”زمانی که کودکی می خندد ، باور دارد که تمام دنیا در حال خندیدن است ، و زمانی که یک انسان ناتوان را خستگی از پای در می آورد ، گمان می برد که خستگی ، سراسر جهان را از پای درآورده است .
چرا ناامیدان ، دوست دارند که نا امیدی شان را لجوجانه تبلیغ کنند؟
چرا سرخوردگان مایلند که سرخوردگی را یک اصل جهانی ازلی ابدی قلمداد کنند؟
چرا پوچ گرایان ، خود را ، برای اثبات پوچ بودن جهانی که ما عاشقانه و شادمانه در آن می جنگیم ، پاره پاره می کنند؟
آیا همین که روشنفکران بخواهند بیماری شان به تن و روح دیگران سرایت کند ، دلیل بر رذالت بی حساب ایشان نیست؟
من هرگز نمی گویم که در هیچ لحظه یی از این سفر دشوار ، گرفتار ناامیدی نباید شد . من می گویم:
به امید بازگردیم . قبل از آن که ناامیدی ، نابودمان کند“
📖 : نادر ابراهیمی - یک عاشقانه آرام
چرا ناامیدان ، دوست دارند که نا امیدی شان را لجوجانه تبلیغ کنند؟
چرا سرخوردگان مایلند که سرخوردگی را یک اصل جهانی ازلی ابدی قلمداد کنند؟
چرا پوچ گرایان ، خود را ، برای اثبات پوچ بودن جهانی که ما عاشقانه و شادمانه در آن می جنگیم ، پاره پاره می کنند؟
آیا همین که روشنفکران بخواهند بیماری شان به تن و روح دیگران سرایت کند ، دلیل بر رذالت بی حساب ایشان نیست؟
من هرگز نمی گویم که در هیچ لحظه یی از این سفر دشوار ، گرفتار ناامیدی نباید شد . من می گویم:
به امید بازگردیم . قبل از آن که ناامیدی ، نابودمان کند“
📖 : نادر ابراهیمی - یک عاشقانه آرام
[ امروز ، از گرمایه آفتاب غُر نزدم!
میدونین چیکار کردم؟
رفتم توو حیاط ، پاهای برهنمو روو زمین داغ گذاشتم و با دفتر و یه مداد نشستم وسط حیاط.
هیچ موبایلی نبود ، هیچ آهنگ اعصاب خورد کنی یا 'الهام بخشی' وجود نداشت.
باد میومد ، خودش کافی بود.
کافی بود که خودمو دور از همه جا و همه چیز بدونم.
خیلی توو فکرش بودم که ؛ « کاش یه دوستی بود که باهم ازین موقعیت لذت میبردیم »
اما میدونین چیه؟ بر عکس خیلی روزایه دیگه که بشینم غصه بخورم ، گفتم ؛ « کسی قرار باشه ، باشه ، سر موقعش هست »
پس فکر یه دوست رو پس زدم.
توو ۱۶ سال عمرم ، فکر کنم امروز ظهر ، اولین باری بود که اینقدر تنهاییمو دوست داشتم.
هیچ آهنگی مزاحمم نبود ، هیچ صدایی.
و دوست دارم ، شمام انجامش بدین ، پا برهنه برین توو حیاط/پشت بوم/بالکن! بشینین و بنویسین ، فقط چند دقیقه به خودتون وقت بدین ، برای خودتون باشین.
حتی کتابم با خودتون نبرید ، نزارید هیچ چیز مزاحمتون بشه.
بعد که بلند میشین ، تازه میفهمین بعضی چیزا ، چقدر کوتاه ، میتونن توو یه روز آفتابی ، دور از آدما ، حالتونو خوب کنن 🌻💛 ]
میدونین چیکار کردم؟
رفتم توو حیاط ، پاهای برهنمو روو زمین داغ گذاشتم و با دفتر و یه مداد نشستم وسط حیاط.
هیچ موبایلی نبود ، هیچ آهنگ اعصاب خورد کنی یا 'الهام بخشی' وجود نداشت.
باد میومد ، خودش کافی بود.
کافی بود که خودمو دور از همه جا و همه چیز بدونم.
خیلی توو فکرش بودم که ؛ « کاش یه دوستی بود که باهم ازین موقعیت لذت میبردیم »
اما میدونین چیه؟ بر عکس خیلی روزایه دیگه که بشینم غصه بخورم ، گفتم ؛ « کسی قرار باشه ، باشه ، سر موقعش هست »
پس فکر یه دوست رو پس زدم.
