ژان پلسارتر معشوقه خودش رو - سیمون دوبوار- سمور آبی صدا میکرده و برخلاف اینکه خیلی همدیگه رو دوست داشتن و سالها باهمدیگه زندگی میکردن، هیچوقت باهمدیگه ازدواج نکردن.
#fact
@withbooks
#fact
@withbooks
Some Of These Days
Sophie Tucker
این همونیه که تو کتاب تهوع آهنگ مورد علاقه روکانتن بود :,)
Some of these days
You’ll miss me honey.
Some of these days
You’ll miss me honey.
”همه ى اين حرف ها احساس واقعيم بود. هنوز هم هست.
اما پيش از آنكه گرفتار تو بشوم بايد بروم. بايد شوق را توى دلم بكشم، بايد عشق را توى دلم سَر ببرم..“
📖 : عباس معروفی - سمفونى مردگان
اما پيش از آنكه گرفتار تو بشوم بايد بروم. بايد شوق را توى دلم بكشم، بايد عشق را توى دلم سَر ببرم..“
📖 : عباس معروفی - سمفونى مردگان
”جانور خود را پنهان کرده بود. ما نگاه او را که ناگهان در چشمان همسایه دیده شد غافلگیر کردیم، بعد او را کشتیم. دفاع از خود مشروع است. من جانور را غافلگیر کردم، او را کشتم.
مردی افتاد، در چشمهای محتضر او جانور را دیدم. هنوز زنده بود.
جانور خود من بودم.“
📖 : ژان پلسارتر - زندانیان آلتونا
مردی افتاد، در چشمهای محتضر او جانور را دیدم. هنوز زنده بود.
جانور خود من بودم.“
📖 : ژان پلسارتر - زندانیان آلتونا
”- من به ادبیات روی آوردم؛ چون دوستانی همسال خود نداشتم، پدری نبود که به من حس امنیت بدهد و کار دیگری هم نمیتوانستم بکنم.“
📝 : ژان پلسارتر
📝 : ژان پلسارتر
Broken Pieces
Apocalyptica
And as you showed me your scars, I only held you closer
But as the light in you went dark
I saw you turning over
I wanted always to be there for you and close to you
But I'm losing this
But as the light in you went dark
I saw you turning over
I wanted always to be there for you and close to you
But I'm losing this
”هر روز آدم های زیادی هستند که سعی دارند وسوسه ات کنند وقت و انرژی ات را صرفشان کنی. برای مثال، ایمیل هایت را در نظر بگیر. اگر قرار باشد در هر فعالیت، خرید، یا خدماتی که از طریق ایمیل ها به تو پیشنهاد می شود شرکت کنی، هیچ وقتِ آزادی برایت باقی نمی ماند. تازه این فقط مربوط به ایمیل هایت می شود. علاوه بر این، آدم هایی را در نظر بگیر که تشویقت می کنند پای کدام برنامه تلویزیون بشینی، کجاها غذا بخوری، کجاها بگردی… و یک وقت به خودت می آیی و می بینی ای دلِ غاقل ! داری همان کارهایی را می کنی که همه می کنند، یا می خواهند بکنی !!“
📖 : جان پی. استرلکی - کافه ای به نام چرا
📖 : جان پی. استرلکی - کافه ای به نام چرا
همینگوی گفته بوده که، هر روز بیشتر از ۵۰۰ کلمه مینویسه. و نوشتن رو معمولا تو روز انجام میده که بتونه گرمای موجود رو نادیده بگیره.
#fact
@withbooks
#fact
@withbooks
ارنست همینگوی تو سن ۱۸ سالگی گزارشگر یک روزنامه شد و یک سال بعد چون نتونست وارد جنگ بشه -بخاطر ضعفی که در بینایی داشت- راننده آمبولانس صلیبسرخ شد و همون موقع ها بود که در حین کار، خمپاره زخمیش میکنه و تو بیمارستانی که بستری میشه، عاشق پرستارش میشه :,)
شخصیت "کاترین بارکلی" تو کتاب وداع با اسلحه، الهام گرفته از همون پرستار هست.
