من نمی دونم چقدر از شماها اینجا فلسفه می خونید، اما تقاضا دارم هشیار باشید و به مدرنیسم و پست مدرنیسم نچسبید. همه اشون تکرار فلاسفه ی قدیم/باستانن با کلمات جدید، و اغلب ایده های فاسد که از روی بی سوادی میان -- مخصوصا اگر مربوط به متافیزیک باشه.
اگر قطعی برق به درازا میکشید یا رعدوبرق مدار را از کار میانداخت، شمعدان مسیِ چندشاخه را از بالای گنجه برمیداشت، گنجهای که همیشه شمعهایی آمادۀ استفاده، برای مواقعی که برق احیانا قطع میشد، در آن بود و شیء تزئینی ظریف را با آن شاخههای شعلهورش از میان آشپزخانه میگذراند و میبرد توی راهرو و آنطور که آن را بالای سرش گرفته بود به گوزنی پیر و بیآزار میماند که با شاخهایش اینطرفوآنطرف میرود. بــه اسـتفاده از تستر برقی حتی فکر هم نمیکرد: دلش برای کزکردن کنار آتش، برای خود آتش و برای صدای شگفتانگیز هیزم تفتیده، که بیاندازه شبیه نفسنفسزدن موجودی زنده بود، تنگ میشد. رنگبهرنگشدن تکههای زغال به اتاق حسوحالی غریب میداد؛ همینکه آتش گر میگرفت، دیگر احساس تنهایی نمیکرد، حتی وقتی کس دیگری توی خانه نبود.
📖:ترانه ایزا_ماگدا سابو
📖:ترانه ایزا_ماگدا سابو
زمانی دوستت داشتم. اونقدر دوستت داشتم که نه دیگه میتونم و نه میخوام کسی رو اونطوری دوست داشته باشم. ولی همیشه من تسلیم تو بودم: تو هرگز به من تعلق نداشتی، همیشه از من دور بودی حتی وقتی تو آغوشم بودی. گاهی نیمهشب دلم میخواست بیدارت کنم و فریاد بزنم، چیزهایی بگم که تو رو به خودت بیاره، کلماتی که نجاتت بده و به من بگه از کجا شروع کنم و دنبالت بگردم تا بلکه پیدات کنم. اولین بار که فهمیدم آدم خودخواهی هستی گریه کردم، وقتی فهمیدم تا جایی حاضری برای این و اون ازخودگذشتگی کنی که مزاحم کارت نباشه. هیچوقت صدای گریههام رو نشنیدی، اگه هم شنیدی فکر کردی خواب میبینی.
📖:ترانه ایزا_ماگدا سابو
📖:ترانه ایزا_ماگدا سابو
دکتر بروس لیپتون، دانشمند مشهور دیانای و سلولهای بنیادین، در تحقیقاتش به این نکته پی برد که نود و پنج درصد فعالیتهای روزانه ما با ضمیر ناخودآگاهمان کنترل و هدایت میشود. لحظهای به این موضوع فکر کن. یعنی تنها بخش بسیار بسیار جزئی از تمام کارهایی که انجام میدهی یا تمام حرفهایی که میزنی از روی خواست و اراده خودت است.
📖: خودت را به فنا نده_گری جان بیشاب
📖: خودت را به فنا نده_گری جان بیشاب
وقتی هیچ انتظاری نداشته باشی، قطعا در لحظه زندگی میکنی. تو نگران آینده یا پس زدنِ گذشته نیستی. تو هر موقعیتی را که برایت پیش بیاید با آغوش باز میپذیری. وقتی هر چیزی را پذیرا باشی، البته به این معنی نیست که با آن موافق یا راحت هستی، بلکه به این معنیست که مالک آن و مسئول آن هستی. به یاد بیاور که وقتی مالک یا مسئول چیزی باشی، میتوانی همیشه آن را تغییر دهی. گاهی اوقات این موثرترین راه برای حل کردن «دشواریهایت» است.
📖: خودت را به فنا نده_گری جان بیشاب
📖: خودت را به فنا نده_گری جان بیشاب
اگر درگیر طرزِ فکر مردم نسبت به خودت باشی، هیچوقت به تواناییهای واقعیات نمیرسی. در حقیقت، تو میتوانی یکشبه زندگیات را از این رو به آن رو کنی اگر به سادگی بیخیال اهمیت دادن به طرزِ فکر دیگران شوی. چه سخت بگیری چه راحت، زندگی ادامه دارد.
