کتاب‌ها
3.71K subscribers
348 photos
7 videos
11 files
65 links
«که دست ظلم نماند، چنین که هست دراز.»
- سعدی
goodreads.com/veiledancer
Download Telegram
کوزت بالا می‌رفت، پایین می‌آمد، می‌شست، پاک می‌کرد، چنگ می‌زد، می‌روفت، می‌دوید، جان می‌کند، نفس‌نفس می‌زد، چیزهای سنگین را جابه‌جا می‌کرد، و با آنکه بسیار ضعیف بود، کارهای بزرگ و دشوار انجام می‌داد. نسبت به او هیچ رحم در کار نبود؛ خانمی بیدادگر و آقایی زهرآگین داشت. شیرکخانه تناردیه به منزله دامی بود که کوزت در آن افتاده بود و می‌لرزید. حد اعلای فشار به وسیله این خدمتگزاری مخوف صورت حقیقت به خود گرفته بود. طفلک چیزی بود مثل مگس در خدمت عنکبوت‌ها.

📖: بینوایان _ ویکتور هوگو
می‌دانی چی فکر می‌کنم؟ به نظرم خاطره‌ها شاید سوختی باشد که مردم برای زنده ماندن می‌سوزانند. تا آنجا که به حفظ زندگی مربوط می‌شود، ابداً مهم نیست که این خاطرات به درد بخور باشند یا نه. فقط سوخت‌اند. آگهی‌هایی که روزنامه‌ها را پر می‌کنند، کتاب‌های فلسفه، تصاویر زشت مجله‌ها، یک بسته اسکناس ده هزار ینی، وقتی خوراک آتش بشوند، همه‌شان فقط کاغذند. آتش که می‌سوزاند، فکر نمی‌کند، آه، این کانت است، یا آه، این نسخۀ عصر یومیوری است، یا چه زن قشنگی! برای آتش اینها چیزی جز تکه کاغذ نیست. همه‌شان یکیست. خاطرات مهم، خاطرات غیرمهم، خاطرات کاملاً بدرد نخور: فرقی نمی‌کند ــ همه‌شان فقط سوخت‌اند.

📖 :پس از تاریکی _ هاروکی موراکامی
چرا نمی‌خواهی بفهمی که میان این مرده‌های افتاده، بدون شک هزارها مسیح موجود است؟ تو خودت خوب می‌دانی که مسیح یک بار و برای همیشه دنیا را نجات نداده است. مسیح مرد تا به ما یاد دهد که هر کدام از ما می‌تواند یک مسیح گردد، که هر انسانی می‌تواند با روح پاک خود دنیا را نجات دهد، اگر هر کدام از ما نتواند مسیح شوده و دنیا را نجات دهد، مرگ خود مسیح باطل و بیهوده خواهد شد.

📖: پوست _ کورتزیو مالاپارته
از دوره هومر تاکنون، جنون غریبی شاعران را مبتلا کرده که سرداران را بستایند. جنگ که هنر نیست. دو سرداری که با هم درگیر نبرد می‌شوند، اگرچه هر دو ابلهند، ولی به‌هرحال یکی از آن دو باید پیروز شود. منتظر روزی باشید که یکی از همین قداره‌بندها که اکنون به عرش اعلا می‌رسانید همه شما را چون لقمه‌ای ببلعد! در آن روز، این سردار واقعا خدا می‌شود، چرا که خدایان را از روی اشتها می‌شناسند!

📖: خدایان تشنه‌اند _ آناتول فرانس
افراد متعصب به‌ندرت بذله‌گو هستند. در واقع، آنها طنز را تهدیدی برای یقین‌های خودشان می‌دانند. طنز عموما از یک سو قطعیت را به سخره می‌گیرد و از سوی دیگر پشتیبان کسی است که با افراد متعصب مخالفند. برای همین است که بازار جوک عمدتا در شرایط سرکوب سیاسی گرم می‌شود. اتحاد شوروی و اقمارش بستری مناسب برای انبوه جوک‌هایی بودند که هم رژیم‌های مختلف کمونیست را به سخره می‌گرفتند و هم حامی مخالفین این رژیم‌ها بودند.

