حضور مرگ همه موهامات را نیست و نابود میکند. مابچه مرگ هستیم و مرگ است که ما را از فریب های زندگی نجات میدهد، و در ته زندگی اوست که ما را صدا میزند و بسوی خودش میخواند – در سن هائی که ما هنوز زبان مردم را نمیفهمیم اگر گاهی درمیان بازی مکث می کنیم، برای این است که صدای مرگ را بشنویم…
📖: بوف کور _ صادق هدایت
📖: بوف کور _ صادق هدایت
این همان اصلیست که همه چیز را به حرکت در می آورد و در کیمیا به آن “روح جهان” می گویند. وقتی که انسان با تمام وجود چیزی را آرزو می کند، به “روح جهان” نزدیک تر است و “روح جهان” نیرویی همواره مثبت است. سپس افزود: روح در انحصار آدمیان نیست و هر آنچه که روی زمین یافت می شود روح دارد، خواه سنگ باشد، خواه گیاه، خواه حیوان یا حتی اندیشه. هر چه در سطح زمین است بطور مداوم در حال تغییر است، چون زمین هم زنده است و زمین هم روح دارد و ما به ندرت می دانیم که زمین در جهت منافع ما کار می کند. شما باید بفهمید که در مغازه بلور فروشی، حتی گلدان ها هم در جهت موفقیت شما حرکت می کردند.
📖:کیمیاگر _ پائولو کوئیلو
📖:کیمیاگر _ پائولو کوئیلو
ثروتِ سریع مساله ای است که امروزه پنجاه هزار جوان قصد دارند حلش کنند، جوان هایی که همه در وضعیت شما هستند. شما یک واحدِ این رقم اید. خودتان حساب کنید چه تقلایی باید بکنید و مبارزه چقدر وحشیانه است. باید مثل عنکبوت های زندانی همدیگر را بخورید چون بدیهی است که پنجاه هزار سِمَتِ خوب موجود نیست. می دانید در این مملکت چطور باید ترقی کرد؟ یا با درخششِ نبوغ یا با شگرد فساد. یا باید مثل یک گلوله توپ میان این توده آدم راه باز کنید، یا این که مثل طاعون به جان شان بیفتید. شرافت به هیچ دردی نمی خورد. همه در مقابل قدرت نابغه کمر خم می کنند. البته ازش متنفرند، سعی می کنند بدنامش کنند، چون همه را برای خودش برمی دارد و به کسی چیزی نمی دهد، اما اگر پایداری کند بالااخره جلوش زانو می زنند؛ در یک کلمه، اگر نتوانید زیر لجن دفنش کنند زانو می زنند و می پرستندش.
📖: باباگوریو _ انوره دو بالزاک
📖: باباگوریو _ انوره دو بالزاک
تقدیر به آن معنا نیست که مسیر زندگیمان از پیش تعیین شده، به همین سبب اینکه انسان گردن خم کند و بگوید چه کنم “تقدیرم این بوده” نشانه ی جهالت است، تقدیر همه ی راه نیست، فقط تا سر دوراهی هاست، گذرگاه مشخص است، اما انتخاب گردش ها و راه های فرعی دست مسافر است، پس نه بر زندگی ات حاکمی و نه محکوم آنی.
📖: ملت عشق _ الیف شافاک
📖: ملت عشق _ الیف شافاک
مشکل اینجاست که همیشه انتخاب تو از بین دو تا بد است. مهم هم نیست که کدام را انتخاب کنی، هر کدام شان ذره ای از تو را می خورند تا آنجا که دیگر چیزی باقی نماند. بیشتر آدم ها در بیست و پنج سالگی تمام می شوند. و بعد تبدیل می شوند به ملتی بی شعور که رانندگی می کنند، غذا می خورند، بچه دار می شوند، و هر کاری را به بدترین شکل اش انجام می دهند. مانند رای دادن به کاندیدای ریاست جمهوری ای که آن ها را یاد خودشان می اندازد.
