"از شیطان پوزش میطلبیم. نباید فراموش کنیم که ما فقط یک طرف داستان را شنیدهایم؛ چرا که تمام کتابها را خدا نوشته!"
📖 : ساموئل باتلر
📖 : ساموئل باتلر
“ 'The goddamn movies,' Holden says.
'They can ruin you. I'm not kidding.' ”
📖 : J.D. Salinger - The Catcher In The Rye
'They can ruin you. I'm not kidding.' ”
📖 : J.D. Salinger - The Catcher In The Rye
جروم دیوید سلینجر [ جی.دی. سلینجر ] ؛
از طرفداران ارنست همینگوی بوده و گزاراشات جنگی همینگوی رو میخونده.
علاوه بر اون گفته شده که چندین بار - فکر میکنم بعد از جنگ - همدیگه رو ملاقات کردن و باهم در تماس بودن.
#fact
@withbooks
از طرفداران ارنست همینگوی بوده و گزاراشات جنگی همینگوی رو میخونده.
علاوه بر اون گفته شده که چندین بار - فکر میکنم بعد از جنگ - همدیگه رو ملاقات کردن و باهم در تماس بودن.
#fact
@withbooks
زنی بود که همیشه گوشه چادرش از در ماشین بیرون میماند. این زن به سفر که میرفت یا از سفر که بر میگشت، گوشهی بیرون ماندهی ِ چادرش یا بوی دریا میداد یا بوی دشت میداد یا بوی کوه میداد یا بوی جنگل.
به این زن میگفتند:
- چرا همیشه چادرت از در بیرون میمونه؟
این زن میگفت:
- حواسم اینجا نیست
میگفتند:
- حواست کجاست؟
میگفت:
- نمیدونم کجا. بعضی وقتا پیش اجاق، بعضی وقتا پیش درس و مشق بچهها، بعضی وقتا پیش یه درخت که تو بیابون تنهاست
زد و بچهها و همسر این زن زودتر از خودش مردند و او به کل روحش از اینجا کنده شد و جسمش اینجا ماند و پیر شد و پیرزن شد.
زن که پیر شد دیگر در زمان ِ حال نبود، در گذشته هم نبود، بلکه در زمانی دیگر بود. شب و روزش مثل آن لحظه از غروب شده بود که هوا ناگهان تاریک میشود و شب ناغافل میرسد. مثل حالت شخصی که پرده را مقداری کنار میزند و به آسمان دم غروب نگاه میکند و دفعتا هوس چای میکند. بعد پرده را ول میکند و میرود برای خودش چای میریزد و باز سراغ پرده میآید و دوباره آن را کنار میزند که همراه تماشای آسمان چای بنوشد، اما هوا تاریک شده است.
زن که پیش از این گوشهی ِ چادرش از در ماشین بیرون میماند، بعد از مردن کس و کارش، دستهای از موهاش از در بیرون میماند یا دستش از در بیرون میماند، یا پایش، اما چون در زمان دیگری بود و در جایی دیگر بود، نمیفهمید.
باری این پیرزن رفت به مادرش که زنده بود سر بزند. مادر در بندرگاهی زندگی میکرد.
پیرزن سوار ماشین که شد پای راستش از در بیرون ماند و بوی صحرا گرفت. ماشین میان راه نگه داشت تا مسافرها غذا بخورند و استراحت کنند، و بعد که از نو راه افتاد، سر پیرزن از لای در بیرون ماند و سرش بوی جنگل گرفت، زیرا ماشین از میان جنگل میگذشت. سرانجام ماشین به بندرگاه رسید و پیرزن پیاده شد و سمت خانه مادرش رفت و در زد. یک دختربچه در را باز کرد. پیرزن به دختر گفت:
- سلام مامان
دختر بچه گفت:
- سلام عزیزم. خوش اومدی
پیرزن آمد داخل اما در را روی چادرش بست و گوشهی چادرش در کوچه ماند. میخواست از پلهها برود بالا، برود بالاخانه، که چادر از سرش افتاد. زد زیر گریه. دختر بچه سر او را در بغل گرفت و گفت:
- چرا گریه میکنی دخترم؟
پیرزن گفت:
- خسته شدم
دختربچه گفت:
- راحت میشی مامان. ناراحت نباش
دختر بچه، جلو ِ پیرزن از پلهها میرفت بالا و در بالارفتن سن و سالش میکاست و کوچکتر میشد، تا در آخرین پله نوزاد شد. پیرزن نوزاد را بغل گرفت و پیراهنش را بالا داد و پستانش را در دهان او گذاشت.
