او همچنان به افکار خود ادامه داد: «حتی به من احترام هم نمیگذارند. اصلا به چه میخندند؟ آنقدر گستاخند که انگار بویی از احساس نبردهاند… بله، من از مدتها پیش ظنین شده بودم که نسل جوان بیاحساس است! باید به هر قیمتی شده بمانم و پایداری کنم!… آن موقع داشتند میرقصیدند، اما حالا که همهشان دور یک میز جمع شدهاند… میتوانم شروع به حرف زدن کنم و از مسائل روز بگویم، از اصلاحات، از اعتلای روسیه… هنوز هم میتوانم آنها را مجذوب خود کنم! بله! شاید هنوز چیزی از دست نرفته باشد… شاید حقیقت همیشه به همین شکل رخ مینماید. فقط از کجا شروع کنم که توجهشان جلب شود؟ باید چه شیوهای در پیش بگیرم؟ پاک سردرگم شدهام، کاملا سردرگم… و آنها دنبال چه هستند؟ آنها چه میخواهند؟ آن طرف دارند غش غش به چیزی میخندند… خدایا،نکند دارند به من میخندند؟! اما من واقعا چه میخواهم؟ برای چه اینجا هستم؟ چرا نمیروم؟ این جا ماندهام که به چه چیزی برسم؟»
📖: یک اتفاق مسخره_فئودور داستایوفسکی
📖: یک اتفاق مسخره_فئودور داستایوفسکی
Forwarded from | Art Magazine | ژورنال هنری تمامیّت ارضی برای هنر ۰۰۰ (Mahsa Tolou)
Painting by Mahsa Tolou
Oil on Canvas ( 1386 )
_ Break Down
مگر كه بوديد
كه صبر عالم
بخشايش گناهتان را تعهد كرده باشد؟
مگر كه عشق میبخشايد؟
مگر كه بخشايش آرامتان میكند؟
چگونه آرام میيابيد
كه چاه ذهنتان را
در راه كودكانتان
پوشيدهايد؟
هنوز اول اين ماجراست
ستيزههايی كآغاز
شدهست
درون دوزخ نيز
رهايشان نتواند كرد.
♟Art Magazine ; phobicool
#محمد_مختاری
Oil on Canvas ( 1386 )
_ Break Down
مگر كه بوديد
كه صبر عالم
بخشايش گناهتان را تعهد كرده باشد؟
مگر كه عشق میبخشايد؟
مگر كه بخشايش آرامتان میكند؟
چگونه آرام میيابيد
كه چاه ذهنتان را
در راه كودكانتان
پوشيدهايد؟
هنوز اول اين ماجراست
ستيزههايی كآغاز
شدهست
درون دوزخ نيز
رهايشان نتواند كرد.
♟Art Magazine ; phobicool
#محمد_مختاری
Forwarded from | Art Magazine | ژورنال هنری تمامیّت ارضی برای هنر ۰۰۰ (Mahsa Tolou)
ای اهالی راهزنیست در راه
در راه گرفتن مجوز اخذ باج و خراج دلم
از امنیه های پناهجو
از صاحبان سجل های باطل
بی تردید مطرود ترک وطن خواهد کرد
به یاری این قلم بشتابید که شکسته و بند انگشتمش تکیه گاهیست با زخم باز
Phobicool
#مهسا_طلوع
_ خونآبه
در راه گرفتن مجوز اخذ باج و خراج دلم
از امنیه های پناهجو
از صاحبان سجل های باطل
بی تردید مطرود ترک وطن خواهد کرد
به یاری این قلم بشتابید که شکسته و بند انگشتمش تکیه گاهیست با زخم باز
Phobicool
#مهسا_طلوع
_ خونآبه
دهکدهها را به آتش میکشیدیم، مزرعهها را غارت میکردیم، درختها را میانداختیم، میان نظامی و غیرنظامی، میان زن و مرد، میان صغیر و کبیر فرق نمیگذاشتیم: هر که لتونیایی بود محکوم به مرگ بود. وقتی مزرعهیی را میگرفتیم و سکنهاش را قتل عام میکردیم جنازهها را توی چاهی میریختیم و چندتا نارنجک هم میانداختیم روشان. بعد، شب همهی اسباب و اثاث خانه را میآوردیم وسط محوطه و «آتش شادی» روشن میکردیم و شعله بلند و روشن از روی برف سر به آسمان میکشید.
