This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔺بزرگترین انفجار الکترونیکی جهان
۲۱۹۴ آن مواد منفجره، ۳۸۹۹ گودال ایجاد شده، ۴.۷ میلیون متر مکعب صخره جابجا شده...
همه فقط در یک انفجار...
@Wonderfully
۲۱۹۴ آن مواد منفجره، ۳۸۹۹ گودال ایجاد شده، ۴.۷ میلیون متر مکعب صخره جابجا شده...
همه فقط در یک انفجار...
@Wonderfully
🌱
قاضی اصلی خداست!
معامله اصلی آدما هم با خداست!
خدا باید ازت راضی باشه
خدا میدونه تو چیکاره ای
تو دلت چی میگذره
داری سالم زندگی میکنی
ناسالم زندگی میکنی!
نه بنده ی خدا !
به هرحال
یکی هست که دقیقه به دقیقه
حواسش بهت هست
خوبم هست....
@Wonderfully
قاضی اصلی خداست!
معامله اصلی آدما هم با خداست!
خدا باید ازت راضی باشه
خدا میدونه تو چیکاره ای
تو دلت چی میگذره
داری سالم زندگی میکنی
ناسالم زندگی میکنی!
نه بنده ی خدا !
به هرحال
یکی هست که دقیقه به دقیقه
حواسش بهت هست
خوبم هست....
@Wonderfully
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مهارت مهمتر از دانش است. در حالی که دانش یک چیز عمومی است، مهارت نتیجهی تمرین، دقت و عشق به کار است.
👤استیو جابز
@Wonderfully
👤استیو جابز
@Wonderfully
#داستانک 📚
پدری برای پسرش تعریف میکرد که گدایی بود که هر روز صبح وقتی از کافه نزدیک دفترم میاومدم بیرون، جلویم را میگرفت.
هر روز یک بیست و پنج سنتی میدادم بهش... هر روز. منظورم اینه که اون قدر روزمره شده بود که اون حتی به خودش زحمت نمیداد پول رو طلب کنه. فقط براش یه بیست و پنج سنتی میانداختم. چند روزی مریض شدم و چند هفتهای زدم بیرون و وقتی دوباره به اون جا برگشتم، میدونی بهم چی گفت؟
پسر: چی گفت پدر؟
گفت: «سه دلار و پنجاه سنت بهم بدهکاری...!»
#پی_نوشت : بعضی از خوبیها و محبت ها، باعث بدعادتی و سوءاستفاده میشه!
@Wonderfully
پدری برای پسرش تعریف میکرد که گدایی بود که هر روز صبح وقتی از کافه نزدیک دفترم میاومدم بیرون، جلویم را میگرفت.
هر روز یک بیست و پنج سنتی میدادم بهش... هر روز. منظورم اینه که اون قدر روزمره شده بود که اون حتی به خودش زحمت نمیداد پول رو طلب کنه. فقط براش یه بیست و پنج سنتی میانداختم. چند روزی مریض شدم و چند هفتهای زدم بیرون و وقتی دوباره به اون جا برگشتم، میدونی بهم چی گفت؟
پسر: چی گفت پدر؟
گفت: «سه دلار و پنجاه سنت بهم بدهکاری...!»
#پی_نوشت : بعضی از خوبیها و محبت ها، باعث بدعادتی و سوءاستفاده میشه!
@Wonderfully
❤1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔺برخورد نزدیک دو هواپیما در فرودگاه سیدنی
🔹یک فروند هواپیمای شرکت جتاستار در فرودگاه سیدنی استرالیا برای جلوگیری از برخورد با یک هواپیمای قطری که توسط یدککش در حال جابهجایی بود، مجبور شد ناگهان ترمز کند. دو هواپیما در فاصلهای بسیار نزدیک از یکدیگر متوقف شدند.
🔹در این حادثه یک عضو خدمه جتاستار بر اثر توقف شدید هواپیما زخمی شد، اما هیچیک از مسافران آسیب ندیدند.
@Wonderfully
🔹یک فروند هواپیمای شرکت جتاستار در فرودگاه سیدنی استرالیا برای جلوگیری از برخورد با یک هواپیمای قطری که توسط یدککش در حال جابهجایی بود، مجبور شد ناگهان ترمز کند. دو هواپیما در فاصلهای بسیار نزدیک از یکدیگر متوقف شدند.