#fact
@withbooks
شخصیت "کاترین بارکلی" تو کتاب وداع با اسلحه، الهام گرفته از همون پرستار هست.
#fact
@withbooks
از خاطرات امیر هوشنگ ابتهاج (سایه) ؛
« ... بعد از من سه تا دختر بهدنیا آمدند و ضمنا یک پسر هم قبل از من، نیامده رفت. خیلی برای خانوادهام اهمیت داشتم و خیلی عزیزکرده و خودسر و خودرأی و لوس و از خودراضی بار آمدم! تا دوازده-سیزده سالگیِ من، اگر کسی حال مادرم را میپرسید، او زارزار گریه میکرد و میگفت 'یک پسر دارم و آنهم دیوانه است.'
هرچه میگفتند خانم جان! پسربچهها اینطورند و بزرگ که میشوند، خوب و عاقل میشوند. میگفت که دیگر کی میخواهد عاقل شود؟
خیلی اذیت کننده بودم. آزارگر بودم. یک بچه کمسالتر از خودم را با طناب میبستم و از درخت آویزان میکردم. »
#fact
@withbooks
« ... بعد از من سه تا دختر بهدنیا آمدند و ضمنا یک پسر هم قبل از من، نیامده رفت. خیلی برای خانوادهام اهمیت داشتم و خیلی عزیزکرده و خودسر و خودرأی و لوس و از خودراضی بار آمدم! تا دوازده-سیزده سالگیِ من، اگر کسی حال مادرم را میپرسید، او زارزار گریه میکرد و میگفت 'یک پسر دارم و آنهم دیوانه است.'
هرچه میگفتند خانم جان! پسربچهها اینطورند و بزرگ که میشوند، خوب و عاقل میشوند. میگفت که دیگر کی میخواهد عاقل شود؟
خیلی اذیت کننده بودم. آزارگر بودم. یک بچه کمسالتر از خودم را با طناب میبستم و از درخت آویزان میکردم. »
#fact
@withbooks
”گریهای افتاد در من بیامان
در میان اشکها، پرسیدمش
- خوشترین لبخند چیست؟
شعلهای در چشم تاریکش شکفت
جوش خون در گونهاش آتش فشاند،
گفت :
لبخندی که عشق سربلند
وقت مُردن بر لب مردان نشاند
من ز جا برخاستم،
بوسیدمش.“
📖 : امیرهوشنگ ابتهاج - آینه در آینه
در میان اشکها، پرسیدمش
- خوشترین لبخند چیست؟
شعلهای در چشم تاریکش شکفت
جوش خون در گونهاش آتش فشاند،
گفت :
لبخندی که عشق سربلند
وقت مُردن بر لب مردان نشاند
من ز جا برخاستم،
بوسیدمش.“
📖 : امیرهوشنگ ابتهاج - آینه در آینه
”ستاره میگریست
- ستاره کدام کهکشان؟
ستارهای که کهکشان نداشت.“
📝 : امیرهوشنگ ابتهاج
- ستاره کدام کهکشان؟
ستارهای که کهکشان نداشت.“
📝 : امیرهوشنگ ابتهاج
”امشب به قصّهٔ دل من گوش میکنی
فردا مرا چون قصّه فراموش میکنی“
📝 : امیرهوشنگ ابتهاج
فردا مرا چون قصّه فراموش میکنی“
📝 : امیرهوشنگ ابتهاج
”لارسن: خسته کننده نیست آدم با یک نابغه زندگی کنه؟
زنورکو: نه به اندازه زندگی با یک احمق.“
📖 : اریک امانوئل اشمیت - نوای اسرار آمیز
زنورکو: نه به اندازه زندگی با یک احمق.“
📖 : اریک امانوئل اشمیت - نوای اسرار آمیز
”عاشق کسانی باشید که شما را دیدند،
وقتی که برای هرکس دیگری ناپیدا بودید.“
📝 : گابریل گارسیا مارکز
وقتی که برای هرکس دیگری ناپیدا بودید.“
📝 : گابریل گارسیا مارکز