این پرترهها از همهچیز باخبرند،
بهخصوص آن چیزی که بیش از همه میکوشم
فراموشش کنم. این یکی اما دیگر خواب نیست.
یک بار، فقط یک بار در زندگیام،
نه در حین کمخونیِ وقت خواب،
بلکه در واقعیت، دری سد راهم شد.
اما این در بالاخره باز شد.
کسی در را باز کرد که از خلوت و بینوایی عاجزانهی خود چنان سخت محافظت میکرد که
حتی اگر سقفِ آتشگرفته روی سرش
آوار میشد در را نمیگشود.
فقط من میتوانستم قانعش کنم که
قفل در را باز کند.
وقتی کلید را میچرخاند به من بیش از خدا اعتماد کرده بود و در آن لحظهی سرنوشتساز من احساس میکردم که خداگونهام،
همهچیزدان و سنجشگر و خیراندیش و خردمند.
هردو در اشتباه بودیم:
هم او که به من اعتماد کرد و
هم من که زیادی خودم را درستکار میدانستم.
📖: در _ ماگدا سابو
بهخصوص آن چیزی که بیش از همه میکوشم
فراموشش کنم. این یکی اما دیگر خواب نیست.
یک بار، فقط یک بار در زندگیام،
نه در حین کمخونیِ وقت خواب،
بلکه در واقعیت، دری سد راهم شد.
اما این در بالاخره باز شد.
کسی در را باز کرد که از خلوت و بینوایی عاجزانهی خود چنان سخت محافظت میکرد که
حتی اگر سقفِ آتشگرفته روی سرش
آوار میشد در را نمیگشود.
فقط من میتوانستم قانعش کنم که
قفل در را باز کند.
وقتی کلید را میچرخاند به من بیش از خدا اعتماد کرده بود و در آن لحظهی سرنوشتساز من احساس میکردم که خداگونهام،
همهچیزدان و سنجشگر و خیراندیش و خردمند.
هردو در اشتباه بودیم:
هم او که به من اعتماد کرد و
هم من که زیادی خودم را درستکار میدانستم.
📖: در _ ماگدا سابو
«تا حالا حیوانی را کشتهای؟»
گفتم تا حالا هیچ موجودی را نکشتهام.
«یک روزی این کار را میکنی. ویولا را خلاص میکنی. وقتش که بشود، میبری با تزریق خلاصش کنند. سعی کن بفهمی. وقتی مهلت کسی دارد تمام میشود، جلوش را نگیر. نمیتوانی چیزی بهش بدهی که جای زندگی را برایش بگیرد. فکر میکنی من پالت را دوست نداشتم؟ که وقتی به تنگ آمده بود و میخواست خلاص شود برای من اهمیتی نداشت؟ مسئله این است که، به جز عشق ورزیدن، باید کُشتن را هم بلد باشی. ضرری ندارد این را یادت باشد. از خدایت بپرس وقتی بالاخره همدیگر را ملاقات کردند پالت چی به او گفت -شما که باهم میانهی خوبی دارید.»
📖:در _ماگدا سابو
گفتم تا حالا هیچ موجودی را نکشتهام.
«یک روزی این کار را میکنی. ویولا را خلاص میکنی. وقتش که بشود، میبری با تزریق خلاصش کنند. سعی کن بفهمی. وقتی مهلت کسی دارد تمام میشود، جلوش را نگیر. نمیتوانی چیزی بهش بدهی که جای زندگی را برایش بگیرد. فکر میکنی من پالت را دوست نداشتم؟ که وقتی به تنگ آمده بود و میخواست خلاص شود برای من اهمیتی نداشت؟ مسئله این است که، به جز عشق ورزیدن، باید کُشتن را هم بلد باشی. ضرری ندارد این را یادت باشد. از خدایت بپرس وقتی بالاخره همدیگر را ملاقات کردند پالت چی به او گفت -شما که باهم میانهی خوبی دارید.»
📖:در _ماگدا سابو
همانجا ایستادم و پشتسرش ماتم برد و
به این فکر کردم که چرا او،
با وجود اینکه اینقدر باهم فرق داریم،
هنوز هرلحظه پیشم است.
اصلا نمیفهمیدم از چه چیزم خوشش میآمد.
قبلا اشاره کردم که آن موقع هنوز کموبیش
جوان بودم و درستوحسابی
به این فکر نکرده بودم که دلباختگی میان آدمها چقدر غیرعقلانی، چقدر پیشبینیناپذیر و روندش ، چقدر محتوم و مهلک است.
با این حال من در ادبیات یونانی،
که چیزی جز شور و احساس را به تصویر نمیکشد،
بهخوبی به نظم درآمده بودم:
مرگ و عشق و دوستی، دست در دست هم به دور یک تبر.
📖: در _ماگدا سابو
به این فکر کردم که چرا او،
با وجود اینکه اینقدر باهم فرق داریم،
هنوز هرلحظه پیشم است.
اصلا نمیفهمیدم از چه چیزم خوشش میآمد.