🔹در این حادثه یک عضو خدمه جتاستار بر اثر توقف شدید هواپیما زخمی شد، اما هیچیک از مسافران آسیب ندیدند.
@Wonderfully
#حکایت ✏️
ﺁﻭﺭﺩﻩﺍﻧﺪ ﻛﻪ ﺯﺍﻫﺪﻯ ﺩﺭ ﺑﺼﺮﻩ ﺑﻴﻤﺎﺭ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﭼﻮﻥ ﺑﻪ ﺩﺭ ﻣﺮﮒ ﺭﺳﻴﺪ، ﺧﻮﻳﺸﺎﻧﺶ ﻫﻤﻪ ﺍﺯ ﮔﺮﺩ ﻭﻯ ﺩﺭ ﻧﺸﺴﺘﻨﺪ ﻭ ﻣﻰﮔﺮﻳﺴﺘﻨﺪ. ﮔﻔﺖ: ﻣﺮﺍ ﺑﺎﺯ ﻧﺸﺎﻧﻴﺪ. ﻭﻯ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻧﺸﺎﻧﻴﺪﻧﺪ.
ﺭﻭ ﺳﻮﻯ ﭘﺪﺭ ﻛﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: "ﺍﻯ ﭘﺪﺭ! ﺗﻮ ﭼﺮﺍ ﻣﻰﮔﺮﻳﻰ؟" ﮔﻔﺖ:" ﭼﮕﻮﻧﻪ ﻧﮕﺮﻳﻢ ﻛﻪ ﻓﺮﺯﻧﺪﻯ ﭼﻮﻥ ﺗﻮ ﺑﻤﻴﺮﺩ ﻭ پشتم ﺑﺸﻜﻨﺪ. "
ﻣﺎﺩﺭ ﺭﺍ ﮔﻔﺖ:" ﺗﻮ ﭼﺮﺍ ﻣﻰﮔﺮﻳﻰ؟ "ﮔﻔﺖ:" ﺍﻣﻴﺪ ﻣﻰﺩﺍﺷﺘﻢ ﻛﻪ ﺩﺭ ﭘﻴﺮﻯ ﺧﺪﻣﺖ ﻣﻦ ﻛﻨﻰ ﻭ ﺩﺭ ﺑﻴﻤﺎﺭﻯ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺑﺎﻟﻴﻦ ﻣﻦ ﺑﺎﺷﻰ. "ﺭﻭﻯ ﺳﻮﻯ ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻥ ﻛﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: "ﺷﻤﺎ ﭼﺮﺍ ﻣﻰﮔﺮﻳﻴﺪ؟ ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﺯﻳﺮﺍ ﻛﻪ ﻳﺘﻴﻢ ﺷﺪﻳﻢ ﻭ ﺧﻮﺍﺭ ﻭ ﺫﻟﻴﻞ ﮔﺸﺘﻴﻢ."
ﺭﻭ ﺳﻮﻯ ﻋﻴﺎﻝ ﻛﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: "ﺗﻮ ﭼﺮﺍ ﻣﻰﮔﺮﻳﻰ؟" ﮔﻔﺖ:" ﻣﻦ ﭼﮕﻮﻧﻪ نگه ﺩﺍﺭﻡ ﺍﻳﻦ ﻳﺘﻴﻤﺎﻥ ﺭﺍ؟ "ﮔﻔﺖ:" ﺁﻩ! ﺁﻩ! ﺷﻤﺎ ﻫﻤﻪ، ﺑﺮﺍﻯ ﺧﻮﺩ ﻣﻰﮔﺮﻳﻴﺪ، ﻫﻴﭽﻜﺪﺍﻡ ﺑﺮﺍﻯ ﻣﻦ ﻧﻤﻰﮔﺮﻳﻴﺪ ﻛﻪ ﺗﺎ ﻣﻦ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﭼِﺸَﻢ ﺗﻠﺨﻰ ﻣﺮﮒ ﺭﺍ ﻭ ﭼﻪ ﮔﻮﻳﻢ ﺟﻮﺍﺏ ﺍﻋﻤﺎﻝ ﻭ ﻛﺮﺩﺍﺭ ﺧﻮﻳﺶ ﺭﺍ؟ ﺍﻳﻦ ﺑﮕﻔﺖ ﻭ ﺑﺨﺮﻭﺷﻴﺪ ﻭ ﺟﺎﻥ ﺑﻪ ﺣﻖ ﺗﺴﻠﻴﻢ ﻛﺮﺩ."
