادر مادرم را میکشید، گفت: «آره، بیا تو...». مادر با تردید کفشهایش را کند و وارد شد.
اتاقک امامزاده پر از زنهای مختلف بود، آنقدر که برای چنین جای کوچکی واقعا زیاد بود. سفرهای پهن بود و هر زنی که حاجتی داشت، با خودش چیزی آورده بود و آن را در میان سفره گذاشته بود. زن پیری هم در بالای مجلس مشغول روضهخوانی بود. مادرم و خاله سوری به زور خودشان را در میان جمعیت جای دادند و نشستند.
مجلس که تمام شد، خوراکیهای داخل سفره بین همه تقسیم شد و متولی امام زاده هم چای پخش کرد. مادرم واقعاً نمیدانست قرار است از کجای این مکان حاجت روا بشود؛ در نتیجه چیزی برنداشت و چشم غره ای به خاله سوری رفت که یعنی اینجا کجا بود!
شبش، مادرم در خواب دید که پیرزنی شبیه روضهخوان، تکهنانی به او داده و گفته: «این هم سهم شما؛ یادتان رفت بردارید...» و... نه ماه بعد من به دنیا آمدم.
این داستانی است که مادرم هزار بار در مورد تولدم برایم تعریف کرده است. حالا امامزادهٔ کوچک و گمنام باعثش بوده یا علمِ نوینِ پزشکی، در هر حال، مادرم دیگر از آن روز تبدیل به پای ثابتِ مجلسهای آن امامزاده شد.
@Wonderfully
امام زاده
خاله سوری رو به مادرم کرد و گفت: «حتماً برو این امامزاده، خواهر. اینجا معجزه داره؛ هر کی رفته، دستِ خالی برنگشته.» مادرم واقعاً دیگر خسته شده بود از بس که برای گرفتنِ شفا از این دکتر و دارو، از آن امام و امامزاده، هی در حال چرخش بود. آخرش انقدر خاله سوری گفت تا مادر قبول کرد، این امامزاده را هم امتحان کند؛ در هر حال ضرری که نداشت.
امامزاده جای بسیار خاصی بود. راستش یک نقطهٔ دورافتاده مثلاً وسط کوه و بیابان نبود، دقیقاً برعکس: وسط شهر و داخل بازار ترهبار بود. یک فضای کوچک و محدود در داخل یک خیابان فرعی، که کمی دورتر از آن خیلی راحت میتوانستی صدای فروشندهها را بشنوی که داد میزدند: «خیار یزدی کیلوی فلان تومن، بیا ببر، گلِ سرسبده...»
مادرم چشمهایش گرد شد، رو به خاله سوری کرد و گفت: «واقعاً اینجا؟!...» خاله در حالی که چادر مادرم را میکشید، گفت: «آره، بیا تو...». مادر با تردید کفشهایش را کند و وارد شد.
اتاقک امامزاده پر از زنهای مختلف بود، آنقدر که برای چنین جای کوچکی واقعا زیاد بود. سفرهای پهن بود و هر زنی که حاجتی داشت، با خودش چیزی آورده بود و آن را در میان سفره گذاشته بود. زن پیری هم در بالای مجلس مشغول روضهخوانی بود. مادرم و خاله سوری به زور خودشان را در میان جمعیت جای دادند و نشستند.
مجلس که تمام شد، خوراکیهای داخل سفره بین همه تقسیم شد و متولی امام زاده هم چای پخش کرد. مادرم واقعاً نمیدانست قرار است از کجای این مکان حاجت روا بشود؛ در نتیجه چیزی برنداشت و چشم غره ای به خاله سوری رفت که یعنی اینجا کجا بود!
شبش، مادرم در خواب دید که پیرزنی شبیه روضهخوان، تکهنانی به او داده و گفته: «این هم سهم شما؛ یادتان رفت بردارید...» و... نه ماه بعد من به دنیا آمدم.
این داستانی است که مادرم هزار بار در مورد تولدم برایم تعریف کرده است. حالا امامزادهٔ کوچک و گمنام باعثش بوده یا علمِ نوینِ پزشکی، در هر حال، مادرم دیگر از آن روز تبدیل به پای ثابتِ مجلسهای آن امامزاده شد.
@Wonderfully
روزی که افکارم قدرت تشخیص،
راجع به خوب و بد
اعمال دیگران را پیدا میکند.
درمییابم ساعات سخت و طاقتفرسایی در انتظار من است...
#بيل_ويلسون
@Wonderfully
راجع به خوب و بد
اعمال دیگران را پیدا میکند.
درمییابم ساعات سخت و طاقتفرسایی در انتظار من است...
#بيل_ويلسون
@Wonderfully
#حکایت✏️
روزی یک استاد صرف و نحو عربی مجبور شد با یک کشتی به سفر برود. در هنگام ورود به کشتی، استاد با نخوت رو به ملاحی کرده و میگوید: "تو علم نحو خواندهای؟ "
ملاح گفت:" نه."
استاد میگوید:"پس نیم عمرت برفناست. "
این گذشت و روزی دیگر، تندبادی وزیدن گرفت و کشتی در گردابی گرفتار آمد و زمانی نکشید که کشتی شروع به غرق شدن کرد، در آن حال ملاح رو استاد کرده و میگوید:"تو علم شنا آموختهای؟ "
استاد گفت:" نه. "
پس ملاح می گوید :"کل عمرت بر فناست."
باد کشتی را به گردابی فکند
گفت کشتیبان بدان نحوی بلند
هیچ دانی آشنا کردن بگو
گفت نیای خوشجواب خوب رو
گفت کل عمرتای نحوی فناست
زانک کشتی غرق این گردابهاست
منبع #مثنوی_معنوی
@Wonderfully
روزی یک استاد صرف و نحو عربی مجبور شد با یک کشتی به سفر برود. در هنگام ورود به کشتی، استاد با نخوت رو به ملاحی کرده و میگوید: "تو علم نحو خواندهای؟ "
ملاح گفت:" نه."
استاد میگوید:"پس نیم عمرت برفناست. "
این گذشت و روزی دیگر، تندبادی وزیدن گرفت و کشتی در گردابی گرفتار آمد و زمانی نکشید که کشتی شروع به غرق شدن کرد، در آن حال ملاح رو استاد کرده و میگوید:"تو علم شنا آموختهای؟ "
استاد گفت:" نه. "
پس ملاح می گوید :"کل عمرت بر فناست."
باد کشتی را به گردابی فکند
گفت کشتیبان بدان نحوی بلند
هیچ دانی آشنا کردن بگو
گفت نیای خوشجواب خوب رو
گفت کل عمرتای نحوی فناست
زانک کشتی غرق این گردابهاست
منبع #مثنوی_معنوی
@Wonderfully