”اِو به راه مي افتد و از اتاق پذيرايي وارد دالان درازي ميگردد، ناگهان متوقف ميشود. در برابر او آينه قدي بزرگي قرار دارد كه عادتاً بايد عكس خود را در آن ببيند ليكن به جز عكس ديوار مقابل چيز ديگري نميبيند و متوجه ميگردد كه ديگر انعكاس ندارد. اِو متحير و مبهوت ميگردد و يك قدم به جلو ميرود ليكن باز هم چيزي نميبيند.“
📖 : ژان پل ساتر - کار از کار گذشت
📖 : ژان پل ساتر - کار از کار گذشت
”کتابی که میخوانی ، نباید به جای تو بیندیشد ؛ باید تو را به اندیشیدن وا دارد.“
📖 : شارل دو مونتسکیو
📖 : شارل دو مونتسکیو
”زمستان بود. جان می کندم در نیویورک نویسنده شوم.
سه یا چهار روز بود لب به غذا نزده بودم. فرصتی پیش آمد تا بالاخره بگویم:"می خوام مقدار زیادی ذرت بو داده بخورم"
و خدای من!
مدت ها بود غذایی این همه به دهانم مزه نکرده بود. هر تکه از آن و هر دانه مثل یک قطعه استیک بود. آنها را می جویدم و راست می افتاد توی معده ام. معده ام می گفت: متشکرم! متشکرم! متشکرم!
مثل آنکه توی بهشت باشم همینطور قدم می زدم که سرو کله ی دو نفر پیدا شد.
یکیشان به آن یکی گفت: خدای بزرگ!
طرف مقابل پرسید: چه شده؟
اولی گفت: آن یارو را دیدی چه وحشتناک ذرّت میخورد!
بعد از آن حرف دیگر از خوردن ذرّت ها لذت نبردم.
به خودم گفتم: منظورش از وحشتناک چه بود؟!!
من که توی بهشت سیر می کنم...
گاهی به همین راحتی با یک کلمه، یک جمله، یک نیشخند یا حالتی از یک چهره می توانیم مردم را از بهشت خودشان بیرون بکشیم و این واقعاً بی رحمانه ترین کاری ست که انجام می دهیم...“
📖 : چارلز بوکوفسکی
سه یا چهار روز بود لب به غذا نزده بودم. فرصتی پیش آمد تا بالاخره بگویم:"می خوام مقدار زیادی ذرت بو داده بخورم"
و خدای من!
مدت ها بود غذایی این همه به دهانم مزه نکرده بود. هر تکه از آن و هر دانه مثل یک قطعه استیک بود. آنها را می جویدم و راست می افتاد توی معده ام. معده ام می گفت: متشکرم! متشکرم! متشکرم!
مثل آنکه توی بهشت باشم همینطور قدم می زدم که سرو کله ی دو نفر پیدا شد.
یکیشان به آن یکی گفت: خدای بزرگ!
طرف مقابل پرسید: چه شده؟
اولی گفت: آن یارو را دیدی چه وحشتناک ذرّت میخورد!
بعد از آن حرف دیگر از خوردن ذرّت ها لذت نبردم.
به خودم گفتم: منظورش از وحشتناک چه بود؟!!
من که توی بهشت سیر می کنم...
گاهی به همین راحتی با یک کلمه، یک جمله، یک نیشخند یا حالتی از یک چهره می توانیم مردم را از بهشت خودشان بیرون بکشیم و این واقعاً بی رحمانه ترین کاری ست که انجام می دهیم...“
📖 : چارلز بوکوفسکی
”هر خطایی عواقب خودش را دارد که دامن هفت نسل را میگیرد.