@Wonderfully
ﺁﻭﺭﺩﻩﺍﻧﺪ ﻛﻪ ﺯﺍﻫﺪﻯ ﺩﺭ ﺑﺼﺮﻩ ﺑﻴﻤﺎﺭ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﭼﻮﻥ ﺑﻪ ﺩﺭ ﻣﺮﮒ ﺭﺳﻴﺪ، ﺧﻮﻳﺸﺎﻧﺶ ﻫﻤﻪ ﺍﺯ ﮔﺮﺩ ﻭﻯ ﺩﺭ ﻧﺸﺴﺘﻨﺪ ﻭ ﻣﻰﮔﺮﻳﺴﺘﻨﺪ. ﮔﻔﺖ: ﻣﺮﺍ ﺑﺎﺯ ﻧﺸﺎﻧﻴﺪ. ﻭﻯ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻧﺸﺎﻧﻴﺪﻧﺪ.
ﺭﻭ ﺳﻮﻯ ﭘﺪﺭ ﻛﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: "ﺍﻯ ﭘﺪﺭ! ﺗﻮ ﭼﺮﺍ ﻣﻰﮔﺮﻳﻰ؟" ﮔﻔﺖ:" ﭼﮕﻮﻧﻪ ﻧﮕﺮﻳﻢ ﻛﻪ ﻓﺮﺯﻧﺪﻯ ﭼﻮﻥ ﺗﻮ ﺑﻤﻴﺮﺩ ﻭ پشتم ﺑﺸﻜﻨﺪ. "
ﻣﺎﺩﺭ ﺭﺍ ﮔﻔﺖ:" ﺗﻮ ﭼﺮﺍ ﻣﻰﮔﺮﻳﻰ؟ "ﮔﻔﺖ:" ﺍﻣﻴﺪ ﻣﻰﺩﺍﺷﺘﻢ ﻛﻪ ﺩﺭ ﭘﻴﺮﻯ ﺧﺪﻣﺖ ﻣﻦ ﻛﻨﻰ ﻭ ﺩﺭ ﺑﻴﻤﺎﺭﻯ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺑﺎﻟﻴﻦ ﻣﻦ ﺑﺎﺷﻰ. "ﺭﻭﻯ ﺳﻮﻯ ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻥ ﻛﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: "ﺷﻤﺎ ﭼﺮﺍ ﻣﻰﮔﺮﻳﻴﺪ؟ ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﺯﻳﺮﺍ ﻛﻪ ﻳﺘﻴﻢ ﺷﺪﻳﻢ ﻭ ﺧﻮﺍﺭ ﻭ ﺫﻟﻴﻞ ﮔﺸﺘﻴﻢ."
ﺭﻭ ﺳﻮﻯ ﻋﻴﺎﻝ ﻛﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: "ﺗﻮ ﭼﺮﺍ ﻣﻰﮔﺮﻳﻰ؟" ﮔﻔﺖ:" ﻣﻦ ﭼﮕﻮﻧﻪ نگه ﺩﺍﺭﻡ ﺍﻳﻦ ﻳﺘﻴﻤﺎﻥ ﺭﺍ؟ "ﮔﻔﺖ:" ﺁﻩ! ﺁﻩ! ﺷﻤﺎ ﻫﻤﻪ، ﺑﺮﺍﻯ ﺧﻮﺩ ﻣﻰﮔﺮﻳﻴﺪ، ﻫﻴﭽﻜﺪﺍﻡ ﺑﺮﺍﻯ ﻣﻦ ﻧﻤﻰﮔﺮﻳﻴﺪ ﻛﻪ ﺗﺎ ﻣﻦ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﭼِﺸَﻢ ﺗﻠﺨﻰ ﻣﺮﮒ ﺭﺍ ﻭ ﭼﻪ ﮔﻮﻳﻢ ﺟﻮﺍﺏ ﺍﻋﻤﺎﻝ ﻭ ﻛﺮﺩﺍﺭ ﺧﻮﻳﺶ ﺭﺍ؟ ﺍﻳﻦ ﺑﮕﻔﺖ ﻭ ﺑﺨﺮﻭﺷﻴﺪ ﻭ ﺟﺎﻥ ﺑﻪ ﺣﻖ ﺗﺴﻠﻴﻢ ﻛﺮﺩ."
