این پاکت یکی از نامه هایی هست که کافکا برای فلیسه بوئر میفرسته. [ کسی که به عنوان اولین معشوقه کافکا ازش یاد میشه ]
@withbooks
@withbooks
مسخ - فرانس کافکا.pdf
809.3 KB
📖 : فرانتس کافکا - مسخ ( رمان کوتاه )
اگر از کافکا نخوندید، با همین کتاب شروع کنید.
اگر از کافکا نخوندید، با همین کتاب شروع کنید.
صادق هدایت، کتاب بوف کور رو سال ۱۳۱۵ نوشت و فقط ۱۰۰ نسخه از اون رو به چاپ رسوند.
وقتی ازش میپرسن چرا اینقدر کم، در جواب میگه : « من فکر میکنم تعداد افرادی که میتوانند این کتاب را بخوانند از پنجاه نفر هم تجاوز نمیکنند. »
#fact
@withbooks
وقتی ازش میپرسن چرا اینقدر کم، در جواب میگه : « من فکر میکنم تعداد افرادی که میتوانند این کتاب را بخوانند از پنجاه نفر هم تجاوز نمیکنند. »
#fact
@withbooks
”پس تو هم گاهی از اینکه نمیشود فکر را به قالب کلمه درآورد افسرده میشوی!
چنین اندوهی نجیبانه است..
آدمهای کودن همیشه از چیزی که میگویند رضایت دارند و همیشه هم بیش از حد لزوم حرف میزنند.“
📖 : داستایوسکی - جوان خام
چنین اندوهی نجیبانه است..
آدمهای کودن همیشه از چیزی که میگویند رضایت دارند و همیشه هم بیش از حد لزوم حرف میزنند.“
📖 : داستایوسکی - جوان خام
کتابها
Mozart – The Marriage of Figaro
میدونید قضیه از چه قراره؟
این اپرا مربوط میشه به ازدواج دو تا خدمتکار، اما کنت که زن پادشاه بوده به این دو نفر [ فیگارو و سوزانا ] حسودیش میشه، چون از قضا همسر خودش بهش بیتوجهی میکرده.
فیگارو و سوزانا ام دلشون میسوزه میان یه نقشه میکشن که بتونن این دو تا رو بهمدیگه برگردونن.
منتها نقششون خیلی داغون بوده و بیشتر بین این دو تا زن و شوهر نفرت ایجاد میکنه :|
ولی در آخر مشکلاتشون برطرف میشه و فیگارو و سوزانا میرن سر خونه زندگیشون و کنت و کنتس ام باهمدیگه خوب میشن.
و بگم که، این یکی از معروف ترین اپرا های موتسارت هست که هنوزم اجرا میشه.
این اپرا مربوط میشه به ازدواج دو تا خدمتکار، اما کنت که زن پادشاه بوده به این دو نفر [ فیگارو و سوزانا ] حسودیش میشه، چون از قضا همسر خودش بهش بیتوجهی میکرده.
فیگارو و سوزانا ام دلشون میسوزه میان یه نقشه میکشن که بتونن این دو تا رو بهمدیگه برگردونن.
منتها نقششون خیلی داغون بوده و بیشتر بین این دو تا زن و شوهر نفرت ایجاد میکنه :|
ولی در آخر مشکلاتشون برطرف میشه و فیگارو و سوزانا میرن سر خونه زندگیشون و کنت و کنتس ام باهمدیگه خوب میشن.
و بگم که، این یکی از معروف ترین اپرا های موتسارت هست که هنوزم اجرا میشه.
”مرده لب بربسته بود.
چشم میلغزید بر یک طرح شوم.
میتراوید از تن من درد.
نغمه میآورد بر مغزم هجوم.“
📖 : سهراب سپهری - هشت کتاب ( جانگرفته )
چشم میلغزید بر یک طرح شوم.
میتراوید از تن من درد.
نغمه میآورد بر مغزم هجوم.“
📖 : سهراب سپهری - هشت کتاب ( جانگرفته )
”دیری است مانده یک جسد سرد
در خلوت کبود اتاقم.
هر عضو آن ز عضو دگر دور مانده است،
گویی که قطعه، قطعه دیگر را
از خویش رانده است.
از یاد رفته در تن او وحدت
بر چهرهاش که حیرت ماسیده روی آن
سه حفره کبود که خالی است
از تابش زمان.
بویی فسادپرور و زهرآلود
تا مرزهای دور خیالم دویده است.
نقش زوال را
بر هرچه هست، روشن و خوانا کشیده است.“
📖 : سهراب سپهری - هشت کتاب ( نایاب )
در خلوت کبود اتاقم.
هر عضو آن ز عضو دگر دور مانده است،
گویی که قطعه، قطعه دیگر را
از خویش رانده است.
از یاد رفته در تن او وحدت
بر چهرهاش که حیرت ماسیده روی آن
سه حفره کبود که خالی است
از تابش زمان.
بویی فسادپرور و زهرآلود
تا مرزهای دور خیالم دویده است.
نقش زوال را
بر هرچه هست، روشن و خوانا کشیده است.“
📖 : سهراب سپهری - هشت کتاب ( نایاب )
ژان پلسارتر معشوقه خودش رو - سیمون دوبوار- سمور آبی صدا میکرده و برخلاف اینکه خیلی همدیگه رو دوست داشتن و سالها باهمدیگه زندگی میکردن، هیچوقت باهمدیگه ازدواج نکردن.
#fact
@withbooks
#fact
@withbooks
Some Of These Days
Sophie Tucker
این همونیه که تو کتاب تهوع آهنگ مورد علاقه روکانتن بود :,)
Some of these days
You’ll miss me honey.
Some of these days
You’ll miss me honey.
”همه ى اين حرف ها احساس واقعيم بود. هنوز هم هست.
اما پيش از آنكه گرفتار تو بشوم بايد بروم. بايد شوق را توى دلم بكشم، بايد عشق را توى دلم سَر ببرم..“
📖 : عباس معروفی - سمفونى مردگان
اما پيش از آنكه گرفتار تو بشوم بايد بروم. بايد شوق را توى دلم بكشم، بايد عشق را توى دلم سَر ببرم..“
📖 : عباس معروفی - سمفونى مردگان
”جانور خود را پنهان کرده بود. ما نگاه او را که ناگهان در چشمان همسایه دیده شد غافلگیر کردیم، بعد او را کشتیم. دفاع از خود مشروع است. من جانور را غافلگیر کردم، او را کشتم.
مردی افتاد، در چشمهای محتضر او جانور را دیدم. هنوز زنده بود.
جانور خود من بودم.“
📖 : ژان پلسارتر - زندانیان آلتونا
مردی افتاد، در چشمهای محتضر او جانور را دیدم. هنوز زنده بود.
جانور خود من بودم.“
📖 : ژان پلسارتر - زندانیان آلتونا
”- من به ادبیات روی آوردم؛ چون دوستانی همسال خود نداشتم، پدری نبود که به من حس امنیت بدهد و کار دیگری هم نمیتوانستم بکنم.“
📝 : ژان پلسارتر
📝 : ژان پلسارتر