همینگوی گفته بوده که، هر روز بیشتر از ۵۰۰ کلمه مینویسه. و نوشتن رو معمولا تو روز انجام میده که بتونه گرمای موجود رو نادیده بگیره.
#fact
@withbooks
#fact
@withbooks
ارنست همینگوی تو سن ۱۸ سالگی گزارشگر یک روزنامه شد و یک سال بعد چون نتونست وارد جنگ بشه -بخاطر ضعفی که در بینایی داشت- راننده آمبولانس صلیبسرخ شد و همون موقع ها بود که در حین کار، خمپاره زخمیش میکنه و تو بیمارستانی که بستری میشه، عاشق پرستارش میشه :,)
شخصیت "کاترین بارکلی" تو کتاب وداع با اسلحه، الهام گرفته از همون پرستار هست.
#fact
@withbooks
شخصیت "کاترین بارکلی" تو کتاب وداع با اسلحه، الهام گرفته از همون پرستار هست.
#fact
@withbooks
از خاطرات امیر هوشنگ ابتهاج (سایه) ؛
« ... بعد از من سه تا دختر بهدنیا آمدند و ضمنا یک پسر هم قبل از من، نیامده رفت. خیلی برای خانوادهام اهمیت داشتم و خیلی عزیزکرده و خودسر و خودرأی و لوس و از خودراضی بار آمدم! تا دوازده-سیزده سالگیِ من، اگر کسی حال مادرم را میپرسید، او زارزار گریه میکرد و میگفت 'یک پسر دارم و آنهم دیوانه است.'
هرچه میگفتند خانم جان! پسربچهها اینطورند و بزرگ که میشوند، خوب و عاقل میشوند. میگفت که دیگر کی میخواهد عاقل شود؟
خیلی اذیت کننده بودم. آزارگر بودم. یک بچه کمسالتر از خودم را با طناب میبستم و از درخت آویزان میکردم. »
#fact
@withbooks
« ... بعد از من سه تا دختر بهدنیا آمدند و ضمنا یک پسر هم قبل از من، نیامده رفت. خیلی برای خانوادهام اهمیت داشتم و خیلی عزیزکرده و خودسر و خودرأی و لوس و از خودراضی بار آمدم! تا دوازده-سیزده سالگیِ من، اگر کسی حال مادرم را میپرسید، او زارزار گریه میکرد و میگفت 'یک پسر دارم و آنهم دیوانه است.'
هرچه میگفتند خانم جان! پسربچهها اینطورند و بزرگ که میشوند، خوب و عاقل میشوند. میگفت که دیگر کی میخواهد عاقل شود؟
خیلی اذیت کننده بودم. آزارگر بودم. یک بچه کمسالتر از خودم را با طناب میبستم و از درخت آویزان میکردم. »
#fact
@withbooks
”گریهای افتاد در من بیامان
در میان اشکها، پرسیدمش
- خوشترین لبخند چیست؟
شعلهای در چشم تاریکش شکفت
جوش خون در گونهاش آتش فشاند،
گفت :
لبخندی که عشق سربلند
وقت مُردن بر لب مردان نشاند
من ز جا برخاستم،
بوسیدمش.“
📖 : امیرهوشنگ ابتهاج - آینه در آینه
در میان اشکها، پرسیدمش
- خوشترین لبخند چیست؟
شعلهای در چشم تاریکش شکفت
جوش خون در گونهاش آتش فشاند،
گفت :
لبخندی که عشق سربلند
وقت مُردن بر لب مردان نشاند
من ز جا برخاستم،
بوسیدمش.“
📖 : امیرهوشنگ ابتهاج - آینه در آینه
”ستاره میگریست
- ستاره کدام کهکشان؟
ستارهای که کهکشان نداشت.“
📝 : امیرهوشنگ ابتهاج
- ستاره کدام کهکشان؟
ستارهای که کهکشان نداشت.“
📝 : امیرهوشنگ ابتهاج
”امشب به قصّهٔ دل من گوش میکنی
فردا مرا چون قصّه فراموش میکنی“
📝 : امیرهوشنگ ابتهاج
فردا مرا چون قصّه فراموش میکنی“
📝 : امیرهوشنگ ابتهاج
”لارسن: خسته کننده نیست آدم با یک نابغه زندگی کنه؟
زنورکو: نه به اندازه زندگی با یک احمق.“
📖 : اریک امانوئل اشمیت - نوای اسرار آمیز
زنورکو: نه به اندازه زندگی با یک احمق.“
📖 : اریک امانوئل اشمیت - نوای اسرار آمیز
”عاشق کسانی باشید که شما را دیدند،
وقتی که برای هرکس دیگری ناپیدا بودید.“
📝 : گابریل گارسیا مارکز
وقتی که برای هرکس دیگری ناپیدا بودید.“
📝 : گابریل گارسیا مارکز
”من به هیچ وجه چیزی را مسخره نمی کنم. این قدرت را دارم به چیزی که نمی توانم درک کنم احترام بگذارم.“
📖 : هانریش بل - عقاید یک دلقک
📖 : هانریش بل - عقاید یک دلقک
جیکی رولینگ زمانی که دخترش ۷ سال بیشتر نداشت، با بیکاری دست و پنجه نرم کرد و تصمیم به نوشتن گرفت.