@Wonderfully
دنیا خودش به اندازه کافی پر از سردی، دروغ و بیرحمی هست. نذار روحت شبیه آدمهایی بشه که زخمت زدن.
مهربونی ضعف نیست؛ قدرت یه قلب بزرگه.
خدا تو رو از آدمهایی که نیت خوبی ندارن دور نگه داره، دلت رو آروم و زخمهات رو درمان کنه
و آدمهایی رو سر راهت قرار بده که از ته دل قدرت رو بدونن، بهت احترام بذارن و صادقانه دوستت داشته باشن 💚
@Wonderfully
مهربونی ضعف نیست؛ قدرت یه قلب بزرگه.
خدا تو رو از آدمهایی که نیت خوبی ندارن دور نگه داره، دلت رو آروم و زخمهات رو درمان کنه
و آدمهایی رو سر راهت قرار بده که از ته دل قدرت رو بدونن، بهت احترام بذارن و صادقانه دوستت داشته باشن 💚
@Wonderfully
اعتقاد شما میتواند کوهها را جابجا کند...
اما تردیدهای شما، آنها را ایجاد میکنند...
⚡️ @Wonderfully
اما تردیدهای شما، آنها را ایجاد میکنند...
⚡️ @Wonderfully
#داستانک 📚
یک استاد دانشگاه میگفت: یک بار داشتم برگههای امتحان را تصحیح میکردم. به برگهای رسیدم که نام و نام خانوادگی نداشت. با خودم گفتم ایرادی ندارد. بعید است که بیش از یک برگه نام نداشته باشد. از تطابق برگهها با لیست دانشجویان صاحبش را پیدا میکنم. تصحیح کردم و ۱۷/۵ گرفت. احساس کردم زیاد است. کمتر پیش میآید کسی از من این نمره را بگیرد. دوباره تصحیح کردم ۱۵ گرفت. برگهها تمام شد. با لیست دانشجویان تطابق دادم اما هیچ دانشجویی نمانده بود. تازه فهمیدم کلید آزمون را که خودم نوشته بودم تصحیح کردم.
#پی_نوشت : آری، اغلب ما نسبت به دیگران سختگیرتر هستیم تا نسبت به خودمان و بعضى وقتها اگر خودمان را تصحيح كنيم، میبينيم به آن خوبی كه فكر میكنيم، نیستیم.
@Wonderfully
یک استاد دانشگاه میگفت: یک بار داشتم برگههای امتحان را تصحیح میکردم. به برگهای رسیدم که نام و نام خانوادگی نداشت. با خودم گفتم ایرادی ندارد. بعید است که بیش از یک برگه نام نداشته باشد. از تطابق برگهها با لیست دانشجویان صاحبش را پیدا میکنم. تصحیح کردم و ۱۷/۵ گرفت. احساس کردم زیاد است. کمتر پیش میآید کسی از من این نمره را بگیرد. دوباره تصحیح کردم ۱۵ گرفت. برگهها تمام شد. با لیست دانشجویان تطابق دادم اما هیچ دانشجویی نمانده بود. تازه فهمیدم کلید آزمون را که خودم نوشته بودم تصحیح کردم.
#پی_نوشت : آری، اغلب ما نسبت به دیگران سختگیرتر هستیم تا نسبت به خودمان و بعضى وقتها اگر خودمان را تصحيح كنيم، میبينيم به آن خوبی كه فكر میكنيم، نیستیم.
@Wonderfully
لحظهای در آستانه در مردد میمانم.
در انتظار، امیدوار، ساکت و با حالتی ملتمسانه برای اینکه چیز بیشتری بگوید.
هر چیزی خداحافظ، به جهنم، گمشو.
هر چیزی به جز این سکوت کینهتوزانه که باعث میشود احساس کنم هیچی نیستم.
بدتر از هیچی.