هر فکرِ غلطی که دنبال میکنیم، جنایتی ست که در حق نسلهای آینده مرتکب میشویم. در نتیجه، افکار غلط را باید همانگونه مجازات کنیم که دیگران جنایت را مجازات میکنند.“
📖 : آرتور کستلر - ظلمت در نیمروز
هر فکرِ غلطی که دنبال میکنیم، جنایتی ست که در حق نسلهای آینده مرتکب میشویم. در نتیجه، افکار غلط را باید همانگونه مجازات کنیم که دیگران جنایت را مجازات میکنند.“
📖 : آرتور کستلر - ظلمت در نیمروز
کتابها
زادروز پدر شعر نو فارسی، علی اسفندیاری [ نیما یوشیج ] گرامی باد. ❤️ زندگینامه : https://goo.gl/XFB4yT
”آی آدمها که بر ساحل نشسته، شاد و خندانید!
یک نفر در آب دارد می سپارد جان
یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید
آن زمان که مست هستید
از خیال دست یا بیدن به دشمن
آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید
که گرفتستید دست ناتوانی را
تا توانایی بهتر را پدید آرید
آن زمان که تنگ می بندید
بر کمرهاتان کمربند
در چه هنگامی بگویم من؟
یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان، قربان
آی آدمها! که بر ساحل بساط دلگشا دارید
نان به سفره، جامه تان برتن
یک نفر در آب می خواند شما را
موج سنگین را به دست خسته می کوبد
باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده
سایه هاتان را ز راه دور دیده
آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان، بی تابیش افزون
می کند زین آبها بیرون
گاه سر، گه پا
آی آدمها!
او ز راه مرگ، این کهنه جهان را باز می پاید
میزند فریاد و امید کمک دارد
آی آدمها که روی ساحل آرام، در کار تماشایید!
موج می کوبد به روی ساحل خاموش
پخش می گردد چنان مستی به جای افتاده، بس مدهوش
می رود نعره زنان؛ وین بانگ باز از دور می آید:
"آی آدمها!"
و صدای باد هر دم دلگزاتر
در صدای باد بانگ او رهاتر
از میان آبهای دور و نزدیک
باز در گوش این نداها:
"آی آدمها!"...“
📝 : نیما یوشیج
یک نفر در آب دارد می سپارد جان
یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید
آن زمان که مست هستید
از خیال دست یا بیدن به دشمن
آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید
که گرفتستید دست ناتوانی را
تا توانایی بهتر را پدید آرید
آن زمان که تنگ می بندید
بر کمرهاتان کمربند
در چه هنگامی بگویم من؟
یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان، قربان
آی آدمها! که بر ساحل بساط دلگشا دارید
نان به سفره، جامه تان برتن
یک نفر در آب می خواند شما را
موج سنگین را به دست خسته می کوبد
باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده
سایه هاتان را ز راه دور دیده
آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان، بی تابیش افزون
می کند زین آبها بیرون
گاه سر، گه پا
آی آدمها!
او ز راه مرگ، این کهنه جهان را باز می پاید
میزند فریاد و امید کمک دارد
آی آدمها که روی ساحل آرام، در کار تماشایید!
موج می کوبد به روی ساحل خاموش
پخش می گردد چنان مستی به جای افتاده، بس مدهوش
می رود نعره زنان؛ وین بانگ باز از دور می آید:
"آی آدمها!"
و صدای باد هر دم دلگزاتر
در صدای باد بانگ او رهاتر
از میان آبهای دور و نزدیک
باز در گوش این نداها:
"آی آدمها!"...“
📝 : نیما یوشیج
- بچه ها، لطفا اگر هر چقدر در توانتون هست کمک کنید، وسایلی اگر میتونید، از لباس زیر گرفته تا خیلی چیزهای دیگه بفرستید.
الان کسایی هستن که همسن ما هستن و دخترن، مادر و پدرشون رو از دست دادن و نیاز دارن به این کمک.
دریغ نکنید، بیتفاوت نباشیم.
*780#
رو بزنید اگر کمک مالی میخواید کنید، حتا شده ۵/۰۰۰ تومن.
الان کسایی هستن که همسن ما هستن و دخترن، مادر و پدرشون رو از دست دادن و نیاز دارن به این کمک.
دریغ نکنید، بیتفاوت نباشیم.
