🏛️رسانه روانشناسی اتاق سوّم
812 subscribers
143 photos
20 videos
2 files
13 links
🏛️ اتاق سوم | فضایی برای دیدنِ خودمونه؛ صادقانه‌تر و عمیق‌تر
چیزی که اینجا میخونید بازتاب مشاهدات و مطالعات نویسنده‌ست، نه توصیه یا تشخیص بالینی برای شرایط فردی شما.
★هماهنگی تراپی بامن: @Therapy_Admin
★Boost:
https://t.me/boost/WisdomGrowthPath
Download Telegram
این هفته با هم قدرتِ انتخابِ آزادانه رو از چند زاویه بررسی کردیم.
⋆قدم اوّل از جایی شروع شد که فکر میکردیم به‌خاطرِ اتفاقاتِ غیرقابل‌کنترلِ بیرونی، هیچی دستِ ما نیست.
⋆قدمِ بعدی این بود که دیدیم یه فضایِ انتخابِ همیشگی هست که هیچوقت ازمون گرفته نمیشه و دقیقاً همینه که کیفیتِ زندگیمون رو رقم میزنه.
⋆قدمِ آخر هم جایی بود که فهمیدیم این فضا به‌تنهایی کافی نیست؛ وقتی واقعاً معنا پیدا میکنه که فعالانه بهش عمل کنیم.
بینِ هر اتفاق و واکنشِ شما، همیشه قدرتِ انتخاب هست.🌿

آخر هفته خوبی داشته باشید اتاق سومی‌ها♥️

#کانون_کنترل_درونی #معنادرمانی
#انتخاب_آگاهانه
#اتاق_سوم
#LocusOfControl
5
Forwarded from Hidden Chat
من پدرومادرم ی دنیا باهم مشکل دارن ولی من عاشقشونم اما بابام همیشههه بهم غرمیزنه راجب مامان
من شهر دیگه ای زندگی میکنم و کلادیگه اززنگ زدن ب بابام استرس میگیرم واهمه دارم
ازطرفی نمیتونم مرز بزارم همش احساس گناه میکنم اگ بهشون گوش ندم حس میکنم این حداقل کاریه ک میتونم بکنم
اما ی طرف علاقم ب بابازیاده ی طرفم ترس ونگرانی اززنگ زدن و شنیدن غرغر
دلم میخادهرشب زنگ بزنم حالشوبپرسم ولی میترسم دیگه

