”چرا خوابم نمیبره؟ شاید برای اینه که مهتاب روو صورتم افتاده. باید بیخود غلت نزنم - عصبانی شدم.
باید همه چیز را فراموش کنم؛ حتا خودم را تا خوابم ببره.
اما پیش از فراموشی چه هستم؟ وقتی که همه چیز را فراموش کردم، چه نیستم؟
من درست نمیدونم کی هستم.. نمیدونم..
همهاش «من..من!» این «من» صاحب مرده!“
📖 : مهدی زاغی - فردا
باید همه چیز را فراموش کنم؛ حتا خودم را تا خوابم ببره.
اما پیش از فراموشی چه هستم؟ وقتی که همه چیز را فراموش کردم، چه نیستم؟
من درست نمیدونم کی هستم.. نمیدونم..
همهاش «من..من!» این «من» صاحب مرده!“
📖 : مهدی زاغی - فردا
”تابوت اگر دو مرده را جا میداشت
من آنجا میبودم
کنارِ تو
افسوس
ما بندگانِ ناگزیریم
اما
حالا که هجران، مقدر و سرنوشتِ آدمیست
این درخت که اینک تکیهگاهِ توست
امروز منم
این درخت که امروز منم
فردا تابوتت
بمانی درختت میشوم
بمیری تابوتت.“
📝 : علیرضا روشن
من آنجا میبودم
کنارِ تو
افسوس
ما بندگانِ ناگزیریم
اما
حالا که هجران، مقدر و سرنوشتِ آدمیست
این درخت که اینک تکیهگاهِ توست
امروز منم
این درخت که امروز منم
فردا تابوتت
بمانی درختت میشوم
بمیری تابوتت.“
📝 : علیرضا روشن
”هیچ کدام تان جرات نداشتید همرنگ جماعت نشوید. برای گذراندن یک روز چه قدر زوال روح لازم داشتید، چه قدر دروغ، دولا راست شدن، دستمال به دستی، زبان ریزی و نوکر مآبی! چه طور مرا به یک ساعت، به یک صندلی زنجیر کردید و خودتان روبرویم نشستید! فضاهای سفیدی را که بین ساعت تا ساعت قرار دارند چه طور از من ربودید و به صورت گلوله های کثیفی درآوردید و با پنجه های چرب و چیل آن ها را به سبد کاغذ باطله انداختید، ولی با این همه، آن ها زندگی من بودند.“
📖 : ویرجینیا وولف - موج ها
📖 : ویرجینیا وولف - موج ها
”نمیتوانم جلوی لبخند خودم را بگیرم. گاهی خنده بیخ گلویم را میگیرد، آخرش هیچکس نفهمید ناخوشی من چیست!
همه گول خوردند.“
📖 : صادق هدایت - زنده بگور
همه گول خوردند.“
📖 : صادق هدایت - زنده بگور
Goodbye
Apparat @withbooks
Fold out your hands
Give me a sign
hold down your lies , lay down next to me
Dont listen when i scream..
Give me a sign
hold down your lies , lay down next to me
Dont listen when i scream..
”جایی که بودن و نبودنت هیچ فرقی ندارد، نبودنت را انتخاب کن،
اینگونه به بودنت احترام گذاشته ای ! “
📝 : هاروکی موراکامی
اینگونه به بودنت احترام گذاشته ای ! “
📝 : هاروکی موراکامی
”چرا ما کور شدیم، نمیدانم. شاید روزی سر در بیاوریم. میخواهی بگویم بدانی چه فکری میکنم، بگو، فکر نمیکنم که کور شدیم، ما کور هستیم
کوری که میبیند، کورهایی که میتوانند ببینند اما نمیبینند.“
📖 : ژوزه ساراماگو - کوری
کوری که میبیند، کورهایی که میتوانند ببینند اما نمیبینند.“
📖 : ژوزه ساراماگو - کوری
”به زهره می نگرم
به راه شیری ،
ستایش می کنم
چشمی را که می تواند
ببیند
این همه ...“
📖 : عباس کیارستمی - گرگی در کمین
به راه شیری ،
ستایش می کنم
چشمی را که می تواند
ببیند
این همه ...“
📖 : عباس کیارستمی - گرگی در کمین
گرگی در کمین - عباس کیارستمی.pdf
2 MB
مجموعه اشعار منتخب 'عباس کیارستمی' با ترجمه انگلیسی.
