یکی از نویسندههایی که روی گابریل گارسیا مارکز خیلی تاثیر گذاشته، آلبر کامو بوده.
مارکز درباره طاعون -نوشته کامو- میگه : « چقدر دلم میخواست من آن را نوشته باشم. »
#fact
@withbooks
مارکز درباره طاعون -نوشته کامو- میگه : « چقدر دلم میخواست من آن را نوشته باشم. »
#fact
@withbooks
یکی از لذت های زندگی زیگموند فروید سیگار کشیدن بود.
یک بار که دید پسرش سیگار را رد می کند، به او گفت: «پسرم، سیگار کشیدن یکی از بزرگ ترین و ارزان ترین لذت های زندگی است و اگر از همین حالا تصمیم به نکشیدن داری، تنها می توانم برایت متاسف باشم!»
#fact
@withbooks
یک بار که دید پسرش سیگار را رد می کند، به او گفت: «پسرم، سیگار کشیدن یکی از بزرگ ترین و ارزان ترین لذت های زندگی است و اگر از همین حالا تصمیم به نکشیدن داری، تنها می توانم برایت متاسف باشم!»
#fact
@withbooks
« مغازه ی خودکشی ، بفرمایید . »
خانوم تواچ که لباس سرخ خونی تن کرده بود ، تلفن را برداشت و از تلفن کننده خواست گوشی را نگه دارد . " یک لحظه گوشی ، آقا ." و باقی پول مشتری زنی را داد که قیافه اش از نگرانی کج شده بود مغازه را ترک کرد. روی پاکت شعار مغازه چاپ شده بود ، « آیا در زندگی شکست خورده اید؟ لااقل در مرگ تان موفق باشید .» لوکریس با مشتری خداحافظی کرد و دوباره گوشی را برداشت .
« الو؟ اُه ، موسیو چنگ شمایید؟! البته که به جا می آرم. امروز صبح طناب خریدید ، این طور نیست ؟ بله ... ؟ شما می خواید که ما ... ؟ نمی شنوم _ احتمالا تلفن مشتری آنتن نمی دهد _ ما رو به تشییع جنازه تون دعوت کردید ؟ آه ، واقعا لطف کردید ! ولی کی می خوای انجامش بدید ؟ اُه ، طناب دور گردن تونه؟ خب ، امروز که سه شنبه ست ، فردا چهار شنبه ، پس تشییع جنازه تون می افته پنجشنبه دیگه ، درسته ؟ اجازه بدید از شوهرم بپرسم ...»
📖 : ژان تولی - مغازه خودکشی
خانوم تواچ که لباس سرخ خونی تن کرده بود ، تلفن را برداشت و از تلفن کننده خواست گوشی را نگه دارد . " یک لحظه گوشی ، آقا ." و باقی پول مشتری زنی را داد که قیافه اش از نگرانی کج شده بود مغازه را ترک کرد. روی پاکت شعار مغازه چاپ شده بود ، « آیا در زندگی شکست خورده اید؟ لااقل در مرگ تان موفق باشید .» لوکریس با مشتری خداحافظی کرد و دوباره گوشی را برداشت .
« الو؟ اُه ، موسیو چنگ شمایید؟! البته که به جا می آرم. امروز صبح طناب خریدید ، این طور نیست ؟ بله ... ؟ شما می خواید که ما ... ؟ نمی شنوم _ احتمالا تلفن مشتری آنتن نمی دهد _ ما رو به تشییع جنازه تون دعوت کردید ؟ آه ، واقعا لطف کردید ! ولی کی می خوای انجامش بدید ؟ اُه ، طناب دور گردن تونه؟ خب ، امروز که سه شنبه ست ، فردا چهار شنبه ، پس تشییع جنازه تون می افته پنجشنبه دیگه ، درسته ؟ اجازه بدید از شوهرم بپرسم ...»