📖: ساندویچ ژامبون _ چارلز بوکفسکی
📖: ساندویچ ژامبون _ چارلز بوکفسکی
من شهری ندیدهام که ویرانی شهر مجاور را نخواهد، یا خانوادهای که خواستار نابودی خانوادهای دیگر نباشد. همه جا مستضعفان از مقتدران بیزارند، اما جلویشان پیشانی به خاک میسایند و مقتدران نیز با آنان مانند رمههایی رفتار میکنند که پشم و گوشتشان فروختنی است. یک میلیون آدمکش به خدمت ارتش درآمدهاند، از این سو به آن سوی اروپا میدوند، با نظم و قاعده دست به قتل و غارت میزنند تا امرار معاش کنند، چون شغلی شریفتر از این سراغ ندارند؛ و در شهرهایی که به ظاهر از نعمت صلح برخوردارند و در آنها هنر رونق دارد، آنقدر که آدمیان از حسد، جلب نظر و تشویش آسیب میبینند، شهری در محاصره از آفات و بلاها نمیبیند. اندوهها پنهانی بیرحمتر از مصیبتهای عمومیاند.
📖: کاندید یا خوشباوری _ ولتر
📖: کاندید یا خوشباوری _ ولتر
هروقت یکی میگرید، دیگری میخندد. دوست عزیز، این قانون عالم است، رمز کمال همهجانبهی آن است. اگر غیر از گریه چیزی در میان نباشد، حاصل یکنواختی محض است و اگر جز خنده چیزی نشنوی خستهکننده است. اما توزیع متناسب اشک و دستافشانی، هقهق و نغمهخوانی، روح عالم را از تنوع لازم برخوردار میکند و این روح بدل به توازن حیات میشود.
📖: کینکاس بوربا _ ماشادو د آسیس
📖: کینکاس بوربا _ ماشادو د آسیس
مردم دوست ندارند شکست بخورند و شکست هم نخواهند خورد. مردم آزاد جنگ را شروع نمیکنند، اما شروع که شد، هرگز اسلحهشان را زمین نمیگذارند، حتی وقتی شکست بخورند. این کار از گلههای انسانی که همهشان پیرو یک پیشوا هستند برنمیآید. به همین سبب است که گلههای انسانی در عملیاتها پیروز میشوند و مردمان آزاد در نبردها. خواهید دید که جز این نیست، آقا.
📖: ماه پنهان است _ جان استاینبک
📖: ماه پنهان است _ جان استاینبک
امان از دست شما جماعت عاقل. احساسزدگی! مستی! جنون! شما آدمهای منزه و پاک، خونسردید و بیاعتنا. و با همین خونسردی و بیاعتنایی مست را سرزنش میکنید و دیوانه را تحقیر. مثل زاهد دامن میکشید و رد میشوید و مثل واعظ شکر میکنید که خداوند شما را مثل آنها نیافریدهاست. من بیشتر از یکبار مست بودهام و شوریدگیام با جنون خیلی فاصله نداشتهاست. از هیچکدام این حالات هم پشیمان نبودهام. با معیارهایی که دارم، عمیقن فهمیدهام که مردم هر آدم فوق معمولی را که به کاری بزرگ یا در ظاهر ناممکن دست زده، از قدیم و ندیم با انگ مستی یا دیوانگی بدنام کردهاند.
📖 رنجهای ورتر جوان _ گوته
📖 رنجهای ورتر جوان _ گوته
کوزت بالا میرفت، پایین میآمد، میشست، پاک میکرد، چنگ میزد، میروفت، میدوید، جان میکند، نفسنفس میزد، چیزهای سنگین را جابهجا میکرد، و با آنکه بسیار ضعیف بود، کارهای بزرگ و دشوار انجام میداد. نسبت به او هیچ رحم در کار نبود؛ خانمی بیدادگر و آقایی زهرآگین داشت. شیرکخانه تناردیه به منزله دامی بود که کوزت در آن افتاده بود و میلرزید. حد اعلای فشار به وسیله این خدمتگزاری مخوف صورت حقیقت به خود گرفته بود. طفلک چیزی بود مثل مگس در خدمت عنکبوتها.
