کتاب‌ها
3.71K subscribers
349 photos
7 videos
11 files
65 links
«که دست ظلم نماند، چنین که هست دراز.»
- سعدی
goodreads.com/veiledancer
Download Telegram
دوستان عزیز، لطفاً برای خرید کتابی که می‌خواید فقط اسم کتاب‌(ها) رو توی ربات درج شده ذکر کنید + آیدی‌تون. بقیه‌ش رو (اگر کتابی که خواستید موجود بود) خودمون بهتون مسیج می‌دیم برای باقی پیگیری‌ها.
وقت خوش، 🌻.
Contact
در هیجده سالگی، هر کاری که می‌کرد این معنا را می‌رساند که جایی در زندگی، خوشبختی غیرمنتظره‌ای وجود دارد.

📖:شنل پاره_نینا بربروا
در ده سالگی، قوی بودم، با دست‌های سرخ و صدای کلفت، یک کلاه فنلاندی به سر داشتم و یک جفت چکمه‌ی نمدی به پا. هدف زندگی کودکانه‌ام تهیه مواد غذایی و حمل آن به خانه بود.

📖:شنل پاره_ نینا بربروا
در تمام طول زندگی‌ام در پاریس، خاطره‌ای را نگاه داشتم که در من زندگی می‌کرد و نفس می‌کشید، گاه تغییر شکل می‌یافت، بزرگ می‌شد، قدرت می‌گرفت و گاه تضعیف و ذوب می‌شد تا دوباره جان بگیرد. این خاطره در من حضور داشت و اغلب به من حس خوشبختی می‌داد. مرا مطمئن می‌کرد که وجود همدلیِ جدی و پرمهر میان انسان‌ها ممکن است

📖:شنل پاره_نینا بربروا
مگر مرگ چیست؟ توقف یک سلسله اعمال فیزیولوژیکی! یک چیزِ منفی، یک هیچ! یعنی باید منتظر آن بمانم؟ منتظر یک کالبد ِ پیر که مثل کَنه به زندگی چنگ انداخته، تا کی هوس کند و چنگش را شُل کند؟

📖: کیفر آتش _ الیاس کانتی
گمان می‌کنم که این دو مساله از هم جدایی ناپذیرند و دوری باطل تشکیل می‌دهند. زن به سبب کافی نبودن آموزش از حقوق خود محروم می‌شود ولی همین کافی نبودن آموزشِ زن به علت محروم بودن او از حقوق خویش است. نباید فراموش کرد که شرایط بندگی زنان به قدری سخت و قدیمی است که ما اغلب نمی‌خواهیم شکاف عمیقی را که آنها را از ما جدا می‌کند درک کنیم.

📖: آنا کارنینا _ تولستوی
در آن هنگام سی تا چهل آسیاب بادی در آن دشت دیدند و همین که چشم دن کیشوت به آن‌ها افتاد به مهتر خود گفت: بخت بهتر از آن‌چه خواست ماست کارها را روبه‌‌راه می‌کند. تماشا کن سانکو، هم‌اینک در برابر ما سی دیو بی‌قواره قد علم کرده‌اند و من در نظر دارم با همه ایشان نبرد کنم و هر چند تن که باشند همه را به درک بفرستم. با غنیمتی که از آنان به چنگ خواهیم آورد کم‌کم غنی خواهیم شد، چه این خود جنگی بر حق است و پاک کردن جهان از لوث وجود این دودمان کثیف در پیشگاه خداوند تعالی عبادتی عظیم محسوب خواهد شد. سانکوپانزا پرسید: کدام دیو؟ اربابش جواب داد: همان‌ها که تو آن‌جا با بازوان بلندشان می‌بینی، چون در میان ایشان دیوانی هستند که طول بازوانشان تقریبا به دو فرسنگ می‌رسد. سانکو در جواب گفت: احتیاط کنید ارباب، آن‌چه ما از دور می‌بینیم دیوان نیستند بلکه آسیاب‌های بادی هستند و آن‌چه به نظر ما بازو می‌نماید پره‌های آسیا است که چون از وزش باد به حرکت در آید سنگ آسیا را نیز با خود می‌گرداند.