📖 : ژان تولی - مغازه خودکشی
مغازه ی خودکشی یک کمدی سیاه است . اولین بار آندره برتون ، نظریه پرداز و رمان نویس سوررئالیست فرانسوی ، در کتابی با عنوان گلچین طنزهای سیاه ادبی این اصطلاح را زیر شاخه ای از کمدی و طنز خواند .
#fact
@withbooks
#fact
@withbooks
استفن کینگ،
نویسنده ژانر ترسناک - از بیماری « triskaidekaphobia » یا ترس از عدد 13 رنج میبره.
#fact
@withbooks
نویسنده ژانر ترسناک - از بیماری « triskaidekaphobia » یا ترس از عدد 13 رنج میبره.
#fact
@withbooks
بریدا، داستان کم و بیش واقعی زندگی دختری ایرلندی است که شاگرد جادوگری است و پائولو کوئیلو او را در یکی از سفرهای خود ملاقات کرده است. این کتاب در ۱۹۹۰ و بعد از موفقیت کیمیاگر در برزیل به چاپ رسید.بریدا دختر ۲۱ ساله ایست که برای مدت طولانی به جنبههای مختلف جادوگری علاقه داشته اما اکنون دنبال علوم و دانشهای دیگر است. این جستجو او را به سوی مردمی خردمند میکشاند و آنها او را در مورد جهان معنوی تعلیم میدهند. بنابراین بریدا شروع به پیدا کردن تعادلی بین روابط خود و علاقهاش به جادوگر شدن میکند. حق انتشار این کتاب تا کنون به ۳۹ زبان دنیا فروخته شده است.
@withbooks
@withbooks
کتابها
بریدا، داستان کم و بیش واقعی زندگی دختری ایرلندی است که شاگرد جادوگری است و پائولو کوئیلو او را در یکی از سفرهای خود ملاقات کرده است. این کتاب در ۱۹۹۰ و بعد از موفقیت کیمیاگر در برزیل به چاپ رسید.بریدا دختر ۲۱ ساله ایست که برای مدت طولانی به جنبههای مختلف…
[ ویکا به بریدا گفت: ]
– «هرگز از شک دست نکش. وقتی شکی به جا نماند، معنایش آن است که از حرکت بازمانده ای. بعد خداوند میآید و همه چیز را منفصل میکند. چون او همواره سبب میشود راهی را بپیمایند که نیازمند پیمودنش اند. روش او برای کنترل برگزیدگانش همین است. وقتی به هر دلیلی از پیشرفت باز میمانیم – راحت طلبی، تنبلی، و یا این برداشت اشتباه که هر چیز را که لازم است، میدانیم – او ما را به حرکت وا میدارد.
📖 : بریدا - پائولو کوئیلو
– «هرگز از شک دست نکش. وقتی شکی به جا نماند، معنایش آن است که از حرکت بازمانده ای. بعد خداوند میآید و همه چیز را منفصل میکند. چون او همواره سبب میشود راهی را بپیمایند که نیازمند پیمودنش اند. روش او برای کنترل برگزیدگانش همین است. وقتی به هر دلیلی از پیشرفت باز میمانیم – راحت طلبی، تنبلی، و یا این برداشت اشتباه که هر چیز را که لازم است، میدانیم – او ما را به حرکت وا میدارد.
📖 : بریدا - پائولو کوئیلو
”زندگی چیست؟ یک دیوانگی.
زندگی چیست؟ یک توهم، یک سایه، یک قصه، و بزرگترین نیکبختی بیارزش است، چون زندگی همه رویاست.“
📖 : کالدرون دلابارکا - زندگی یک رویاست
زندگی چیست؟ یک توهم، یک سایه، یک قصه، و بزرگترین نیکبختی بیارزش است، چون زندگی همه رویاست.“
📖 : کالدرون دلابارکا - زندگی یک رویاست
”روشنی زیاد هم جالب نیست،
آدم همه چیزو می بینه و همه اونو می بینن.