📖: بینوایان _ ویکتور هوگو
📖: بینوایان _ ویکتور هوگو
میدانی چی فکر میکنم؟ به نظرم خاطرهها شاید سوختی باشد که مردم برای زنده ماندن میسوزانند. تا آنجا که به حفظ زندگی مربوط میشود، ابداً مهم نیست که این خاطرات به درد بخور باشند یا نه. فقط سوختاند. آگهیهایی که روزنامهها را پر میکنند، کتابهای فلسفه، تصاویر زشت مجلهها، یک بسته اسکناس ده هزار ینی، وقتی خوراک آتش بشوند، همهشان فقط کاغذند. آتش که میسوزاند، فکر نمیکند، آه، این کانت است، یا آه، این نسخۀ عصر یومیوری است، یا چه زن قشنگی! برای آتش اینها چیزی جز تکه کاغذ نیست. همهشان یکیست. خاطرات مهم، خاطرات غیرمهم، خاطرات کاملاً بدرد نخور: فرقی نمیکند ــ همهشان فقط سوختاند.
📖 :پس از تاریکی _ هاروکی موراکامی
📖 :پس از تاریکی _ هاروکی موراکامی
چرا نمیخواهی بفهمی که میان این مردههای افتاده، بدون شک هزارها مسیح موجود است؟ تو خودت خوب میدانی که مسیح یک بار و برای همیشه دنیا را نجات نداده است. مسیح مرد تا به ما یاد دهد که هر کدام از ما میتواند یک مسیح گردد، که هر انسانی میتواند با روح پاک خود دنیا را نجات دهد، اگر هر کدام از ما نتواند مسیح شوده و دنیا را نجات دهد، مرگ خود مسیح باطل و بیهوده خواهد شد.
📖: پوست _ کورتزیو مالاپارته
📖: پوست _ کورتزیو مالاپارته
از دوره هومر تاکنون، جنون غریبی شاعران را مبتلا کرده که سرداران را بستایند. جنگ که هنر نیست. دو سرداری که با هم درگیر نبرد میشوند، اگرچه هر دو ابلهند، ولی بههرحال یکی از آن دو باید پیروز شود. منتظر روزی باشید که یکی از همین قدارهبندها که اکنون به عرش اعلا میرسانید همه شما را چون لقمهای ببلعد! در آن روز، این سردار واقعا خدا میشود، چرا که خدایان را از روی اشتها میشناسند!
📖: خدایان تشنهاند _ آناتول فرانس
📖: خدایان تشنهاند _ آناتول فرانس
افراد متعصب بهندرت بذلهگو هستند. در واقع، آنها طنز را تهدیدی برای یقینهای خودشان میدانند. طنز عموما از یک سو قطعیت را به سخره میگیرد و از سوی دیگر پشتیبان کسی است که با افراد متعصب مخالفند. برای همین است که بازار جوک عمدتا در شرایط سرکوب سیاسی گرم میشود. اتحاد شوروی و اقمارش بستری مناسب برای انبوه جوکهایی بودند که هم رژیمهای مختلف کمونیست را به سخره میگرفتند و هم حامی مخالفین این رژیمها بودند.
📖: اعتقاد بدون تعصب _ پیتر برگر و آنتون زایدرولد
📖: اعتقاد بدون تعصب _ پیتر برگر و آنتون زایدرولد
آگاهی از اینکه در حصار هستی، مثل سمی است که بهتدریج اثر میکند و شخصیت آدم را به کل عوض میکند. این مهمتر از یک تغییر روانی است، عقده خودکمبینی هم نیست – بلکه یک جریان طبیعی غیرقابل اجتناب است. وقتی که رمانم را درباره گلادیاتورها مینوشتم، همیشه متعجب بودم که بردههای رومی که عدهشان دو سه برابر مردان آزاد بود چرا اربابهایشان را به زیر نمیکشیدند. حالا یواشیواش برایم روشن میشود که ذهنیت یک برده در واقع چیست. میتوانم نظر بدهم که هرکس درباره روانشناسی تودهها حرف میزند، باید یک سال زندان را تجربه کند.