پیرزن، نوزاد در آغوشش، پرده را کنار داد و پنجره را گشود که هوای تازه به خانه بیاید.
از دور صدای موج دریا میآمد. کودک شیر میمکید و پیرزن به شهر نگاه میکرد و اشک میریخت که در زدند. نوزاد را گذاشت دم ِ پنجره و پایین رفت و در را گشود. کسی نبود. کوچه خالی بود و تنها یک چادر سیاه و چروک پای درختی مچاله شده بود. پیرزن در را بست و برگشت بالا. نوزاد پیش پنجره نبود. باد پرده را از جلو پنجرهی ِ نیمهباز، میبرد و میآورد و خانه را روشن میکرد و تاریک میکرد.
پیرزن پنجره را بست. یک گوشه از پرده از پنجره بیرون ماند. سپس نشست زمین و به دیوار زیر پنجره تکیه داد. صدای نفسهایش را میشنید که باز در زدند. از جا بلند نشد. به دیوار گفت:
- کسی که کلید نداره بهتره هیچ وقت نیاد
باز در زدند. گفت:
- کسی که در میزنه یعنی کلید نداره. یعنی غریبهس
باز در زدند.
پیرزن بلند شد و پنجره را گشود. به شهر نگاه کرد. سپس از پنجره بیرون رفت، اما خودش را در خانه جا گذاشت.
📖 : پنهانی ها - علیرضا روشن
به این زن میگفتند:
- چرا همیشه چادرت از در بیرون میمونه؟
این زن میگفت:
- حواسم اینجا نیست
میگفتند:
- حواست کجاست؟
میگفت:
- نمیدونم کجا. بعضی وقتا پیش اجاق، بعضی وقتا پیش درس و مشق بچهها، بعضی وقتا پیش یه درخت که تو بیابون تنهاست
زد و بچهها و همسر این زن زودتر از خودش مردند و او به کل روحش از اینجا کنده شد و جسمش اینجا ماند و پیر شد و پیرزن شد.
زن که پیر شد دیگر در زمان ِ حال نبود، در گذشته هم نبود، بلکه در زمانی دیگر بود. شب و روزش مثل آن لحظه از غروب شده بود که هوا ناگهان تاریک میشود و شب ناغافل میرسد. مثل حالت شخصی که پرده را مقداری کنار میزند و به آسمان دم غروب نگاه میکند و دفعتا هوس چای میکند. بعد پرده را ول میکند و میرود برای خودش چای میریزد و باز سراغ پرده میآید و دوباره آن را کنار میزند که همراه تماشای آسمان چای بنوشد، اما هوا تاریک شده است.
زن که پیش از این گوشهی ِ چادرش از در ماشین بیرون میماند، بعد از مردن کس و کارش، دستهای از موهاش از در بیرون میماند یا دستش از در بیرون میماند، یا پایش، اما چون در زمان دیگری بود و در جایی دیگر بود، نمیفهمید.
باری این پیرزن رفت به مادرش که زنده بود سر بزند. مادر در بندرگاهی زندگی میکرد.
پیرزن سوار ماشین که شد پای راستش از در بیرون ماند و بوی صحرا گرفت. ماشین میان راه نگه داشت تا مسافرها غذا بخورند و استراحت کنند، و بعد که از نو راه افتاد، سر پیرزن از لای در بیرون ماند و سرش بوی جنگل گرفت، زیرا ماشین از میان جنگل میگذشت. سرانجام ماشین به بندرگاه رسید و پیرزن پیاده شد و سمت خانه مادرش رفت و در زد. یک دختربچه در را باز کرد. پیرزن به دختر گفت:
- سلام مامان
دختر بچه گفت:
- سلام عزیزم. خوش اومدی
پیرزن آمد داخل اما در را روی چادرش بست و گوشهی چادرش در کوچه ماند. میخواست از پلهها برود بالا، برود بالاخانه، که چادر از سرش افتاد. زد زیر گریه. دختر بچه سر او را در بغل گرفت و گفت:
- چرا گریه میکنی دخترم؟
پیرزن گفت:
- خسته شدم
دختربچه گفت:
- راحت میشی مامان. ناراحت نباش
دختر بچه، جلو ِ پیرزن از پلهها میرفت بالا و در بالارفتن سن و سالش میکاست و کوچکتر میشد، تا در آخرین پله نوزاد شد. پیرزن نوزاد را بغل گرفت و پیراهنش را بالا داد و پستانش را در دهان او گذاشت.