توی تاریکی آدم می تونه خیال کنه، چیزی، جایی، کسی منتظرشه ...“
📖 : داستایفسکی - شبهای روشن
آدم همه چیزو می بینه و همه اونو می بینن.
توی تاریکی آدم می تونه خیال کنه، چیزی، جایی، کسی منتظرشه ...“
📖 : داستایفسکی - شبهای روشن
«هافینگتون پست» در گزارشی از آثار ماندگاری نام برده که حتا نمی شود تصور کرد نام دیگری داشته باشند، اما واقعیت این است که این رمانها پیش از رسیدن به مرحله چاپ، عنوانی نامناسب را یدک می کشیدهاند :
📚 غرور و تعصب
یکی از مشهورترین مثالهای این تغییر نامها ، مربوط میشود به رمان «غرور و تعصب» جین آستن که در سال ۱۷۹۶ نوشته شد ، نامی که «آستن» برای معروفترین کتاب خود برگزیده بود ، «اولین خاطرهها» بود.
این نویسنده کلاسیک تا پس از نگارش «عقل و احساس» ، موفق نشد ناشری برای این رمان پیدا کند.
«اولین خاطرهها» در سال ۱۸۱۱ و ۱۸۱۲ باز نویسی شد و پس از تغییر نام به «غرور تعصب» ، آماده انتشار شد.
📚 باغ مخفی
حدس بزنید نام ابتدایی رمان «باغ مخفی» اثر «فرانسیس هاجسن برنت» چه بود؟ «معشوقه مری» !
این عنوان بیشتر روی شخصیت اصلی داستان و نوع خطاب کردن او در داستان تمرکز داشته است. شاید اگر نام این رمان که سال ۱۹۱۱ به چاپ رسید به «باغ مخفی» تغییر پیدا نمیکرد ، امروز اینقدر شناختهشده و محبوب نبود.
📚 دوریت کوچولو
«تقصیر هیچ کس نیست» را «چارلز دیکنز» در سال ۱۸۵۷ منتشر کرد ، اما این روزها با نام «دوریت کوچولو» شناخته میشود.
این رمان که اقتباس تلویزیونی آن بسیار مورد استقبال قرار گرفت ، در اصل نقدی اجتماعی است که شخصیت ها را قربانی شرایط موجود میداند و هیچ یک را مورد سرزنش قرار نمیدهد.
اما «دیکنز» وقتی متوجه شد ناهنجاری های اجتماعی در واقع تقصیر همه است ، نه هیچ کس ، عنوان کتابش را به «دوریت کوچولو» تغییر داد.
📚 گتسبی بزرگ
«اف. اسکات فیتزجرالد» ابتدا نام نامانوس «تریمالکیو در وست اِگ» را برای رمان ماندگار «گتسبی بزرگ» برگزیده بود.
«تریمالکیو» شخصیت اصلی کتاب «ساتیریکون» نوشته «پترونیوس» بوده و «وست اِگ» یکی از دو شهری است که داستان کتاب «فیتزجرالد» در آن اتفاق میافتد.
تصور میشد نام اولیه کتاب که اشاره ای به کتاب «پترونیوس» داشت ، برای خیلی از مخاطبان ناشناخته باشد ، به همین دلیل «فیتزجرالد» با تغییر آن موافقت کرد. با این حال او در بخشی از «گتسبی بزرگ» (۱۹۲۵) به نقلقولی از «تریمالکیو» اشاره کرده است.
📚 لولیتا
«ولادمیر ناباکوف» که به شدت تحت تاثیر شعر «آنابل لی» ادگار آلن پو قرار داشت ، نام «پادشاهی لب دریا» را برای شاهکارش انتخاب کرده بود . اما او بعدا باز هم تحت تاثیر همین شعر ، عنوان کوتاه «لولیتا» را روی کارش میگذارد.