📖: خودت را به فنا نده_گری جان بیشاب
📖: خودت را به فنا نده_گری جان بیشاب
داستان من کلا اینگونه بوده. من نقشه نکشیدهام و رویاپردازی نکردهام. من براساس شرایط و فرصتها جلو رفتم و هرچیزی جلوی راهم قرار گرفت، هر چیزی و هرکاری را سعی کردم به بهترین شکل انجام بدهم و بیست بگیرم.
📖: بتا _ هاله حامدیفر
📖: بتا _ هاله حامدیفر
داستان بتا داستان یک برههی بیست ساله از زندگی من است. داستان زندگی یک من، از میان همان سه چهار نفری که در این کالبد مسالمت آمیز باهم زندگی میکنند. شاید اگر میتوانستم و شرح روایت را براساس زمان میگفتم آسانتر بود، اما نه دلم رضا داد و نه ممکن بود. واقعیت این است که این سالها یادم رفته که چطور میشود کاری را بدون ملاحظهی بقیه و فکرهای مریض و منافع شرکتی انجام داد. به این داستان که رسیدم، دلم نیامد ملاحظه کاری داستان را شهید کند و هر صفحه را که نوشتم تکرار کردم: «رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار / کار ملک است آنچه تدبیر و تعمل بایدش»
📖:بتا_هاله حامدی فر
📖:بتا_هاله حامدی فر
جوان بودم. خیلی جوان. لقمهای خیلی بزرگتر از دهانم برداشته بودم و آن زمان نمیدانستم. ابعاد این پروژه در هر مرحله مشخص میشد. مراحلی که ما تا آن روز هیچکدام را طی نکرده بودیم. میترسیدم، درست مثل زمانی که با مامان فیلم ترسناک نگاه میکردم، آن روزها هم تظاهر به شجاعت میکردم. نمیدانم مامان هم میفهمید یا نه، حتماٌ میفهمید، چون در صحنههای ترسناکتر، ناخودآگاه به او نزدیکتر میشدم.
📖:بتا_هاله حامدی فر
📖:بتا_هاله حامدی فر
مردم دوست ندارند شکست بخورند و شکست هم نخواهند خورد. مردم آزاد جنگ را شروع نمیکنند، اما شروع که شد، هرگز اسلحهشان را زمین نمیگذارند، حتی وقتی شکست بخورند. این کار از گلههای انسانی که همهشان پیرو یک پیشوا هستند برنمیآید. به همین سبب است که گلههای انسانی در عملیاتها پیروز میشوند و مردمان آزاد در نبردها. خواهید دید که جز این نیست، آقا.
📖:ماه پنهان است_جان اشتاین بک
📖:ماه پنهان است_جان اشتاین بک
جنگ یعنی خیانت، نفرت، خرابکاریهای فرماندهان نالایق، شکنجه، کشتار، بیماری و خستگی، و جز این نیست تا سرانجام به پایان برسد. تازه بعد هم هیچچیز تغییر نمیکند مگر نفرتها و خستگیهای تازه که جایگزین همتایان کهنهشان میشوند.
📖:ماه پنهان است_جان اشتاین بک
📖:ماه پنهان است_جان اشتاین بک
این حرفهای بیربط چیست که دربارهی قانون میزنید؟ بین ما و شما قانونی در کار نیست. این جنگ است. باید همهی ما را بکشید، وگرنه وقتش که برسد، ما همهی شما را میکشیم.
📖:ماه پنهان است_جان اشتاین بک
📖:ماه پنهان است_جان اشتاین بک
«در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخورد و میتراشد.
این دردها را نمیشود بکسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیشآمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی میکنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند؛ زیرا بشر هنوز چاره و دوائی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی بهتوسط شراب و خواب مصنوعی بهوسیله افیون و مواد مخدره است ولی افسوس که تاثیر اینگونه داروها موقت است و بهجای تسکین پس از مدتی بر شدت درد میافزاید.»
📖:بوف کور_صادق هدایت
این دردها را نمیشود بکسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیشآمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی میکنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند؛ زیرا بشر هنوز چاره و دوائی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی بهتوسط شراب و خواب مصنوعی بهوسیله افیون و مواد مخدره است ولی افسوس که تاثیر اینگونه داروها موقت است و بهجای تسکین پس از مدتی بر شدت درد میافزاید.»