📖: اعتقاد بدون تعصب _ پیتر برگر و آنتون زایدرولد
آگاهی از اینکه در حصار هستی، مثل سمی است که به‌تدریج اثر می‌کند و شخصیت آدم را به کل عوض می‌کند. این مهم‌تر از یک تغییر روانی است، عقده خودکم‌بینی هم نیست – بلکه یک جریان طبیعی غیرقابل اجتناب است. وقتی که رمانم را درباره گلادیاتورها می‌نوشتم، همیشه متعجب بودم که برده‌های رومی که عده‌شان دو سه برابر مردان آزاد بود چرا ارباب‌هایشان را به زیر نمی‌کشیدند. حالا یواش‌یواش برایم روشن می‌شود که ذهنیت یک برده در واقع چیست. می‌توانم نظر بدهم که هرکس درباره روانشناسی توده‌ها حرف می‌زند، باید یک سال زندان را تجربه کند.

📖: گفت‌وگو با مرگ _ آرتور کوستلر
از خودم می‌پرسم: بهتر نبود من هم راهی را که دیگران رفته‌اند، بروم و بگذارم هرچه بر سرم آمدنی است، بیاید؟ و آن وقت به یاد آن یارویی می‌افتم که یک ساعت پیش پر از شور زندگی بود و اکنون مرده افتاده است. چقدر ظالمانه و بی‌معنی است! آدم بی‌اختیار از خود می‌پرسد: این زندگی چیست؟ چه معنی دارد؟ آیا راستی از آن منظوری هست یا بودن آن، فقط معلول یک اشتباه کور کورانه تقدیر است؟

📖: لبه تیغ _ ویلیام سامرست موام
واقعه هولناک یک زندگی را می توان به کمک استعاره سنگینی توضیح داد. می گویند بار سنگینی بر دوش داریم و این بار را حمل می کنیم، خواه قدرت تحمل آن را داشته باشیم و خواه نداشته باشیم. با آن مبارزه می کنیم، خواه بازنده باشیم، خواه برنده شویم.

📖: بار هستی _ میلان کوندرا
از کتاب خنده و فراموشی میلان کوندرا نقل قول می‌آورم: «ملت‌ها را اول با دزدیدن خاطرات‌شان نابود می‌کنند. بعد کتاب‌ها، دانش و تاریخ‌شان را نابود می‌کنند. و آنگاه یک آدم دیگر کتاب‌های متفاوتی را می‌نویسد، دانش متفاوتی را در اختیار آنها می‌گذارد، و تاریخ متفاوتی را ابداع می‌کند.»

📖: روح پراگ _ ایوان کلیما
ابتدا همه‌چیز به نظرم بسیار کثیف می‌رسید، اخلاقا پلید و سیاه. منظورم ابدا ده‌ها و صدها پول‌جوی بی‌قراری نیست که دور میز رولت جمع می‌شوند. من در میل مردم به بردنِ هر چه بیشتر و سریع‌تر پول هیچ‌چیز ناپاکی نمی‌بینم. من حرف آن مدعی را یاوه می‌شمارم که با شکم سیر و خیال راحت درس اخلاق می‌دهد و در جواب کسی که در توجیه بازی خود عذر می‌آورد که «کلان بازی نمی‌کنم»، می‌فرماید: «دیگر بدتر! زیرا این نشان حقارت حرص است.» انگاری حرص حقیر و طمع بلندهمتانه باهم فرقی دارد. مسئله نسبی است. آنچه برای روتشیلد حقیر می‌نماید برای من کلان است. درباره‌ی برد و سودورزی حقیقت این است که مردم نه فقط دور میز رولت و بساط قمار، بلکه همه‌جا همیشه سعی می‌کنند که چیزی از چنگ حریف بیرون آورند و در جیب خود بگذارند. اما اینکه بهره یا سود به طور کلی چیز پلید یا ناپلیدی است بحث دیگری است و من اینجا سر پرداختن به آن را ندارم.

📖: قمارباز _ فیودور داستایفسکی
پول نمی‌تواند سعادت بخرد ولی وکلا را چرا. پول می‌تواند کاری کند که بارها و بارها در دادگاه اقامه‌ی دعوی کنی و به شاهدها رشوه بدهی. می‌توانی به کمکش داروهای گران‌قیمتی بخری که تحت بیمه نیستند و به کشورهایی بروی که درمان‌های تجربی با استفاده از یاخته‌های بنیادی‌شان از هیچی بهتر است. اگر یکی بخواهد از اعمال قدرت طفره رود، فقط چند سانتیمتر بالاتر از قانون بایستد، بوروکراسی را دور بزند، بازرس‌ها را بخرد که جرمش را نادیده بگیرند، بخواهد هزینه‌های دادرسی خودش را بپردازد یا، اگر دستور داده شد، هزینه‌های طرف مقابل را، از پس پرداخت رشوه‌هایی بربیاید که دادن‌شان برای بقا در زندان لازم است، هیچ‌چیزی جز پول چاره‌ی کار نیست. به سازمان بهداشت جهانی بگو که پول نمی‌تواند عمرت را بر روی این زمین دراز کند و آن‌ها قاه‌قاه توی صورت نکبتت می‌خندند.