📚 کتاب «۱۹۸۴»
نام رمان بیمانند و ضد آرمانشهری «۱۹۸۴» در اصل «آخرین مرد در اروپا» بوده است.
علت انتخاب اولیه «جورج اورول» ، تنهایی شدید و بیماری جسمی او در زمان نگارش این رمان بود ، او در آن زمان در جزیره «جورا» در شمال اسکاتلند به تنهایی زندگی را سپری و با شخصیت اصلی داستانش «وینستون» ، احساس همدردی میکرد.
📚 موشها و آدمها
«جان اشتاینبک» زمانی که عنوان «آنچه رخ داد» را برای رمان «موشها و آدمها» (۱۹۳۷) خود انتخاب میکرد ، این ایده را در سر داشت که هیچ یک از شخصیت ها نباید به خاطر اتفاقاتی که در داستان افتاده سرزنش شوند. اما او بعد ها نام نهایی کتاب مطرحش را با الهام گرفتن از شعری از «رابرت برنز» به نام «برای یک موش» ، برگزید که با تم داستان خودش نزدیکی بیشتری داشت.
📚 جنگ و صلح
شاید باورش کمی سخت باشد اما نام شاهکار تاریخی «لئو تولستوی» از اول «جنگ و صلح» (۱۸۶۹) نبوده است.
او عنوان «خوش است آنچه هست پایانش خوش» که نام یکی از نمایشنامه های معروف «ویلیام شکسپیر» هم هست ، را روی رمان خود گذاشته بود.
اما بعدا تصمیم گرفت ، پس زمینه مبسوط تری از جنگ های روسیه از جمله حمله «ناپلئون» را به رمانش اضافه کند و به همین دلیل «جنگ و صلح» به نظرش نام مناسب تری آمد.
– منبع : ایسنا
#fact
@withbooks
📚 غرور و تعصب
یکی از مشهورترین مثالهای این تغییر نامها ، مربوط میشود به رمان «غرور و تعصب» جین آستن که در سال ۱۷۹۶ نوشته شد ، نامی که «آستن» برای معروفترین کتاب خود برگزیده بود ، «اولین خاطرهها» بود.
این نویسنده کلاسیک تا پس از نگارش «عقل و احساس» ، موفق نشد ناشری برای این رمان پیدا کند.
«اولین خاطرهها» در سال ۱۸۱۱ و ۱۸۱۲ باز نویسی شد و پس از تغییر نام به «غرور تعصب» ، آماده انتشار شد.
📚 باغ مخفی
حدس بزنید نام ابتدایی رمان «باغ مخفی» اثر «فرانسیس هاجسن برنت» چه بود؟ «معشوقه مری» !
این عنوان بیشتر روی شخصیت اصلی داستان و نوع خطاب کردن او در داستان تمرکز داشته است. شاید اگر نام این رمان که سال ۱۹۱۱ به چاپ رسید به «باغ مخفی» تغییر پیدا نمیکرد ، امروز اینقدر شناختهشده و محبوب نبود.
📚 دوریت کوچولو
«تقصیر هیچ کس نیست» را «چارلز دیکنز» در سال ۱۸۵۷ منتشر کرد ، اما این روزها با نام «دوریت کوچولو» شناخته میشود.
این رمان که اقتباس تلویزیونی آن بسیار مورد استقبال قرار گرفت ، در اصل نقدی اجتماعی است که شخصیت ها را قربانی شرایط موجود میداند و هیچ یک را مورد سرزنش قرار نمیدهد.
اما «دیکنز» وقتی متوجه شد ناهنجاری های اجتماعی در واقع تقصیر همه است ، نه هیچ کس ، عنوان کتابش را به «دوریت کوچولو» تغییر داد.
📚 گتسبی بزرگ
«اف. اسکات فیتزجرالد» ابتدا نام نامانوس «تریمالکیو در وست اِگ» را برای رمان ماندگار «گتسبی بزرگ» برگزیده بود.