قبلا اشاره کردم که آن موقع هنوز کموبیش
جوان بودم و درستوحسابی
به این فکر نکرده بودم که دلباختگی میان آدمها چقدر غیرعقلانی، چقدر پیشبینیناپذیر و روندش ، چقدر محتوم و مهلک است.
با این حال من در ادبیات یونانی،
که چیزی جز شور و احساس را به تصویر نمیکشد،
بهخوبی به نظم درآمده بودم:
مرگ و عشق و دوستی، دست در دست هم به دور یک تبر.
📖: در _ماگدا سابو
Forwarded from کتابها
🗿دو کتاب از فریدریش نیچه
- این است انسان : ۱۸/۰۰۰
- زایش تراژدی : ۲۵/۰۰۰
(ترجمه از آلمانی به فارسی)
= ۴۰/۰۰۰
#tobuyFa
@WithBooks
- این است انسان : ۱۸/۰۰۰
- زایش تراژدی : ۲۵/۰۰۰
(ترجمه از آلمانی به فارسی)
= ۴۰/۰۰۰
#tobuyFa
@WithBooks
در هیجده سالگی، هر کاری که میکرد این معنا را میرساند که جایی در زندگی، خوشبختی غیرمنتظرهای وجود دارد.
📖:شنل پاره_نینا بربروا
📖:شنل پاره_نینا بربروا
در ده سالگی، قوی بودم، با دستهای سرخ و صدای کلفت، یک کلاه فنلاندی به سر داشتم و یک جفت چکمهی نمدی به پا. هدف زندگی کودکانهام تهیه مواد غذایی و حمل آن به خانه بود.
📖:شنل پاره_ نینا بربروا
📖:شنل پاره_ نینا بربروا
در تمام طول زندگیام در پاریس، خاطرهای را نگاه داشتم که در من زندگی میکرد و نفس میکشید، گاه تغییر شکل مییافت، بزرگ میشد، قدرت میگرفت و گاه تضعیف و ذوب میشد تا دوباره جان بگیرد. این خاطره در من حضور داشت و اغلب به من حس خوشبختی میداد. مرا مطمئن میکرد که وجود همدلیِ جدی و پرمهر میان انسانها ممکن است
📖:شنل پاره_نینا بربروا
📖:شنل پاره_نینا بربروا
مگر مرگ چیست؟ توقف یک سلسله اعمال فیزیولوژیکی! یک چیزِ منفی، یک هیچ! یعنی باید منتظر آن بمانم؟ منتظر یک کالبد ِ پیر که مثل کَنه به زندگی چنگ انداخته، تا کی هوس کند و چنگش را شُل کند؟
📖: کیفر آتش _ الیاس کانتی
📖: کیفر آتش _ الیاس کانتی
گمان میکنم که این دو مساله از هم جدایی ناپذیرند و دوری باطل تشکیل میدهند. زن به سبب کافی نبودن آموزش از حقوق خود محروم میشود ولی همین کافی نبودن آموزشِ زن به علت محروم بودن او از حقوق خویش است. نباید فراموش کرد که شرایط بندگی زنان به قدری سخت و قدیمی است که ما اغلب نمیخواهیم شکاف عمیقی را که آنها را از ما جدا میکند درک کنیم.
📖: آنا کارنینا _ تولستوی
📖: آنا کارنینا _ تولستوی
در آن هنگام سی تا چهل آسیاب بادی در آن دشت دیدند و همین که چشم دن کیشوت به آنها افتاد به مهتر خود گفت: بخت بهتر از آنچه خواست ماست کارها را روبهراه میکند. تماشا کن سانکو، هماینک در برابر ما سی دیو بیقواره قد علم کردهاند و من در نظر دارم با همه ایشان نبرد کنم و هر چند تن که باشند همه را به درک بفرستم. با غنیمتی که از آنان به چنگ خواهیم آورد کمکم غنی خواهیم شد، چه این خود جنگی بر حق است و پاک کردن جهان از لوث وجود این دودمان کثیف در پیشگاه خداوند تعالی عبادتی عظیم محسوب خواهد شد. سانکوپانزا پرسید: کدام دیو؟ اربابش جواب داد: همانها که تو آنجا با بازوان بلندشان میبینی، چون در میان ایشان دیوانی هستند که طول بازوانشان تقریبا به دو فرسنگ میرسد. سانکو در جواب گفت: احتیاط کنید ارباب، آنچه ما از دور میبینیم دیوان نیستند بلکه آسیابهای بادی هستند و آنچه به نظر ما بازو مینماید پرههای آسیا است که چون از وزش باد به حرکت در آید سنگ آسیا را نیز با خود میگرداند.