در اون دوران بود که مدتی هم در یک درمانگاه افسردگی، بخاطر عدم موفقیت در خودکشی بستری شده بود.
#fact
@withbooks
در اون دوران بود که مدتی هم در یک درمانگاه افسردگی، بخاطر عدم موفقیت در خودکشی بستری شده بود.
#fact
@withbooks
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
خلاصهای از زندگینامه J.K. Rowling 💛
@withbooks
@withbooks
جیکی رولینگ توی لیست «پولدارترین نویسندههای زن جهان» قرار داشت و الان از اون لیست حذف شده چون مبلغ بسیاری از پولهاش رو به خیریهها بخشیده.
#fact
@withbooks
#fact
@withbooks
”هیچ رابطهای قادر به از میان بردن تنهایی نیست. هریک از ما در هستی تنهاییم ولی میتوانیم در تنهایی یکدیگر شریک شویم، همانطور که عشق درد تنهایی را جبران میکند.
بوبر میگوید: یک رابطهی خوب و صمیمی، بر دیوارهای سر به فلک کشیدهی تنهایی آدمی رخنه میکند، بر قانون بی چون و چرای آن فائق میشود و بر فراز مغاک وحشتانگیز عالم، از وجود خود به وجود دیگری پل میزند.“
📖 : اروین د یالوم - روان درمانی اگزیستانسیال
بوبر میگوید: یک رابطهی خوب و صمیمی، بر دیوارهای سر به فلک کشیدهی تنهایی آدمی رخنه میکند، بر قانون بی چون و چرای آن فائق میشود و بر فراز مغاک وحشتانگیز عالم، از وجود خود به وجود دیگری پل میزند.“
📖 : اروین د یالوم - روان درمانی اگزیستانسیال
" بخش کوتاهی از گفتوگوی سیروس شاملو (فرزند شاملو) با کامیار شاپور (فرزند فروغ) "
ـ یک پرسش متفاوت، شما از کِی با شخصیتی با نام فروغ در جایگاه شاعری مشهور (نه مادر) آشنا شدی؟
من از سیکل اول با شعرهای فروغ آشنا شده بودم. کتابهاش را پدرم میآورد و میخوندم؛ یعنی توی سن 14- 13 سالگی شعراش را کامل خونده بودم.
ـ خب خوندن این شعرا توی اون سن، بهدلیل رمانتیک بودن شعرها، خیلی تاثیرگذار است. با توجه با اینکه شاعر این شعرا مادرتون هم بود، چه حسی در شما میانگیخت؟ این انگیزهای برای دیدار بین شما و فروغ ایجاد نمیکرد؟ در غیر این صورت، چه چیزی ممانعت میکرد از دیدارتون؟
خب اون مانع گویا پدرم بود. من یادمه بچه بودم و در خونهای در آذربایجان فعلی (حشمتالدوله سابق)، یهروز عصر در اتاق نشیمن نشسته بودیم و صحبتی شد که من به پدرم گفتم «تو چرا برنمیگردی به فروغ؟»، اما دیدم پدرم و مادربزرگم اخم کردند. این اولین خاطره برخورد اونها با من درباره فروغ بود. بعدها یهبار یادمه من توی دبیرستان فیروز بهرام درس میخوندم که فروغ اومد اونجا دیدنِ من و با هم تا چهارراه یوسفآباد قدم زدیم و فروغ گفت بریم خیابون حافظ تو یه کافه تریا بشینیم. ولی من گذاشتم رفتم و حتی پشتسرم رو نگاه نکردم.
ـ چرا پدرتون (پرویز شاپور) از دیدار شما و فروغ واهمه داشت؟
من مطمئن نیستم واهمه داشت؛ ولی چیزی که یادمه این بود که میگفت من نمیخواستم کامی دوهوایی بشه.
ـ خودت این را قبول داری؟ یعنی اگه در اختیار خودت بود این حرف را قبول میکردی که بهدلیل دوهوایی نشدن از دیدن مادرت محروم بشی؟
نمیدونم. ولی فروغ فقط یهدفعه اومد جلوی اون دبیرستان و دیگه اینکار تکرار نشد و اینکه همهاش گریه زاری میکرد و خیلی احساسی برخورد میکرد. درحالیکه میتونست کمی آمرانه رفتار کنه و بگه باید بیایی بریم اونجا. البته بعدش من رفتم دبیرستان البرز و اونجا خیلی شلوغ پلوغ بود، ولی فروغ در نوشتههایش گفته که «یواشکی میرفتم اونجا و کامیار را میدیدم»!