@withbooks
@withbooks
”آنچه آدمها را در اینترنت به سوی هم میخواند -متاسفم که این را میگویم- تنهایی آنهاست. آنها در بیرون خوبی و خوشی ندیدهاند. شعر و اینها بهانه است. آدمها به رابطه احتیاج دارند، به آسایش. این آسایش اگر در پارکها به وجود بیاید، شبکه اجتماعی پارکها هم ایجاد میشود. اینترنت شاید یک چیزی باشد مثل قهوهخانهها در عصر قاجار. ملت، دم ِ غروب، خسته از بیکاری و نه کار، جمع میشوند توش و برای هم قصه میگویند. یکی هم این وسط معرکهگیری میکند. من فکر میکنم همان معرکهگیر هستم. همه میدانند زنجیر را من به بازی پاره میکنم که وقت بگذرد. من انترگردان هستم و نه بیشتر. ما میخواهیم زندگی کنیم و هر جا نشانهای از آن ببینیم، چارچنگولی میپریم روش. من این را به خودم نمیگیرم و دلیل استقبال از شعرهای خودم نمیدانم. ما میخواهیم زندگی کنیم و هیچ قصد دیگری نداریم. و خب! گویا داریم کار بدی میکنیم.“
📝 : علیرضا روشن ( بخشی از یک مصاحبه )
📝 : علیرضا روشن ( بخشی از یک مصاحبه )
”برای ماندن در یک مکان آدم باید دلایلش را هم داشته باشد، یعنی دوستانی و مهر و محبت آنها را. وگرنه، محرکی برای ماندن در یک جا و نماندن در جای دیگر، وجود نخواهد داشت.“
📖 : آلبر کامو - سوء تفاهم
📖 : آلبر کامو - سوء تفاهم
از نامه های ژان پل ساتر به سیمون دوبووار :
دلبندم،
هنوز هم نامهای از تو ندارم. حالا دیگر حقیقتاً ناراحتم. کجایی؟ به چه کاری میتوانی مشغول باشی؟ خیلی نگران کننده است. بدون تو، شجاعت من هم فرو میپاشد. به خاطر بودن - تو - در آنجاست که من میتوانم پیش بروم. من واقعاً این را حس میکنم که بدون تو، حتی انرژی نوشتن را هم نداشتم، همه چیز به جهنم میپیوندد، این را تشخیص میدهم که این حس مصیبت تمام سرم را پُر کرده است: چهار روز برای پست نظامی چیزی نیست. باید گرهی در جایی بوده باشد. اما این هم نمیتواند این واقعیت را که روزهای من بی تو میگذرد خنثی کند. سلام روزانهات را چهار روز است که نشنیدهام، و جهان دیگر مثل سابق نیست. برای اولین بار احساس بدبختی و اسارت میکنم، مانند موشی که در تله افتاده است...
–11 October 1939
#fact
@withbooks
دلبندم،
هنوز هم نامهای از تو ندارم. حالا دیگر حقیقتاً ناراحتم. کجایی؟ به چه کاری میتوانی مشغول باشی؟ خیلی نگران کننده است. بدون تو، شجاعت من هم فرو میپاشد. به خاطر بودن - تو - در آنجاست که من میتوانم پیش بروم. من واقعاً این را حس میکنم که بدون تو، حتی انرژی نوشتن را هم نداشتم، همه چیز به جهنم میپیوندد، این را تشخیص میدهم که این حس مصیبت تمام سرم را پُر کرده است: چهار روز برای پست نظامی چیزی نیست. باید گرهی در جایی بوده باشد. اما این هم نمیتواند این واقعیت را که روزهای من بی تو میگذرد خنثی کند. سلام روزانهات را چهار روز است که نشنیدهام، و جهان دیگر مثل سابق نیست. برای اولین بار احساس بدبختی و اسارت میکنم، مانند موشی که در تله افتاده است...
–11 October 1939
#fact
@withbooks
”مادر پرید توی حوض
و چشم های سیاه محله دریا شد
و من میدانم و من میدانم
بوی غذا یعنی در محله کسی باز مرده است
کوچه گرسنه است
برخیز ای اراده ای دیرین ..“
📖 : ازازیل - شاهین نجفی
و چشم های سیاه محله دریا شد
و من میدانم و من میدانم
بوی غذا یعنی در محله کسی باز مرده است
کوچه گرسنه است
برخیز ای اراده ای دیرین ..“
📖 : ازازیل - شاهین نجفی
”ای شاخه های ایستاده بر سَکو
ما روز های مشوش و تلخیم
ما رنگ سایه های پشت دیواریم
شما که طمع رهایی
در دهان خورشیدید
تکلیف چشمان شما چیست
که شب از آنها میهراسد؟“
📖 : ازازیل - شاهین نجفی
ما روز های مشوش و تلخیم
ما رنگ سایه های پشت دیواریم
شما که طمع رهایی
در دهان خورشیدید
تکلیف چشمان شما چیست
که شب از آنها میهراسد؟“
📖 : ازازیل - شاهین نجفی