کتاب‌ها
3.71K subscribers
348 photos
7 videos
11 files
65 links
«که دست ظلم نماند، چنین که هست دراز.»
- سعدی
goodreads.com/veiledancer
Download Telegram
Mia Farrow and Salvador Dali photographed by Philippe Halsman, 1964


p h o b i c o o l
جام را سر کشید و آن را دوباره پر کرد. اگر روژه بود می‌گفت «اینقدر نخور.» و او باز می‌نوشید و سیگار می‌کشید تا اینکه سرش آکنده از اشمئزاز و آشوب و هیاهو می‌شد. اما فوسکا چیزی نمی‌گفت، او را می‌پایید و با خود می‌گفت: «دارد کوشش می‌کند، کوشش می‌کند.» درست است، رژین می‌کوشید بازی کند: بازی میزبانی، بازی افتخار، بازی دلبری، و همه اینها یک بازی بود: بازی وجود.

📖:همه می میرند _سیمون دوبوار
خیلی نیرو، خیلی غرور و عشق می‌خواهد تا آدم باور کند که اعمال یک انسان اهمیتی دارد و زندگی بر مرگ پیروز می‌شود.

📖همه می میرند –سیمون دوبوار
آثار فاخر هنرمندان گمنام و صاحب نام ایران و جهان را اینجا با مبادی سواد بصری بیشتر آشنا شویم :
T.me/phobicool
#انقلاب_هنری
#حمایت_از_هنرمندان
#هنر_درمانی
روند شرطی شدن ما نسبت به انقلاب از اردوگاه‌های کار اجباری شروع شد. شاید بیش از هر چیز از همبندانی تاثیر گرفتیم که کمونیست بودند و اغلب طوری رفتار می‌کردند که گویی موجوداتی برترند. آرمانگرایی و انضباط حزبی توان و تحملی به آن‌ها می‌داد که بقیه‌ی ما نمی‌توانستیم با آن برابری کنیم.

📖: بخت بیدادگر –مارگولیوس کووالی
باورکردنی نیست که بعد از کودتای حزب کمونیست در سال ۱۹۴۸، مردم چکسلواکی یک‌بار دیگر از پلیس کتک خوردند و شکنجه شدند، اردوگاه‌ها هنوز برقرار بودند و ما خبر نداشتیم و اگر کسی حقیقت را به ما می‌گفت، از پذیرفتنش سر باز می‌زدیم. آری، باورش سخت است.

📖 :بخت بیدادگر_مارگولیوس کووالی
مردم دیگر نه‌تنها رویایی در سر نداشتند، بلکه حتی از رویاپردازی اجتناب می‌کردند.

📖: بخت بیدادگر_مارگولیوس کووالی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
«اما چه اندوهی، چه دلهره‌ی مسحورکننده‌ای در هوا و بر چیزهاست! موجودات به سادگی آسیب می‌بینند، [اما] برای جراحت‌ها، همیشه سپیده‌‌دم است… نمی‌دانیم. دوام می‌آوریم.»

Phobicool
- از نامه‌ رنه شار به آلبر کامو، اکتبر ۱۹۴۹
اگر همه‌ی بشریت جز تنها یک کودک عادی که هیچ آموزشی ندیده باشد، نیست و نابود شود، همین کودک تمامی فرایند تکامل اشیا را باز خواهد یافت و می‌تواند اهورایان، اهریمنان، فردوس‌ها، فرامین و مناهی و عهد جدید و عتیق را بازسازد.

📖: دمیان_ هرمان هسه
عشق نباید تمنا ورزد یا همچنین التماس کند. عشق باید چنان قوی باشد که به یقین دست یابد. آنگاه دیگر مجذوب نخواهد شد بلکه مجذوب خواهد ساخت.

📖: دمیان_ هرمان هسه
«پسر گفت: گاهی احساس گم‌گشتگی‌ دارم.
موش کور گفت: من هم اینطوری‌ام؛ ولی ما دوستت داریم، و دوست داشتن برایت خانه و سر پناه می‌سازد.»

🎩 Art Magazine ; phobicool

#چارلی_مکسی
_ پسر، موش‌کور، روباه و اسب
ما حالا هم مرده‌ایم تا به شکل دیگری به زندگی بازگردیم. گرچه گمان نمی‌کنم رستاخیزی همچون رستاخیز مسیح برای مردم عادی شدنی باشد. مادر بین حرف‌هایش می‌گوید گذشته‌ها گذشته و در عین حال وقتی امروز صبح سوپ را می‌چشید به یاد نائوجی افتاد و آن ناله‌ی کوچک را سر داد. بی‌شک زخم‌های خاطرات من هم التیام نیافته‌اند.

📖:شایو_اوسامو دازای
بله، نادان‌ام. ازم سوءاستفاده شده، چون نادان‌ام. می‌خوای از شرم خلاص شی چون نادان‌ام. بهتره دیگه اینجا نمونم نه؟ فقر… فقر دیگه چه کوفتیه؟ پول… پول دیگه چیه؟ از این چیزا سر در نمیارم. من همیشه به عشق اعتقاد داشته‌ام… به مهرِ مادرم… دستِ کم تو این موارد.