📖: گفتوگو با مرگ _ آرتور کوستلر
📖: گفتوگو با مرگ _ آرتور کوستلر
از خودم میپرسم: بهتر نبود من هم راهی را که دیگران رفتهاند، بروم و بگذارم هرچه بر سرم آمدنی است، بیاید؟ و آن وقت به یاد آن یارویی میافتم که یک ساعت پیش پر از شور زندگی بود و اکنون مرده افتاده است. چقدر ظالمانه و بیمعنی است! آدم بیاختیار از خود میپرسد: این زندگی چیست؟ چه معنی دارد؟ آیا راستی از آن منظوری هست یا بودن آن، فقط معلول یک اشتباه کور کورانه تقدیر است؟
📖: لبه تیغ _ ویلیام سامرست موام
📖: لبه تیغ _ ویلیام سامرست موام
واقعه هولناک یک زندگی را می توان به کمک استعاره سنگینی توضیح داد. می گویند بار سنگینی بر دوش داریم و این بار را حمل می کنیم، خواه قدرت تحمل آن را داشته باشیم و خواه نداشته باشیم. با آن مبارزه می کنیم، خواه بازنده باشیم، خواه برنده شویم.
📖: بار هستی _ میلان کوندرا
📖: بار هستی _ میلان کوندرا
از کتاب خنده و فراموشی میلان کوندرا نقل قول میآورم: «ملتها را اول با دزدیدن خاطراتشان نابود میکنند. بعد کتابها، دانش و تاریخشان را نابود میکنند. و آنگاه یک آدم دیگر کتابهای متفاوتی را مینویسد، دانش متفاوتی را در اختیار آنها میگذارد، و تاریخ متفاوتی را ابداع میکند.»
📖: روح پراگ _ ایوان کلیما
📖: روح پراگ _ ایوان کلیما
ابتدا همهچیز به نظرم بسیار کثیف میرسید، اخلاقا پلید و سیاه. منظورم ابدا دهها و صدها پولجوی بیقراری نیست که دور میز رولت جمع میشوند. من در میل مردم به بردنِ هر چه بیشتر و سریعتر پول هیچچیز ناپاکی نمیبینم. من حرف آن مدعی را یاوه میشمارم که با شکم سیر و خیال راحت درس اخلاق میدهد و در جواب کسی که در توجیه بازی خود عذر میآورد که «کلان بازی نمیکنم»، میفرماید: «دیگر بدتر! زیرا این نشان حقارت حرص است.» انگاری حرص حقیر و طمع بلندهمتانه باهم فرقی دارد. مسئله نسبی است. آنچه برای روتشیلد حقیر مینماید برای من کلان است. دربارهی برد و سودورزی حقیقت این است که مردم نه فقط دور میز رولت و بساط قمار، بلکه همهجا همیشه سعی میکنند که چیزی از چنگ حریف بیرون آورند و در جیب خود بگذارند. اما اینکه بهره یا سود به طور کلی چیز پلید یا ناپلیدی است بحث دیگری است و من اینجا سر پرداختن به آن را ندارم.
📖: قمارباز _ فیودور داستایفسکی
📖: قمارباز _ فیودور داستایفسکی
پول نمیتواند سعادت بخرد ولی وکلا را چرا. پول میتواند کاری کند که بارها و بارها در دادگاه اقامهی دعوی کنی و به شاهدها رشوه بدهی. میتوانی به کمکش داروهای گرانقیمتی بخری که تحت بیمه نیستند و به کشورهایی بروی که درمانهای تجربی با استفاده از یاختههای بنیادیشان از هیچی بهتر است. اگر یکی بخواهد از اعمال قدرت طفره رود، فقط چند سانتیمتر بالاتر از قانون بایستد، بوروکراسی را دور بزند، بازرسها را بخرد که جرمش را نادیده بگیرند، بخواهد هزینههای دادرسی خودش را بپردازد یا، اگر دستور داده شد، هزینههای طرف مقابل را، از پس پرداخت رشوههایی بربیاید که دادنشان برای بقا در زندان لازم است، هیچچیزی جز پول چارهی کار نیست. به سازمان بهداشت جهانی بگو که پول نمیتواند عمرت را بر روی این زمین دراز کند و آنها قاهقاه توی صورت نکبتت میخندند.