📖: دن کیشوت _ سروانتس
دنیا برای بچه‌دار شدن اصلا آمادگی نداره. من دوست ندارم آزارم به کسی برسد، آن وقت چطور بچه خودم رو اذیت کنم؟ امروز دیگه نمی‌شه بچه‌دار شد. فقط جمعیت دنیا رو زیاد می‌کنی. آمار بالا می‌بره. حالا ساده است، بچه‌دار می‌شی. اما بعد یه روز بچه‌ات می‌آد راست توی چشمت نگاه می‌کنه. چیزی نمی‌گه، فقط نگاهت می‌کنه. همین. اون وقت چه‌کار می‌کنی؟

📖: خداحافظ گاری کوپر _ رومن گاری
فکر پول خرج‌کردن، فکر خریدن چیزی قشنگ اما غیرضروری برای خودم، همیشه بر دوشم سنگینی کرده است. این حس از کجا می‌آید؟ از پدرم؟ او که با وسواس سکه‌هایش را می‌شمرد و هروقت می‌خواست پولی به من بدهد، روی هر اسکناسی انگشت می‌کشید مبادا اسکناس دیگری به آن چسبیده باشد؟ او که از رستوران رفتن بیزار بود و بیرون از خانه حتی یک فنجان چای هم نمی‌خورد، چون قیمتش معادل یک بسته چای کیسه‌ای در سوپرمارکت بود؟ آیا تحت‌تاثیر تربیت سختگیرانه‌ی پدر و مادرم است که همیشه ارزان‌ترین لباس، ارزان‌ترین کارت‌پستال و ارزان‌ترین غذای منو را انتخاب می‌کنم و برچسب قیمت لباس‌ها را با همان دقتی می‌خوانم که مردم قبل از تماشای اثری در موزه توضیحات زیر تابلو را می‌خوانند؟

📖:همین حوالی _جومپا لاهیری
تنهایی به حرفه‌ی من بدل شده، چون انضباط خاصی می‌طلبد و موقعیت خاصی است که می‌کوشم در آن به درجه‌ی استادی برسم. با این‌همه، کلافه‌ام می‌کند و به‌رغم شناخت دقیقی که از آن دارم، سنگینی‌اش را بر شانه حس می‌کنم. این وضع احتمالاً تاثیری است که مادرم بر من گذاشته. او همیشه از تنهایی می‌ترسید.

📖:همین حوالی_جومپا لاهیری
آسمان، برخلاف دریا، هرگز به کسانی که از آن می‌گذرند چنگ نمی‌زند. آسمان چیزی از روح ما را در خود نگه نمی‌دارد. اصلاً برایش مهم نیست. آسمان همیشه متغیر است، هر لحظه به یک رنگ، تعریف‌ناپذیر. 

📖:همین حوالی_جومپا لاهیری
read heraclitus.
من نمی دونم چقدر از شماها اینجا فلسفه می خونید، اما تقاضا دارم هشیار باشید و به مدرنیسم و پست مدرنیسم نچسبید. همه اشون تکرار فلاسفه ی قدیم/باستانن با کلمات جدید، و اغلب ایده های فاسد که از روی بی سوادی میان -- مخصوصا اگر مربوط به متافیزیک باشه.
اگر قطعی برق به درازا می‌کشید یا رعدوبرق مدار را از کار می‌انداخت، شمعدان مسیِ چندشاخه را از بالای گنجه برمی‌داشت، گنجه‌ای که همیشه شمع‌هایی آمادۀ استفاده، برای مواقعی که برق احیانا قطع می‌شد، در آن بود و شیء تزئینی ظریف را با آن شاخه‌های شعله‌ورش از میان آشپزخانه می‌گذراند و می‌برد توی راهرو و آن‌طور که آن را بالای سرش گرفته بود به گوزنی پیر و بی‌آزار می‌ماند که با شاخ‌هایش این‌طرف‌وآن‌طرف می‌رود. بــه اسـتفاده از تستر برقی حتی فکر هم نمی‌کرد: دلش برای کزکردن کنار آتش، برای خود آتش و برای صدای شگفت‌انگیز هیزم تفتیده، که بی‌اندازه شبیه نفس‌نفس‌زدن موجودی زنده بود، تنگ می‌شد. رنگ‌به‌رنگ‌شدن تکه‌های زغال به اتاق حس‌وحالی غریب می‌داد؛ همینکه آتش گر می‌گرفت، دیگر احساس تنهایی نمی‌کرد، حتی وقتی کس دیگری توی خانه نبود.