پیرزن، نوزاد در آغوشش، پرده را کنار داد و پنجره را گشود که هوای تازه به خانه بیاید.
از دور صدای موج دریا میآمد. کودک شیر میمکید و پیرزن به شهر نگاه میکرد و اشک میریخت که در زدند. نوزاد را گذاشت دم ِ پنجره و پایین رفت و در را گشود. کسی نبود. کوچه خالی بود و تنها یک چادر سیاه و چروک پای درختی مچاله شده بود. پیرزن در را بست و برگشت بالا. نوزاد پیش پنجره نبود. باد پرده را از جلو پنجرهی ِ نیمهباز، میبرد و میآورد و خانه را روشن میکرد و تاریک میکرد.
پیرزن پنجره را بست. یک گوشه از پرده از پنجره بیرون ماند. سپس نشست زمین و به دیوار زیر پنجره تکیه داد. صدای نفسهایش را میشنید که باز در زدند. از جا بلند نشد. به دیوار گفت:
- کسی که کلید نداره بهتره هیچ وقت نیاد
باز در زدند. گفت:
- کسی که در میزنه یعنی کلید نداره. یعنی غریبهس
باز در زدند.
پیرزن بلند شد و پنجره را گشود. به شهر نگاه کرد. سپس از پنجره بیرون رفت، اما خودش را در خانه جا گذاشت.
📖 : پنهانی ها - علیرضا روشن
من بیگناهم
فریادت را بر سرالهه عشق بکش
او بود که ذهن های مارا بهم گره زد
📖 : مریم خیاط
فریادت را بر سرالهه عشق بکش
او بود که ذهن های مارا بهم گره زد
📖 : مریم خیاط
برای من ماجرای مردی را نقل کردند که دوستش به زندان افتاده بود و او شب ها بر کف اتاق میخوابید تا از آسایشی لذت نبرد که دوستش از آن محروم شده باشد... چه کسی...؟!
چه کسی برای ما بر زمین خواهد خفت!؟
📖 : سقوط - آلبرکامو
چه کسی برای ما بر زمین خواهد خفت!؟
📖 : سقوط - آلبرکامو
”می گویند نیچه، پس از قطع رابطه با لو سالومه، غرق در تنهایی مطلق شب در کوهستانهای مشرف به خلیج ژن گردش می کرد، آتشی عظیم می افروخت و به تماشای خاموش شدنش می نشست. من اغلب به این آتش اندیشیده ام و روشنایی آن در پس تمام زندگی فکری من رقصیده است. اگر حتی برای من پیش آمده که نسبت به برخی اندیشه ها و برخی آدم ها که در این قرن ملاقات کرده ام ناعادلانه رفتار کرده باشم، به علت این بوده که بی آنکه خواسته باشم، آن ها را در برابر این آتش قرار داده ام که به سرعت به خاکستر تبدیلشان کرده است.“
📖 : آلبر کامو - یادداشتها
📖 : آلبر کامو - یادداشتها
تا بتوانی، ز خلق ای یار عزیز!
دوری کن و در دامن عزلت آویز!
انسان مجازیند این نسناسان
پرهیز! ز انسان مجازی، پرهیز!
📝 : شیخ بهایی
دوری کن و در دامن عزلت آویز!
انسان مجازیند این نسناسان
پرهیز! ز انسان مجازی، پرهیز!
📝 : شیخ بهایی
”حرف او این بود که برای عدهی زیادی از مردم بهترین قسمت روز؛ شب است. قسمتی که در تمام روز منتظرش هستند.“
📖 : کازوئو ایشی گورو - بازمانده روز
📖 : کازوئو ایشی گورو - بازمانده روز
کاترین! هیچوقت تسلیم نشو. خیلی چیزها رو درونت داری و نجیب ترینشون، احساس خوشبخیته.
فقط منتظر مردی نباش که باهات کنار بیاد. این اشتباهیه که خیلی از زنها دچارش میشن.
تو خودت خوشبختی رو پیدا کن.
📖 : مرگ خوش - آلبر کامو
فقط منتظر مردی نباش که باهات کنار بیاد. این اشتباهیه که خیلی از زنها دچارش میشن.
تو خودت خوشبختی رو پیدا کن.