توو ۱۶ سال عمرم ، فکر کنم امروز ظهر ، اولین باری بود که اینقدر تنهاییمو دوست داشتم.
هیچ آهنگی مزاحمم نبود ، هیچ صدایی.
و دوست دارم ، شمام انجامش بدین ، پا برهنه برین توو حیاط/پشت بوم/بالکن! بشینین و بنویسین ، فقط چند دقیقه به خودتون وقت بدین ، برای خودتون باشین.
حتی کتابم با خودتون نبرید ، نزارید هیچ چیز مزاحمتون بشه.
بعد که بلند میشین ، تازه میفهمین بعضی چیزا ، چقدر کوتاه ، میتونن توو یه روز آفتابی ، دور از آدما ، حالتونو خوب کنن 🌻💛 ]
”یک چیز بسیار زیبا وجود دارد!
هیچ ..
به هیچ فکر کن.“
📖 : هاینریش بل - عقاید یک دلقک
هیچ ..
به هیچ فکر کن.“
📖 : هاینریش بل - عقاید یک دلقک
”امروز صحنه های دوران جوانی را مرور می کنیم و چون مسافران از روی همه آن ها می گذریم. درک حقایقِ تلخ، تار و پود وجودمان را می سوزاند. امروز ما دیگر آن موجوداتِ دست نخورده و سالم نیستیم. لاقید و خونسرد شده ایم. آرزو می کنیم که باز به آن دوران بازگردیم. ولی آیا می توانیم در آن دوران زندگی کنیم؟
مثل بچه ها بی دست و پا و چون پیرمردان کارکُشته ایم و به غایت خشن و سطحی هستیم. بله، ما از دست رفته ایم...“
📖 : اریش ماریا رمارک - در غرب خبری نیست
مثل بچه ها بی دست و پا و چون پیرمردان کارکُشته ایم و به غایت خشن و سطحی هستیم. بله، ما از دست رفته ایم...“
📖 : اریش ماریا رمارک - در غرب خبری نیست
[ اگه مشغول خوندن کتابی هستین که فکر میکنین عنوان به خصوصی نداره، یا اینکه اصلا اصلا ازش لذت نمیبرین و فقط واسه این میخونین که بگین « من دارم کتاب میخونم »
نکنین این کارو! چون وقتی اینهمه کتاب هست، کتابایی که شناخته شده هستن، چرا وقتتون رو تلف میکنین؟ ]
نکنین این کارو! چون وقتی اینهمه کتاب هست، کتابایی که شناخته شده هستن، چرا وقتتون رو تلف میکنین؟ ]
”لباس های مادر
از آشپزخانه به اتاق خواب میرود
از میز به اتاق خواب میرود
از حیاط به اتاق خواب میرود
و چشمهای زنی را در آینه
سرمه میکشد
که لب ندارد“
📖 : بهار امیدی - یکسال از زندگی تلخ یک زن
از آشپزخانه به اتاق خواب میرود
از میز به اتاق خواب میرود
از حیاط به اتاق خواب میرود
و چشمهای زنی را در آینه
سرمه میکشد
که لب ندارد“
📖 : بهار امیدی - یکسال از زندگی تلخ یک زن
”پی یر که حوصله اش تنگ شده به رفیقش می گوید:
- مُردن هم کار کثیفی است.
- بله... اما در عوض خوبی هایی هم دارد.
- شما معلوم می شود زیاد پر توقع نیستید. چه خوبی دارد!...
- مسئولیتی در کار نیست. غصه مادیات را نمی خوریم. آزادی کامل و تفریحات بسیار عالی هم در اختیار داریم.“
📖 : ژان پل سارتر - کار از کار گذشت
- مُردن هم کار کثیفی است.
- بله... اما در عوض خوبی هایی هم دارد.
- شما معلوم می شود زیاد پر توقع نیستید. چه خوبی دارد!...
- مسئولیتی در کار نیست. غصه مادیات را نمی خوریم. آزادی کامل و تفریحات بسیار عالی هم در اختیار داریم.“
📖 : ژان پل سارتر - کار از کار گذشت
Forwarded from Deleted Account
The Ocean
@damnbooks
بیاین یکم به صدای آهنگ خدا گوش بدیم :))) 💙
@damnbooks
@damnbooks
”انسان هیچ گاه نمی فهمد چه کسانی صدایش می زنند...