📖 ریگ روان _ استیو تولتز
”متاسفانه ایراد دیکته ای در فضای مجازی آنقدر زیاد شده که هر چند ماه یک بار مجبورم تعدادی از کلمات را که پیوسته در کامنت های تعدادی از عزیزان غلط نوشته می شود تذکر دهم. البته تقصیر از فضای مجازی است که چشم ما را به شکل های غلط کلمه عادت داده است:
.
ننویسیم: زجّه!!
بنویسیم: ضجّه

ننویسیم: فعلن!!
بنویسیم: فعلاً

ننویسیم: توجیح!!
بنویسیم: توجیه

ننویسیم: خاهر!!
بنویسیم: خواهر

ننویسیم: ضمینه!!
بنویسیم: زمینه

ننویسیم: راجب!!
بنویسیم: راجع به

ننویسیم: بازی ی!!
بنویسیم: بازیِ

ننویسیم: قلبه تو!!
بنویسیم: قلبِ تو

ننویسیم: هوای خونه سردِ!!
بنویسیم: هوای خونه سرده (شکل محاوره ای هوای خانه سرد است)
.
ننویسیم: مطمعن!!
بنویسیم: مطمئن

ننویسیم: ناچاراً!!
بنویسیم: به ناچار

ننویسیم: آنها تا صب قر زدند!!
بنویسیم: آنها تا صبح غر زدند

ننویسیم: به سطوح آوردن!!
بنویسیم: به ستوه آوردن

ننویسیم: زرص غاته!!
بنویسیم: ضرس قاطع

ننویسیم: زکاوت!!
بنویسیم: ذکاوت

ننویسیم: ترجیه!!
بنویسیم: ترجیح

ننویسیم: بزار!!
بنویسیم: بذار (شکل محاوره ای بگذار)
.
ننویسیم: مزموم!!
بنویسیم: مذموم

ننویسیم: دستم و بگیر
بنویسیم: دستمو بگیر (شکل محاوره ای دستم را بگیر)
.
ننویسیم: کتابو دفترم رو بستم!!
بنویسیم: کتاب و دفترم رو بستم (شکل محاوره ای کتاب و دفترم را بستم)

ننویسیم: غالب شعری!!
بنویسیم: قالب شعری

ننویسیم: مذمون!!
بنویسیم: مضمون

ننویسیم: سپاسگذارم!!
بنویسیم: سپاسگزارم

ننویسیم: بنیانگزار!!
بنویسیم: بنیانگذار

ننویسیم: خانه‌گی!!
بنویسیم: خانگی

ننویسیم: قالب اوقات!!
بنویسیم: غالب اوقات

ننویسیم: غورباقه!!
بنویسیم: قورباغه

ننویسیم: بقل کردن!!
بنویسیم: بغل کردن

ننویسیم: انظباط!!
بنویسیم: انضباط

ننویسیم: لااغل!! یا لاعقل!!
بنویسیم: لااقل

ننویسیم: هواس!!
بنویسیم: حواس

ننویسیم: حظور!!
بنویسیم: حضور

از این نمونه ها بسیار است. هرجا شک کردید کلمه را به صورت آنلاین، در فرهنگ دهخدا سرچ کنید. سریع ننوشتن هم ما را از غلط های املایی دور می کند و هم از هیجان ما می کاهد و باعث نوشتن با تعقل می شود.
البته ممکن است عده ای به شکل تعمدی غلط بنویسند یا حتی کتاب یا سایت معتبری غلط املایی داشته باشد. پس مهدی موسوی و هیچکس دیگر از اشتباه مصون نیست. خواندن کتابی مثل «غلط ننویسیم» نوشته‌ی «ابوالحسن نجفی» می تواند کمک شایانی به همه ی ما بکند برای حفظ زبان و ادبیات فارسی.
و البته در حوزه ی شعر، گاهی شاعر از نحو و شکل نُرم زبان خارج می شود و به بازی های زبانی دست می زند که ماجرای دیگری است و ربطی به غلط نویسی ندارد.“

