کتاب‌ها
3.69K subscribers
349 photos
7 videos
11 files
65 links
«که دست ظلم نماند، چنین که هست دراز.»
- سعدی
goodreads.com/veiledancer
Download Telegram
جاوید مگس‌های بی‌جانِ آخرِ فصل را توی هوا می‌گرفت و می‌برد بیرون ولشان میکرد.
گفتم: «چرا نمی‌کشیشان و این‌همه به خودت زحمت میدهی؟!»
جاودید گفت: «خوشی‌مان را به رنج دیگران نمی‌خریم.»


📖 : سال بلوا - عباس معروفی
زمان، همه را، یکسان از پا می اندازد.
مثلِ آن درشکه‌چی که به اسبِ پیرش آنقدر شلاق می‌زند تا در جاده بمیرد. اما تازیانه‌ای که به ما می‌زنند، ملایمتِ ترسناکی دارد.فقط چندتایی از ما می‌فهمیم که کتک خورده‌ایم.


📖 : هاروکی موراکامی - چاقوی شکاری
” ... چه کسی این مغز را به من داد؟
که می گرید
که می خواهد
و می گوید که هنوز امیدی هست
و نمی گوید نه!“

📖 : چارلز بوکفسکی - سوختن در آب،غرق شدن در آتش
( بخشی از شعر 'خرد شدن' )
”حالم بهتر شد و شروع كردم به فهميدن اين كه ، بهترين چيز برای من اين است كه بروم يك جايى زندگی كنم كه واقعيت نداشته باشد.“

📖 : رومن گاری - زندگی پیش رو
”معمولا نمی‌دانستم کجا می‌روم، ولی می‌دانستم که می‌رسم، می‌دانستم که این جاده بن‌بست دراز به آخر می‌رسد.“

📖 : ساموئل بکت - مالون می‌میرد
”چشم‌هایم، من چشم‌هایم را باز خواهم کرد، به توده کوچک داراییم نظر خواهم انداخت، به جسمم دستورهایی خواهم داد که می‌دانم نمی‌تواند انجام دهد.
به روحم که در چنگ فنا و تباهی است روی خواهم آورد، شکنجه‌ام را که بهتر است با زندگی بر آن فائق بیایم، نابود خواهم کرد، آن هم دور، خیلی دور از دنیایی که بالاخره نیش‌هایش را از من برمی‌دارد و رهایم می‌کند که بروم.“

📖 : ساموئل بکت - مالون می‌میرد
هرگز احساس خوشبختی نکرده بود...
این نابسندگی زندگی از چه بود؟ 
از چه ناشی می شد؟ 
اینکه به هر چیز تکیه می کرد، در جا می گندید؟ ... 
همه چیز دروغ بود... 
هر لبخندی خمیازه یی از ملال را پنهان می کرد و هر شادی، لعنتی را... هر لذتی چندشش را...


📖 : مادام بواری - گوستاو فلوبر
از حیاط خونه که زدم بیرون، پیاده رفتم طرف خونه. چند قدم که برداشتم باز اون فکر همیشگی اومد سراغم. درست نمیدونم چرا اما از دوسال پیش که بابا و مامانم از هم جدا شده بودند، هروقت مامان رو توی حیاط خونه میدیدم اون فکر مسخره می اومد سراغم. منظورم اینه که تا چند روز دلم میخواست رئیس جمهوری، شهرداری، وزیری، یا وکیلی چیزی بودم و میتونستم دستور بدم که یه روز را بعنوان “روز عروس” نام گذاری کنند و در اون روز همه زن های شهر، از پیر و جوان گرفته تا مجرد و متاهل تا بچه و بزرگ و سالم و مریض و آزاد و زندانی، همه و همه لباس عروس به تن کنند و بریزند تو خیابان های شهر و همه جا شروع به جشن و پایکوبی کنند.

📖 : معسومیت - مصطفی مستور
”اضطراب، همچنان که هر روان‌پزشک گران‌قیمتی به‌تان خواهد گفت، حاصل افسردگی است؛ اما افسردگی، همچنان که همان روان‌پزشک در جلسه‌ی دوم و بعد دریافت حق ‌ویزیت بعدی آگاه‌تان خواهد کرد، حاصل اضطراب است. تمام بعدازظهر را در این چرخه‌ی اضطراب که با افسردگی آمیخت، نشستم و زل زدم...“

📖 : ترومن کاپوتی - تابوت های دست ساز
”بچه با کتک بزرگ نمی شود.
بچه با تحقیر بزرگ نمی شود.

قد می کشد ولی هرگز بزرگ نمی شود..“

📖 : فریبا وفی - پرنده ی من
انگیزه های روانی از دیدگاه ژان پل سارتر @Degout
“I am full of sand and light.
And full of trees and forests. Full of ways, bridges, rivers, waves.
I'm full of the shadow of a leaf on the water what a loneliness is inside of me.”

