”اینایی که هیچوقت نمیمیرن،
اینایی که با کتاباشون زندگی میکنیم
اینا مرگ رو رسوا می کنن.“
📝 : هوشنگ گلشیری
اینایی که با کتاباشون زندگی میکنیم
اینا مرگ رو رسوا می کنن.“
📝 : هوشنگ گلشیری
استفن کینگ،
نویسنده ژانر ترسناک - از بیماری « triskaidekaphobia » یا ترس از عدد 13 رنج میبره.
#fact
@withbooks
نویسنده ژانر ترسناک - از بیماری « triskaidekaphobia » یا ترس از عدد 13 رنج میبره.
#fact
@withbooks
کتابها
استفن کینگ، نویسنده ژانر ترسناک - از بیماری « triskaidekaphobia » یا ترس از عدد 13 رنج میبره. #fact @withbooks
کلاً این جریان نحس بودن عدد سیزده برای خودش کلی داستان داره. یک چیزی - یا خرافه - ای هست که اکثر مردم قبولش دارن. بیشتر آپارتمانها اتاق 13 یا طبقه سیزدهم نداره.
من توی ویکیپدیا خوندم و نوشته بود که، این ماجرا برمیگرده به شامآخر عیسی مسیح ؛
دور میز کلا ۱۳ نفر بودن و آخرین نفر - سیزدهمین - کسی بوده که به مسیح خیانت کرده.
منظور ماجرا این هست نحسی و بدبختی که ادعا میکنن سیزده به همراه داره، از زمان مسیح وجود داشته و چیز جدیدی نیست.
ولی از نظر من کلی راه برای نقض این داستان هست و من به شخصه میتونم تا فردا راجع بهش بگم :| ولی خب در همین حد که اگر شما مبتلا به این فوبیا هستید، نذارید بمونه درونتون، باهاش مبارزه کنید چون خیلی راحت میتونه روح و روانتون رو بهم بزنه، و این خوب نیست اصلا.
پ.ن/اگر بیشتر درباره این موضوع میدونید بهم بگید.
من توی ویکیپدیا خوندم و نوشته بود که، این ماجرا برمیگرده به شامآخر عیسی مسیح ؛
دور میز کلا ۱۳ نفر بودن و آخرین نفر - سیزدهمین - کسی بوده که به مسیح خیانت کرده.
منظور ماجرا این هست نحسی و بدبختی که ادعا میکنن سیزده به همراه داره، از زمان مسیح وجود داشته و چیز جدیدی نیست.
ولی از نظر من کلی راه برای نقض این داستان هست و من به شخصه میتونم تا فردا راجع بهش بگم :| ولی خب در همین حد که اگر شما مبتلا به این فوبیا هستید، نذارید بمونه درونتون، باهاش مبارزه کنید چون خیلی راحت میتونه روح و روانتون رو بهم بزنه، و این خوب نیست اصلا.
پ.ن/اگر بیشتر درباره این موضوع میدونید بهم بگید.
”آنگاه که شعر را گریزگاه یافتم
واژه واژه
از تو فرار کردم
به خودم
شعرهایم شعر نیست
وقتی چمدان از قلم سنگین تر است
و گریزگاه را
گرگ ها در محاصره اش زوزه کشان
آفتاب میگیرند.“
📝 : مهسا طلوع
واژه واژه
از تو فرار کردم
به خودم
شعرهایم شعر نیست
وقتی چمدان از قلم سنگین تر است
و گریزگاه را
گرگ ها در محاصره اش زوزه کشان
آفتاب میگیرند.“
📝 : مهسا طلوع
کتاب فروشی « شکسپیر و شرکا » متعلق به یک خانمی به اسم سیلویا بیچ بوده. کلا توی فرانسه و اروپا این کتاب فروشی خیلی معروف بوده.
اکثر نویسندههای خوب اون دوره مثل ارنست همینگوی، ژان پلسارتر، سیمون دوبووار و آلن گینزبرگ و خیلیهای دیگه از اینجا کتاب میخریدن.