احساس نامرئی بودن
این احساسی است که دارم.
از کتاب 📕 تنها کسی که باقی ماند
#رایلی_سیجر
@Wonderfully
در انتظار، امیدوار، ساکت و با حالتی ملتمسانه برای اینکه چیز بیشتری بگوید.
هر چیزی خداحافظ، به جهنم، گمشو.
هر چیزی به جز این سکوت کینهتوزانه که باعث میشود احساس کنم هیچی نیستم.
بدتر از هیچی.
احساس نامرئی بودن
این احساسی است که دارم.
از کتاب 📕 تنها کسی که باقی ماند
#رایلی_سیجر
@Wonderfully
#داستانک 📚
نودسالگی
تلفن زنگ خورد و مادرم با صدای بلند گفت: «نازی جان، مادر دستم بنده، تلفن رو جواب بده.» منم بُدو به سمت تلفن هجوم بردم که ببینم کی هست که زنگ میزند. وای، شمارهاش را شناختم... خانم منفرد است، اووف... این خانم منفرد، پیرزن نودسالهای است که همسایهٔ قدیمی مادربزرگم بود و هنوز که هنوز است با مادرم در ارتباط است. اولین چیزی که همیشه با لحن شیطنتآمیزی به من میگوید این است: «هنوز تو جواب میدی؟ یا هنوز توی این خونهای؟» به زبان ساده، یعنی چرا شوهر نکردی... بهاجبار گوشی را جواب میدهم، ولی این بار صدایش گرفته است و میگوید: «سلام نازی جان، خوبی؟ مامان هست؟» تعجب میکنم؛ یعنی چه به سرش آمده؟ من هم میگویم: «بله، چند لحظه...» مامان با او گرم صحبت میشود و من گوش وامیایستم که ببینم چه شده است.
از قرار، دوست نودوپنج سالهٔ خانم منفرد که زن زمینگیری بوده، فوت شده و او ناراحت بود که چرا پسرهایش، با وجود اینکه ثروتمند هستند، برای دوست درگذشته، مراسمی درخور نگرفتهاند. با تعجب میگویم: «اوووه؛ مامان، ولمون کن، طرف نود و پنج سالش بود دیگه، چه انتظاری داشت...» مامان با آرامی به من نگاه میکند و میگوید: «بچه، چه نود سال، چه بیست سال، آدم دلش میخواد دوستش همیشه بهترین چیزها رو داشته باشه. مگه خودت برای دوستهات این رو نمیخوای؟» ساکت شدم و به تلفن نگاه کردم ، یکهویی دلم گرفت و.... یاد فرشته افتادم که دیروز سر هیچی باهم بحث کرده بودیم.
@Wonderfully
نودسالگی
تلفن زنگ خورد و مادرم با صدای بلند گفت: «نازی جان، مادر دستم بنده، تلفن رو جواب بده.» منم بُدو به سمت تلفن هجوم بردم که ببینم کی هست که زنگ میزند. وای، شمارهاش را شناختم... خانم منفرد است، اووف... این خانم منفرد، پیرزن نودسالهای است که همسایهٔ قدیمی مادربزرگم بود و هنوز که هنوز است با مادرم در ارتباط است. اولین چیزی که همیشه با لحن شیطنتآمیزی به من میگوید این است: «هنوز تو جواب میدی؟ یا هنوز توی این خونهای؟» به زبان ساده، یعنی چرا شوهر نکردی... بهاجبار گوشی را جواب میدهم، ولی این بار صدایش گرفته است و میگوید: «سلام نازی جان، خوبی؟ مامان هست؟» تعجب میکنم؛ یعنی چه به سرش آمده؟ من هم میگویم: «بله، چند لحظه...» مامان با او گرم صحبت میشود و من گوش وامیایستم که ببینم چه شده است.
از قرار، دوست نودوپنج سالهٔ خانم منفرد که زن زمینگیری بوده، فوت شده و او ناراحت بود که چرا پسرهایش، با وجود اینکه ثروتمند هستند، برای دوست درگذشته، مراسمی درخور نگرفتهاند. با تعجب میگویم: «اوووه؛ مامان، ولمون کن، طرف نود و پنج سالش بود دیگه، چه انتظاری داشت...» مامان با آرامی به من نگاه میکند و میگوید: «بچه، چه نود سال، چه بیست سال، آدم دلش میخواد دوستش همیشه بهترین چیزها رو داشته باشه. مگه خودت برای دوستهات این رو نمیخوای؟» ساکت شدم و به تلفن نگاه کردم ، یکهویی دلم گرفت و.... یاد فرشته افتادم که دیروز سر هیچی باهم بحث کرده بودیم.
