«شب، پیش از خفتن، باز گفت: هرگز نه از دزدان بترسیم، نه از آدمکشان. اینها خطرات بیرونیاند، خطرات کوچکند. از خودمان بترسیم. دزدان واقعی، پیشداوریهای ما هستند؛ آدمکشان واقعی نادرستیهای ما هستند. مهالک بزرگ در درون مایند. چه اهمیت دارد آنچه سرهای ما را، یا کیسۀ پولمان را تهدید میکند! نیندیشیم جز در آنچه که روحمان را تهدید میکند.»
📖: بینوایان _ویکتور هوگو
📖: بینوایان _ویکتور هوگو
«در همۀ زمانی که از ژیلبرت دور بودم به دیدنش نیاز داشتم، چون آن قدر پیاپی میکوشیدم چهرهاش را در نظر آورم که رفته رفته به این کار ناتوان میشدم و دیگر به دقت نمیدانستم عشقم چه مفهومی دارد.»
📖: طرف خانه سوان _مارسل پروست
📖: طرف خانه سوان _مارسل پروست
هلیا! فراموشی را بستاییم؛ چرا که ما را پس از مرگِ نزدیکترین دوستْ زنده نگه میدارد و فراموشی را با دردناکترینِ نفرتها بیامیزیم؛ زیرا انسان دوستانش را فراموش میکند، کتابهایی را خوانده است فراموش میکند، و رنگ مهربان نگاه یک رهگذر را… آن را هم فراموش میکند. لیکن چگونه از یاد خواهی برد – سگها پارس میکردند – آن غروبهای نارنجی را که خورشیدِ آن غروبها بر نگاهِ من مینشست و نگاهِ من به روی قصر و تمام شیشههای قصر سایه میانداخت؟
📖: بار دیگر شهری که دوست میداشتم _نادر ابراهیمی
📖: بار دیگر شهری که دوست میداشتم _نادر ابراهیمی
به یاد داشته باش که روزها و لحظهها هیچگاه باز نمیگردند. به زمان بیندیش و شبیخونِ ظالمانهٔ زمان. صبح که ماهیگیران با قایقهایشان به دریا میرفتند به من سلام کردند و گفتند که سلامشان را به تو که هنوز خفتهای برسانم. بیدار شو هلیا. بیدار شو و سلام سادهٔ ماهیگیران را بیجواب مگذار. من لبریز از گفتنم نه از نوشتن. باید که اینجا روبهروی من بنشینی و گوش کنی.
📖: بار دیگر شهری که دوست میداشتم –نادر ابراهیمی
📖: بار دیگر شهری که دوست میداشتم –نادر ابراهیمی
امکان، فرمانروای نیرومندترین سپاهیانی است که پیروزی را بالای کلاهخودهای خود چون آسمان احساس میکردهاند. هر مغلوبی تنها به امکان میاندیشد و آن را نفرین میکند. هر فاتحی در درونِ خویش ستایشگر بیریای امکان است. امکان میآفریند و خراب میکند. امکاناتِ ناشناس، در طول جادهها و چون زنبوران ولگرد به روی گمنامترین گُلهای وحشی خانه میسازند. دروازههای هر امکانْ انتخاب را محدود کرده است. بسا که «خواستن» از تمامِ امکانات گدایی کند؛ اما من آن را دوست میدارم که به التماس نیالوده باشد.
