«اهمیت ممتاز دروغ در چیست؟»
اهمیت دروغ در این است که ممکن نیست هیچ فضیلتی با آن همراه شود مگر اینکه آن فضیلت نابود گردد. امتیاز دروغ آن است که همیشه کسی را که مدعی بهرهبرداری از آن است مغلوب میکند. به همین علت خادمانِ خداوند و عاشقانِ انسان همین که، به علل موجباتی که "مصالح عالیه" اش میپندارند، به دروغ گفتن رضایت دهند به خداوند و انسان خیانت کردهاند.
نه، هیچگاه هیچ عظمتی بر اساس دروغ بنا نشده است. دروغ گاهی زنده میدارد، اما هیچگاه نمیپروراند. مثلا اشرافیتِ حقیقی در دوئل کردن نیست، پیش از هر چیز در دروغ نگفتن است. عدالت نیز، به نوبهی خود، باز کردنِ چند زندان به منظور بستن چند زندان دیگر نیست. عدالت پیش از هر چیز آن است که آنچه را که برای چند سگ کافی نیست، "حداقل معیشت" ننامند و نفی امتیازاتی را که طبقهی کارگر در طی صد سال تحصیل کرده است، آزادی رنجبران نخوانند. آزادی به معنای گفتن هرچه بر زبان آید، و زیاد کردن روزنامههای جنجالی، نیست. همچنانکه استقرارِ دیکتاتوری را به نامِ آزادیِ آیندهی بشر، آزادی نمیدانیم. آزادی، مقدم بر هر چیز، یعنی پرهیز از دروغ. جایی که دروغ بال و پر بگشاید، استبداد یا ظاهر میشود یا ادامه مییابد.
قسمتی از مصاحبهی آلبر کامو با نشریه: Le Progres de Lyon [1951]
#fact
@withbooks
اهمیت دروغ در این است که ممکن نیست هیچ فضیلتی با آن همراه شود مگر اینکه آن فضیلت نابود گردد. امتیاز دروغ آن است که همیشه کسی را که مدعی بهرهبرداری از آن است مغلوب میکند. به همین علت خادمانِ خداوند و عاشقانِ انسان همین که، به علل موجباتی که "مصالح عالیه" اش میپندارند، به دروغ گفتن رضایت دهند به خداوند و انسان خیانت کردهاند.
نه، هیچگاه هیچ عظمتی بر اساس دروغ بنا نشده است. دروغ گاهی زنده میدارد، اما هیچگاه نمیپروراند. مثلا اشرافیتِ حقیقی در دوئل کردن نیست، پیش از هر چیز در دروغ نگفتن است. عدالت نیز، به نوبهی خود، باز کردنِ چند زندان به منظور بستن چند زندان دیگر نیست. عدالت پیش از هر چیز آن است که آنچه را که برای چند سگ کافی نیست، "حداقل معیشت" ننامند و نفی امتیازاتی را که طبقهی کارگر در طی صد سال تحصیل کرده است، آزادی رنجبران نخوانند. آزادی به معنای گفتن هرچه بر زبان آید، و زیاد کردن روزنامههای جنجالی، نیست. همچنانکه استقرارِ دیکتاتوری را به نامِ آزادیِ آیندهی بشر، آزادی نمیدانیم. آزادی، مقدم بر هر چیز، یعنی پرهیز از دروغ. جایی که دروغ بال و پر بگشاید، استبداد یا ظاهر میشود یا ادامه مییابد.
قسمتی از مصاحبهی آلبر کامو با نشریه: Le Progres de Lyon [1951]
#fact
@withbooks
“ 'The goddamn movies,' Holden says.
'They can ruin you. I'm not kidding.' ”
📖 : J.D. Salinger - The Catcher In The Rye
'They can ruin you. I'm not kidding.' ”
📖 : J.D. Salinger - The Catcher In The Rye
جروم دیوید سلینجر [ جی.دی. سلینجر ] ؛
از طرفداران ارنست همینگوی بوده و گزاراشات جنگی همینگوی رو میخونده.
علاوه بر اون گفته شده که چندین بار - فکر میکنم بعد از جنگ - همدیگه رو ملاقات کردن و باهم در تماس بودن.
#fact
@withbooks
از طرفداران ارنست همینگوی بوده و گزاراشات جنگی همینگوی رو میخونده.
علاوه بر اون گفته شده که چندین بار - فکر میکنم بعد از جنگ - همدیگه رو ملاقات کردن و باهم در تماس بودن.
#fact
@withbooks
”بانی گفت: من از کتاب خواندن متنفرم.
گفتم: میخواهم رازی را به تو بگویم.
گفت: بگو
آهسته گفتم: عاشق بوی کتابها هستم، هر کتاب بوی خاصی دارد.
بانی هم آهسته در جوابم گفت: "واقعا موجود عجیبی هستی! عجیبتر از آن که فکر میکردم."
