کتاب‌ها
3.72K subscribers
348 photos
7 videos
11 files
65 links
«که دست ظلم نماند، چنین که هست دراز.»
- سعدی
goodreads.com/veiledancer
Download Telegram
ثروتِ سریع مساله ای است که امروزه پنجاه هزار جوان قصد دارند حلش کنند، جوان هایی که همه در وضعیت شما هستند. شما یک واحدِ این رقم اید. خودتان حساب کنید چه تقلایی باید بکنید و مبارزه چقدر وحشیانه است. باید مثل عنکبوت های زندانی همدیگر را بخورید چون بدیهی است که پنجاه هزار سِمَتِ خوب موجود نیست. می دانید در این مملکت چطور باید ترقی کرد؟ یا با درخششِ نبوغ یا با شگرد فساد. یا باید مثل یک گلوله توپ میان این توده آدم راه باز کنید، یا این که مثل طاعون به جان شان بیفتید. شرافت به هیچ دردی نمی خورد. همه در مقابل قدرت نابغه کمر خم می کنند. البته ازش متنفرند، سعی می کنند بدنامش کنند، چون همه را برای خودش برمی دارد و به کسی چیزی نمی دهد، اما اگر پایداری کند بالااخره جلوش زانو می زنند؛ در یک کلمه، اگر نتوانید زیر لجن دفنش کنند زانو می زنند و می پرستندش.

📖:باباگوریو_انوره دو بالزاک
مشکل اینجاست که همیشه انتخاب تو از بین دو تا بد است. مهم هم نیست که کدام را انتخاب کنی، هر کدام شان ذره ای از تو را می خورند تا آنجا که دیگر چیزی باقی نماند. بیشتر آدم ها در بیست و پنج سالگی تمام می شوند. و بعد تبدیل می شوند به ملتی بی شعور که رانندگی می کنند، غذا می خورند، بچه دار می شوند، وهر کاری را به بدترین شکل ‌اش انجام می دهند.
مانند رای دادن به کاندیدای ریاست جمهوری ای که آن ها را یاد خودشان می اندازد.

📖: ساندویچ ژامبون _ چارلز بوکفسکی
حضور مرگ همه موهامات را نیست و نابود میکند. مابچه مرگ هستیم و مرگ است که ما را از فریب های زندگی نجات میدهد، و در ته زندگی اوست که ما را صدا میزند و بسوی خودش میخواند – در سن هائی که ما هنوز زبان مردم را نمیفهمیم اگر گاهی درمیان بازی مکث می کنیم، برای این است که صدای مرگ را بشنویم…

📖؛ بوف کور_صادق هدایت
سنگی را اگر به رودخانه ای بیندازی، چندان تاثیری ندارد. سطح آب اندکی می شکافد و کمی موج بر می دارد. صدای نامحسوس “تاپ” می آید، اما همین صدا هم در هیاهوی آب و موج هایش گم می شود. همین و بس. اما اگر همان سنگ را به برکه ای بیندازی… تاثیرش بسیار ماندگارتر و عمیق تر است. همان سنگ، همان سنگ کوچک، آب های راکد را به تلاطم در می آورد. در جایی که سنگ به سطح آب خورده ابتدا حلقه ای پدیدار می شود؛ حلقه جوانه می دهد، جوانه شکوفه می دهد، باز می شود و باز می شود، لایه به لایه. سنگی کوچک در چشم به هم زدنی چه ها که نمی کند. در تمام سطح آب پخش می شود و در لحظه ای می بینی که همه جا را فرا گرفته. دایره ها دایره ها را می زایند تا زمانی که آخرین دایره به ساحل بخورد و محو شود.

📖:ملت عشق _الیف شافاک
مهم ترین درسی که از مادربزرگم آموختم این بود:
اگر می خواهی چیزی را نابود کنی، اگر می خواهی صدمه و آسیبی به چیزی برسانی، کافی است آن را محدود کنی، کافی است آن را محصور کنی. آن وقت می بینی که خود به خود خشک می شود، پژمرده می شود و می میرد!

📖:بعد از عشق_ الیف شافاک
Mia Farrow and Salvador Dali photographed by Philippe Halsman, 1964


p h o b i c o o l
جام را سر کشید و آن را دوباره پر کرد. اگر روژه بود می‌گفت «اینقدر نخور.» و او باز می‌نوشید و سیگار می‌کشید تا اینکه سرش آکنده از اشمئزاز و آشوب و هیاهو می‌شد. اما فوسکا چیزی نمی‌گفت، او را می‌پایید و با خود می‌گفت: «دارد کوشش می‌کند، کوشش می‌کند.» درست است، رژین می‌کوشید بازی کند: بازی میزبانی، بازی افتخار، بازی دلبری، و همه اینها یک بازی بود: بازی وجود.

📖:همه می میرند _سیمون دوبوار
خیلی نیرو، خیلی غرور و عشق می‌خواهد تا آدم باور کند که اعمال یک انسان اهمیتی دارد و زندگی بر مرگ پیروز می‌شود.

