زندگی هم همینطوره...
انسانهاهمینطور که در پی حقیقت اند ٬
دومتر جلو میرن و یه متر عقب٬ رنجها٬
اشتباهات و ملال زندگی ٬ اونها را عقب میبره
و اما عطش حقیقت و مداومت ٬ اونها را
به جلو میکشونه .کسی چه میدونه؟
ممکنه حقیقت واقعی را پیدا کنن.
📖 دوئل - آنتون چخوف
انسانهاهمینطور که در پی حقیقت اند ٬
دومتر جلو میرن و یه متر عقب٬ رنجها٬
اشتباهات و ملال زندگی ٬ اونها را عقب میبره
و اما عطش حقیقت و مداومت ٬ اونها را
به جلو میکشونه .کسی چه میدونه؟
ممکنه حقیقت واقعی را پیدا کنن.
📖 دوئل - آنتون چخوف
این سرنوشت انسان هست که حتی در جاده صاف هم سکندری بخوره ٬ یعنی اگر حتی در مسائل کلی اشتباه نکنه در جزئیات احتمال خطا داره.کسی حقیقتو نمیدونه!
📖 دوئل - آنتوان چخوف
📖 دوئل - آنتوان چخوف
کسی که با تغییر محل زندگی ٬ مثل پرنده مهاجر ٬ به دنبال راه نجاته به جایی نمیرسه٬ چون هر جا بره اسمون همین رنگه...
📖 دوئل - آنتون چخوف
📖 دوئل - آنتون چخوف
گوش کنید، آقایی که خیلی شریف هستید! وقتی خانمی را همراهی می کنید، به هیچ وجه خوشایند نیست که مرتب شرافتتان را به رخش بکشید! شاید کار درستی باشد ولی بسیار کسل کننده است. هیچ گاه با خانم ها از خیرخواهی و صداقت تان صحبت نکنید، بگذارید خودشان به این موضوع پی ببرند.
📖 ایوانف - آنتون چخوف
📖 ایوانف - آنتون چخوف
پاپا خودم هم حس کرده ام که یک چیز ناجوری هست... که آنطور که باید و شاید نیست، نه آنطور که باید. کاش می دانستی چقدر احساس ستمدیدگی می کنم! تحمل ناپذیر!... بیشتر از هر موقعی می ترسم! مثل این است که او را درست نمی شناسم و هیچ وقت هم نخواهم شناخت.
📖 ایوانف - آنتون چخوف
📖 ایوانف - آنتون چخوف
ساشا (به دکتر لووف): «خوب فکرش را بکنید؛ خودتان را می شناسید یا نه؟ موجود احمق بی عاطفه! [دست ایوانف را می گیرد] نیکلای، بیا از اینجا برویم! پدر بیا.» ایوانف: «برویم؟ کجا؟ یک لحظه صبر کن، من به همه ی این حرف ها پایان می دهم! حس می کنم جوانی در من بیدار می شود. همان ایوانف دیرین باز به حرف درآمده!
📖 ایوانف - آنتون چخوف
📖 ایوانف - آنتون چخوف
زنی که میخواهد داستان بنویسد باید پول و اتاقی از آن خود داشته باشد؛ و اینکار، همانطور که خواهید دید، معضل بزرگ ماهیت واقعی زن و ماهیت واقعی داستان را حلنشده باقی خواهد گذاشت.
📖 اتاقی از آن خود - ویرجینیا وولف
📖 اتاقی از آن خود - ویرجینیا وولف
تصورش هم محال است که زنی در زمان شکسپیر نبوغ شکسپیر را داشته باشد. زیرا نبوغی نظیر نبوغ شکسپیر در میان کارگران و بیسوادان و خدمتکاران به وجود نمیآید. این نبوغ در انگلستان در میان ساکسونها و بریتونها به وجود نمیآید. امروز این نبوغ در میان طبقات کارگر به وجود نمیآید. پس چگونه ممکن بود در میان زنانی پدیدار شود که به گفتهی پروفسور ترولیان کارشان قبل از پایان نوجوانی شروع میشد و اجبار والدین و قدرت قانون و سنت اجتماعی آنان را وامیداشت تا به آن تن دهند؟
📖 اتاقی از آن خود - ویرجینیا وولف
📖 اتاقی از آن خود - ویرجینیا وولف
از شما میخواهم همهجور کتابی بنویسید، و در مورد هیچ موضوعی، هر قدر بیاهمیت و پیشپاافتاده یا مهم، تردید نکنید. امیدوارم، هر طور شده، آنقدر پول به دست بیاورید که بتوانید سفر کنید و دنیا را ببینید، درباره آینده یا گذشته جهان تامل کنید، درباره کتابها خیالپردازی کنید و در گوشه و کنار خیابان پرسه بزنید و بگذارید نخ ماهیگری فکرتان به اعماق رودخانه برود. زیرا من به هیچ وجه شما را به داستان محدود نمیکنم.
📖 اتاقی از آن خود - ویرجینیا وولف
📖 اتاقی از آن خود - ویرجینیا وولف
آدم حکم پول را دارد. هر قدر مقدارش بیشتر، ارزشش کمتر. امروز چیزی که هیچ ارزش ندارد جوان بیست ساله است، جمعیت جوانهای بیست ساله در دنیا از حد گذشته است. دنیا گرفتار تورم جوانان است. بحث بر سر جمعیت فایده ندارد. احمقانه است. جمعیت کور است. مثل موج میشکند و آدم را زیر خود له میکند.