📖:شایو_اوسامو دازای
Forwarded from MadHatter
شاید پیش خودتان بگویید هنوز از انگیزه و محرک آدم ها سر درنمی آوردم. با کشف تضاد معیار خوشبختی در ذهنم با دیگران شب ها از ترس به خود می پیچیدم. فکرش مرا به آستانهٔ جنون می برد. نمی دانستم خوشبخت ام یا نه. مردم پیش از این بارها در همان کودکی به من گفته بودند چه بخت بلندی دارم ولی حس می کردم در آتش ام. می دانم آنان که مرا خوشبخت می خواندند هزاران بار از من خوشبخت تر بودند. گاهی حس می کردم بار ده نگون بخت را بر دوش من نشانده اند، که اگر سر سوزنی از آن بر دوش کناردستی ام بود به سیم آخر می زد و آدم می کشت. نمی دانم بار پریشانی اطرافیانم چه اندازه سنگین است
شب فرح‌بخشی بود. هوا یخ‌زده اما آرام بود و بادی نمی‌وزید. آسمان صاف بود و پرستاره. ماه کامل نور نقره‌ای ماتی بر سراسر زمین می‌افشاند. همه‌چیز آن‌قدر خوب بود که ایوان ایلیچ، پنجاه قدمی که برداشت، تقریباً کل ماجرا را فراموش کرد.

📖: یک اتفاق مسخره _فئودور داستایوفسکی
او همچنان به افکار خود ادامه داد: «حتی به من احترام هم نمی‌گذارند. اصلا به چه می‌خندند؟ آن‌قدر گستاخند که انگار بویی از احساس نبرده‌اند… بله، من از مدت‌ها پیش ظنین شده بودم که نسل جوان بی‌احساس است! باید به هر قیمتی شده بمانم و پایداری کنم!… آن موقع داشتند می‌رقصیدند، اما حالا که همه‌شان دور یک میز جمع شده‌اند… می‌توانم شروع به حرف زدن کنم و از مسائل روز بگویم، از اصلاحات، از اعتلای روسیه… هنوز هم می‌توانم آن‌ها را مجذوب خود کنم! بله! شاید هنوز چیزی از دست نرفته باشد… شاید حقیقت همیشه به همین شکل رخ می‌نماید. فقط از کجا شروع کنم که توجهشان جلب شود؟ باید چه شیوه‌ای در پیش بگیرم؟ پاک سردرگم شده‌ام، کاملا سردرگم… و آن‌ها دنبال چه هستند؟ آن‌ها چه می‌خواهند؟ آن طرف دارند غش غش به چیزی می‌خندند… خدایا،نکند دارند به من می‌خندند؟! اما من واقعا چه می‌خواهم؟ برای چه این‌جا هستم؟ چرا نمی‌روم؟ این جا مانده‌ام که به چه چیزی برسم؟»

📖: یک اتفاق مسخره_فئودور داستایوفسکی
Painting by Mahsa Tolou
Oil on Canvas ( 1386 )
_ Break Down

مگر كه بوديد
كه صبر عالم
بخشايش گناهتان را تعهد كرده باشد؟
مگر كه عشق می‌بخشايد؟
مگر كه بخشايش آرامتان می‌كند؟
چگونه آرام می‌يابيد
كه چاه ذهنتان را
در راه كودكان‌تان
پوشيده‌ايد؟

هنوز اول اين ماجراست
ستيزه‌هايی كآغاز
شده‌ست
درون دوزخ نيز
رهايشان نتواند كرد.

Art Magazine ; phobicool

#محمد_مختاری
ای اهالی راهزنیست در راه
در راه گرفتن مجوز اخذ باج و خراج دلم
از امنیه های پناهجو
از صاحبان سجل های باطل
بی تردید مطرود ترک وطن خواهد کرد
به یاری این قلم بشتابید که شکسته و بند انگشتمش تکیه گاهیست با زخم باز

Phobicool
#مهسا_طلوع
_ خونآبه
دهکده‌ها را به آتش می‌کشیدیم، مزرعه‌ها را غارت می‌کردیم، درخت‌ها را می‌انداختیم، میان نظامی و غیرنظامی، میان زن و مرد، میان صغیر و کبیر فرق نمی‌گذاشتیم: هر که لتونیایی بود محکوم به مرگ بود. وقتی مزرعه‌یی را می‌گرفتیم و سکنه‌اش را قتل عام می‌کردیم جنازه‌ها را توی چاهی می‌ریختیم و چندتا نارنجک هم می‌انداختیم روشان. بعد، شب همه‌ی اسباب و اثاث خانه را می‌آوردیم وسط محوطه و «آتش شادی» روشن می‌کردیم و شعله بلند و روشن از روی برف سر به آسمان می‌کشید.

📖: مرگ کسب و کار من است_ روبر مرل