ـ آیا پرویز شاپور و یا خانواده پدریتون، حتی بهطور غیرمستقیم، چهرهای از فروغ نشون داده بودند که شما از فروغ دلخور باشی یا بدت بیاد؟
نه. پدرم درباره فروغ خیلی کم حرف میزد و به هیچوجه چنین چیزی به من نمیگفت.
ـ درباره کارهای سینمایی فروغ نظرتون رو بگید؟
کار عمده فروغ که همون خانه سیاه است. کارهای نیمهکاره هم زیاد داره و البته بعضیهاش هم تمام شده که پیش خالهام، گلوریا بود و میگفت آپارات بیارید تا ببینیم و ما نتونستیم جور کنیم.
#fact
@withbooks
ـ یک پرسش متفاوت، شما از کِی با شخصیتی با نام فروغ در جایگاه شاعری مشهور (نه مادر) آشنا شدی؟
من از سیکل اول با شعرهای فروغ آشنا شده بودم. کتابهاش را پدرم میآورد و میخوندم؛ یعنی توی سن 14- 13 سالگی شعراش را کامل خونده بودم.
ـ خب خوندن این شعرا توی اون سن، بهدلیل رمانتیک بودن شعرها، خیلی تاثیرگذار است. با توجه با اینکه شاعر این شعرا مادرتون هم بود، چه حسی در شما میانگیخت؟ این انگیزهای برای دیدار بین شما و فروغ ایجاد نمیکرد؟ در غیر این صورت، چه چیزی ممانعت میکرد از دیدارتون؟
خب اون مانع گویا پدرم بود. من یادمه بچه بودم و در خونهای در آذربایجان فعلی (حشمتالدوله سابق)، یهروز عصر در اتاق نشیمن نشسته بودیم و صحبتی شد که من به پدرم گفتم «تو چرا برنمیگردی به فروغ؟»، اما دیدم پدرم و مادربزرگم اخم کردند. این اولین خاطره برخورد اونها با من درباره فروغ بود. بعدها یهبار یادمه من توی دبیرستان فیروز بهرام درس میخوندم که فروغ اومد اونجا دیدنِ من و با هم تا چهارراه یوسفآباد قدم زدیم و فروغ گفت بریم خیابون حافظ تو یه کافه تریا بشینیم. ولی من گذاشتم رفتم و حتی پشتسرم رو نگاه نکردم.
ـ چرا پدرتون (پرویز شاپور) از دیدار شما و فروغ واهمه داشت؟
من مطمئن نیستم واهمه داشت؛ ولی چیزی که یادمه این بود که میگفت من نمیخواستم کامی دوهوایی بشه.
ـ خودت این را قبول داری؟ یعنی اگه در اختیار خودت بود این حرف را قبول میکردی که بهدلیل دوهوایی نشدن از دیدن مادرت محروم بشی؟
نمیدونم. ولی فروغ فقط یهدفعه اومد جلوی اون دبیرستان و دیگه اینکار تکرار نشد و اینکه همهاش گریه زاری میکرد و خیلی احساسی برخورد میکرد. درحالیکه میتونست کمی آمرانه رفتار کنه و بگه باید بیایی بریم اونجا. البته بعدش من رفتم دبیرستان البرز و اونجا خیلی شلوغ پلوغ بود، ولی فروغ در نوشتههایش گفته که «یواشکی میرفتم اونجا و کامیار را میدیدم»!
ـ آیا پرویز شاپور و یا خانواده پدریتون، حتی بهطور غیرمستقیم، چهرهای از فروغ نشون داده بودند که شما از فروغ دلخور باشی یا بدت بیاد؟
نه. پدرم درباره فروغ خیلی کم حرف میزد و به هیچوجه چنین چیزی به من نمیگفت.
ـ درباره کارهای سینمایی فروغ نظرتون رو بگید؟
کار عمده فروغ که همون خانه سیاه است. کارهای نیمهکاره هم زیاد داره و البته بعضیهاش هم تمام شده که پیش خالهام، گلوریا بود و میگفت آپارات بیارید تا ببینیم و ما نتونستیم جور کنیم.
#fact
@withbooks
”زیبایی ارزشی ندارد. دائمی نیست.
اگر زشت باشید بسیار خوشبختاید.
زیرا اگر مردم دوستتان داشته باشند، میدانید برای چیز دیگریست.“
📝 : چارلز بوکفسکی
اگر زشت باشید بسیار خوشبختاید.
زیرا اگر مردم دوستتان داشته باشند، میدانید برای چیز دیگریست.“
📝 : چارلز بوکفسکی