📖 ریگ روان _ استیو تولتز
📖 ریگ روان _ استیو تولتز
”متاسفانه ایراد دیکته ای در فضای مجازی آنقدر زیاد شده که هر چند ماه یک بار مجبورم تعدادی از کلمات را که پیوسته در کامنت های تعدادی از عزیزان غلط نوشته می شود تذکر دهم. البته تقصیر از فضای مجازی است که چشم ما را به شکل های غلط کلمه عادت داده است:
.
ننویسیم: زجّه!!
بنویسیم: ضجّه
ننویسیم: فعلن!!
بنویسیم: فعلاً
ننویسیم: توجیح!!
بنویسیم: توجیه
ننویسیم: خاهر!!
بنویسیم: خواهر
ننویسیم: ضمینه!!
بنویسیم: زمینه
ننویسیم: راجب!!
بنویسیم: راجع به
ننویسیم: بازی ی!!
بنویسیم: بازیِ
ننویسیم: قلبه تو!!
بنویسیم: قلبِ تو
ننویسیم: هوای خونه سردِ!!
بنویسیم: هوای خونه سرده (شکل محاوره ای هوای خانه سرد است)
.
ننویسیم: مطمعن!!
بنویسیم: مطمئن
ننویسیم: ناچاراً!!
بنویسیم: به ناچار
ننویسیم: آنها تا صب قر زدند!!
بنویسیم: آنها تا صبح غر زدند
ننویسیم: به سطوح آوردن!!
بنویسیم: به ستوه آوردن
ننویسیم: زرص غاته!!
بنویسیم: ضرس قاطع
ننویسیم: زکاوت!!
بنویسیم: ذکاوت
ننویسیم: ترجیه!!
بنویسیم: ترجیح
ننویسیم: بزار!!
بنویسیم: بذار (شکل محاوره ای بگذار)
.
ننویسیم: مزموم!!
بنویسیم: مذموم
ننویسیم: دستم و بگیر
بنویسیم: دستمو بگیر (شکل محاوره ای دستم را بگیر)
.
ننویسیم: کتابو دفترم رو بستم!!
بنویسیم: کتاب و دفترم رو بستم (شکل محاوره ای کتاب و دفترم را بستم)
ننویسیم: غالب شعری!!
بنویسیم: قالب شعری
ننویسیم: مذمون!!
بنویسیم: مضمون
ننویسیم: سپاسگذارم!!
بنویسیم: سپاسگزارم
ننویسیم: بنیانگزار!!
بنویسیم: بنیانگذار
ننویسیم: خانهگی!!
بنویسیم: خانگی
ننویسیم: قالب اوقات!!
بنویسیم: غالب اوقات
ننویسیم: غورباقه!!
بنویسیم: قورباغه
ننویسیم: بقل کردن!!
بنویسیم: بغل کردن
ننویسیم: انظباط!!
بنویسیم: انضباط
ننویسیم: لااغل!! یا لاعقل!!
بنویسیم: لااقل
ننویسیم: هواس!!
بنویسیم: حواس
ننویسیم: حظور!!
بنویسیم: حضور
از این نمونه ها بسیار است. هرجا شک کردید کلمه را به صورت آنلاین، در فرهنگ دهخدا سرچ کنید. سریع ننوشتن هم ما را از غلط های املایی دور می کند و هم از هیجان ما می کاهد و باعث نوشتن با تعقل می شود.
البته ممکن است عده ای به شکل تعمدی غلط بنویسند یا حتی کتاب یا سایت معتبری غلط املایی داشته باشد. پس مهدی موسوی و هیچکس دیگر از اشتباه مصون نیست. خواندن کتابی مثل «غلط ننویسیم» نوشتهی «ابوالحسن نجفی» می تواند کمک شایانی به همه ی ما بکند برای حفظ زبان و ادبیات فارسی.
