عشق نباید تمنا ورزد یا همچنین التماس کند. عشق باید چنان قوی باشد که به یقین دست یابد. آنگاه دیگر مجذوب نخواهد شد بلکه مجذوب خواهد ساخت.
📖: دمیان_ هرمان هسه
📖: دمیان_ هرمان هسه
Forwarded from | Art Magazine | ژورنال هنری تمامیّت ارضی برای هنر ۰۰۰ (Mahsa Tolou)
«پسر گفت: گاهی احساس گمگشتگی دارم.
موش کور گفت: من هم اینطوریام؛ ولی ما دوستت داریم، و دوست داشتن برایت خانه و سر پناه میسازد.»
🎩 Art Magazine ; phobicool
#چارلی_مکسی
_ پسر، موشکور، روباه و اسب
موش کور گفت: من هم اینطوریام؛ ولی ما دوستت داریم، و دوست داشتن برایت خانه و سر پناه میسازد.»
🎩 Art Magazine ; phobicool
#چارلی_مکسی
_ پسر، موشکور، روباه و اسب
ما حالا هم مردهایم تا به شکل دیگری به زندگی بازگردیم. گرچه گمان نمیکنم رستاخیزی همچون رستاخیز مسیح برای مردم عادی شدنی باشد. مادر بین حرفهایش میگوید گذشتهها گذشته و در عین حال وقتی امروز صبح سوپ را میچشید به یاد نائوجی افتاد و آن نالهی کوچک را سر داد. بیشک زخمهای خاطرات من هم التیام نیافتهاند.
📖:شایو_اوسامو دازای
📖:شایو_اوسامو دازای
بله، نادانام. ازم سوءاستفاده شده، چون نادانام. میخوای از شرم خلاص شی چون نادانام. بهتره دیگه اینجا نمونم نه؟ فقر… فقر دیگه چه کوفتیه؟ پول… پول دیگه چیه؟ از این چیزا سر در نمیارم. من همیشه به عشق اعتقاد داشتهام… به مهرِ مادرم… دستِ کم تو این موارد.
📖:شایو_اوسامو دازای
📖:شایو_اوسامو دازای
Forwarded from MadHatter
شاید پیش خودتان بگویید هنوز از انگیزه و محرک آدم ها سر درنمی آوردم. با کشف تضاد معیار خوشبختی در ذهنم با دیگران شب ها از ترس به خود می پیچیدم. فکرش مرا به آستانهٔ جنون می برد. نمی دانستم خوشبخت ام یا نه. مردم پیش از این بارها در همان کودکی به من گفته بودند چه بخت بلندی دارم ولی حس می کردم در آتش ام. می دانم آنان که مرا خوشبخت می خواندند هزاران بار از من خوشبخت تر بودند. گاهی حس می کردم بار ده نگون بخت را بر دوش من نشانده اند، که اگر سر سوزنی از آن بر دوش کناردستی ام بود به سیم آخر می زد و آدم می کشت. نمی دانم بار پریشانی اطرافیانم چه اندازه سنگین است
شب فرحبخشی بود. هوا یخزده اما آرام بود و بادی نمیوزید. آسمان صاف بود و پرستاره. ماه کامل نور نقرهای ماتی بر سراسر زمین میافشاند. همهچیز آنقدر خوب بود که ایوان ایلیچ، پنجاه قدمی که برداشت، تقریباً کل ماجرا را فراموش کرد.