📖: بار دیگر شهری که دوست میداشتم_نادر ابراهیمی
📖: بار دیگر شهری که دوست میداشتم_نادر ابراهیمی
«رفقا، من خیال میکنم شما حساب یه چیز رو نمیکنین. یادتون باشه که ما کارگرای تیکیساته از بابت آخرین اعتراض به بچههای باریوس و بانانزا بدهکاریم، همون باری که خیلی از میوهکشا روی اسکله با تیر سربازا جون دادن یا افتادن توی دریا و خوراک کوسهها شدن. اونموقع ما اینجا راحت نشستیم و از جامون جنب نخوردیم. اما اگه کسی بگه از ترس صدامون درنیومد، دروغ گفته. نه، ما نمیترسیم، فقط متشکل نبودیم، اتحاد نداشتیم. حتی اگه یه کرور هم باشیم، وقتی متحد نباشیم تنهاییم. دستتنها هم هیچ کاری نمیشه کرد. من حالا فقط یه چیز میخوام بگم. میخوام پیشنهاد کنم همین الان اون رفقایی که پشت میز نشستهن بشن نامزد هیئتمدیرهی موقت اتحادیهی کارگرای تیکیساته…»
📖:چشمانتظار در خاک رفتگان _میگل آنخل آستوریاس
📖:چشمانتظار در خاک رفتگان _میگل آنخل آستوریاس
عشقِ اول، مسیر زندگی را برای همیشه تثبیت میکند. این مسئلهایست که در گذر سالیان کشف کردهام. این عشق مافوق عشقهای بعدی نیست، اما با وجود خود بر همه عشقهای متعاقب تاثیرگذار خواهد بود. عشق اول حکم یک الگو را دارد، یا نمونهای در مقابل همه موارد دیگر؛ ممکن است همه عشقهای بعدی را تحتالشعاع قرار دهد. از طرف دیگر، این عشق ممکن است باعث شود عشقهای بعدی سادهتر و بهتر باشند. اما عشق اول گاهی داغش را بر قلب باقی میگذارد، و در این صورت، از آن پس تنها چیزی که جوینده خواهد یافت بافت زخمخورده و داغشده خواهد بود.
📖:فقط یک داستان _جولین بارنز
📖:فقط یک داستان _جولین بارنز
او بزرگتر و استثناییتر از آن بود که بتوان در جایی مخفیاش کرد. انسانی بود که به اطراف خودش نور ساطع میکرد، این آدمها را نمیتوان در جایی پنهان کرد زیرا میلههای هیچ زندانی نمیتواند جلوی ساطع شدن علایم حیات چنین افرادی را بگیرد.
📖:ادبیات علیه استبداد _پیتر فین و پترا کووی
📖:ادبیات علیه استبداد _پیتر فین و پترا کووی
اگر درجا نکشتمش به این علت بود که نه چماق داشتم نه طناب، نه تپانچه دستم بود نه خنجر، اما نگاهی که به او انداختم، اگر قادر به کشتن بود، همهی حرفهاش را تلافی میکرد. یکی از خطاهای خلقت این است که فقط دست و دندان را سلاح تهاجمی آدم کرده و پا را وسیلهای برای فرار یا دفاع. برای اولی، همان چشم کافی است، یک حرکت ناچیز چشم دشمن یا رقیب را درجا خشک میکند یا به خاک میاندازد، در یک آن انتقام میگیرد و در عین حال این امتیاز را دارد که برای اغفال عدالت، همین چشمهای خیرهکُش یکباره سرشار از ترحم میشود، و بلافاصله برای قربانی اشک میریزد.
📖: دن کاسمورو _ماشادو د آسیس
📖: دن کاسمورو _ماشادو د آسیس
«رفقا، من خیال میکنم شما حساب یه چیز رو نمیکنین. یادتون باشه که ما کارگرای تیکیساته از بابت آخرین اعتراض به بچههای باریوس و بانانزا بدهکاریم، همون باری که خیلی از میوهکشا روی اسکله با تیر سربازا جون دادن یا افتادن توی دریا و خوراک کوسهها شدن. اونموقع ما اینجا راحت نشستیم و از جامون جنب نخوردیم. اما اگه کسی بگه از ترس صدامون درنیومد، دروغ گفته. نه، ما نمیترسیم، فقط متشکل نبودیم، اتحاد نداشتیم. حتی اگه یه کرور هم باشیم، وقتی متحد نباشیم تنهاییم. دستتنها هم هیچ کاری نمیشه کرد. من حالا فقط یه چیز میخوام بگم. میخوام پیشنهاد کنم همین الان اون رفقایی که پشت میز نشستهن بشن نامزد هیئتمدیرهی موقت اتحادیهی کارگرای تیکیساته…».