«تریمالکیو» شخصیت اصلی کتاب «ساتیریکون» نوشته «پترونیوس» بوده و «وست اِگ» یکی از دو شهری است که داستان کتاب «فیتزجرالد» در آن اتفاق میافتد.
تصور میشد نام اولیه کتاب که اشاره ای به کتاب «پترونیوس» داشت ، برای خیلی از مخاطبان ناشناخته باشد ، به همین دلیل «فیتزجرالد» با تغییر آن موافقت کرد. با این حال او در بخشی از «گتسبی بزرگ» (۱۹۲۵) به نقلقولی از «تریمالکیو» اشاره کرده است.
📚 لولیتا
«ولادمیر ناباکوف» که به شدت تحت تاثیر شعر «آنابل لی» ادگار آلن پو قرار داشت ، نام «پادشاهی لب دریا» را برای شاهکارش انتخاب کرده بود . اما او بعدا باز هم تحت تاثیر همین شعر ، عنوان کوتاه «لولیتا» را روی کارش میگذارد.
📚 کتاب «۱۹۸۴»
نام رمان بیمانند و ضد آرمانشهری «۱۹۸۴» در اصل «آخرین مرد در اروپا» بوده است.
علت انتخاب اولیه «جورج اورول» ، تنهایی شدید و بیماری جسمی او در زمان نگارش این رمان بود ، او در آن زمان در جزیره «جورا» در شمال اسکاتلند به تنهایی زندگی را سپری و با شخصیت اصلی داستانش «وینستون» ، احساس همدردی میکرد.
📚 موشها و آدمها
«جان اشتاینبک» زمانی که عنوان «آنچه رخ داد» را برای رمان «موشها و آدمها» (۱۹۳۷) خود انتخاب میکرد ، این ایده را در سر داشت که هیچ یک از شخصیت ها نباید به خاطر اتفاقاتی که در داستان افتاده سرزنش شوند. اما او بعد ها نام نهایی کتاب مطرحش را با الهام گرفتن از شعری از «رابرت برنز» به نام «برای یک موش» ، برگزید که با تم داستان خودش نزدیکی بیشتری داشت.
📚 جنگ و صلح
شاید باورش کمی سخت باشد اما نام شاهکار تاریخی «لئو تولستوی» از اول «جنگ و صلح» (۱۸۶۹) نبوده است.
او عنوان «خوش است آنچه هست پایانش خوش» که نام یکی از نمایشنامه های معروف «ویلیام شکسپیر» هم هست ، را روی رمان خود گذاشته بود.
اما بعدا تصمیم گرفت ، پس زمینه مبسوط تری از جنگ های روسیه از جمله حمله «ناپلئون» را به رمانش اضافه کند و به همین دلیل «جنگ و صلح» به نظرش نام مناسب تری آمد.
– منبع : ایسنا
#fact
@withbooks
کتابها
گروه کانالمون @withbooks 🌂 هم اکنون به ما بپیوندید 🌻 @tiketabdooni
کتاب ها هر چند استفراغات روحی ديگرانند و در وادى هنر پیوسته همین بوده ، لیک هنر درمانگر است و ذات بشری را راه نجات از این دنیای وارونه بوده و هست ...
@tiketabdooni
💛 فقط و فقط تیکه کتاب های مورد علاقتون رو به اشتراک بذارید 💫
@tiketabdooni
💛 فقط و فقط تیکه کتاب های مورد علاقتون رو به اشتراک بذارید 💫
"از شیطان پوزش میطلبیم. نباید فراموش کنیم که ما فقط یک طرف داستان را شنیدهایم؛ چرا که تمام کتابها را خدا نوشته!"
📖 : ساموئل باتلر
📖 : ساموئل باتلر
“ 'The goddamn movies,' Holden says.
