کتاب‌ها
3.69K subscribers
349 photos
7 videos
11 files
65 links
«که دست ظلم نماند، چنین که هست دراز.»
- سعدی
goodreads.com/veiledancer
Download Telegram
به خودم جرات می‌دهم بگویم که ما کتاب‌هایی هستیم که خوانده‌ایم، نقاشی‌هایی که دیده‌ایم، آهنگ‌هایی که شنیده‌ایم و فراموش کرده‌ایم، خیابان‌هایی که قدم زده‌ایم. ما بچگی‌مان، خانواده‌مان، چندتایی دوست، معدودی عشق، بیش از چندتایی دلشکستگی هستیم. مجموعی که بی‌نهایت تفریق آن را کاسته است. زمان‌ها، سرگرمی‌ها و عقاید گوناگون ما را شکل داده‌اند.

@phobicool
#سرخیو_پیتول
”هیچ رابطه‌ای قادر به از میان بردن تنهایی نیست. هریک از ما در هستی تنهاییم ولی می‌توانیم در تنهایی یکدیگر شریک شویم، همانطور که عشق درد تنهایی را جبران می‌کند.
بوبر می‌گوید: یک رابطه‌ی خوب و صمیمی، بر دیوارهای سر به فلک کشیده‌ی تنهایی آدمی رخنه می‌کند، بر قانون بی چون و چرای آن فائق می‌شود و بر فراز مغاک وحشت‌انگیز عالم، از وجود خود به وجود دیگری پل می‌زند.“

📖 : اروین د یالوم - روان درمانی اگزیستانسیال
یکی از لذت های زندگی زیگموند فروید سیگار کشیدن بود.
یک بار که دید پسرش سیگار را رد می کند، به او گفت: «پسرم، سیگار کشیدن یکی از بزرگ ترین و ارزان ترین لذت های زندگی است و اگر از همین حالا تصمیم به نکشیدن داری، تنها می توانم برایت متاسف باشم!»

#fact
@withbooks
از من فقط خبر داشت
همین!
مثل مردمی که می دانند جایی از
جهان جنگ است.


📖 : رسول ادهمی
جاوید مگس‌های بی‌جانِ آخرِ فصل را توی هوا می‌گرفت و می‌برد بیرون ولشان میکرد.
گفتم: «چرا نمی‌کشیشان و این‌همه به خودت زحمت میدهی؟!»
جاودید گفت: «خوشی‌مان را به رنج دیگران نمی‌خریم.»


📖 : سال بلوا
| عباس معروفی |
Forwarded from Mind Of Mine (ᗰᗩᔕ Tolou)
book is a dream that you hold in your hand ...
@mindofmiine
کتاب رویایی است که در دستانت نگه می داری ...
ویرجینا وولف، جان مینارد کینز، برتراند راسل و لیتون استراچی، اعضای محفلی بودند به اسم «بلومزبری‌ها» که از چشم منتقدانشان، مرفهان تنبلی به شمار می‌آمدند که بعدازظهرها، روی کاناپه‌هایشان لم می‌دادند و دربارۀ هنر و زیبایی غرغر می‌کردند.
– منبع فکت ؛ ترجمان علوم انسانی
#fact
@withbooks
Albert Camus
@withbooks
کاترین! هیچوقت تسلیم نشو. خیلی چیزها رو درونت داری و نجیب ترینشون، احساس خوشبخیته.
فقط منتظر مردی نباش که باهات کنار بیاد. این اشتباهیه که خیلی از زنها دچارش می‌شن.
تو خودت خوشبختی رو پیدا کن.


📖 : مرگ خوش - آلبر کامو
”من هرگز شب از روی پل نمی‌گذرم. این نتیجه‌ی عهدی است که با خود بسته‌ام. آخر فکرش را بکنید که کسی خودش را در آب بیندازد. و آنوقت از دو حال خارج نیست: یا شما برای نجاتش خود را به آب می‌افکنید و در فصل سرما به عواقب بسیار سخت دچار می‌شوید! یا او را به حال خود وا می‌گذارید، و شیرجه‌های نرفته گاهی کوفتگی‌های عجیبی به جا می‌گذارد.“

📖 : آلبر کامو - سقوط
جاوید مگس‌های بی‌جانِ آخرِ فصل را توی هوا می‌گرفت و می‌برد بیرون ولشان میکرد.
گفتم: «چرا نمی‌کشیشان و این‌همه به خودت زحمت میدهی؟!»
جاودید گفت: «خوشی‌مان را به رنج دیگران نمی‌خریم.»