📖: دن کیشوت _ سروانتس
📖: دن کیشوت _ سروانتس
دنیا برای بچهدار شدن اصلا آمادگی نداره. من دوست ندارم آزارم به کسی برسد، آن وقت چطور بچه خودم رو اذیت کنم؟ امروز دیگه نمیشه بچهدار شد. فقط جمعیت دنیا رو زیاد میکنی. آمار بالا میبره. حالا ساده است، بچهدار میشی. اما بعد یه روز بچهات میآد راست توی چشمت نگاه میکنه. چیزی نمیگه، فقط نگاهت میکنه. همین. اون وقت چهکار میکنی؟
📖: خداحافظ گاری کوپر _ رومن گاری
📖: خداحافظ گاری کوپر _ رومن گاری
فکر پول خرجکردن، فکر خریدن چیزی قشنگ اما غیرضروری برای خودم، همیشه بر دوشم سنگینی کرده است. این حس از کجا میآید؟ از پدرم؟ او که با وسواس سکههایش را میشمرد و هروقت میخواست پولی به من بدهد، روی هر اسکناسی انگشت میکشید مبادا اسکناس دیگری به آن چسبیده باشد؟ او که از رستوران رفتن بیزار بود و بیرون از خانه حتی یک فنجان چای هم نمیخورد، چون قیمتش معادل یک بسته چای کیسهای در سوپرمارکت بود؟ آیا تحتتاثیر تربیت سختگیرانهی پدر و مادرم است که همیشه ارزانترین لباس، ارزانترین کارتپستال و ارزانترین غذای منو را انتخاب میکنم و برچسب قیمت لباسها را با همان دقتی میخوانم که مردم قبل از تماشای اثری در موزه توضیحات زیر تابلو را میخوانند؟
📖:همین حوالی _جومپا لاهیری
📖:همین حوالی _جومپا لاهیری
تنهایی به حرفهی من بدل شده، چون انضباط خاصی میطلبد و موقعیت خاصی است که میکوشم در آن به درجهی استادی برسم. با اینهمه، کلافهام میکند و بهرغم شناخت دقیقی که از آن دارم، سنگینیاش را بر شانه حس میکنم. این وضع احتمالاً تاثیری است که مادرم بر من گذاشته. او همیشه از تنهایی میترسید.
📖:همین حوالی_جومپا لاهیری
📖:همین حوالی_جومپا لاهیری
آسمان، برخلاف دریا، هرگز به کسانی که از آن میگذرند چنگ نمیزند. آسمان چیزی از روح ما را در خود نگه نمیدارد. اصلاً برایش مهم نیست. آسمان همیشه متغیر است، هر لحظه به یک رنگ، تعریفناپذیر.
📖:همین حوالی_جومپا لاهیری
📖:همین حوالی_جومپا لاهیری
من نمی دونم چقدر از شماها اینجا فلسفه می خونید، اما تقاضا دارم هشیار باشید و به مدرنیسم و پست مدرنیسم نچسبید. همه اشون تکرار فلاسفه ی قدیم/باستانن با کلمات جدید، و اغلب ایده های فاسد که از روی بی سوادی میان -- مخصوصا اگر مربوط به متافیزیک باشه.
اگر قطعی برق به درازا میکشید یا رعدوبرق مدار را از کار میانداخت، شمعدان مسیِ چندشاخه را از بالای گنجه برمیداشت، گنجهای که همیشه شمعهایی آمادۀ استفاده، برای مواقعی که برق احیانا قطع میشد، در آن بود و شیء تزئینی ظریف را با آن شاخههای شعلهورش از میان آشپزخانه میگذراند و میبرد توی راهرو و آنطور که آن را بالای سرش گرفته بود به گوزنی پیر و بیآزار میماند که با شاخهایش اینطرفوآنطرف میرود. بــه اسـتفاده از تستر برقی حتی فکر هم نمیکرد: دلش برای کزکردن کنار آتش، برای خود آتش و برای صدای شگفتانگیز هیزم تفتیده، که بیاندازه شبیه نفسنفسزدن موجودی زنده بود، تنگ میشد. رنگبهرنگشدن تکههای زغال به اتاق حسوحالی غریب میداد؛ همینکه آتش گر میگرفت، دیگر احساس تنهایی نمیکرد، حتی وقتی کس دیگری توی خانه نبود.
📖:ترانه ایزا_ماگدا سابو
📖:ترانه ایزا_ماگدا سابو
زمانی دوستت داشتم. اونقدر دوستت داشتم که نه دیگه میتونم و نه میخوام کسی رو اونطوری دوست داشته باشم. ولی همیشه من تسلیم تو بودم: تو هرگز به من تعلق نداشتی، همیشه از من دور بودی حتی وقتی تو آغوشم بودی. گاهی نیمهشب دلم میخواست بیدارت کنم و فریاد بزنم، چیزهایی بگم که تو رو به خودت بیاره، کلماتی که نجاتت بده و به من بگه از کجا شروع کنم و دنبالت بگردم تا بلکه پیدات کنم. اولین بار که فهمیدم آدم خودخواهی هستی گریه کردم، وقتی فهمیدم تا جایی حاضری برای این و اون ازخودگذشتگی کنی که مزاحم کارت نباشه. هیچوقت صدای گریههام رو نشنیدی، اگه هم شنیدی فکر کردی خواب میبینی.
📖:ترانه ایزا_ماگدا سابو
📖:ترانه ایزا_ماگدا سابو