📖: یک اتفاق مسخره _فئودور داستایوفسکی
📖: یک اتفاق مسخره _فئودور داستایوفسکی
او همچنان به افکار خود ادامه داد: «حتی به من احترام هم نمیگذارند. اصلا به چه میخندند؟ آنقدر گستاخند که انگار بویی از احساس نبردهاند… بله، من از مدتها پیش ظنین شده بودم که نسل جوان بیاحساس است! باید به هر قیمتی شده بمانم و پایداری کنم!… آن موقع داشتند میرقصیدند، اما حالا که همهشان دور یک میز جمع شدهاند… میتوانم شروع به حرف زدن کنم و از مسائل روز بگویم، از اصلاحات، از اعتلای روسیه… هنوز هم میتوانم آنها را مجذوب خود کنم! بله! شاید هنوز چیزی از دست نرفته باشد… شاید حقیقت همیشه به همین شکل رخ مینماید. فقط از کجا شروع کنم که توجهشان جلب شود؟ باید چه شیوهای در پیش بگیرم؟ پاک سردرگم شدهام، کاملا سردرگم… و آنها دنبال چه هستند؟ آنها چه میخواهند؟ آن طرف دارند غش غش به چیزی میخندند… خدایا،نکند دارند به من میخندند؟! اما من واقعا چه میخواهم؟ برای چه اینجا هستم؟ چرا نمیروم؟ این جا ماندهام که به چه چیزی برسم؟»
📖: یک اتفاق مسخره_فئودور داستایوفسکی
📖: یک اتفاق مسخره_فئودور داستایوفسکی
Forwarded from | Art Magazine | ژورنال هنری تمامیّت ارضی برای هنر ۰۰۰ (Mahsa Tolou)
Painting by Mahsa Tolou
Oil on Canvas ( 1386 )
_ Break Down
مگر كه بوديد
كه صبر عالم
بخشايش گناهتان را تعهد كرده باشد؟
مگر كه عشق میبخشايد؟
مگر كه بخشايش آرامتان میكند؟
چگونه آرام میيابيد
كه چاه ذهنتان را
در راه كودكانتان
پوشيدهايد؟
هنوز اول اين ماجراست
ستيزههايی كآغاز
شدهست
درون دوزخ نيز
رهايشان نتواند كرد.
♟Art Magazine ; phobicool
#محمد_مختاری
Oil on Canvas ( 1386 )
_ Break Down
مگر كه بوديد
كه صبر عالم
بخشايش گناهتان را تعهد كرده باشد؟
مگر كه عشق میبخشايد؟
مگر كه بخشايش آرامتان میكند؟
چگونه آرام میيابيد
كه چاه ذهنتان را
در راه كودكانتان
پوشيدهايد؟
هنوز اول اين ماجراست
ستيزههايی كآغاز
شدهست
درون دوزخ نيز
رهايشان نتواند كرد.
♟Art Magazine ; phobicool
#محمد_مختاری
Forwarded from | Art Magazine | ژورنال هنری تمامیّت ارضی برای هنر ۰۰۰ (Mahsa Tolou)
ای اهالی راهزنیست در راه
در راه گرفتن مجوز اخذ باج و خراج دلم
از امنیه های پناهجو
از صاحبان سجل های باطل
بی تردید مطرود ترک وطن خواهد کرد
به یاری این قلم بشتابید که شکسته و بند انگشتمش تکیه گاهیست با زخم باز
Phobicool
#مهسا_طلوع
_ خونآبه
در راه گرفتن مجوز اخذ باج و خراج دلم
از امنیه های پناهجو
از صاحبان سجل های باطل
بی تردید مطرود ترک وطن خواهد کرد
به یاری این قلم بشتابید که شکسته و بند انگشتمش تکیه گاهیست با زخم باز
Phobicool
#مهسا_طلوع
_ خونآبه
دهکدهها را به آتش میکشیدیم، مزرعهها را غارت میکردیم، درختها را میانداختیم، میان نظامی و غیرنظامی، میان زن و مرد، میان صغیر و کبیر فرق نمیگذاشتیم: هر که لتونیایی بود محکوم به مرگ بود. وقتی مزرعهیی را میگرفتیم و سکنهاش را قتل عام میکردیم جنازهها را توی چاهی میریختیم و چندتا نارنجک هم میانداختیم روشان. بعد، شب همهی اسباب و اثاث خانه را میآوردیم وسط محوطه و «آتش شادی» روشن میکردیم و شعله بلند و روشن از روی برف سر به آسمان میکشید.
📖: مرگ کسب و کار من است_ روبر مرل
📖: مرگ کسب و کار من است_ روبر مرل
آن اوائل فشار دردآوری تحمل میکردم. بعد، کمکم، دیگر هرجور حساسیتی را از دست دادم. گمان کنم لازم بود که این جور بشود وگرنه محال بود بتوانم دوام بیاورم. میدانید: جهودها برای من شکل یک «واحد» را داشتند، نه شکل موجودات انسانی را. فکر من فقط روی جنبهی فنی وظیفهام متمرکز میشد. کم و بیش مثل خلبانی که بمبهایش را روی شهری ول میکند.
📖: مرگ کسب و کار من است_ روبر مرل
📖: مرگ کسب و کار من است_ روبر مرل
ما خودکشی رو تضمین میکنیم. اگه نمُردید، پولتون رو پس میدیم. حالا بفرمایید، از این خرید پشیمون نمیشید. ورزشکاری مثل شما! فقط یه نفس عمیق بکشید و برید سمت هدفتون. در ضمن همونطور که همیشه میگم، «شما فقط یکبار میمیرید، پس کاری کنید که اون لحظه فراموشنشدنی باشه.»