📖:ترانه ایزا_ماگدا سابو
زمانی دوستت داشتم. اون‌قدر دوستت داشتم که نه دیگه می‌تونم و نه می‌خوام کسی رو اون‌طوری دوست داشته باشم. ولی همیشه من تسلیم تو بودم: تو هرگز به من تعلق نداشتی، همیشه از من دور بودی حتی وقتی تو آغوشم بودی. گاهی نیمه‌شب دلم می‌خواست بیدارت کنم و فریاد بزنم، چیزهایی بگم که تو رو به خودت بیاره، کلماتی که نجاتت بده و به من بگه از کجا شروع کنم و دنبالت بگردم تا بلکه پیدات کنم. اولین بار که فهمیدم آدم خودخواهی هستی گریه کردم، وقتی فهمیدم تا جایی حاضری برای این و اون ازخودگذشتگی کنی که مزاحم کارت نباشه. هیچ‌وقت صدای گریه‌هام رو نشنیدی، اگه هم شنیدی فکر کردی خواب می‌بینی.

📖:ترانه ایزا_ماگدا سابو
دکتر بروس لیپتون، دانشمند مشهور دی‌ان‌ای و سلول‌های بنیادین، در تحقیقاتش به این نکته پی برد که نود و پنج درصد فعالیت‌های روزانه ما با ضمیر ناخودآگاهمان کنترل و هدایت می‌شود. لحظه‌ای به این موضوع فکر کن. یعنی تنها بخش بسیار بسیار جزئی از تمام کارهایی که انجام می‌دهی یا تمام حرف‌هایی که می‌زنی از روی خواست و اراده خودت است.

📖: خودت را به فنا نده_گری جان بیشاب 
وقتی هیچ انتظاری نداشته باشی، قطعا در لحظه زندگی می‌کنی. تو نگران آینده یا پس زدنِ گذشته نیستی. تو هر موقعیتی را که برایت پیش بیاید با آغوش باز می‌پذیری. وقتی هر چیزی را پذیرا باشی، البته به این معنی نیست که با آن موافق یا راحت هستی، بلکه به این معنی‌ست که مالک آن و مسئول آن هستی. به یاد بیاور که وقتی مالک یا مسئول چیزی باشی، می‌توانی همیشه آن را تغییر دهی. گاهی اوقات این موثرترین راه برای حل کردن «دشواری‌هایت» است. 

📖: خودت را به فنا نده_گری جان بیشاب 
اگر درگیر طرزِ فکر مردم نسبت به خودت باشی، هیچ‌وقت به توانایی‌های واقعی‌ات نمی‌رسی. در حقیقت، تو می‌توانی یک‌شبه زندگی‌ات را از این رو به آن رو کنی اگر به سادگی بی‌خیال اهمیت دادن به طرزِ فکر دیگران شوی. چه سخت بگیری چه راحت، زندگی ادامه دارد.

📖: خودت را به فنا نده_گری جان بیشاب 
داستان من کلا اینگونه بوده. من نقشه نکشیده‌ام و رویاپردازی نکرده‌ام. من براساس شرایط و فرصت‌ها جلو رفتم و هرچیزی جلوی راهم قرار گرفت، هر چیزی و هرکاری را سعی کردم به بهترین شکل انجام بدهم و بیست بگیرم.

📖: بتا _ هاله حامدی‌فر