کتاب‌ها
3.71K subscribers
349 photos
7 videos
11 files
65 links
«که دست ظلم نماند، چنین که هست دراز.»
- سعدی
goodreads.com/veiledancer
Download Telegram
Hank, kissing his typewriter <3
@withbooks
“Can you remember who you were, before the world told you who you should be?”

📝 : Charles Bukowski
مردم فکر میکنن من از زنها متنفرم. اما نیستم. اینها همه‌ش شایعه‌ست. فقط میشنون که بوکفسکی یک خوکِ مذکر شوونیسته. اما نگاه نمیکنن که این حرف از کجا میاد. درسته من بعضی وقتها زنها رو بد تصویر میکنم. اما مردها رو هم بد تصویر میکنم. خودم رو هم بد نشون میدم. اگر فکر کنم چیزی بده، میگم که بده. هرچی باشه، مرد، زن، بچه، سگ. زنها خیلی حساسن. فکر میکنن تافته جدابافته ان. مشکلشون اینه.
– چارلز بوکفسکی [مصاحبه با شان پن]
برگردان ؛ مهیار مظلومی
#fact
@withbooks
📖 : اینگمار برگمان - نقاشی روی چوب
@withbooks
“Paint me a heaven of love with your bloodied mouth.”

📝 : Federico García Lorca
“To burn with desire and keep quiet about it, is the greatest punishment we can bring on ourselves.”

📝 : Federico García Lorca
”سبز، تویی که سبز می‌خواهمت،
سبز ِ باد و سبز ِ شاخه‌ها
اسب در کوهپایه و
زورق بر دریا.
سراپا در سایه، دخترک خواب می‌بیند
بر نرده‌ی مهتابی ِ خویش خمیده
سبز روی و سبز موی
با مردمکانی از فلز سرد.
(سبز، تویی که سبزت می‌خواهم)
و زیر ماه ِ کولی
همه چیزی به تماشا نشسته است
دختری را که نمی‌تواندشان دید.

سبز، تویی که سبز می‌خواهمت.
خوشه‌ی ستاره‌گان ِ یخین
ماهی ِ سایه را که گشاینده‌ی راه ِ سپیده‌دمان است
تشییع می‌کند.
انجیربُن با سمباده‌ی شاخسارش
باد را خِنج می‌زند.
ستیغ کوه همچون گربه‌یی وحشی
موهای دراز ِ گیاهی‌اش را راست برمی‌افرازد.
«ــ آخر کیست که می‌آید؟ و خود از کجا؟»
خم شده بر نرده‌ی مهتابی ِ خویش
سبز روی و سبز موی،
و رویای تلخ‌اش دریا است.

«ــ ای دوست! می‌خواهی به من دهی
خانه‌ات را در برابر اسبم
آینه‌ات را در برابر زین و برگم
قبایت را در برابر خنجرم؟…
من این چنین غرقه به خون
از گردنه‌های کابرا باز می‌آیم.»
«ــ پسرم! اگر از خود اختیاری می‌داشتم
سودایی این چنین را می‌پذیرفتم.
اما من دیگر نه منم
و خانه‌ام دیگر از آن ِ من نیست.»
«ــ ای دوست! هوای آن به سرم بود
که به آرامی در بستری بمیرم،
بر تختی با فنرهای فولاد
و در میان ملافه‌های کتان…
این زخم را می‌بینی
که سینه‌ی مرا
تا گلوگاه بردریده؟»
«ــ سیصد سوری ِ قهوه رنگ میبینم
که پیراهن سفیدت را شکوفان کرده است
و شال ِ کمرت
بوی خون تو را گرفته.
لیکن دیگر من نه منم
و خانه‌ام دیگر از آن من نیست!»
«ــ دست کم بگذارید به بالا برآیم
بر این نرده‌های بلند،
بگذاریدم، بگذارید به بالا برآیم
بر این نرده‌های سبز،
بر نرده‌های ماه که آب از آن
آبشاروار به زیر می‌غلتد.»
یاران دوگانه به فراز بر شدند
به جانب نرده‌های بلند.
ردّی از خون بر خاک نهادند
ردّی از اشک بر خاک نهادند.
فانوس‌های قلعی ِ چندی
بر مهتابی‌ها لرزید
و هزار طبل ِ آبگینه
صبح کاذب را زخم زد.