و قدمی به عقب گذاشت.“
📖 : جک گانتوس - بن بست نورولت
گفتم: میخواهم رازی را به تو بگویم.
گفت: بگو
آهسته گفتم: عاشق بوی کتابها هستم، هر کتاب بوی خاصی دارد.
بانی هم آهسته در جوابم گفت: "واقعا موجود عجیبی هستی! عجیبتر از آن که فکر میکردم."
و قدمی به عقب گذاشت.“
📖 : جک گانتوس - بن بست نورولت
”همهجا همان چهرههای تکراری، همان حرفهای تکراری.
دلم چیزهای متنوعتری میخواست. اینطور شد که به کتاب روی آوردم.“
📖 : کارن جوی فاولر - باشگاه کتابخوانی جین آستن
دلم چیزهای متنوعتری میخواست. اینطور شد که به کتاب روی آوردم.“
📖 : کارن جوی فاولر - باشگاه کتابخوانی جین آستن
”می گویند نیچه، پس از قطع رابطه با لو سالومه، غرق در تنهایی مطلق شب در کوهستانهای مشرف به خلیج ژن گردش می کرد، آتشی عظیم می افروخت و به تماشای خاموش شدنش می نشست. من اغلب به این آتش اندیشیده ام و روشنایی آن در پس تمام زندگی فکری من رقصیده است. اگر حتی برای من پیش آمده که نسبت به برخی اندیشه ها و برخی آدم ها که در این قرن ملاقات کرده ام ناعادلانه رفتار کرده باشم، به علت این بوده که بی آنکه خواسته باشم، آن ها را در برابر این آتش قرار داده ام که به سرعت به خاکستر تبدیلشان کرده است.“
📖 : آلبر کامو - یادداشتها
📖 : آلبر کامو - یادداشتها
تلما، مادر جان کندی دوازده سال بعد از خودکشی پسرش بالاخره توانست یکی از استادهای دانشگاه لوییزیانا را راضی کند تا "اتحادیه ابلهان" را چاپ کند.
بعد از چاپ، استقبال بینظیری از این کتاب شد.
#fact
@withbooks
بعد از چاپ، استقبال بینظیری از این کتاب شد.
#fact
@withbooks
صادق هدایت، کتاب بوف کور رو سال ۱۳۱۵ نوشت و فقط ۱۰۰ نسخه از اون رو به چاپ رسوند.
وقتی ازش میپرسن چرا اینقدر کم، در جواب میگه : « من فکر میکنم تعداد افرادی که میتوانند این کتاب را بخوانند از پنجاه نفر هم تجاوز نمیکنند. »
#fact
@withbooks
وقتی ازش میپرسن چرا اینقدر کم، در جواب میگه : « من فکر میکنم تعداد افرادی که میتوانند این کتاب را بخوانند از پنجاه نفر هم تجاوز نمیکنند. »
#fact
@withbooks
”نمیتوانم جلوی لبخند خودم را بگیرم. گاهی خنده بیخ گلویم را میگیرد، آخرش هیچکس نفهمید ناخوشی من چیست!
همه گول خوردند.“
📖 : صادق هدایت - زنده بگور
همه گول خوردند.“
📖 : صادق هدایت - زنده بگور
”من یک خدا شده بودم.
از خدا هم بزرگتر بودم. چون یک جریان جاودانی و لایتناهی در خودم حس میکردم.“
📝 : صادق هدایت - بوف کور
از خدا هم بزرگتر بودم. چون یک جریان جاودانی و لایتناهی در خودم حس میکردم.“
📝 : صادق هدایت - بوف کور
”همچون یک مُرده، از هرگونه اشتیاقی برای مراوده با دیگری تُهی بودهام.
گویی به این جهان و جهان دیگر تعلق نداشتهام.“
📖 : فرانتس کافکا - نامه به ملینا
گویی به این جهان و جهان دیگر تعلق نداشتهام.“
📖 : فرانتس کافکا - نامه به ملینا
”حتی شب هم به اندازه کافی شب نیست.
به همین دلیل هیچگاه وقتِ کافی در اختیارِ انسان نیست، چون جادهها طولانی هستند و گمراه شدن هم آسان، حتی زمانی پیش میآید که آدم به وحشت میافتد و آرزو میکند - حتی بدونِ اجبار و وسوسهای خاص - به عقب فرار کند آرزوئی که بعدها شدیداً سرزنش بار میآورد و چه بیشتر، موقعی که بنا باشد ناگهان بوسهای از دوستداشتنیترین لبها دریافت کند!“
📖 : فرانتس کافکا - نامه به فلیسه
به همین دلیل هیچگاه وقتِ کافی در اختیارِ انسان نیست، چون جادهها طولانی هستند و گمراه شدن هم آسان، حتی زمانی پیش میآید که آدم به وحشت میافتد و آرزو میکند - حتی بدونِ اجبار و وسوسهای خاص - به عقب فرار کند آرزوئی که بعدها شدیداً سرزنش بار میآورد و چه بیشتر، موقعی که بنا باشد ناگهان بوسهای از دوستداشتنیترین لبها دریافت کند!“
📖 : فرانتس کافکا - نامه به فلیسه
استفانی مایر،
که خالق رمان توایلایت/Twilight هست گفته منبع اصلی الهامش برای نوشتن توایلایت خوابی بوده که در سال 2003 دیده.