📖: مغازه خودکشی _ژان تولی
📖: مغازه خودکشی _ژان تولی
من اغلب حیرانم که آیا میشود انسان همه انسانها، همه همنوعانِ خود را دوست داشته باشد؟ البته نمیتواند. چنین چیزی طبیعی نیست. عشق انسان به دیگران، که نوعدوستی نامیده میشود، چیزی است ذهنی و تقریبا همیشه بر پایه خودپرستی استوار است. عشق آزاد از خودپسندی برای ما ممکن نیست.
📖: ابله _فیودور داستایوسکی
📖: ابله _فیودور داستایوسکی
من نمیخوام نیمهی پر لیوان رو ببینم. خوش بینی باعث میشه حالت تهوع بگیرم و منحرفانست. انسان بعد از هبوط این دنیا فقط لیاقت بدبختی رو داره.
📖:اتحادیه ابلهان _ جان کندی تول
📖:اتحادیه ابلهان _ جان کندی تول
وقتی جنگ تمام شد، ادامهی تنفر از دشمن کار قشنگی نیست. وقتی پشت طرف به خاک آمد، کار تمام است. دیگر لگد زدن به او معنی ندارد.
📖:بازمانده روز –کازوئو ایشى گورو
📖:بازمانده روز –کازوئو ایشى گورو
آن چه زیبایی سرزمین ما (انگلستان) را از سایر جاها جدا میکند، همین نداشتن جنبه هیجانانگیز و حیرتآور است. حسن این سرزمین در آرامش و حالت سکون و سکوت آن است. مثل این است که زمین از زیبایی و عظمت خودش خبر دارد و نیازی نمیبیند که آن را به صدای بلند اعلام کند. در مقابل، آن جور مناظری که در افریقا و آمریکا پیدا میشود، با آن که بلاشک بسیار هیجان انگیزند، به نظر بیننده منصف مسلما به آن خوبی نمیآیند؛ علتش همین خودنمایی بیجایی است که در آنها مضمر است.
📖:بازمانده روز –کازوئو ایشى گورو
📖:بازمانده روز –کازوئو ایشى گورو
زن ها، گاهی اوقات حرفی نمی زنند چون به نظرشان لازم نیست که چیزی گفته شود! تنها با نگاهشان حرف می زنند… به اندازه یک دنیا با نگاهشان حرف می زنند. اگر زنی برایتان اهمیت دارد، از چشمانش به سادگی نگذرید! به هیچ وجه…
📖:سوءتفاهم _ سیمون دوبوار
📖:سوءتفاهم _ سیمون دوبوار
در باور عشق و شناخت حقیقت آن، مرد ممکن است فریب بخورد؛ اما زن… زن حقیقت عشق را زود تشخیص مى دهد با حس نیرومند زنى، و اگر دبّه در مى آورد از آن است که عشق هم برایش کافى نیست ، او بیش از عشق مى طلبد، جان تو را.
📖:سلوک _ محمود دولت آبادی
📖:سلوک _ محمود دولت آبادی
یکی از دلایلی که چرا داستان برای بشر ضروری است این است که داستان بسیارزی از نیازهای خودآگاه و ناخودآگاه را برآورده میسازد. اگر داستان فقط روی ذهن خودآگاه تاثیر داشت، اهمیتی مانند ارزش کتابهای تشریحی داشت. اما اهمیت دیگر داستان این است که روی ضمیر ناخودآگاه نیز تاثیر میگذارد.
📖: چگونه کتاب بخوانیم _ مارتیمر جی. آدلر و چارلز لینکلن ون دورن
📖: چگونه کتاب بخوانیم _ مارتیمر جی. آدلر و چارلز لینکلن ون دورن
من از خودم میپرسم چرا حقیقت باید ساده باشد. تجربه من کاملا خلاف این را به من یاد داده است، حقیقت تقریبا هیچ وقت ساده نیست، و اگر چیزی بیش از حد واضح و آشکار به نظر میرسد، اگر عملی به ظاهر از منطق سادهای پیروی میکند، معمولا انگیزههای پیچیدهای پشت سر آن هست.
📖: تونل _ ارنستو ساباتو
📖: تونل _ ارنستو ساباتو