@Wonderfully
سادهلوحانه است که فکر کنیم وقتی از کسی جدا میشویم دیگر از یاد و خاطرههای او هم خلاص میشویم. این طور نیست. هرگز نمیشود کاملاً جدا شد.
#الیزابت_استروت
@Wonderfully
#الیزابت_استروت
@Wonderfully
چهار نون راهگشا:
یکم: نبین
۱- عیب مردم را نبین
۲- مسائل جزئی در زندگی خانوادگی را نبین
۳- کارهای خوب خودت را که برای دیگران انجام می دهی نبین
۴- گاهی باید وانمود کنی که ندیدی (اصل تغافل)
دوم: نگو
۱- هرچه شنیدی نگو
۲- به کسی که حرفت در او تاثیرندارد نگو
۳- سخنی که دلی بیازارد نگو
۴- هرسخن راستی را هرجا نگو
۵- هرخیری که درحق دیگران کردی نگو
۶- راز را نگو حتی به نزدیکترین افراد
سوم: نشنو
۱- هر سخنی ارزش شنیدن ندارد
۲- وقتی دونفر آهسته سخن می گویند سعی کن نشنوی
۳- غیبت را نشنو
۴- گاهی وانمود کن که نشنیدی (اصل تغافل)
چهارم: نپرس
۱- آنچه را که به تو مربوط نیست نپرس
۲- آنچه که شخص از گفتنش شرم دارد نپرس
۳- آنچه باعث آزار شخص می شود نپرس
۴- آن پرسشی که در آن فایده ای نیست نپرس
۵- آنچه که موجب اختلاف و نزاع می شود نپرس
📚 @Wonderfully
یکم: نبین
۱- عیب مردم را نبین
۲- مسائل جزئی در زندگی خانوادگی را نبین
۳- کارهای خوب خودت را که برای دیگران انجام می دهی نبین
۴- گاهی باید وانمود کنی که ندیدی (اصل تغافل)
دوم: نگو
۱- هرچه شنیدی نگو
۲- به کسی که حرفت در او تاثیرندارد نگو
۳- سخنی که دلی بیازارد نگو
۴- هرسخن راستی را هرجا نگو
۵- هرخیری که درحق دیگران کردی نگو
۶- راز را نگو حتی به نزدیکترین افراد
سوم: نشنو
۱- هر سخنی ارزش شنیدن ندارد
۲- وقتی دونفر آهسته سخن می گویند سعی کن نشنوی
۳- غیبت را نشنو
۴- گاهی وانمود کن که نشنیدی (اصل تغافل)
چهارم: نپرس
۱- آنچه را که به تو مربوط نیست نپرس
۲- آنچه که شخص از گفتنش شرم دارد نپرس
۳- آنچه باعث آزار شخص می شود نپرس
۴- آن پرسشی که در آن فایده ای نیست نپرس
۵- آنچه که موجب اختلاف و نزاع می شود نپرس
📚 @Wonderfully
یادت نره تصویر بزرگتر رو ببینی:
یک روز غمگین، فقط یک روز غمگینه.
یک جلسهی بد، فقط یک جلسهی بده.
یک پروازِ تأخیردار، فقط یک پروازِ تأخیردارِه.
یک اشتباه، فقط یک اشتباهه.
زندگی تو خیلی بزرگتر از یک لحظهست. این تویی که تصمیم میگیری بعدش چی اتفاق بیفته.
🪻 @Wonderfully
یک روز غمگین، فقط یک روز غمگینه.
یک جلسهی بد، فقط یک جلسهی بده.
یک پروازِ تأخیردار، فقط یک پروازِ تأخیردارِه.
یک اشتباه، فقط یک اشتباهه.
زندگی تو خیلی بزرگتر از یک لحظهست. این تویی که تصمیم میگیری بعدش چی اتفاق بیفته.
🪻 @Wonderfully