و البته در حوزه ی شعر، گاهی شاعر از نحو و شکل نُرم زبان خارج می شود و به بازی های زبانی دست می زند که ماجرای دیگری است و ربطی به غلط نویسی ندارد.“
📖 : سید مهدی موسوی
.
ننویسیم: زجّه!!
بنویسیم: ضجّه
ننویسیم: فعلن!!
بنویسیم: فعلاً
ننویسیم: توجیح!!
بنویسیم: توجیه
ننویسیم: خاهر!!
بنویسیم: خواهر
ننویسیم: ضمینه!!
بنویسیم: زمینه
ننویسیم: راجب!!
بنویسیم: راجع به
ننویسیم: بازی ی!!
بنویسیم: بازیِ
ننویسیم: قلبه تو!!
بنویسیم: قلبِ تو
ننویسیم: هوای خونه سردِ!!
بنویسیم: هوای خونه سرده (شکل محاوره ای هوای خانه سرد است)
.
ننویسیم: مطمعن!!
بنویسیم: مطمئن
ننویسیم: ناچاراً!!
بنویسیم: به ناچار
ننویسیم: آنها تا صب قر زدند!!
بنویسیم: آنها تا صبح غر زدند
ننویسیم: به سطوح آوردن!!
بنویسیم: به ستوه آوردن
ننویسیم: زرص غاته!!
بنویسیم: ضرس قاطع
ننویسیم: زکاوت!!
بنویسیم: ذکاوت
ننویسیم: ترجیه!!
بنویسیم: ترجیح
ننویسیم: بزار!!
بنویسیم: بذار (شکل محاوره ای بگذار)
.
ننویسیم: مزموم!!
بنویسیم: مذموم
ننویسیم: دستم و بگیر
بنویسیم: دستمو بگیر (شکل محاوره ای دستم را بگیر)
.
ننویسیم: کتابو دفترم رو بستم!!
بنویسیم: کتاب و دفترم رو بستم (شکل محاوره ای کتاب و دفترم را بستم)
ننویسیم: غالب شعری!!
بنویسیم: قالب شعری
ننویسیم: مذمون!!
بنویسیم: مضمون
ننویسیم: سپاسگذارم!!
بنویسیم: سپاسگزارم
ننویسیم: بنیانگزار!!
بنویسیم: بنیانگذار
ننویسیم: خانهگی!!
بنویسیم: خانگی
ننویسیم: قالب اوقات!!
بنویسیم: غالب اوقات
ننویسیم: غورباقه!!
بنویسیم: قورباغه
ننویسیم: بقل کردن!!
بنویسیم: بغل کردن
ننویسیم: انظباط!!
بنویسیم: انضباط
ننویسیم: لااغل!! یا لاعقل!!
بنویسیم: لااقل
ننویسیم: هواس!!
بنویسیم: حواس
ننویسیم: حظور!!
بنویسیم: حضور
از این نمونه ها بسیار است. هرجا شک کردید کلمه را به صورت آنلاین، در فرهنگ دهخدا سرچ کنید. سریع ننوشتن هم ما را از غلط های املایی دور می کند و هم از هیجان ما می کاهد و باعث نوشتن با تعقل می شود.
البته ممکن است عده ای به شکل تعمدی غلط بنویسند یا حتی کتاب یا سایت معتبری غلط املایی داشته باشد. پس مهدی موسوی و هیچکس دیگر از اشتباه مصون نیست. خواندن کتابی مثل «غلط ننویسیم» نوشتهی «ابوالحسن نجفی» می تواند کمک شایانی به همه ی ما بکند برای حفظ زبان و ادبیات فارسی.
و البته در حوزه ی شعر، گاهی شاعر از نحو و شکل نُرم زبان خارج می شود و به بازی های زبانی دست می زند که ماجرای دیگری است و ربطی به غلط نویسی ندارد.“
📖 : سید مهدی موسوی