📖: چشمانتظار در خاک رفتگان _ میگل آنخل آستوریاس
📖: چشمانتظار در خاک رفتگان _ میگل آنخل آستوریاس
چه فکر بدی و چه حرف بدی؛ ولی من این حرف را زدم؛ پس هم نگرفتم؛ دیگر هم به فکر اصلاح خود نیفتادم. اصلاً این موضوع را از کله خودم بیرون کردم و گفتم باز بدجنس و گناهکار میشوم، چون من خطم همین است، این جور بزرگ شدهام، آن یکی دیگر خط من نیست، برای شروع بدجنسی میروم جیم را میدزدم و باز از بردگی درمیآورم.
📖:سرگذشت هکلبری فین _مارک توین
📖:سرگذشت هکلبری فین _مارک توین
هیچ فرقی نمیکند که آدم کار خوب بکند یا کار بد؛ وجدان آدمیزاد که شعور ندارد؛ همینجور آدم را آزار میدهد.
📖: سرگذشت هکلبری فین _مارک توین
📖: سرگذشت هکلبری فین _مارک توین
همیشه این جوری است، آدم یک کار بدی ازش سر میزند، ولی حاضر نیست نتیجهاش را قبول کند، خیال میکند تا وقتی که میتواند خودش را قایم کند آبرویش سر جاست.
📖: سرگذشت هکلبری فین_مارک توین
📖: سرگذشت هکلبری فین_مارک توین
Forwarded from MadHatter
مثل گربهای
که منتظر پریدن
روی تخت است،
مرگ را
انتظار میکشم.
برای زنم متاسفم.
او اولین کسی است
که جسد رنگ پریدهام را خواهد دید.
حتما
تکان میدهد و میگوید:
هنک!
اما هنک دیگر جوابی نمیدهد.
من از مرگ هراسی ندارم
اما از سردرگمی زنم
میترسم .
دوست دارم بداند
که در میان همهی جر و بحثهایمان
همیشه دوستش داشتم
و جمله ای که همیشه
گفتنش برایم سخت بود را
حالا بلند میگویم:
دوستت دارم
۱۹۹۳. #اعتراف_ها
چارلز بوکوفسکی
که منتظر پریدن
روی تخت است،
مرگ را
انتظار میکشم.
برای زنم متاسفم.
او اولین کسی است
که جسد رنگ پریدهام را خواهد دید.
حتما
تکان میدهد و میگوید:
هنک!
اما هنک دیگر جوابی نمیدهد.
من از مرگ هراسی ندارم
اما از سردرگمی زنم
میترسم .
دوست دارم بداند
که در میان همهی جر و بحثهایمان
همیشه دوستش داشتم
و جمله ای که همیشه
گفتنش برایم سخت بود را
حالا بلند میگویم:
دوستت دارم
۱۹۹۳. #اعتراف_ها
چارلز بوکوفسکی
پاسخ داد: ای ابله! تصور کردهای من میشکفم تا دیده شوم؟ من برای خودم میشکفم نه برای دیگران، چون شکوفایی خرسندم میکند. سرچشمهی شادی من در وجود خودم و در شکوفاییام است.
📖: درمان شوپنهاور_اروین دی یالوم
📖: درمان شوپنهاور_اروین دی یالوم
هر عاشقی پس از آنکه سرانجام به وصل رسید، دلسردی و سرخوردگی فوقالعادهای را تجربه میکند؛ و مبهوت میماند که چگونه آنچه با چنان اشتیاقی در پیاش بوده، حاصلی بیش از سایر خشنودیهای جنسی ندارد و در نتیجه، حس نمیکند منفعت چندانی نصیبش شده باشد.
📖: درمان شوپنهاور_اروین دی یالوم
📖: درمان شوپنهاور_اروین دی یالوم
اگر نمیخواهیم بازیچهی دست هر فرومایهای و مایهی ریشخند هر تهیمغزی باشیم، اصل اول این است که محتاط و دستنیافتنی بمانیم.
📖: درمان شوپنهاور – اروین دی یالوم
📖: درمان شوپنهاور – اروین دی یالوم
بیتردید، قضات میدانستند که اعتقاد به هیولابودن آیشمن چقدر آرامشبخش است… مشکل آیشمن دقیقاً همین بود که افراد زیادی شبیه او بودند که نه منحرف بودند و نه سادیست؛ آنها به شکلی اسفبار و هولناک معمولی بوده و هستند.
📖:آیشمن در اورشلیم _ هانا آرنت
📖:آیشمن در اورشلیم _ هانا آرنت