📖: مرگ کسب و کار من است_ روبر مرل
📖: مرگ کسب و کار من است_ روبر مرل
آن اوائل فشار دردآوری تحمل میکردم. بعد، کمکم، دیگر هرجور حساسیتی را از دست دادم. گمان کنم لازم بود که این جور بشود وگرنه محال بود بتوانم دوام بیاورم. میدانید: جهودها برای من شکل یک «واحد» را داشتند، نه شکل موجودات انسانی را. فکر من فقط روی جنبهی فنی وظیفهام متمرکز میشد. کم و بیش مثل خلبانی که بمبهایش را روی شهری ول میکند.
📖: مرگ کسب و کار من است_ روبر مرل
📖: مرگ کسب و کار من است_ روبر مرل
ما خودکشی رو تضمین میکنیم. اگه نمُردید، پولتون رو پس میدیم. حالا بفرمایید، از این خرید پشیمون نمیشید. ورزشکاری مثل شما! فقط یه نفس عمیق بکشید و برید سمت هدفتون. در ضمن همونطور که همیشه میگم، «شما فقط یکبار میمیرید، پس کاری کنید که اون لحظه فراموشنشدنی باشه.»
📖: مغازه خودکشی _ژان تولی
📖: مغازه خودکشی _ژان تولی
من اغلب حیرانم که آیا میشود انسان همه انسانها، همه همنوعانِ خود را دوست داشته باشد؟ البته نمیتواند. چنین چیزی طبیعی نیست. عشق انسان به دیگران، که نوعدوستی نامیده میشود، چیزی است ذهنی و تقریبا همیشه بر پایه خودپرستی استوار است. عشق آزاد از خودپسندی برای ما ممکن نیست.
📖: ابله _فیودور داستایوسکی
📖: ابله _فیودور داستایوسکی
من نمیخوام نیمهی پر لیوان رو ببینم. خوش بینی باعث میشه حالت تهوع بگیرم و منحرفانست. انسان بعد از هبوط این دنیا فقط لیاقت بدبختی رو داره.
📖:اتحادیه ابلهان _ جان کندی تول
📖:اتحادیه ابلهان _ جان کندی تول
وقتی جنگ تمام شد، ادامهی تنفر از دشمن کار قشنگی نیست. وقتی پشت طرف به خاک آمد، کار تمام است. دیگر لگد زدن به او معنی ندارد.
📖:بازمانده روز –کازوئو ایشى گورو
📖:بازمانده روز –کازوئو ایشى گورو
آن چه زیبایی سرزمین ما (انگلستان) را از سایر جاها جدا میکند، همین نداشتن جنبه هیجانانگیز و حیرتآور است. حسن این سرزمین در آرامش و حالت سکون و سکوت آن است. مثل این است که زمین از زیبایی و عظمت خودش خبر دارد و نیازی نمیبیند که آن را به صدای بلند اعلام کند. در مقابل، آن جور مناظری که در افریقا و آمریکا پیدا میشود، با آن که بلاشک بسیار هیجان انگیزند، به نظر بیننده منصف مسلما به آن خوبی نمیآیند؛ علتش همین خودنمایی بیجایی است که در آنها مضمر است.