من پر از نورم و شن
و پر از دار و درخت
پرم از راه، از پل، از رود، از موج
پرم از سایه‌ی برگی در آب
چه درونم تنهاست.
📝 : Sohrab Sepehri
”دوست داشتن یک نفر، مثل نقل مکان کردن به یه خونه ست. اولش عاشق همه ی چیزهایی میشی که برات تازگی دارن. هر روز صبح از اینکه می بینی این همه چیز بهت تعلق داره حیرانی. بعد به مرور زمان دیوارها فرسوده می شن. چوب ها از بعضی قسمت ها پوسیده می شن و می فهمی که عشقت به اون خونه به خاطر کمالش نیست؛ بلکه به خاطر عیب و نقص هاشه. تمام سوراخ سنبه هاش رو یاد می گیری. یاد می گیری چطور کاری کنی که وقتی هوا سرده، کلید توی قفل گیر نکنه، یا در کمد رو چطور باز کنی که جیرجیر نکنه. اینا رازهای کوچیکی هستن که خونه رو مال آدم می کنن.“

📖 : فردریک بکمن - مردى به نام اُوه
”روی زمین دراز کشیدم
چشمهایم را بستم و تمرین مُردن کردم، اما سیمان سرد بود و ترسیدم مریض بشوم!!“

📖 : رومن گاری - زندگی در پیش رو
مغازه ی خودکشی یک کمدی سیاه است . اولین بار آندره برتون ، نظریه پرداز و رمان نویس سوررئالیست فرانسوی ، در کتابی با عنوان گلچین طنزهای سیاه ادبی این اصطلاح را زیر شاخه ای از کمدی و طنز خواند .

#fact
@withbooks
”کالیایف : هرکس عدالت را آنطور که می‌تواند به کار می‌برد. باید قبول کرد ما متفاوت هستیم. و باید یکدیگر را دوست داشته باشیم، اگر توانش را داریم.“

📖 : آلبر کامو - عادل‌ها
”اینایی که هیچوقت نمی‌میرن،
اینایی که با کتاباشون زندگی می‌کنیم
اینا مرگ رو رسوا می کنن.“

📝 : هوشنگ گلشیری
زمستان‌ها یک پیرمرد بلند قد اومبرایایی که صورتی دراز و باریک و ریشی سفید داشت به ده ما می‌آمد. پوستینی تنش بود که از پشتش یک کله‌ی گرگ آویزان بود. توی ده می‌گشت تا کیسه بخرد. ده‌ها کیسه. بعد می‌رفت. یک شب که می‌رفت صدایش را شنیدم که این ترانه را می‌خواند:
روشنایی نیست که سایه را پاک می‌کند
سایه است که روشنایی را پاک می‌کند
روز تو را بازی می‌دهد، بعد رهایت می‌کند
شب که آمد می‌شود ارباب تو


📖 : کافه‌ی زیر دریا - استفانو بننی
... و فقط این چند کلمه را گفت : درد و رنج‌های زیادی در انتظار کسانی است که عاشق‌اند.


📖 : آلبر کامو - مرگ شادمانه
ﯾﻮﻫﺎﻧﺎ: ﺭﺍﻩﻫﺎﯼ ﻣﺨﺘﻠﻔﯽ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﻣﯽﺗﻮﺍﻥ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﻣﺤﺒﻮﺱ ﮐﺮﺩ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺭﺍﻩ ﺁﻧﺴﺖ ﮐﻪ ﺗﺮﺗﯿﺒﯽ ﺑﺪﻫﯿﻢ ﺗﺎ ﺧﻮﺩﺵ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﻣﺤﺒﻮﺱ ﮐﻨﺪ!
لنى: ﭼﻄﻮﺭ ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﯿﻢ؟
ﯾﻮﻫﺎﻧﺎ: ﻣﺮﺗﺐ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺩﺭﻭﻍ ﺑﮕﻮﺋﯿﻢ!


📖 : گوشه نشينان آلتونا - ژان پل سارتر
دیگر به راستی می‌دانم درد یعنی چه!
درد به معنی کتک خوردن تا حد بیهوش شدن نبود.
درد بریدن پا بر اثر یک تکه شیشه و بخیه زدن نبود.
درد یعنی چیزی که دل انسان را درهم می‌شکند و انسان ناگزیر است با آن بمیرد،
بدون آن‌که بتواند رازش را با کسی در میان بگذارد؛
دردی که انسان را بدون نیروی دست و پاها و سر باقی می‌گذارد
و انسان حتی قدرت آن را ندارد که سرش را روی بالش حرکت دهد...


📖 : درخت زیبای من - ژوزه واسکونسلوس