📖: خداحافظ گاری کوپر_ رومن گاری
📖: خداحافظ گاری کوپر_ رومن گاری
من درسی ندارم به شما بدم اما این رو از من داشته باشید: عشق دروغ نیست. چیز وحشتآوری نیست. به خلاف آنچه میگویند به فیلمهای ترسناک هم شباهت ندارد. حقیقت داره. قشنگ غرقتون میکنه.
📖:خداحافظ گاری کوپر _رومن گاری
📖:خداحافظ گاری کوپر _رومن گاری
دنیا برای بچهدار شدن اصلا آمادگی نداره. من دوست ندارم آزارم به کسی برسد، آن وقت چطور بچه خودم رو اذیت کنم؟ امروز دیگه نمیشه بچهدار شد. فقط جمعیت دنیا رو زیاد میکنی. آمار بالا میبره. حالا ساده است، بچهدار میشی. اما بعد یه روز بچهات میآد راست توی چشمت نگاه میکنه. چیزی نمیگه، فقط نگاهت میکنه. همین. اون وقت چهکار میکنی؟
📖: خداحافظ گاری کوپر_ رومن گاری
📖: خداحافظ گاری کوپر_ رومن گاری
البته که من بی خبرم، این حقیقتی استوار است. اما دست کم مزیت بیخبری را که جرئت بیشتر است به من میدهد و به این سبب من حاضرم این بیخبری و عواقب وخیمش را مدتی تا زورم میرسد تاب بیاورم. اما این عواقب بهراستی دامنگیر هیچ کس جز خود من نمیشود.
📖: قصر _فرانتس کافکا
📖: قصر _فرانتس کافکا
به نظر ک. چنان نمود که انگار عاقبت آن مردم همه رابطههاشان را با او گسیختهاند و انگار حالا او بهراستی آزادتر از پیش بود، و مختار بود اینجا در این محل که معمولا برایش ممنوع بود تا هر وقت که دلش بخواهد منتظر بماند، و چنان آزادیای به دست آورده بود که هیچ کس دیگری در به دست آوردن آن کامیاب نشده بود. و انگار هیچ کس جرئت نداشت به او دست بزند یا براندش یا حتا با او حرف بزند. ولی _ این باور دست کم به همان اندازه نیرومند بود _ انگار همان گاه هیچ چیز بیمعناتر، هیچ چیز نومیدانه تر از این آزادی، این انتظار این آسیب ناپذیری نبود.
📖: قصر – فرانتس کافکا
📖: قصر – فرانتس کافکا
او چگونه آدم عجیبی بود؟ سعی در به دست آوردنِ چه چیز داشت. چه بودند این چیزهای مهمی که مشغولش میداشتند و وادارش میکردند که نزدیکترین چیزها، بهترین چیزها، زیباترین چیزها را از یاد ببرد؟
📖:قصر – فرانتس کافکا
📖:قصر – فرانتس کافکا
با خودت صادق باش. دیدگاهت را ابراز کن و نگذار کسی آن را دست کاری کند. هرگز ایده خوب را رها نکن و هیچگاه ایده بد را نگه ندار. مراقبه کن. بسیار مهم است که «خود»، آن هشیاری ناب را تجربه کنی. به راستی به کمک من آمد و به نظرم هر فیلم سازی را یاری میدهد. پس به درون شیرجه بزن و آن هشیاری سعادت بخش را احیا کن. به شادی و شهود پروبال بده. لذت انجام دادن را تجربه کن تا در این مسیر صلحآمیز بدرخشی.
📖: صید ماهی بزرگ_دیوید لینچ
📖: صید ماهی بزرگ_دیوید لینچ
منفیگرایی عین تاریکی است؛ اما تاریکی چیست؟ تاریکی را مینگری و میبینی خودش واقعاً چیزی نیست؛ بلکه غیاب چیزی است. چراغ را روشن کنی، تاریکی از میان میرود. اما آفتاب نمیتواند منفیگرایی را محو کند. تاریکی را چرا، اما منفیگرایی را خیر. پس همانطور که آفتاب تاریکی را محو میکند، کدام چراغ را باید روشن کنی تا منفیگرایی را محو کند؟ آن چراغ، هشیاری ناب است؛ خود؛ نور وحدت. با تاریکی نجنگ. حتی نگران تاریکی نباش. چراغ را روشن کنی، تاریکی از میان میرود. چراغ هشیاری ناب را روشن کن، منفیگرایی از میان میرود.
📖:صید ماهی بزرگ_دیوید لینچ
📖:صید ماهی بزرگ_دیوید لینچ
من هر فیلم و پروژهای را نوعی تجربهگری میدانم؛ تجربه اینکه ایده را به چه صورت ترجمه کنی؟ چطور ترجمهاش کنی که از ایده به فیلم یا به یک صندلی تبدیل شود؟ تو ایده را دریافت کردهای و میتوانی آن را ببینی، بشنوی، احساس کنی و بشناسی. بگذار این طور بگویم که تو شروع به تراشیدن قطعه چوبی کردهای، ولی آن طور که باید از کار درنیامده است. همین باعث میشود بیشتر فکر کنی و حشو و زوائد آن را برداری. تو در حال کنش و واکنشی. پس نوعی تجربهگری انجام میدهی تا بالاخره به نتیجه درست برسی. وقتی مراقبه کنی، این جریان افزایش مییابد.
📖:صید ماهی بزرگ_دیوید لینچ
📖:صید ماهی بزرگ_دیوید لینچ