📖 : مرگ خوش - آلبر کامو
”همهی پدر و مادرها به بچههایشان صدمه میزنند. نمیشود کاریاش کرد. جوانی، مثل آینهای صاف و بیزنگار، آثار پرورشگران خود را جذب میکند. بعضی از والدین بر آن لک میاندازند، بعضی دیگر ترک، تعدادی هم کودکی را کاملا خرد و به تکههای کوچک ناصاف و تعمیر نشدنی مبدل میکنند.“
📖 : میچ البوم - در بهشت پنج نفر منتظر شما هستند
📖 : میچ البوم - در بهشت پنج نفر منتظر شما هستند
Forwarded from کتابها
کتابها
@tiketabdooni گروه تیکتاب دونی
با عضویت در گروه تیکتاب دونی بقیه دوستان را با پاراگراف های نابی که خوانده اید آشنا کنید 💌
جایزه پولیتزر در بخش بهترین کتاب داستان در سال ۲۰۱۶ به کتاب هواخواه (The Sympathizer) نوشتهی ویت تان نوین (Viet Thanh Nguyen) تعلق یافت. این نویسنده دانشیار مطالعات و قومیت شناسی انگلیسی و آمریکایی در دانشگاه کالیفرنیای جنوبی است که دو کتاب با مضامین اجتماعی جنگ ویتنام و ادبیات و سیاست در آمریکایی-آسیایی تألیف کرده است. او متولد ویتنام است و در کودکی و مصادف با دوران جنگ در ویتنام به همراه خانوادهاش پناهنده آمریکا شده است. نوین میگوید صنعت نشر و به طور کلی جامعه و سیستم فرهنگی آمریکا به گونهای است که نویسندههای رنگین پوست را وادار میکند که برای مخاطب سفیدپوست بنویسند و اگر او کتابش را برای مخاطبان سفیدپوست نوشته بود، فروش بیشتری در انتظارش بود و همچنین ناشران بیشتری برای چاپ آن رقابت میکردند. وی معتقد است در نوشتن این کتاب خوشآیند اکثریت برایش اهمیتی نداشته است و از ترجمه کردن فرهنگ خود سرباز زده است. نوین میگوید کتاب را طوری ننوشته است که نویسندگان اقلیت برای مخاطب اکثریت مینویسند بلکه به گونهای نوشته است که انگار از تمامی امتیازات نویسندههای اکثریت برخوردار است.
هواخواه، نوشتهی ویت تان نوین، برنده جایزه پولیتزر ۲۰۱۶
هواخواه؛ اولین رمان نوین، رمانی عمیق، شگفتانگیز و خوشساخت است که داستان مردی با دو ذهنیت را روایت میکند که عقاید سیاسیاش با باورهای شخصاش در تضاد هستند. متفاوت با آنچه قبلاً در مورد جنگ ویتنام گفتهاند، این کتاب چهرهای جدید و بااهمیت از جنگ ویتنام را ارائه میدهد و آن ماجرای هواداری یک کمونیست مبارز است. داستان در مورد مردی بینام؛ یک جاسوس کمونیست ویتنامی-فرانسوی است که زندگی دوگانهای را در لس آنجلس آمریکا میگذراند. نوین که خود یک پناهنده است همیشه به رمانهای جاسوسی علاقمند بوده است. زندگی پر گریز یک جاسوس همواره دوگانه است، همانطور که مهاجران آمریکایی زندگی میکنند. به اعتقاد نویسنده تجربهی زندگی در میانهی دو دنیا و تفکر از دو دیدگاه مختلف و همچنین زندگی در گروه اقلیت منزوی در یک محیط مانند زندگی جاسوسان است. او گفته است: “نوشتن دربارهی شخصی که از لحاظ بیوگرافی شبیه من نیست ولی از لحاظ احساسی بسیار با من قرابت دارد برایم حس رهاییبخشی به ارمغان آورد”.
در رمان حیرتآور هواخواه، خواننده به درون ذهنیت دوگانهی این جاسوس راه پیدا میکند و مشاهده میکند که چگونه آرمانهای بزرگ این ذهن، خیانت او به نزدیکترین افراد را توجیه میکند. هواخواه رمانی جذاب است که نگرش موشکافانه به سیاستهای افراطی دارد و همچنین یک داستان عاشقانهی پرشور است.
