کتاب‌ها
3.71K subscribers
349 photos
7 videos
11 files
65 links
«که دست ظلم نماند، چنین که هست دراز.»
- سعدی
goodreads.com/veiledancer
Download Telegram
مومن هیچ‌گاه تنها نیست، برعکس کافر همیشه تنها است ولو روز خود را از بام تا شام در پر جنجال‌ترین کوی‌ها بگذراند. جانی که خدا را درک نکند تنها است، به مثابه برگ جدا شده از درخت است، برگی تنها که به زمین می‌افتد و خشک می‌شود و می‌پوسد. برعکس، جان به خدا بسته چون برگی است به درخت و به وسیله شیره حیاتی که او را تغذیه می‌کند به شاخه و تنه و ریشه و تمام زمین مربوط است.

📖:نان و شراب_ اینیاتسیو سیلونه
دیوانگی را نمی‌شود از میان آدم‌ها برداشت، مهم این است. اگر از کوچه و خیابان فراری‌اش دهی، از صومعه سر در می‌آورد. اگر از صومعه بیرونش بیندازی، توی مدرسه، یا سربازخانه، یا چه می‌دانم کجا پیدایش می‌شود. این را از من داشته باش: دنیا بدون دیوانه نمی‌ماند.

📖:دانه زیر برف_ اینیاتسیو سیلونه
تقریبا می‌شود گفت که دو نژاد وجود دارد، یکی ثروتمند و یکی فقیر، و آدم باید کور باشد که این را نبیند. اما آدم‌هایی هم هستند که خودشان هیچ‌چیز کم ندارند، اما نمی‌توانند تحمل کنند که بقیه گرسنگی بکشند. آدم‌هایی که از رفاه خودشان خجالت می‌کشند، چون اکثریت مردم زندگی بدی دارند، و بدبختی، رنج، سرشکستگی بقیه مردم راحتشان نمی‌گذارد.

📖:دانه زیر برف_ اینیاتسیو سیلونه
🌿 سه کتاب از آنتون چخوف

- دوئل (رمان) : ۲۰/۰۰۰
- ایوانف (نمایشنامه) : ۱۵/۰۰۰
تیفوس (مجموعه داستان کوتاه) : ۲۵/۰۰۰
قیمت کل (اگر نخواید تکی بردارید) : ۵۰/۰۰۰ تومان
#tobuyFa
@WithBooks
زندگی هم همینطوره...
انسانهاهمینطور که در پی حقیقت اند ٬
دومتر جلو میرن و یه متر عقب٬ رنجها٬
اشتباهات و ملال زندگی ٬ اونها را عقب میبره
و اما عطش حقیقت و مداومت ٬ اونها را
به جلو میکشونه ‌.کسی چه میدونه؟
ممکنه حقیقت واقعی را پیدا کنن.

📖 دوئل - آنتون چخوف
این سرنوشت انسان هست که حتی در جاده صاف هم سکندری بخوره ٬ یعنی اگر حتی در مسائل کلی اشتباه نکنه در جزئیات احتمال خطا داره.کسی حقیقتو نمیدونه!

📖 دوئل - آنتوان چخوف
کسی که با تغییر محل زندگی ٬ مثل پرنده مهاجر ٬ به دنبال راه نجاته به جایی نمیرسه٬ چون هر جا بره اسمون همین رنگه...

📖 دوئل - آنتون چخوف
گوش کنید، آقایی که خیلی شریف هستید! وقتی خانمی را همراهی می کنید، به هیچ وجه خوشایند نیست که مرتب شرافتتان را به رخش بکشید! شاید کار درستی باشد ولی بسیار کسل کننده است. هیچ گاه با خانم ها از خیرخواهی و صداقت تان صحبت نکنید، بگذارید خودشان به این موضوع پی ببرند.

📖 ایوانف - آنتون چخوف
پاپا خودم هم حس کرده ام که یک چیز ناجوری هست... که آنطور که باید و شاید نیست، نه آنطور که باید. کاش می دانستی چقدر احساس ستمدیدگی می کنم! تحمل ناپذیر!... بیشتر از هر موقعی می ترسم! مثل این است که او را درست نمی شناسم و هیچ وقت هم نخواهم شناخت.

📖 ایوانف - آنتون چخوف
ساشا (به دکتر لووف): «خوب فکرش را بکنید؛ خودتان را می شناسید یا نه؟ موجود احمق بی عاطفه! [دست ایوانف را می گیرد] نیکلای، بیا از اینجا برویم! پدر بیا.» ایوانف: «برویم؟ کجا؟ یک لحظه صبر کن، من به همه ی این حرف ها پایان می دهم! حس می کنم جوانی در من بیدار می شود. همان ایوانف دیرین باز به حرف درآمده!

