تو قشنگ ترین چیزی هستی که میتونست توو دنیای سینمایی من رخ بده.
تو برام بیشتر از یک چهره زیبایی که همیشه لبخند میزنه. تولدت مبارک. دوستت دارم.
همه دوربین های دنیا مال تو ان :") ❤️
@withbooks
تو برام بیشتر از یک چهره زیبایی که همیشه لبخند میزنه. تولدت مبارک. دوستت دارم.
همه دوربین های دنیا مال تو ان :") ❤️
@withbooks
"آدم باید کتابهایی بخواند که گازش می گیرند و نیشش میزنند.
اگر کتابی که میخوانیم مثل یک مُشت نخورد به جمجمه مان و بیدارمان نکند، پس چرا میخوانمیش؟ که به قول تو حال مان خوش بشود؟ بدون کتاب هم که میشود خوش حال بود.تازه لازم باشد، خودمان میتوانیم از این کتابهایی بنویسیم که حال مان را خوش میکند. ما اما نیاز به کتابخونه، نیاز به کتابهایی داریم که مثل یک ناخوش حالیِ سخت دردناک متاثرمان کن؛ مثل مرگ کسی که از خودمان بیشتر دوستش داشتیم، دور از همه ی آدمها، مثل یک خودکشی. کتاب باید مثل تبری باشد برای دریای یخزده ی درونمان!"
📝 : فرانتس کافکا - نامه به پدر
اگر کتابی که میخوانیم مثل یک مُشت نخورد به جمجمه مان و بیدارمان نکند، پس چرا میخوانمیش؟ که به قول تو حال مان خوش بشود؟ بدون کتاب هم که میشود خوش حال بود.تازه لازم باشد، خودمان میتوانیم از این کتابهایی بنویسیم که حال مان را خوش میکند. ما اما نیاز به کتابخونه، نیاز به کتابهایی داریم که مثل یک ناخوش حالیِ سخت دردناک متاثرمان کن؛ مثل مرگ کسی که از خودمان بیشتر دوستش داشتیم، دور از همه ی آدمها، مثل یک خودکشی. کتاب باید مثل تبری باشد برای دریای یخزده ی درونمان!"
📝 : فرانتس کافکا - نامه به پدر
”هر کتاب دنیایی است جادویی و پر از نشونه های کوچکی که قادرن مرده ها رو زنده کنن و به زنده ها زندگی جاودانه ببخشن.“
📖 : یوستین گردر - کتابخانه سحرآمیز بی بی بوکن
📖 : یوستین گردر - کتابخانه سحرآمیز بی بی بوکن
« مکالمه برتولت برشت و قاضی، زمانی که بخاطر حمایت از کمونیستها متهم شد »
قاضی: اسم؟
برتولت برشت: شما خودتان می دانید!
قاضی: می دانیم اما شما خودتان باید بگویید.
برشت: خب. من رو به خاطر برتولت برشت بودن محاکمه می کنید
دیگه چرا باید اسمم رو بگم؟!
قاضی: با این حال باید اسم تان رو بگویید. اسم؟
... برشت: من که گفتم. برشت هستم.
قاضی: ازدواج کرده اید؟
برشت : بله!
قاضی: با چه کسی؟
برشت: با یک زن!!
[خنده حضار در دادگاه]
قاضی: شما دادگاه را مسخره میکنید؟
برشت: نه این طور نیست.
قاضی: پس چرا می گویید با یک زن ازدواج کردهاید؟
برشت: چون واقعاً با یک زن ازدواج کردهام!
قاضی: کسی را دیدهاید که با یک مرد ازدواج کند؟
برشت: بله!
قاضی: چه کسی؟
برشت: همسر من!! او با یک مرد ازدواج کرده است!
#fact
@withbooks
قاضی: اسم؟
برتولت برشت: شما خودتان می دانید!
قاضی: می دانیم اما شما خودتان باید بگویید.
برشت: خب. من رو به خاطر برتولت برشت بودن محاکمه می کنید
دیگه چرا باید اسمم رو بگم؟!
قاضی: با این حال باید اسم تان رو بگویید. اسم؟
... برشت: من که گفتم. برشت هستم.
قاضی: ازدواج کرده اید؟
برشت : بله!
قاضی: با چه کسی؟
برشت: با یک زن!!
[خنده حضار در دادگاه]
قاضی: شما دادگاه را مسخره میکنید؟
برشت: نه این طور نیست.
قاضی: پس چرا می گویید با یک زن ازدواج کردهاید؟
برشت: چون واقعاً با یک زن ازدواج کردهام!
قاضی: کسی را دیدهاید که با یک مرد ازدواج کند؟
برشت: بله!
قاضی: چه کسی؟
برشت: همسر من!! او با یک مرد ازدواج کرده است!
#fact
@withbooks
Holy Man
Om Shankar
When you just
Slipped away, you left so cold and empty
I locked myself, in the room
To write the words
Complete the feeling..
Slipped away, you left so cold and empty
I locked myself, in the room
To write the words
Complete the feeling..