دلیل اصلی معروفیت و اهمیتش واسه این بوده که هیچ کتاب سانسور شده و کتابی که بخاطر منفعت دولت بوده توش وجود نداشته. از اونجایی که خود خانم سیلویا بیچ ناشر هم بوده، میومده کتابهایی رو چاپ میکرده که از نظر سیاسی مشکل داشتن و دولت اجازه چاپ بهشون نمیداده.
تا اینکه این کتاب فروشی زمانی که آلمانیها پاریس رو اشغال کرده بودن کلا جمع میشه.
بعد از چند سال همینگوی میاد و دوباره اونجارو راه میندازه اما سیلویا دیگه حاضر نمیشه برگرده و به کارش ادامه بده.
اون کتاب فروشی بسته باقی میمونه تا اینکه ده سال بعد توسط جرج ویتمن خریداری میشه.
و یک چیز دیگه هم هست، موقعی که جرج ویتمن میخره یکی از شعبه ها رو، اول اسمش رو میذاره « لو میسترال » اما بعد از فوت سیلویا بیچ دوباره به « شکسپیر و شرکا » تغییرش میده. :,)
#fact
@withbooks
اکثر نویسندههای خوب اون دوره مثل ارنست همینگوی، ژان پلسارتر، سیمون دوبووار و آلن گینزبرگ و خیلیهای دیگه از اینجا کتاب میخریدن.
دلیل اصلی معروفیت و اهمیتش واسه این بوده که هیچ کتاب سانسور شده و کتابی که بخاطر منفعت دولت بوده توش وجود نداشته. از اونجایی که خود خانم سیلویا بیچ ناشر هم بوده، میومده کتابهایی رو چاپ میکرده که از نظر سیاسی مشکل داشتن و دولت اجازه چاپ بهشون نمیداده.
تا اینکه این کتاب فروشی زمانی که آلمانیها پاریس رو اشغال کرده بودن کلا جمع میشه.
بعد از چند سال همینگوی میاد و دوباره اونجارو راه میندازه اما سیلویا دیگه حاضر نمیشه برگرده و به کارش ادامه بده.
اون کتاب فروشی بسته باقی میمونه تا اینکه ده سال بعد توسط جرج ویتمن خریداری میشه.
و یک چیز دیگه هم هست، موقعی که جرج ویتمن میخره یکی از شعبه ها رو، اول اسمش رو میذاره « لو میسترال » اما بعد از فوت سیلویا بیچ دوباره به « شکسپیر و شرکا » تغییرش میده. :,)
#fact
@withbooks
My December
Linkin Park
And I,
Just wish that I didn't feel like there was something I missed
And I,
Take back all the things I said to make you feel like that
Just wish that I didn't feel like there was something I missed
And I,
Take back all the things I said to make you feel like that
– یکی از نامههای فروغ فرخزاد به سهراب سپهری ؛
« سهراب عزیز
من می خواستم باز هم با تو قهر کنم. چون دو روز آخر را غیب شدی و من نتوانستم با تو خداحافظی کنم. من برایت نامه خواهم نوشت. فقط این کارت را دادم که بدانی به فکرت هستم و در ضمن از حال من هم خبر داشته باشی. امروز ظهر و دیروز با ضیاپور بودیم و راجع به تو با او صحبت کردم. قرار شده به تو برای پاییز بورسی بدهد. حتما کارت را درست کن و زود بیا. این جا شهر زیبا و باعظمتی است. شیبانی را هم دیدم...اصلا مثل گداهاست و هیچ شخصیت ندارد. آدرسی در زیر برایت نوشتم.
حتما نامه بنویس.
خدا حافظ تو.