📖 ایوانف - آنتون چخوف
زنی که می‌خواهد داستان بنویسد باید پول و اتاقی از آن خود داشته باشد؛ و این‌کار، همان‌طور که خواهید دید، معضل بزرگ ماهیت واقعی زن و ماهیت واقعی داستان را حل‌نشده باقی خواهد گذاشت.

📖 اتاقی از آن خود - ویرجینیا وولف
تصورش هم محال است که زنی در زمان شکسپیر نبوغ شکسپیر را داشته باشد. زیرا نبوغی نظیر نبوغ شکسپیر در میان کارگران و بی‌سوادان و خدمتکاران به وجود نمی‌آید. این نبوغ در انگلستان در میان ساکسون‌ها و بریتون‌ها به وجود نمی‌آید. امروز این نبوغ در میان طبقات کارگر به وجود نمی‌آید. پس چگونه ممکن بود در میان زنانی پدیدار شود که به گفته‌ی پروفسور ترولیان کارشان قبل از پایان نوجوانی شروع می‌شد و اجبار والدین و قدرت قانون و سنت اجتماعی آنان را وامی‌داشت تا به آن تن دهند؟

📖 اتاقی از آن خود - ویرجینیا وولف
از شما می‌خواهم همه‌جور کتابی بنویسید، و در مورد هیچ موضوعی، هر قدر بی‌اهمیت و پیش‌پاافتاده یا مهم، تردید نکنید. امیدوارم، هر طور شده، آن‌قدر پول به دست بیاورید که بتوانید سفر کنید و دنیا را ببینید، درباره آینده یا گذشته جهان تامل کنید، درباره کتاب‌ها خیالپردازی کنید و در گوشه و کنار خیابان پرسه بزنید و بگذارید نخ ماهیگری فکرتان به اعماق رودخانه برود. زیرا من به هیچ وجه شما را به داستان محدود نمی‌کنم.

📖 اتاقی از آن خود - ویرجینیا وولف
آدم حکم پول را دارد. هر قدر مقدارش بیشتر، ارزشش کمتر. امروز چیزی که هیچ ارزش ندارد جوان بیست ساله است، جمعیت جوانهای بیست ساله در دنیا از حد گذشته است. دنیا گرفتار تورم جوانان است. بحث بر سر جمعیت فایده ندارد. احمقانه است. جمعیت کور است. مثل موج می‌شکند و آدم را زیر خود له می‌کند.

📖: خداحافظ گاری کوپر_ رومن گاری
من درسی ندارم به شما بدم اما این رو از من داشته باشید: عشق دروغ نیست. چیز وحشت‌آوری نیست. به خلاف آنچه می‌گویند به فیلمهای ترسناک هم شباهت ندارد. حقیقت داره. قشنگ غرقتون می‌کنه.

📖:خداحافظ گاری کوپر _رومن گاری
دنیا برای بچه‌دار شدن اصلا آمادگی نداره. من دوست ندارم آزارم به کسی برسد، آن وقت چطور بچه خودم رو اذیت کنم؟ امروز دیگه نمی‌شه بچه‌دار شد. فقط جمعیت دنیا رو زیاد می‌کنی. آمار بالا می‌بره. حالا ساده است، بچه‌دار می‌شی. اما بعد یه روز بچه‌ات می‌آد راست توی چشمت نگاه می‌کنه. چیزی نمی‌گه، فقط نگاهت می‌کنه. همین. اون وقت چه‌کار می‌کنی؟

📖: خداحافظ گاری کوپر_ رومن گاری
البته که من بی خبرم، این حقیقتی استوار است. اما دست کم مزیت بی‌خبری را که جرئت بیشتر است به من می‌دهد و به این سبب من حاضرم این بی‌خبری و عواقب وخیمش را مدتی تا زورم می‌رسد تاب بیاورم. اما این عواقب به‌راستی دامنگیر هیچ کس جز خود من نمی‌شود. 

📖: قصر _فرانتس کافکا
به نظر ک. چنان نمود که انگار عاقبت آن مردم همه رابطه‌هاشان را با او گسیخته‌اند و انگار حالا او به‌راستی آزادتر از پیش بود، و مختار بود اینجا در این محل که معمولا برایش ممنوع بود تا هر وقت که دلش بخواهد منتظر بماند، و چنان آزادی‌ای به دست آورده بود که هیچ کس دیگری در به دست آوردن آن کامیاب نشده بود. و انگار هیچ کس جرئت نداشت به او دست بزند یا براندش یا حتا با او حرف بزند. ولی _ این باور دست کم به همان اندازه نیرومند بود _ انگار همان گاه هیچ چیز بی‌معناتر، هیچ چیز نومیدانه تر از این آزادی، این انتظار این آسیب ناپذیری نبود.

📖: قصر – فرانتس کافکا