فقط باید گوش هایش را باز بگذارد و به نجواها گوش بدهد. چرا که خود قطعه ی کوچکی از این دنیاست. کسی دراین جهان پیروز است که به معنای این صدا گوش فرا دهد.“
📖 : بختیار علی - آخرین انار دنیا
فقط باید گوش هایش را باز بگذارد و به نجواها گوش بدهد. چرا که خود قطعه ی کوچکی از این دنیاست. کسی دراین جهان پیروز است که به معنای این صدا گوش فرا دهد.“
📖 : بختیار علی - آخرین انار دنیا
”دنیا آن قدرها هم زشت نیست.
گهگاه چیزهای کوچک درخشانی هم در آن پیدا می شود و زندگی در واقع چیزی جز جست و جوی این چیزهای کوچک طلایی و درخشان نیست.“
📖 : فیلیپ کلودل - جانهای افسرده
گهگاه چیزهای کوچک درخشانی هم در آن پیدا می شود و زندگی در واقع چیزی جز جست و جوی این چیزهای کوچک طلایی و درخشان نیست.“
📖 : فیلیپ کلودل - جانهای افسرده
”هرکجا بودی
من آنجا بوده ام.
در تمامی مکانهایی که شاید هنوز باشی.
یا قسمتی از وجودت،
یا نگاهت،
در حال زوال است.
آیا این حجم خالیِ تحلیل رونده از تو،
ناگهان فضایی بوجود می آورد، از نبودنت؟“
📖 : خوزه آنخل بالنته
من آنجا بوده ام.
در تمامی مکانهایی که شاید هنوز باشی.
یا قسمتی از وجودت،
یا نگاهت،
در حال زوال است.
آیا این حجم خالیِ تحلیل رونده از تو،
ناگهان فضایی بوجود می آورد، از نبودنت؟“
📖 : خوزه آنخل بالنته
Forwarded from Deleted Account
Corpse Bride
Danny Elfman / @damnbooks
وای وای :))) من عاشقه این کارتون و این آهنگ بودم. نوستالژی ❤️
@damnbooks
@damnbooks
HAPPY BIRTHDAY MR.HEMINGWAY 🖤
زندگینامه ارنست همینگوی رو از اینجا بخونین :
https://fa.wikipedia.org/wiki/ارنست_همینگوی
[ خیلی خوشحالمممم خیلی ذوق دارم خیلی دوستش دارم 😍😭 ]
زندگینامه ارنست همینگوی رو از اینجا بخونین :
https://fa.wikipedia.org/wiki/ارنست_همینگوی
[ خیلی خوشحالمممم خیلی ذوق دارم خیلی دوستش دارم 😍😭 ]
”ﻣﻐﺰﻡ...
ﻣﻐﺰﻡ ﺩﺭﺩ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﺍﺯ ﺣﺮﻑ ﺯﺩﻥ،
ﭼﻘﺪﺭ ﺣﺮﻑ ﺯﺩﻩ ﺍﻡ، ﭼﻘﺪﺭ ﺩﺭ ﺫﻫﻨﻢ
ﺣﺮﻑ ﺯﺩﻩ ﺍﻡ !“
📖 : ﻣﺤﻤﻮﺩ ﺩﻭﻟﺖ ﺁﺑﺎﺩﯼ - ﺳﻠﻮﮎ
ﻣﻐﺰﻡ ﺩﺭﺩ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﺍﺯ ﺣﺮﻑ ﺯﺩﻥ،
ﭼﻘﺪﺭ ﺣﺮﻑ ﺯﺩﻩ ﺍﻡ، ﭼﻘﺪﺭ ﺩﺭ ﺫﻫﻨﻢ
ﺣﺮﻑ ﺯﺩﻩ ﺍﻡ !“
📖 : ﻣﺤﻤﻮﺩ ﺩﻭﻟﺖ ﺁﺑﺎﺩﯼ - ﺳﻠﻮﮎ
”مارلا به من گفت فلسفه اش در زندگی این است که می تواند هر لحظه که اراده کند بمیرد.
تراژدی زندگی اش این است که نمی میرد.“
📖 : چاك پالانيك - باشگاه مشت زنى
تراژدی زندگی اش این است که نمی میرد.“
📖 : چاك پالانيك - باشگاه مشت زنى
”کسی که از خود اطاعت نکند، باید از دیگران دستور بگیرد. مطیع دیگران بودن، ساده تر، بسیار ساده تر از فرمان دادن به خود است!“
📖 : اروین دیالوم - وقتی نیچه گریست
📖 : اروین دیالوم - وقتی نیچه گریست