'They can ruin you. I'm not kidding.' ”
📖 : J.D. Salinger - The Catcher In The Rye
'They can ruin you. I'm not kidding.' ”
📖 : J.D. Salinger - The Catcher In The Rye
جروم دیوید سلینجر [ جی.دی. سلینجر ] ؛
از طرفداران ارنست همینگوی بوده و گزاراشات جنگی همینگوی رو میخونده.
علاوه بر اون گفته شده که چندین بار - فکر میکنم بعد از جنگ - همدیگه رو ملاقات کردن و باهم در تماس بودن.
#fact
@withbooks
از طرفداران ارنست همینگوی بوده و گزاراشات جنگی همینگوی رو میخونده.
علاوه بر اون گفته شده که چندین بار - فکر میکنم بعد از جنگ - همدیگه رو ملاقات کردن و باهم در تماس بودن.
#fact
@withbooks
زنی بود که همیشه گوشه چادرش از در ماشین بیرون میماند. این زن به سفر که میرفت یا از سفر که بر میگشت، گوشهی بیرون ماندهی ِ چادرش یا بوی دریا میداد یا بوی دشت میداد یا بوی کوه میداد یا بوی جنگل.
به این زن میگفتند:
- چرا همیشه چادرت از در بیرون میمونه؟
این زن میگفت:
- حواسم اینجا نیست
میگفتند:
- حواست کجاست؟
میگفت:
- نمیدونم کجا. بعضی وقتا پیش اجاق، بعضی وقتا پیش درس و مشق بچهها، بعضی وقتا پیش یه درخت که تو بیابون تنهاست
زد و بچهها و همسر این زن زودتر از خودش مردند و او به کل روحش از اینجا کنده شد و جسمش اینجا ماند و پیر شد و پیرزن شد.
زن که پیر شد دیگر در زمان ِ حال نبود، در گذشته هم نبود، بلکه در زمانی دیگر بود. شب و روزش مثل آن لحظه از غروب شده بود که هوا ناگهان تاریک میشود و شب ناغافل میرسد. مثل حالت شخصی که پرده را مقداری کنار میزند و به آسمان دم غروب نگاه میکند و دفعتا هوس چای میکند. بعد پرده را ول میکند و میرود برای خودش چای میریزد و باز سراغ پرده میآید و دوباره آن را کنار میزند که همراه تماشای آسمان چای بنوشد، اما هوا تاریک شده است.
زن که پیش از این گوشهی ِ چادرش از در ماشین بیرون میماند، بعد از مردن کس و کارش، دستهای از موهاش از در بیرون میماند یا دستش از در بیرون میماند، یا پایش، اما چون در زمان دیگری بود و در جایی دیگر بود، نمیفهمید.
باری این پیرزن رفت به مادرش که زنده بود سر بزند. مادر در بندرگاهی زندگی میکرد.
پیرزن سوار ماشین که شد پای راستش از در بیرون ماند و بوی صحرا گرفت. ماشین میان راه نگه داشت تا مسافرها غذا بخورند و استراحت کنند، و بعد که از نو راه افتاد، سر پیرزن از لای در بیرون ماند و سرش بوی جنگل گرفت، زیرا ماشین از میان جنگل میگذشت. سرانجام ماشین به بندرگاه رسید و پیرزن پیاده شد و سمت خانه مادرش رفت و در زد. یک دختربچه در را باز کرد. پیرزن به دختر گفت:
- سلام مامان
دختر بچه گفت:
- سلام عزیزم. خوش اومدی
پیرزن آمد داخل اما در را روی چادرش بست و گوشهی چادرش در کوچه ماند. میخواست از پلهها برود بالا، برود بالاخانه، که چادر از سرش افتاد. زد زیر گریه. دختر بچه سر او را در بغل گرفت و گفت:
- چرا گریه میکنی دخترم؟
پیرزن گفت:
- خسته شدم
دختربچه گفت:
- راحت میشی مامان. ناراحت نباش
دختر بچه، جلو ِ پیرزن از پلهها میرفت بالا و در بالارفتن سن و سالش میکاست و کوچکتر میشد، تا در آخرین پله نوزاد شد. پیرزن نوزاد را بغل گرفت و پیراهنش را بالا داد و پستانش را در دهان او گذاشت.