📖:بازمانده روز –کازوئو ایشى گورو
📖:بازمانده روز –کازوئو ایشى گورو
زن ها، گاهی اوقات حرفی نمی زنند چون به نظرشان لازم نیست که چیزی گفته شود! تنها با نگاهشان حرف می زنند… به اندازه یک دنیا با نگاهشان حرف می زنند. اگر زنی برایتان اهمیت دارد، از چشمانش به سادگی نگذرید! به هیچ وجه…
📖:سوءتفاهم _ سیمون دوبوار
📖:سوءتفاهم _ سیمون دوبوار
در باور عشق و شناخت حقیقت آن، مرد ممکن است فریب بخورد؛ اما زن… زن حقیقت عشق را زود تشخیص مى دهد با حس نیرومند زنى، و اگر دبّه در مى آورد از آن است که عشق هم برایش کافى نیست ، او بیش از عشق مى طلبد، جان تو را.
📖:سلوک _ محمود دولت آبادی
📖:سلوک _ محمود دولت آبادی
یکی از دلایلی که چرا داستان برای بشر ضروری است این است که داستان بسیارزی از نیازهای خودآگاه و ناخودآگاه را برآورده میسازد. اگر داستان فقط روی ذهن خودآگاه تاثیر داشت، اهمیتی مانند ارزش کتابهای تشریحی داشت. اما اهمیت دیگر داستان این است که روی ضمیر ناخودآگاه نیز تاثیر میگذارد.
📖: چگونه کتاب بخوانیم _ مارتیمر جی. آدلر و چارلز لینکلن ون دورن
📖: چگونه کتاب بخوانیم _ مارتیمر جی. آدلر و چارلز لینکلن ون دورن
من از خودم میپرسم چرا حقیقت باید ساده باشد. تجربه من کاملا خلاف این را به من یاد داده است، حقیقت تقریبا هیچ وقت ساده نیست، و اگر چیزی بیش از حد واضح و آشکار به نظر میرسد، اگر عملی به ظاهر از منطق سادهای پیروی میکند، معمولا انگیزههای پیچیدهای پشت سر آن هست.
📖: تونل _ ارنستو ساباتو
📖: تونل _ ارنستو ساباتو
آخر واقعا چطور میشود آدم خوشحال باشد از اینکه ساعت ۶:۳۰ با زنگ ساعت بیدار بشود، از تخت بیاید بیرون، لباس بپوشد، زورکی چیزی بخورد، بریند، بشاشد، مسواک بزند، شانه کند، و بعد از یک نبرد طولانی با ترافیک، برسد جایی که درواقع زور میزند برای کس دیگری کلی پول دربیاورد و درنهایت هم ازش میخواهند بابت این فرصتی که در اختیارش گذاشته شده، قدردان باشد؟
📖: هزار پیشه _ چارلز بوکوفسکی
📖: هزار پیشه _ چارلز بوکوفسکی
«مردم همیشه شکایت میکنند که چرا کفش ندارند تا اینکه یه روز آدمی رو میبینن که پا نداره و بعد غر میزنن که چرا ویلچر اتوماتیک ندارن. چرا؟ چی باعث میشه که به طور ناخودآگاه خودشون رو از یه سیستم ملالآور به یکی دیگه پرت کنن؟ چرا اراده فقط معطوفه به جزئیات و نه کلیات؟ چرا به جای اینکه «کجا باید کار کنم؟» نمیگیم «چرا باید کار کنم؟» چرا به جای «چرا باید تشکیل خانواده بدم؟» میگیم «کی باید تشکیل خانواده بدم؟»
📖:جزء از کل_ استیو تولتز
📖:جزء از کل_ استیو تولتز
زمانِ حال چیز خنده دارى است؛ اصولا نمىتواند وجود داشته باشد. به مجرد اینکه از آن آگاه مىشویم، سپرى مىشود و دیگر حال نیست. این طورى ما مدام در گذشته زندگى به سر مىبریم، حتى هنگامى که در حال رویاپردازى دربارهى آینده هستیم.