”وقتی فردی شما را آزار میدهد، شما را کوچک میکند و اجازه نمیدهد شما در بهترین حالتی که میتوانید باشید و دائما حال شما را میگیرد، دیگر جایی برای احساساتی بودن نمیماند. احساسات درخور عشق و مهربانی است، درخور کسانیست که اهرمهای مثبتی در زندگی شما هستند.
احساسات خود را برای کسانی نگه دارید که نسبت به شما با مهربانی و احترام و منزلت رفتار میکنند!
احساساتتان را خرج کسانی نکنید که سعی در تخریب شما دارند و نمیخواهند به شما اجازه رشد دهند.“
📖 : لیلیان گلاس - آدمهاى سمى
احساسات خود را برای کسانی نگه دارید که نسبت به شما با مهربانی و احترام و منزلت رفتار میکنند!
احساساتتان را خرج کسانی نکنید که سعی در تخریب شما دارند و نمیخواهند به شما اجازه رشد دهند.“
📖 : لیلیان گلاس - آدمهاى سمى
”ارزشِ هر انسان به چیزی که به آن دست مییابد نیست، بلکه به هدفی است که میلِ رسیدن به آن دارد.“
📖 : جبران خلیل جبران - ماسه و کف
📖 : جبران خلیل جبران - ماسه و کف
”آن کهنه درختم که تنم زخمی برف است
حیثیت این باغ منم ؛
خار و خسی نیست.“
📝 : هوشنگ ابتهاج
حیثیت این باغ منم ؛
خار و خسی نیست.“
📝 : هوشنگ ابتهاج
”نمیدانم چرا تحمل جمعیت را ندارم. چرا تحمل زندگی فامیلی را ندارم. من آنقدر به تنهایی خودم عادت کردهام که در هر حالت دیگری خودم را بلافاصله تحت فشار و مظلوم حس میکنم.“
📝 : فروغ فرخزاد ( نامه به ابراهیم گلستان )
📝 : فروغ فرخزاد ( نامه به ابراهیم گلستان )
”قیچی در دست راستم خشک شده بود. نگاهش رو به من بود ، سر بر گرداند که گفتم : دیگر دست باد هم از موهایم کوتاه است. چیزی برای سر به شانه گذاشتنم نمانده. مرد شدم ، همان که از آن دم میزنی ..!
گفتم کمی آرام تر برو باز به جان خودم افتادم ، گفت : آرام رفتم که به جان خودت افتادی .
ترمز گرفت. پیاده شد. دوید.
با دست چپم اشکی که چون سرب داغ گونه ام را نم نمک میتاخت پاک کردم . در آینه بود که با خودم حرف میزدم ، این بار بیتابانه موهایم را از داستان حذف کردم ، با همان قیچی که نمیدانم در کدام دستم بود.
ندیدی. هیچوقت ندیدی. کمی آرام تر برو ، باز به جان خودم افتادم.
هذیانیست زندگی.“
📝 : مهسا طلوع
گفتم کمی آرام تر برو باز به جان خودم افتادم ، گفت : آرام رفتم که به جان خودت افتادی .
ترمز گرفت. پیاده شد. دوید.
با دست چپم اشکی که چون سرب داغ گونه ام را نم نمک میتاخت پاک کردم . در آینه بود که با خودم حرف میزدم ، این بار بیتابانه موهایم را از داستان حذف کردم ، با همان قیچی که نمیدانم در کدام دستم بود.
ندیدی. هیچوقت ندیدی. کمی آرام تر برو ، باز به جان خودم افتادم.
هذیانیست زندگی.“
📝 : مهسا طلوع
”انسان های احمق،
نه از کتاب خوششان می آید
نه از فیلمهای مفهومی،
و نه هر چیزی که آنها را وادار به تفکر کند!“
📝 : آندره ژید
نه از کتاب خوششان می آید
نه از فیلمهای مفهومی،
و نه هر چیزی که آنها را وادار به تفکر کند!“
📝 : آندره ژید
دلم میخواد یه شبکه تلویزیونی بزنم٬ فقط تووش از کتابها و فیلمها و موسیقی حرف زده بشه.
یه بخش واسه تهیه مستند سازی از زندگی نویسنده های ایرانی باشه
از فیلمسازان و خواننده هایی که میشه بهشون لقب خواننده رو داد.
ولی نه پولش رو دارم٬ نه هیچی :|
خلاصه اگر شماها میتونید انجامش بدید؛ بیشوخی میگم :|
ممنون.
یه بخش واسه تهیه مستند سازی از زندگی نویسنده های ایرانی باشه
از فیلمسازان و خواننده هایی که میشه بهشون لقب خواننده رو داد.
ولی نه پولش رو دارم٬ نه هیچی :|
خلاصه اگر شماها میتونید انجامش بدید؛ بیشوخی میگم :|
ممنون.
”سینما را ترجیح میدهم.
گربهها را ترجیح میدهم.
درختان بلوط کنار رود وارتا را ترجیح میدهم.
دیکنز را بر داستایفسکی ترجیح میدهم.