پیرزن، نوزاد در آغوشش، پرده را کنار داد و پنجره را گشود که هوای تازه به خانه بیاید.
از دور صدای موج دریا میآمد. کودک شیر میمکید و پیرزن به شهر نگاه میکرد و اشک میریخت که در زدند. نوزاد را گذاشت دم ِ پنجره و پایین رفت و در را گشود. کسی نبود. کوچه خالی بود و تنها یک چادر سیاه و چروک پای درختی مچاله شده بود. پیرزن در را بست و برگشت بالا. نوزاد پیش پنجره نبود. باد پرده را از جلو پنجرهی ِ نیمهباز، میبرد و میآورد و خانه را روشن میکرد و تاریک میکرد.
پیرزن پنجره را بست. یک گوشه از پرده از پنجره بیرون ماند. سپس نشست زمین و به دیوار زیر پنجره تکیه داد. صدای نفسهایش را میشنید که باز در زدند. از جا بلند نشد. به دیوار گفت:
- کسی که کلید نداره بهتره هیچ وقت نیاد
باز در زدند. گفت:
- کسی که در میزنه یعنی کلید نداره. یعنی غریبهس
باز در زدند.
پیرزن بلند شد و پنجره را گشود. به شهر نگاه کرد. سپس از پنجره بیرون رفت، اما خودش را در خانه جا گذاشت.
📖 : پنهانی ها - علیرضا روشن
به این زن میگفتند:
- چرا همیشه چادرت از در بیرون میمونه؟
این زن میگفت:
- حواسم اینجا نیست
میگفتند:
- حواست کجاست؟
میگفت:
- نمیدونم کجا. بعضی وقتا پیش اجاق، بعضی وقتا پیش درس و مشق بچهها، بعضی وقتا پیش یه درخت که تو بیابون تنهاست
زد و بچهها و همسر این زن زودتر از خودش مردند و او به کل روحش از اینجا کنده شد و جسمش اینجا ماند و پیر شد و پیرزن شد.
زن که پیر شد دیگر در زمان ِ حال نبود، در گذشته هم نبود، بلکه در زمانی دیگر بود. شب و روزش مثل آن لحظه از غروب شده بود که هوا ناگهان تاریک میشود و شب ناغافل میرسد. مثل حالت شخصی که پرده را مقداری کنار میزند و به آسمان دم غروب نگاه میکند و دفعتا هوس چای میکند. بعد پرده را ول میکند و میرود برای خودش چای میریزد و باز سراغ پرده میآید و دوباره آن را کنار میزند که همراه تماشای آسمان چای بنوشد، اما هوا تاریک شده است.
زن که پیش از این گوشهی ِ چادرش از در ماشین بیرون میماند، بعد از مردن کس و کارش، دستهای از موهاش از در بیرون میماند یا دستش از در بیرون میماند، یا پایش، اما چون در زمان دیگری بود و در جایی دیگر بود، نمیفهمید.
باری این پیرزن رفت به مادرش که زنده بود سر بزند. مادر در بندرگاهی زندگی میکرد.