📖همه می میرند –سیمون دوبوار
آثار فاخر هنرمندان گمنام و صاحب نام ایران و جهان را اینجا با مبادی سواد بصری بیشتر آشنا شویم :
T.me/phobicool
#انقلاب_هنری
#حمایت_از_هنرمندان
#هنر_درمانی
روند شرطی شدن ما نسبت به انقلاب از اردوگاه‌های کار اجباری شروع شد. شاید بیش از هر چیز از همبندانی تاثیر گرفتیم که کمونیست بودند و اغلب طوری رفتار می‌کردند که گویی موجوداتی برترند. آرمانگرایی و انضباط حزبی توان و تحملی به آن‌ها می‌داد که بقیه‌ی ما نمی‌توانستیم با آن برابری کنیم.

📖: بخت بیدادگر –مارگولیوس کووالی
باورکردنی نیست که بعد از کودتای حزب کمونیست در سال ۱۹۴۸، مردم چکسلواکی یک‌بار دیگر از پلیس کتک خوردند و شکنجه شدند، اردوگاه‌ها هنوز برقرار بودند و ما خبر نداشتیم و اگر کسی حقیقت را به ما می‌گفت، از پذیرفتنش سر باز می‌زدیم. آری، باورش سخت است.

📖 :بخت بیدادگر_مارگولیوس کووالی
مردم دیگر نه‌تنها رویایی در سر نداشتند، بلکه حتی از رویاپردازی اجتناب می‌کردند.

📖: بخت بیدادگر_مارگولیوس کووالی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
«اما چه اندوهی، چه دلهره‌ی مسحورکننده‌ای در هوا و بر چیزهاست! موجودات به سادگی آسیب می‌بینند، [اما] برای جراحت‌ها، همیشه سپیده‌‌دم است… نمی‌دانیم. دوام می‌آوریم.»

Phobicool
- از نامه‌ رنه شار به آلبر کامو، اکتبر ۱۹۴۹
اگر همه‌ی بشریت جز تنها یک کودک عادی که هیچ آموزشی ندیده باشد، نیست و نابود شود، همین کودک تمامی فرایند تکامل اشیا را باز خواهد یافت و می‌تواند اهورایان، اهریمنان، فردوس‌ها، فرامین و مناهی و عهد جدید و عتیق را بازسازد.

📖: دمیان_ هرمان هسه
عشق نباید تمنا ورزد یا همچنین التماس کند. عشق باید چنان قوی باشد که به یقین دست یابد. آنگاه دیگر مجذوب نخواهد شد بلکه مجذوب خواهد ساخت.

📖: دمیان_ هرمان هسه
«پسر گفت: گاهی احساس گم‌گشتگی‌ دارم.
موش کور گفت: من هم اینطوری‌ام؛ ولی ما دوستت داریم، و دوست داشتن برایت خانه و سر پناه می‌سازد.»

🎩 Art Magazine ; phobicool

#چارلی_مکسی
_ پسر، موش‌کور، روباه و اسب
ما حالا هم مرده‌ایم تا به شکل دیگری به زندگی بازگردیم. گرچه گمان نمی‌کنم رستاخیزی همچون رستاخیز مسیح برای مردم عادی شدنی باشد. مادر بین حرف‌هایش می‌گوید گذشته‌ها گذشته و در عین حال وقتی امروز صبح سوپ را می‌چشید به یاد نائوجی افتاد و آن ناله‌ی کوچک را سر داد. بی‌شک زخم‌های خاطرات من هم التیام نیافته‌اند.

📖:شایو_اوسامو دازای
بله، نادان‌ام. ازم سوءاستفاده شده، چون نادان‌ام. می‌خوای از شرم خلاص شی چون نادان‌ام. بهتره دیگه اینجا نمونم نه؟ فقر… فقر دیگه چه کوفتیه؟ پول… پول دیگه چیه؟ از این چیزا سر در نمیارم. من همیشه به عشق اعتقاد داشته‌ام… به مهرِ مادرم… دستِ کم تو این موارد.

📖:شایو_اوسامو دازای
Forwarded from MadHatter
شاید پیش خودتان بگویید هنوز از انگیزه و محرک آدم ها سر درنمی آوردم. با کشف تضاد معیار خوشبختی در ذهنم با دیگران شب ها از ترس به خود می پیچیدم. فکرش مرا به آستانهٔ جنون می برد. نمی دانستم خوشبخت ام یا نه. مردم پیش از این بارها در همان کودکی به من گفته بودند چه بخت بلندی دارم ولی حس می کردم در آتش ام. می دانم آنان که مرا خوشبخت می خواندند هزاران بار از من خوشبخت تر بودند. گاهی حس می کردم بار ده نگون بخت را بر دوش من نشانده اند، که اگر سر سوزنی از آن بر دوش کناردستی ام بود به سیم آخر می زد و آدم می کشت. نمی دانم بار پریشانی اطرافیانم چه اندازه سنگین است
شب فرح‌بخشی بود. هوا یخ‌زده اما آرام بود و بادی نمی‌وزید. آسمان صاف بود و پرستاره. ماه کامل نور نقره‌ای ماتی بر سراسر زمین می‌افشاند. همه‌چیز آن‌قدر خوب بود که ایوان ایلیچ، پنجاه قدمی که برداشت، تقریباً کل ماجرا را فراموش کرد.

📖: یک اتفاق مسخره _فئودور داستایوفسکی