خودم را که آدمها را دوست دارد،
بر خودم که بشریت را دوست دارد، ترجیح میدهم.
ترجیح میدهم نخ و سوزن آماده دمِ دستم باشد،
رنگ سبز را ترجیح میدهم.
ترجیح میدهم نگویم که
همه اش تقصیر عقل است.
استثناها را ترجیح میدهم.
ترجیح میدهم زودتر بیرون بروم.
ترجیح میدهم با پزشکان، دربارهی چیزهای دیگر صحبت کنم.
تصویرهای قدیمیِ راه راه را ترجیح میدهم.
مزخرف بودن شعر نوشتن را
به مزخرف بودن شعر ننوشتن ترجیح میدهم.
در روابط عاشقانه،
جشنهای بیمناسبت را ترجیح میدهم،
برای این که هر روز جشن گرفته شود.
اخلاقگرایان را ترجیح میدهم،
آنهایی را که هیچ وعدهای نمیدهند.
مهربانیِ حسابشده را
به اعتمادِ بیشازحد ترجیح میدهم.
منطقهی غیرنظامی را ترجیح میدهم.
کشورهای اشغالشده را بر کشورهای اشغالکننده ترجیح میدهم.
ترجیح میدهم به هر چیزی، کمی شک بکنم.
جهنمِ بینظمی را بر جهنمِ نظم ترجیح میدهم.
قصه های برادران گریم را بر اخبار صفحهی اول روزنامهها ترجیح میدهم.
برگهای بدون گُل را بر گُلهای بدون برگ ترجیح میدهم.
سگهایی که دُمشان بریده نشده را ترجیح میدهم.
چشمهای روشن را ترجیح میدهم،چرا که چشمهای خودم تیرهاند.
کشوهای میز را ترجیح میدهم.
چیزهای زیادی را که در اینجا از آنها نامی نبردهام،
به چیزهای زیادی که خودم ناگفته گذاشتهام ترجیح میدهم.
صفرهای آزاد را به صفرهای بهصفشده برای عدد شدن، ترجیح میدهم.
تعیین زمان توسط حشرات را به تعیین زمان توسط ستارهها ترجیح میدهم.
ترجیح میدهم بزنم به تخته!
ترجیح میدهم نپرسم تا کِی و کِی.
ترجیح میدهم حتی این امکان را درنظربگیرم
که دنیا به یک دلیلی بهوجود آمده است.“
📖 : ویسواوا شیمبورسکا - آدم ها روی پل
گربهها را ترجیح میدهم.
درختان بلوط کنار رود وارتا را ترجیح میدهم.
دیکنز را بر داستایفسکی ترجیح میدهم.
خودم را که آدمها را دوست دارد،
بر خودم که بشریت را دوست دارد، ترجیح میدهم.
ترجیح میدهم نخ و سوزن آماده دمِ دستم باشد،
رنگ سبز را ترجیح میدهم.
ترجیح میدهم نگویم که
همه اش تقصیر عقل است.
استثناها را ترجیح میدهم.
ترجیح میدهم زودتر بیرون بروم.
ترجیح میدهم با پزشکان، دربارهی چیزهای دیگر صحبت کنم.
تصویرهای قدیمیِ راه راه را ترجیح میدهم.
مزخرف بودن شعر نوشتن را
به مزخرف بودن شعر ننوشتن ترجیح میدهم.
در روابط عاشقانه،
جشنهای بیمناسبت را ترجیح میدهم،
برای این که هر روز جشن گرفته شود.
اخلاقگرایان را ترجیح میدهم،
آنهایی را که هیچ وعدهای نمیدهند.
مهربانیِ حسابشده را
به اعتمادِ بیشازحد ترجیح میدهم.
منطقهی غیرنظامی را ترجیح میدهم.
کشورهای اشغالشده را بر کشورهای اشغالکننده ترجیح میدهم.
ترجیح میدهم به هر چیزی، کمی شک بکنم.
جهنمِ بینظمی را بر جهنمِ نظم ترجیح میدهم.
قصه های برادران گریم را بر اخبار صفحهی اول روزنامهها ترجیح میدهم.
برگهای بدون گُل را بر گُلهای بدون برگ ترجیح میدهم.
سگهایی که دُمشان بریده نشده را ترجیح میدهم.
چشمهای روشن را ترجیح میدهم،چرا که چشمهای خودم تیرهاند.
کشوهای میز را ترجیح میدهم.
چیزهای زیادی را که در اینجا از آنها نامی نبردهام،
به چیزهای زیادی که خودم ناگفته گذاشتهام ترجیح میدهم.
صفرهای آزاد را به صفرهای بهصفشده برای عدد شدن، ترجیح میدهم.
تعیین زمان توسط حشرات را به تعیین زمان توسط ستارهها ترجیح میدهم.
ترجیح میدهم بزنم به تخته!
ترجیح میدهم نپرسم تا کِی و کِی.
ترجیح میدهم حتی این امکان را درنظربگیرم
که دنیا به یک دلیلی بهوجود آمده است.“
📖 : ویسواوا شیمبورسکا - آدم ها روی پل