📖:بوف کور_صادق هدایت
«رفقا، من خیال میکنم شما حساب یه چیز رو نمیکنین. یادتون باشه که ما کارگرای تیکیساته از بابت آخرین اعتراض به بچههای باریوس و بانانزا بدهکاریم، همون باری که خیلی از میوهکشا روی اسکله با تیر سربازا جون دادن یا افتادن توی دریا و خوراک کوسهها شدن. اونموقع ما اینجا راحت نشستیم و از جامون جنب نخوردیم. اما اگه کسی بگه از ترس صدامون درنیومد، دروغ گفته. نه، ما نمیترسیم، فقط متشکل نبودیم، اتحاد نداشتیم. حتی اگه یه کرور هم باشیم، وقتی متحد نباشیم تنهاییم. دستتنها هم هیچ کاری نمیشه کرد. من حالا فقط یه چیز میخوام بگم. میخوام پیشنهاد کنم همین الان اون رفقایی که پشت میز نشستهن بشن نامزد هیئتمدیرهی موقت اتحادیهی کارگرای تیکیساته…»
📖: چشمانتظار در خاک رفتگان _میگل آنخل آستوریاس
📖: چشمانتظار در خاک رفتگان _میگل آنخل آستوریاس
«شب، پیش از خفتن، باز گفت: هرگز نه از دزدان بترسیم، نه از آدمکشان. اینها خطرات بیرونیاند، خطرات کوچکند. از خودمان بترسیم. دزدان واقعی، پیشداوریهای ما هستند؛ آدمکشان واقعی نادرستیهای ما هستند. مهالک بزرگ در درون مایند. چه اهمیت دارد آنچه سرهای ما را، یا کیسۀ پولمان را تهدید میکند! نیندیشیم جز در آنچه که روحمان را تهدید میکند.»
📖: بینوایان _ویکتور هوگو
📖: بینوایان _ویکتور هوگو
«در همۀ زمانی که از ژیلبرت دور بودم به دیدنش نیاز داشتم، چون آن قدر پیاپی میکوشیدم چهرهاش را در نظر آورم که رفته رفته به این کار ناتوان میشدم و دیگر به دقت نمیدانستم عشقم چه مفهومی دارد.»
📖: طرف خانه سوان _مارسل پروست
📖: طرف خانه سوان _مارسل پروست
هلیا! فراموشی را بستاییم؛ چرا که ما را پس از مرگِ نزدیکترین دوستْ زنده نگه میدارد و فراموشی را با دردناکترینِ نفرتها بیامیزیم؛ زیرا انسان دوستانش را فراموش میکند، کتابهایی را خوانده است فراموش میکند، و رنگ مهربان نگاه یک رهگذر را… آن را هم فراموش میکند. لیکن چگونه از یاد خواهی برد – سگها پارس میکردند – آن غروبهای نارنجی را که خورشیدِ آن غروبها بر نگاهِ من مینشست و نگاهِ من به روی قصر و تمام شیشههای قصر سایه میانداخت؟
📖: بار دیگر شهری که دوست میداشتم _نادر ابراهیمی
📖: بار دیگر شهری که دوست میداشتم _نادر ابراهیمی
به یاد داشته باش که روزها و لحظهها هیچگاه باز نمیگردند. به زمان بیندیش و شبیخونِ ظالمانهٔ زمان. صبح که ماهیگیران با قایقهایشان به دریا میرفتند به من سلام کردند و گفتند که سلامشان را به تو که هنوز خفتهای برسانم. بیدار شو هلیا. بیدار شو و سلام سادهٔ ماهیگیران را بیجواب مگذار. من لبریز از گفتنم نه از نوشتن. باید که اینجا روبهروی من بنشینی و گوش کنی.
📖: بار دیگر شهری که دوست میداشتم –نادر ابراهیمی
📖: بار دیگر شهری که دوست میداشتم –نادر ابراهیمی
امکان، فرمانروای نیرومندترین سپاهیانی است که پیروزی را بالای کلاهخودهای خود چون آسمان احساس میکردهاند. هر مغلوبی تنها به امکان میاندیشد و آن را نفرین میکند. هر فاتحی در درونِ خویش ستایشگر بیریای امکان است. امکان میآفریند و خراب میکند. امکاناتِ ناشناس، در طول جادهها و چون زنبوران ولگرد به روی گمنامترین گُلهای وحشی خانه میسازند. دروازههای هر امکانْ انتخاب را محدود کرده است. بسا که «خواستن» از تمامِ امکانات گدایی کند؛ اما من آن را دوست میدارم که به التماس نیالوده باشد.
📖: بار دیگر شهری که دوست میداشتم_نادر ابراهیمی
📖: بار دیگر شهری که دوست میداشتم_نادر ابراهیمی