@withbooks
هواخواه، نوشتهی ویت تان نوین، برنده جایزه پولیتزر ۲۰۱۶
هواخواه؛ اولین رمان نوین، رمانی عمیق، شگفتانگیز و خوشساخت است که داستان مردی با دو ذهنیت را روایت میکند که عقاید سیاسیاش با باورهای شخصاش در تضاد هستند. متفاوت با آنچه قبلاً در مورد جنگ ویتنام گفتهاند، این کتاب چهرهای جدید و بااهمیت از جنگ ویتنام را ارائه میدهد و آن ماجرای هواداری یک کمونیست مبارز است. داستان در مورد مردی بینام؛ یک جاسوس کمونیست ویتنامی-فرانسوی است که زندگی دوگانهای را در لس آنجلس آمریکا میگذراند. نوین که خود یک پناهنده است همیشه به رمانهای جاسوسی علاقمند بوده است. زندگی پر گریز یک جاسوس همواره دوگانه است، همانطور که مهاجران آمریکایی زندگی میکنند. به اعتقاد نویسنده تجربهی زندگی در میانهی دو دنیا و تفکر از دو دیدگاه مختلف و همچنین زندگی در گروه اقلیت منزوی در یک محیط مانند زندگی جاسوسان است. او گفته است: “نوشتن دربارهی شخصی که از لحاظ بیوگرافی شبیه من نیست ولی از لحاظ احساسی بسیار با من قرابت دارد برایم حس رهاییبخشی به ارمغان آورد”.
در رمان حیرتآور هواخواه، خواننده به درون ذهنیت دوگانهی این جاسوس راه پیدا میکند و مشاهده میکند که چگونه آرمانهای بزرگ این ذهن، خیانت او به نزدیکترین افراد را توجیه میکند. هواخواه رمانی جذاب است که نگرش موشکافانه به سیاستهای افراطی دارد و همچنین یک داستان عاشقانهی پرشور است.
@withbooks
کتابها
جایزه پولیتزر در بخش بهترین کتاب داستان در سال ۲۰۱۶ به کتاب هواخواه (The Sympathizer) نوشتهی ویت تان نوین (Viet Thanh Nguyen) تعلق یافت. این نویسنده دانشیار مطالعات و قومیت شناسی انگلیسی و آمریکایی در دانشگاه کالیفرنیای جنوبی است که دو کتاب با مضامین اجتماعی…
ودکا یکی از سه چیز ساختهشده توسط جماهیر شوروی بود که برای صادرات مناسب بودند، اگر نخواهیم تبعیدیهای سیاسی را جزو آن دسته بشماریم؛ دو مورد دیگر، اسلحه و رمان بودند. من از نقطهنظر حرفهای، سلاحها را تحسین میکردم ولی به ودکا و رمان عشق میورزیدم. یک رمان روسی قرن نوزدهم همراه یک ودکای خوب بهطور بینقصی کنار هم قرار میگیرند. خواندن رمان در حال نوشیدن ودکا، نوشیدنی را مشروع میکند و در عین حال نوشیدنی، رمان را از چیزی که واقعا هست کوتاهتر میکند.
📖 : هواخواه - ویت تان نوین
📖 : هواخواه - ویت تان نوین
”لارسن: خسته کننده نیست آدم با یک نابغه زندگی کنه؟
زنورکو: نه به اندازه زندگی با یک احمق.“
📖 : اریک امانوئل اشمیت - نوای اسرار آمیز
زنورکو: نه به اندازه زندگی با یک احمق.“
📖 : اریک امانوئل اشمیت - نوای اسرار آمیز
استفانی مایر،
که خالق رمان توایلایت/Twilight هست گفته منبع اصلی الهامش برای نوشتن توایلایت خوابی بوده که در سال 2003 دیده.
#fact
@withbooks
که خالق رمان توایلایت/Twilight هست گفته منبع اصلی الهامش برای نوشتن توایلایت خوابی بوده که در سال 2003 دیده.
#fact
@withbooks
من چاخان ترین آدمی ام که کسی تو عمرش دیده . افتضاحه . حتی وقتی دارم میرم سر کوچه مجله بخرم ، اگه کسی ازم بپرسه کجا میری نذر دارم که بگم میرم اُپرا . وحشتناکه . بنابراین وقتی هم به اسپنسر پیره گفتم باید برم ورزشگاه وسایلمو جمع کنم ، دروغ جانانه ای گفتم . من اصلا وسایل کوفتیمو تو ورزشگاه نگه نمی دارم .
📖 : ناتور دشت - جی . دی . سلینجر
📖 : ناتور دشت - جی . دی . سلینجر