📖 : سال بلوا - عباس معروفی
زمان، همه را، یکسان از پا می اندازد.
مثلِ آن درشکه‌چی که به اسبِ پیرش آنقدر شلاق می‌زند تا در جاده بمیرد. اما تازیانه‌ای که به ما می‌زنند، ملایمتِ ترسناکی دارد.فقط چندتایی از ما می‌فهمیم که کتک خورده‌ایم.


📖 : هاروکی موراکامی - چاقوی شکاری
” ... چه کسی این مغز را به من داد؟
که می گرید
که می خواهد
و می گوید که هنوز امیدی هست
و نمی گوید نه!“

📖 : چارلز بوکفسکی - سوختن در آب،غرق شدن در آتش
( بخشی از شعر 'خرد شدن' )
”حالم بهتر شد و شروع كردم به فهميدن اين كه ، بهترين چيز برای من اين است كه بروم يك جايى زندگی كنم كه واقعيت نداشته باشد.“

📖 : رومن گاری - زندگی پیش رو
”معمولا نمی‌دانستم کجا می‌روم، ولی می‌دانستم که می‌رسم، می‌دانستم که این جاده بن‌بست دراز به آخر می‌رسد.“

📖 : ساموئل بکت - مالون می‌میرد
”چشم‌هایم، من چشم‌هایم را باز خواهم کرد، به توده کوچک داراییم نظر خواهم انداخت، به جسمم دستورهایی خواهم داد که می‌دانم نمی‌تواند انجام دهد.
به روحم که در چنگ فنا و تباهی است روی خواهم آورد، شکنجه‌ام را که بهتر است با زندگی بر آن فائق بیایم، نابود خواهم کرد، آن هم دور، خیلی دور از دنیایی که بالاخره نیش‌هایش را از من برمی‌دارد و رهایم می‌کند که بروم.“

📖 : ساموئل بکت - مالون می‌میرد
هرگز احساس خوشبختی نکرده بود...
این نابسندگی زندگی از چه بود؟ 
از چه ناشی می شد؟ 
اینکه به هر چیز تکیه می کرد، در جا می گندید؟ ... 
همه چیز دروغ بود... 
هر لبخندی خمیازه یی از ملال را پنهان می کرد و هر شادی، لعنتی را... هر لذتی چندشش را...


📖 : مادام بواری - گوستاو فلوبر
از حیاط خونه که زدم بیرون، پیاده رفتم طرف خونه. چند قدم که برداشتم باز اون فکر همیشگی اومد سراغم. درست نمیدونم چرا اما از دوسال پیش که بابا و مامانم از هم جدا شده بودند، هروقت مامان رو توی حیاط خونه میدیدم اون فکر مسخره می اومد سراغم. منظورم اینه که تا چند روز دلم میخواست رئیس جمهوری، شهرداری، وزیری، یا وکیلی چیزی بودم و میتونستم دستور بدم که یه روز را بعنوان “روز عروس” نام گذاری کنند و در اون روز همه زن های شهر، از پیر و جوان گرفته تا مجرد و متاهل تا بچه و بزرگ و سالم و مریض و آزاد و زندانی، همه و همه لباس عروس به تن کنند و بریزند تو خیابان های شهر و همه جا شروع به جشن و پایکوبی کنند.

📖 : معسومیت - مصطفی مستور
”اضطراب، همچنان که هر روان‌پزشک گران‌قیمتی به‌تان خواهد گفت، حاصل افسردگی است؛ اما افسردگی، همچنان که همان روان‌پزشک در جلسه‌ی دوم و بعد دریافت حق ‌ویزیت بعدی آگاه‌تان خواهد کرد، حاصل اضطراب است. تمام بعدازظهر را در این چرخه‌ی اضطراب که با افسردگی آمیخت، نشستم و زل زدم...“

📖 : ترومن کاپوتی - تابوت های دست ساز
”بچه با کتک بزرگ نمی شود.
بچه با تحقیر بزرگ نمی شود.

قد می کشد ولی هرگز بزرگ نمی شود..“

📖 : فریبا وفی - پرنده ی من
انگیزه های روانی از دیدگاه ژان پل سارتر @Degout