📖 :دیدن از سیزده منظر _ کالم مک کان
📖 :دیدن از سیزده منظر _ کالم مک کان
بسیاری از افراد معتقدند هنگام مواجهه با مرگ، تغییرات ماندنی و چشمگیر در آنان بیشتر میشود. وقتی حدود ده سال روی بیمارانی که به علت سرطان رودرروی مرگ قرار گرفته بودند، کار کردم، متوجه شدم بسیاری از آنها به جای اینکه تسلیم یاس و ناامیدی شوند، به نحو شگفتانگیز و مفیدی متحول میشوند. زندگی خود را با رعایت حقتقدمها دوباره برنامهریزی میکنند و دیگر به چیزهای بیاهمیت بها نمیدهند. قدرت نه گفتن پیدا میکنند و کارهایی را که واقعا دوست ندارند انجام نمیدهند. با افرادی که دوستشان دارند صمیمانهتر ارتباط برقرار میکنند. آنها از حقایق اساسی زندگی، تغییر فصول، زیبایی طبیعت و آخرین کریسمس یا سال جدیدی که پشت سر گذاردهاند، از صمیم قلب قدردانی میکنند.
حتی بعضی از افراد با نگاه جدیدی که به زندگی پیدا کرده بودند، میگفتند ترس آنها از مردم کمتر شده است، قدرت ریسک بیشتری پیدا کردهاند و از بابت طردشدگی، کمتر نگرانند. یکی از بیمارانم اظهارنظر خندهداری میکرد: “سرطان، روانرنجوری را درمان میکند.”
بیمار دیگری میگفت: “حیف که تا حالا منتظر ماندم. حالا که سراسر بدنم را سلولهای سرطانی فرا گرفته، تازه یاد گرفتم چطور زندگی کنم!”
📖:خیره به خورشید نگریستن _ اروین د یالوم
حتی بعضی از افراد با نگاه جدیدی که به زندگی پیدا کرده بودند، میگفتند ترس آنها از مردم کمتر شده است، قدرت ریسک بیشتری پیدا کردهاند و از بابت طردشدگی، کمتر نگرانند. یکی از بیمارانم اظهارنظر خندهداری میکرد: “سرطان، روانرنجوری را درمان میکند.”
بیمار دیگری میگفت: “حیف که تا حالا منتظر ماندم. حالا که سراسر بدنم را سلولهای سرطانی فرا گرفته، تازه یاد گرفتم چطور زندگی کنم!”
📖:خیره به خورشید نگریستن _ اروین د یالوم
مهمترین چیز در زندگی چیست؟ اگر این سوال را از کسی بکنیم که سخت گرسنه است، خواهد گفت غذا. اگر از کسی بپرسیم که از سرما دارد می میرد، خواهد گفت گرما. و اگر از آدمی تک و تنها همین سوال را بکنیم، لابد خواهد گفت مصاحبت آدم ها. ولی هنگامی که این نیازهای اولیه برآورده شد، آیا چیزی می ماند که انسان بدان نیازمند باشد؟ فیلسوفان می گویند بلی. به عقیده آن ها آدم نمی تواند فقط دربند شکم باشد. البته همه خورد و خوراک لازم دارند. البته که همه محتاج محبت و مواظبت اند. ولی از اینها که بگذریم، یک چیز دیگر هم هست که همه لازم دارند و آن این است که بدانیم ما کیستیم و در اینجا چه می کنیم.
📖:دنیای سوفی _ یوستین گردر
📖:دنیای سوفی _ یوستین گردر
بهنحوی احساس میکنم که دارم تاوانی را میپردازم، تاوان قانع نبودن به آن بخش از ماریا که مرا (موقتا) از تنهایی نجات میداد. فوران غرور، شور و شوق افزون شونده به اینکه او فقط مال من باشد باید به من هشدار میداد که راه خطایی در پیش گرفته ام، راهی که سمت و مسیر آن را خودپسندی و نخوت تعیین میکرد.
📖: تونل _ارنستو ساباتو
📖: تونل _ارنستو ساباتو