سبز، تویی که سبز می‌خواهمت.
سبز ِ باد، سبز ِ شاخه‌ها.
همراهان به فراز برشدند.
باد ِ سخت، در دهان‌شان
طعم زرداب و ریحان و پونه به جا نهاد.
«ــ ای دوست، بگوی، او کجاست؟
دخترَکَت، دخترک تلخ‌ات کجاست؟»
چه سخت انتظار کشید
«ــ چه سخت انظار می‌بایدش کشید
تازه روی و سیاه موی
بر نرده‌های سبز!»

بر آیینه‌ی آبدان
کولی قزک تاب می‌خورد
سبز روی و سبز موی
با مردمکانی از فلز سرد.
یخپاره‌ی نازکی از ماه
بر فراز آبش نگه می‌داشت.
شب خودی‌تر شد
به گونه‌ی میدانچه‌ی کوچکی
و گزمه‌گان، مست
بر درها کوفتند…

سبز، تویی که سبزت می‌خواهمت.
سبز ِ باد، سبز ِ شاخه‌ها،
اسب در کوهپایه و
زورق بر دریا.“

📝 : فدریکو گارسیا لورکا
Set in Stone
Milk & Bone
I wanna live a life where nothing scares me anymore
I wanna love the way I loved before
I'm not ready to let it go, I'll find my way back home
Nothing was ever set in stone.
Forwarded from نکراسوف
"We are our choices."
- Jean Paul sartre
“You have to live and create. Live to the point of tears - as before this house with round tiles and blue shutters on a hill of cypress trees.”

📖 : Albert Camus - Notebooks
“I may not have been sure about what really did interest me, but i was absolutely sure about what didn't.”

📝 : Albert Camus
”شما اسم اینو می‌ذارین زندگی، که آدم مثل مهره‌های تسبیح دائم توی انگشت‌های سرنوشت زیر و رو بشه و بالا و پائین بیفته.“

📖 : عزیز نسین - مگر تو مملکت شما خر نیست؟
ویرجینا وولف، جان مینارد کینز، برتراند راسل و لیتون استراچی، اعضای محفلی بودند به اسم «بلومزبری‌ها» که از چشم منتقدانشان، مرفهان تنبلی به شمار می‌آمدند که بعدازظهرها، روی کاناپه‌هایشان لم می‌دادند و دربارۀ هنر و زیبایی غرغر می‌کردند.
– منبع فکت ؛ ترجمان علوم انسانی
#fact
@withbooks
Coming Back To Life
Pink Floyd
Lost in thought
And lost in time
While the seeds of life
And the seeds of change, were planted.
”من دوست ندارم جدی حرف بزنم. چون در آن صورت فقط یک‌چیز برای گفتن می‌ماند : توجیهی که آدم برای زندگی‌اش ارائه می‌دهد.“

📖 : آلبر کامو - مرگ شادمانه
”وقتی به زندگی‌ام و رنگ پنهانی‌اش نگاه می‌کنم، احساسی مانند لرزیدن اشک توی چشم‌ها به من دست می‌دهد. درست مثل این آسمانی که الان دارد با این شدت اشک می‌ریزد.
همزمان هم باران در آن وجود دارد و هم آفتاب، هم ظهر و هم نیمه‌شب.“

📖 : آلبر کامو - مرگ شادمانه
”... و فقط این چند کلمه را گفت : « درد و رنج‌های زیادی در انتظار کسانی است که عاشق‌اند. »“

📖 : آلبر کامو - مرگ شادمانه
”ما زندگی‌مان را برای پول به‌دست‌آوردن تلف می‌کنیم، حال آنکه از پول باید استفاده کرد و زندگی را بدست آورد.“

📖 : آلبر کامو - مرگ شادمانه
”همه فرومایگی‌ها و سنگدلی‌های تمدن‌مان در این جمله‌ی کوتاهِ احمقانه خلاصه می‌شود که می‌گوید، ملت‌های خوشبخت تاریخ ندارند.“

📖 : آلبر کامو - مرگ شادمانه
”در این فلاکت و اندوه بزرگی که وجودش را پُر می‌کرد، احساس کرد طغیانش تنها چیز واقعی در اوست و و بقیه چیزها جز شوربختی یا خرسندی چیز دیگری نیست.“

📖 : آلبر کامو - مرگ شادمانه