پیرزن سوار ماشین که شد پای راستش از در بیرون ماند و بوی صحرا گرفت. ماشین میان راه نگه داشت تا مسافرها غذا بخورند و استراحت کنند، و بعد که از نو راه افتاد، سر پیرزن از لای در بیرون ماند و سرش بوی جنگل گرفت، زیرا ماشین از میان جنگل میگذشت. سرانجام ماشین به بندرگاه رسید و پیرزن پیاده شد و سمت خانه مادرش رفت و در زد. یک دختربچه در را باز کرد. پیرزن به دختر گفت:
- سلام مامان
دختر بچه گفت:
- سلام عزیزم. خوش اومدی
پیرزن آمد داخل اما در را روی چادرش بست و گوشهی چادرش در کوچه ماند. میخواست از پلهها برود بالا، برود بالاخانه، که چادر از سرش افتاد. زد زیر گریه. دختر بچه سر او را در بغل گرفت و گفت:
- چرا گریه میکنی دخترم؟
پیرزن گفت:
- خسته شدم
دختربچه گفت:
- راحت میشی مامان. ناراحت نباش
دختر بچه، جلو ِ پیرزن از پلهها میرفت بالا و در بالارفتن سن و سالش میکاست و کوچکتر میشد، تا در آخرین پله نوزاد شد. پیرزن نوزاد را بغل گرفت و پیراهنش را بالا داد و پستانش را در دهان او گذاشت.
پیرزن، نوزاد در آغوشش، پرده را کنار داد و پنجره را گشود که هوای تازه به خانه بیاید.
از دور صدای موج دریا میآمد. کودک شیر میمکید و پیرزن به شهر نگاه میکرد و اشک میریخت که در زدند. نوزاد را گذاشت دم ِ پنجره و پایین رفت و در را گشود. کسی نبود. کوچه خالی بود و تنها یک چادر سیاه و چروک پای درختی مچاله شده بود. پیرزن در را بست و برگشت بالا. نوزاد پیش پنجره نبود. باد پرده را از جلو پنجرهی ِ نیمهباز، میبرد و میآورد و خانه را روشن میکرد و تاریک میکرد.
پیرزن پنجره را بست. یک گوشه از پرده از پنجره بیرون ماند. سپس نشست زمین و به دیوار زیر پنجره تکیه داد. صدای نفسهایش را میشنید که باز در زدند. از جا بلند نشد. به دیوار گفت:
- کسی که کلید نداره بهتره هیچ وقت نیاد
باز در زدند. گفت:
- کسی که در میزنه یعنی کلید نداره. یعنی غریبهس
باز در زدند.
پیرزن بلند شد و پنجره را گشود. به شهر نگاه کرد. سپس از پنجره بیرون رفت، اما خودش را در خانه جا گذاشت.
📖 : پنهانی ها - علیرضا روشن
من بیگناهم
فریادت را بر سرالهه عشق بکش
او بود که ذهن های مارا بهم گره زد
📖 : مریم خیاط
فریادت را بر سرالهه عشق بکش
او بود که ذهن های مارا بهم گره زد
📖 : مریم خیاط
برای من ماجرای مردی را نقل کردند که دوستش به زندان افتاده بود و او شب ها بر کف اتاق میخوابید تا از آسایشی لذت نبرد که دوستش از آن محروم شده باشد... چه کسی...؟!
چه کسی برای ما بر زمین خواهد خفت!؟
📖 : سقوط - آلبرکامو
چه کسی برای ما بر زمین خواهد خفت!؟
📖 : سقوط - آلبرکامو
”می گویند نیچه، پس از قطع رابطه با لو سالومه، غرق در تنهایی مطلق شب در کوهستانهای مشرف به خلیج ژن گردش می کرد، آتشی عظیم می افروخت و به تماشای خاموش شدنش می نشست. من اغلب به این آتش اندیشیده ام و روشنایی آن در پس تمام زندگی فکری من رقصیده است. اگر حتی برای من پیش آمده که نسبت به برخی اندیشه ها و برخی آدم ها که در این قرن ملاقات کرده ام ناعادلانه رفتار کرده باشم، به علت این بوده که بی آنکه خواسته باشم، آن ها را در برابر این آتش قرار داده ام که به سرعت به خاکستر تبدیلشان کرده است.“
📖 : آلبر کامو - یادداشتها
📖 : آلبر کامو - یادداشتها