📖 : سید مهدی موسوی
کتاب‌ها pinned «”متاسفانه ایراد دیکته ای در فضای مجازی آنقدر زیاد شده که هر چند ماه یک بار مجبورم تعدادی از کلمات را که پیوسته در کامنت های تعدادی از عزیزان غلط نوشته می شود تذکر دهم. البته تقصیر از فضای مجازی است که چشم ما را به شکل های غلط کلمه عادت داده است: . ننویسیم:…»
مهار آیدین لحظه به لحظه از کف پدر بیرون می شد. سرکش و رام نشدنی. در زیرزمین حبسش می کردند، او در آن جا چنان سرگردم می شد که تا به سراغش نمی رفتند و اصرار نمی کردند بیرون نمی آمد. کتاب را ازبر می خواند و املا می نوشت. مدتی پول توجیبی اش را قطع کردند. در ماست بندی میدان سرچشمه مشغول شد. پاتیل شیر را هم می زد و روزی یک قران مزد می گرفت. پولش را کاغذ و کتاب می خرید، و پدر را بیشتر می چزاند. براش لباس نمی خریدند، با همان کهنه ها روزگارش را می گذراند. در بند هیچ چیز نبود و تنها به این فکر می کرد که از تخمه فروشی بیزار است، از تکرار زندگی پدر بدش می آید. از خیلی چیزها که بچه ها در چنین سال هایی از عمر دوست دارند، بدش می آمد.

📖:سمفونی مردگان_ عباس معروفی
عشق را باید با تمام گستردگی اش پذیرفت، تنها در جسم نمی توان پیداش کرد، بلکه در جسم و روح و هوا. در آینه، در خواب، در نفس کشیدن ها انگار به ریه می رود، و آدم مدام احساس می کند که دارد بزرگ می شود.

📖:سمفونی مردگان_عباس معروفی
من خوب می دانم که زندگی یکسر صحنه بازی است،
من خوب می دانم،
اما بدان که همه برای بازی های حقیر
آفریده نشده اند.

📖:سمفونی مردگان_عباس معروفی
دست هاش تار آرنج گِلی بود، گفت که در زمان های بسیار قدیم زن و مردی پینه دوز یک روز به هنگام کار بوسه را کشف کردند. مرد دست هاش به کار بود، تکه نخی را با دندان کند، به زنش گفت بیا این را از لب من بردار و بینداز. زن هم دست هاش به سوزن و وصله بود، آمد که نخ را از لب های مرد بردارد، دید دستش بند است، گفت چه کار کنم. ناچار با لب برداشت، شیرین بود، ادامه دادند.

📖:سال بلوا_ عباس معروفی
گاهی احساس می‌ کردم دنیا بر اساس عقل و منطق مردانه می‌ گردد که مردها شوهر زن‌ ها بشوند و صورتشان را چروکیده کنند، اگر توانستند بچه به دامنشان بیندازند و اگر نتوانستند اشکشان را در بیاورند. زن موجودی است معلول و بی اراده که همه جرئت و شهامتش را می‌ کشند تا بتوانند برتریشان را به اثبات برسانند. مسابقه مهمی بود و مرد باید برنده می‌ شد.

📖:سال بلوا_ عباس معروفی
Forwarded from علیرضا روشن
نوشتم و خواندم و کار کردم و گفتم هر چه هست از دارایی در میان بگذارم. از دارایی، از آنچه به دست آورده‌ام خود اگر به دست‌آوردنی‌ بوده‌باشد. گفتم اینها را در دایره بگذارم. از هر چه خوانده‌ام با جمع بگویم و در فرد نگذارم و نپلاسانم و گنده نکنم.
حالا جایی‌ست که می‌فهمم نه در گفتن بهره‌ای‌ بوده است برای جمع و نه در اشتراک‌گذاشتن. چه را با که به اشتراک بگذارم وقتی نه دغدغه یکی‌ست نه مقصد یکی‌ست نه دیده و دیدار یکی‌ست نه احساس و دریافت یکی‌ست و نه ضرورت یکی‌ تشخیص داده می‌شود.
این یکسال را من ده‌ها کتاب برای جمع خواندم. از بای بسم‌الله تا تای تمت را همه را خواندم. امروز کجا هستم و هستیم؟ پیش از آن که یک‌سال پیش بوده‌ایم. امروز ما عقب‌تریم از دیروز.
این اوضاع کلافه می‌کند و خستگی می‌آورد.