از اوضاع کتاب برایم بنویس و هر وقت چاپش تمام شد برای من هم یک نسخه بفرست. »
#fact
@withbooks
« سهراب عزیز
من می خواستم باز هم با تو قهر کنم. چون دو روز آخر را غیب شدی و من نتوانستم با تو خداحافظی کنم. من برایت نامه خواهم نوشت. فقط این کارت را دادم که بدانی به فکرت هستم و در ضمن از حال من هم خبر داشته باشی. امروز ظهر و دیروز با ضیاپور بودیم و راجع به تو با او صحبت کردم. قرار شده به تو برای پاییز بورسی بدهد. حتما کارت را درست کن و زود بیا. این جا شهر زیبا و باعظمتی است. شیبانی را هم دیدم...اصلا مثل گداهاست و هیچ شخصیت ندارد. آدرسی در زیر برایت نوشتم.
حتما نامه بنویس.
خدا حافظ تو.
از اوضاع کتاب برایم بنویس و هر وقت چاپش تمام شد برای من هم یک نسخه بفرست. »
#fact
@withbooks
”من میدانستم که میتوان ناامید شد، ولی نمیدانستم که این لغت چه مفهومی دارد.
من مثل همه مردم تصور میکردم که یک بیماری روحی است. ولی خیر، این جسم است که درد میکشد؛ پوستم، سینهام، اعصابم رنجم میدهند.
سرم پوک و تهی است و دلم بهم میخورد. از همه وحشتناکتر این طعمی است که در دهان دارم. نه خون، نه مرگ، نه تب؛ ولی ترکیبی از همه اینها باهم.
فقط کافیست زبانم را تکان دهم تا همه چیز به رنگ سیاه درآید و موجودات از من متنفر شوند.
چقدر سخت است.
چقدر تلخ است یک انسان شدن!“
📖 : آلبر کامو - کالیگولا
من مثل همه مردم تصور میکردم که یک بیماری روحی است. ولی خیر، این جسم است که درد میکشد؛ پوستم، سینهام، اعصابم رنجم میدهند.
سرم پوک و تهی است و دلم بهم میخورد. از همه وحشتناکتر این طعمی است که در دهان دارم. نه خون، نه مرگ، نه تب؛ ولی ترکیبی از همه اینها باهم.
فقط کافیست زبانم را تکان دهم تا همه چیز به رنگ سیاه درآید و موجودات از من متنفر شوند.
چقدر سخت است.
چقدر تلخ است یک انسان شدن!“
📖 : آلبر کامو - کالیگولا
”باید خوابید، مدتها خوابید، خود را رها کرد و دیگر فکر نکرد.“
📖 : آلبر کامو - کالیگولا
📖 : آلبر کامو - کالیگولا
یکی از نویسندههایی که روی گابریل گارسیا مارکز خیلی تاثیر گذاشته، آلبر کامو بوده.
مارکز درباره طاعون -نوشته کامو- میگه : « چقدر دلم میخواست من آن را نوشته باشم. »
#fact
@withbooks
مارکز درباره طاعون -نوشته کامو- میگه : « چقدر دلم میخواست من آن را نوشته باشم. »
#fact
@withbooks
“I am full of sand and light.
And full of trees and forests. Full of ways, bridges, rivers, waves.
I'm full of the shadow of a leaf on the water what a loneliness is inside of me.”
من پر از نورم و شن
و پر از دار و درخت
پرم از راه، از پل، از رود، از موج
پرم از سایهی برگی در آب
چه درونم تنهاست.
📝 : Sohrab Sepehri
And full of trees and forests. Full of ways, bridges, rivers, waves.
I'm full of the shadow of a leaf on the water what a loneliness is inside of me.”
من پر از نورم و شن
و پر از دار و درخت
پرم از راه، از پل، از رود، از موج
پرم از سایهی برگی در آب
چه درونم تنهاست.
📝 : Sohrab Sepehri
“Pnin slowly walked under solemn pines. The sky was dying. He did not believe in an autocratic God. He did believe, dimly, in a democracy of ghosts. The souls of the dead, perhaps, formed committees, and these, in continuous session, attended the destinies of the quick.”
📖 : Vladimir Nabokov - Pnin
📖 : Vladimir Nabokov - Pnin