*780#
رو بزنید اگر کمک مالی میخواید کنید، حتا شده ۵/۰۰۰ تومن.
”در این دنیا نه خوشبختی هست و نه بدبختی؛ فقط قیاس یک حالت با حالتی دیگر است.
تنها، کسی که حد اعلای بدبختی را شناخته باشد میتواند حدِ اعلای خوشبختی را نیز درک کند.
میبایست انسان خواسته باشد بمیرد، تا بداند زنده بودن چقدر خوب است...
پس زندگی کنید و خوشبخت باشید.
هرگز فراموش نکنید که تا روزی که خداوند بخواهد آینده ی انسان را آشکار کند، همه ی شناخت انسان در دو کلمه خلاصه میشود :
انتظار کشیدن و امیدوار بودن..“
📖 : الکساندر دوما - کُنت مونت کریستو
تنها، کسی که حد اعلای بدبختی را شناخته باشد میتواند حدِ اعلای خوشبختی را نیز درک کند.
میبایست انسان خواسته باشد بمیرد، تا بداند زنده بودن چقدر خوب است...
پس زندگی کنید و خوشبخت باشید.
هرگز فراموش نکنید که تا روزی که خداوند بخواهد آینده ی انسان را آشکار کند، همه ی شناخت انسان در دو کلمه خلاصه میشود :
انتظار کشیدن و امیدوار بودن..“
📖 : الکساندر دوما - کُنت مونت کریستو
”لوسين به خود گفت :
- نخستين اندرز اين است، اشتباهي خطرناك تر از اين نيست كه آدم خودش را در خودش بجويد. لوسين واقعي را ميبايستي در چشمان ديگران يافت...“
📖 : ژان پل سارتر - كودكي يك رئيس
- نخستين اندرز اين است، اشتباهي خطرناك تر از اين نيست كه آدم خودش را در خودش بجويد. لوسين واقعي را ميبايستي در چشمان ديگران يافت...“
📖 : ژان پل سارتر - كودكي يك رئيس
”عادت، ناجوانمردانهترین بیماری است، زیرا هر بداقبالی را به ما میقبولاند، هر دردی را و هر مرگی را.
در اثرِ عادت، در کنار افراد ِنفرتانگیز زندگی میکنیم، به تحملِ زنجیرها رضا میدهیم، بیعدالتیها و رنجها را تحمل میکنیم. به درد، به تنهائی و به همه چیز تسلیم میشویم!“
📖 : اوریانا فالاچی - یک مرد
در اثرِ عادت، در کنار افراد ِنفرتانگیز زندگی میکنیم، به تحملِ زنجیرها رضا میدهیم، بیعدالتیها و رنجها را تحمل میکنیم. به درد، به تنهائی و به همه چیز تسلیم میشویم!“
📖 : اوریانا فالاچی - یک مرد
”مهم نیست تا کجا فرار کنی. فاصله هیچ چیز را حل نمیکند. وقتی توفان تمام شد، یادت نمیآید چگونه از آن گذشتی، چطور جان به در بردی. حتّی در حقیقت مطمئن نیستی توفان واقعاً تمام شده باشد.
امّا یک چیز مسلّم است. وقتی از توفان بیرون آمدی دیگر همان آدمی نیستی که قدم به درون توفان گذاشت...!“
📖 : هاروکی موراکامی - کافکا در کرانه
امّا یک چیز مسلّم است. وقتی از توفان بیرون آمدی دیگر همان آدمی نیستی که قدم به درون توفان گذاشت...!“
📖 : هاروکی موراکامی - کافکا در کرانه
”خانهات سرد است؟
خورشیدی در پاکت میگذارم
و برایت پست میکنم
ستارهی کوچکی در کلمهای بگذار
و به آسمانم روانه کن
بسیار تاریکم...“
📝 : منوچهر آتشی
خورشیدی در پاکت میگذارم
و برایت پست میکنم
ستارهی کوچکی در کلمهای بگذار
و به آسمانم روانه کن
بسیار تاریکم...“
📝 : منوچهر آتشی