کتاب‌ها
3.71K subscribers
349 photos
7 videos
11 files
65 links
«که دست ظلم نماند، چنین که هست دراز.»
- سعدی
goodreads.com/veiledancer
Download Telegram
Idioteque
Radiohead
The first of the children
The first of the
The first ....
”احساس می‌کنم از کتاب‌ها می‌ترسم.
هر وقت خود را در میان کتاب‌ها می‌بینم، با صراحت بی‌رحمانه‌ای احساس نادانی می‌کنم...“

📖 : محمود دولت آبادی - نون نوشتن
”من اصلا نفهمیدم جوانی یعنی چه؟
من یک راست از بچگی به سن کهولت رسیدم.“

📖 : ژان پل سارتر - دست های آلوده
”زیباترین حرفت را بگو
شکنجه‌ی پنهان سکوتت را آشکار کن
و هراس مدار از آن که بگویند
ترانه‌ای بیهوده می‌خوانید.
چراکه ترانه‌ی ما
ترانه‌ی بیهودگی نیست
چرا که عشق
حرفی بیهوده نیست.
حتی بگذار آفتاب نیز برنیاید
به خاطر فردای ما
اگر
بر ماش منتی است؛
چرا که عشق
خود فرداست
خود همیشه است.“

📝 : احمد شاملو
”- تا کنون کسی با من اینجوری حرف نزده، همه مردم به من خل و دیوانه می‌گویند.
- چون زبان تو را نمی‌فهمند، چون تو نزدیکتر به طبیعت هستی و با زبان گنگ آن آشنایی.“

📖 : صادق هدایت - سه قطره خون
تو قشنگ ترین چیزی هستی که می‌تونست توو دنیای سینمایی من رخ بده.
تو برام بیشتر از یک چهره زیبایی که همیشه لبخند می‌زنه. تولدت مبارک. دوستت دارم.
همه دوربین های دنیا مال تو ان :") ❤️
@withbooks
"آدم باید کتابهایی بخواند که گازش می گیرند و نیشش میزنند.
اگر کتابی که میخوانیم مثل یک مُشت نخورد به جمجمه مان و بیدارمان نکند، پس چرا میخوانمیش؟ که به قول تو حال مان خوش بشود؟ بدون کتاب هم که میشود خوش حال بود.تازه لازم باشد، خودمان میتوانیم از این کتابهایی بنویسیم که حال مان را خوش میکند. ما اما نیاز به کتابخونه، نیاز به کتابهایی داریم که مثل یک ناخوش حالیِ سخت دردناک متاثرمان کن؛ مثل مرگ کسی که از خودمان بیشتر دوستش داشتیم، دور از همه ی آدمها، مثل یک خودکشی. کتاب باید مثل تبری باشد برای دریای یخزده ی درونمان!"

📝 : فرانتس کافکا - نامه به پدر
”هر کتاب دنیایی است جادویی و پر از نشونه های کوچکی که قادرن مرده ها رو زنده کنن و به زنده ها زندگی جاودانه ببخشن.“

📖 : یوستین گردر - کتابخانه سحرآمیز بی بی بوکن
”سیاه می‌نویسم ،
اما تو سپید بخوان ...“

📝 : مهسا طلوع
« مکالمه برتولت برشت و قاضی، زمانی که بخاطر حمایت از کمونیست‌ها متهم شد »

قاضی: اسم؟
برتولت برشت: شما خودتان می دانید!
قاضی: می‌ دانیم اما شما خودتان باید بگویید.
برشت: خب. من رو به خاطر برتولت برشت بودن محاکمه می کنید
دیگه چرا باید اسمم رو بگم؟!
قاضی: با این حال باید اسم تان رو بگویید. اسم؟
... برشت: من که گفتم. برشت هستم.
قاضی: ازدواج کرده اید؟
برشت : بله!
قاضی: با چه کسی؟
برشت: با یک زن!!
[خنده حضار در دادگاه]
قاضی: شما دادگاه را مسخره می‌کنید؟
برشت: نه این طور نیست.
قاضی: پس چرا می گویید با یک زن ازدواج کرده‌اید؟
برشت: چون واقعاً با یک زن ازدواج کرده‌ام!
قاضی: کسی را دیده‌اید که با یک مرد ازدواج کند؟
برشت: بله!
قاضی: چه کسی؟
برشت: همسر من!! او با یک مرد ازدواج کرده است!

#fact
@withbooks
Holy Man
Om Shankar
When you just
Slipped away, you left so cold and empty
I locked myself, in the room
To write the words
Complete the feeling..
”وقتی فردی شما را آزار می‌دهد، شما را کوچک می‌کند و اجازه نمی‌دهد شما در بهترین حالتی که می‌توانید باشید و دائما حال شما را می‌گیرد، دیگر جایی برای احساساتی بودن نمی‌ماند. احساسات درخور عشق و مهربانی است، درخور کسانی‌ست که اهرم‌های مثبتی در زندگی شما هستند.
احساسات خود را برای کسانی نگه دارید که نسبت به شما با مهربانی و احترام و منزلت رفتار می‌کنند!
احساساتتان را خرج کسانی نکنید که سعی در تخریب شما دارند و نمی‌خواهند به شما اجازه رشد دهند.“

📖 : لیلیان گلاس - آدمهاى سمى
Khali
Shahin Najafi
شورش چه مزه ای دارد آقا؟
”ارزشِ هر انسان به چیزی که به آن دست می‌یابد نیست، بلکه به هدفی است که میلِ رسیدن به آن دارد.“

📖 : جبران خلیل جبران - ماسه و کف
”آن کهنه درختم که تنم زخمی برف است
حیثیت این باغ منم ؛
خار و خسی نیست.“

📝 : هوشنگ ابتهاج
”نمی‌دانم چرا تحمل جمعیت را ندارم. چرا تحمل زندگی فامیلی را ندارم. من آنقدر به تنهایی خودم عادت کرده‌ام که در هر حالت دیگری خودم را بلافاصله تحت فشار و مظلوم حس می‌کنم.“

📝 : فروغ فرخزاد ( نامه به ابراهیم گلستان )
”قیچی در دست راستم خشک شده بود. نگاهش رو به من بود ، سر بر گرداند که گفتم : دیگر دست باد هم از موهایم کوتاه است. چیزی برای سر به شانه گذاشتنم نمانده. مرد شدم ، همان که از آن دم میزنی ..!
گفتم کمی آرام تر برو باز به جان خودم افتادم ، گفت : آرام رفتم که به جان خودت افتادی .
ترمز گرفت. پیاده شد. دوید.
با دست چپم اشکی که چون سرب داغ گونه ام را نم نمک میتاخت پاک کردم . در آینه بود که با خودم حرف میزدم ، این بار بیتابانه موهایم را از داستان حذف کردم ، با همان قیچی که نمیدانم در کدام دستم بود.
ندیدی. هیچوقت ندیدی. کمی آرام تر برو ، باز به جان خودم افتادم.
هذیانیست زندگی.“

📝 : مهسا طلوع