#fact
@withbooks
که خالق رمان توایلایت/Twilight هست گفته منبع اصلی الهامش برای نوشتن توایلایت خوابی بوده که در سال 2003 دیده.
#fact
@withbooks
”- میخواهم از خطرات تنهایی بنویسم.
- آیا میدانید تنهایی یعنی چی؟
- فکر میکنم بدانم.
- آیا خودتان آن را حس کردهاید؟
- نه.“
📖 : کریستوفر فرانک - میرا
- آیا میدانید تنهایی یعنی چی؟
- فکر میکنم بدانم.
- آیا خودتان آن را حس کردهاید؟
- نه.“
📖 : کریستوفر فرانک - میرا
”بعضی وقتها هوس میکنم که شب بیرون بروم و مانند سربازها تمامی طول خطوط زرد را بدوم.“
📖 : کریستوفر فرانک - میرا
📖 : کریستوفر فرانک - میرا
شاید عاشقانهی آخر
محمد مختاری
کسی نایستاده است
آنجا یا اینجا
پس کجای لبت آزادم کند؟
دو نقطه از هیچ جا، تا چشم
که جابهجا شده است
اما سایهی بلندم را میبیند
که میکشد خود را همچنان بر اضطرابش.
شمال قوس بنفشیست تا جنوب
در ابر و مرغ دریایی
موجی به تحلیل میرود
و آفتاب، تنها چیزی که تغییر کرده است.
لبت کجاست؟. ــ
صدای روز بلند است اما کوتاه است دنیا.
درست یک واژه مانده است
تا جمله پایان پذیرد
و هر چه گوش میسپارم تنها
سکوت خود را میآرایم
و آفتاب لبِ بام همچنان سوتش را میزند.
شکسته پلها پشت سر
و پیشِ رو شنهایی که خاکستر جهان است.
غروب ممتد در سایهی درون
جا خوش کرده است
و شب که تا زانو میرسد،
تحمل را کوتاه میکند.
چگونه است لبت؟. ــ
که انفجار عریانی، سنگ میشود
در بیتابیهای خاموش.
هوای قطبی انگار
انگار فرش ایرانی نخ نما کرده است
نشانهای نیست
نگاه میکنم
اگر که تنها آن واژه میگذشت
به طرفهالعینی طی میشد راه
کودک باز میگشت تا بازیگوشی
و در چهارراه دست میانداخت دور گردنت
لبت کجاستــ
که خاک چشم به راه است.
@phobicool
– محمد مختاری
«شاید عاشقانهی آخر»
۱ اردیبهشت ۱۳۲۱ — ۱۲ آذر ۱۳۷۷
آنجا یا اینجا
پس کجای لبت آزادم کند؟
دو نقطه از هیچ جا، تا چشم
که جابهجا شده است
اما سایهی بلندم را میبیند
که میکشد خود را همچنان بر اضطرابش.
شمال قوس بنفشیست تا جنوب
در ابر و مرغ دریایی
موجی به تحلیل میرود
و آفتاب، تنها چیزی که تغییر کرده است.
لبت کجاست؟. ــ
صدای روز بلند است اما کوتاه است دنیا.
درست یک واژه مانده است
تا جمله پایان پذیرد
و هر چه گوش میسپارم تنها
سکوت خود را میآرایم
و آفتاب لبِ بام همچنان سوتش را میزند.
شکسته پلها پشت سر
و پیشِ رو شنهایی که خاکستر جهان است.
غروب ممتد در سایهی درون
جا خوش کرده است
و شب که تا زانو میرسد،
تحمل را کوتاه میکند.
چگونه است لبت؟. ــ
که انفجار عریانی، سنگ میشود
در بیتابیهای خاموش.
هوای قطبی انگار
انگار فرش ایرانی نخ نما کرده است
نشانهای نیست
نگاه میکنم
اگر که تنها آن واژه میگذشت
به طرفهالعینی طی میشد راه
کودک باز میگشت تا بازیگوشی
و در چهارراه دست میانداخت دور گردنت
لبت کجاستــ
که خاک چشم به راه است.
@phobicool
– محمد مختاری
«شاید عاشقانهی آخر»
۱ اردیبهشت ۱۳۲۱ — ۱۲ آذر ۱۳۷۷