این مشکلات زندگیشون باعث شده من باشوهرمم ارتباطم خوب نباشه و همش افسرده باشم و فک کنم نکنه الان دعواکنن نکنه داداشم توخونه ازبحثا بترسه و...
6
Hidden Chat
من پدرومادرم ی دنیا باهم مشکل دارن ولی من عاشقشونم اما بابام همیشههه بهم غرمیزنه راجب مامان من شهر دیگه ای زندگی میکنم و کلادیگه اززنگ زدن ب بابام استرس میگیرم واهمه دارم ازطرفی نمیتونم مرز بزارم همش احساس گناه میکنم اگ بهشون گوش ندم حس میکنم این حداقل کاریه…
سلام دوست عزیز♥️
اینکه هم پدرتون رو خیلی دوست دارید و هم از تماس باهاشون اضطراب میگیری بخاطر حرف‌هاش، کاملاً طبیعیه.
من اینو به مراجعام گفتم حالا به شما میگم:
وقتی مسئولیتِ خانواده و مشکلات بین پدر و مادرتون رو روی دوشِ خودتون بذارید در حالی که شما فقط فرزندِ خانواده‌اید، نه توانِ حل اختلافاتِ اونا رو خواهید داشت نه دیگه میتونید حداقل حالِ خودتون رو مدیریت کنید.
شما نقشِ اشتباهی برداشتید.
این نقش اندازه شما نیست و فقط داره شونه‌های شما رو خسته میکنه.
مرز گذاشتن به معنی بی‌محبتی نیست عزیزِ من...
میتونی حال پدرت رو بپرسی ولی وقتی خواستن از رابطشون گلایه کنن بگی: «بابا دوست دارم با خودت حرف بزنم. صحبت درباره مشکلات بینتون با من چیزی رو حل نمیکنه اما من رو معذب میکنی و شاید دیر به دیر زنگ بزنم اینجوری»
یادت باشه احساسِ گناه بعد از مرزبندی، لزوماً نشونه‌ی اشتباه بودن مرزتون نیست بلکه بخاطر تغییر نقش دادن و برگشتن به نقشِ درستته.
اونوقت ارتباط بین شما و همسرت هم به مرور عاری از ترش میشه
7
Forwarded from Hidden Chat
سلام واقعا چنلتون قشنگ و به دور از مطالب زرده. خیلی خوشحالم که دارمتون ‌کاش زودتر پیداتون میکردم. موفق باشید🩷🫶🏻
3
Hidden Chat
سلام واقعا چنلتون قشنگ و به دور از مطالب زرده. خیلی خوشحالم که دارمتون ‌کاش زودتر پیداتون میکردم. موفق باشید🩷🫶🏻
سلام دوستِ عزیزم♥️💐
برای تولید محتوایِ اتاق سوم واقعاً روزانه وقت میذارم و با دقتِ زیادی موضوعات و زاویه بررسی رو انتخاب میکنم.
خیلی ممنونم بابت دقت نظرت و فیدبکِ ارزشمندت.🙏🏻
7
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
زمانی که یه ضربه‌ی روانیِ شدید بهمون وارد میشه، مجموعه‌ای از اتفاقات تو مغزِ ما رخ میده که این ریتم متفاوت از ریتمِ همیشگیه.. 𖡎
همین تفاوت باعث میشه بعضی حوادث برخلافِ همه‌ی رویدادهای دیگه‌ی زندگیمون، هیچوقت واقعاً «تموم» نشن.
یه بخشِ کوچیک از مغزمون، به‌اندازه‌ی یه بادوم(آمیگدال)، متوجه میشه شدت و حساسیت این اتفاق با بقیه اتفاقات فرق داره و سیکلی رو رقم میزنه که این روزها زیاد میشنویم بهش میگن «تروماتایز» شدن.
محتوای این هفته رو با علمِ شیرینِ نوروسانیس پیش میبریم و امشب میخوایم یه سفر بریم داخلِ مغز و ببینیم چه اتفاقاتی میفته برامون موقعِ تجربه یه ضربه روحی-روانی شدید.
شخصاً محتوای این هفته رو خیلی دوست دارم. امیدوارم شماهم لذت ببرید.♥️
13
تو شروعِ این سفر به دنیای شیرینِ مغزِ میخوام دوباره مرور کنیم تو لحظه‌ی خطر، مغزِ ما فقط دنبالِ زنده‌ موندن و بقاست و بقیه کارکردهاشو از دست میده.
زمانی که یه اتفاقِ حساس میفته، یه بخش از مغز به اسمِ آمیگدال
(Amygdala)
زودتر از هر بخشِ دیگه‌ای فعال میشه. آمیگدال کارش اینه که تشخیص بده این اتفاق زنگِ «خطره»، همین.
همزمان با حساس شدن آمیگدال، بدن پر میشه از هورمونِ کورتیزول
(Cortisol)
کورتیزول هورمونِ استرسه.
کارِ کورتیزول آماده‌ کردنِ بدن برای جنگ یا فراره، همین.
ما چه در مرحله حساس شدنِ آمیگدال و چه در مرحله ترشح کورتیزول فرصتی برای تفکر یا تحلیل کردن نداریم.
اینو داشته باشید.
حالا میخوام درباره بخشِ دیگه‌ی مغز به اسمِ هیپوکامپ
(Hippocampus)
براتون بگم.
وظیفه‌ هیپوکامپ اینه که خاطره‌ها رو منظم، با ترتیبِ زمانی، مثلِ یه فایلِ کامل بایگانی کنه.
اما همین هیپوکامپ که مسئول حافظه‌ست وقتی زیرِ سیلِ هورمون کورتیزول قرار میگیره، نمیتونه دیگه درست کارشو انجام بده.
پس همینجا متوجه شدیم چه اتفاقاتی سلسله‌وار در مغز میفتن وقتی یه حادثه عجیبی برامون رخ میده.
7
🏛️رسانه روانشناسی اتاق سوّم
تو شروعِ این سفر به دنیای شیرینِ مغزِ میخوام دوباره مرور کنیم تو لحظه‌ی خطر، مغزِ ما فقط دنبالِ زنده‌ موندن و بقاست و بقیه کارکردهاشو از دست میده. زمانی که یه اتفاقِ حساس میفته، یه بخش از مغز به اسمِ آمیگدال (Amygdala) زودتر از هر بخشِ دیگه‌ای فعال میشه. آمیگدال…
گفتیم تحتِ فشارِ هورمونِ کورتیزول، هیپوکامپ خیلی مختل میشه.
حتی بعد از گذشتن از اون لحظه، هیپوکامپ که مسئول حافظه‌‌ست نمیتونه اون خاطره رو مثلِ بقیه‌ی خاطره‌ها با تشخیصِ واضح که «این مالِ گذشته‌ست» بایگانی کنه..
نتیجه‌ این میشه که اون خاطره، کاملاً به زمانِ گذشته منتقل نمیشه.
یه محرکِ کوچیک،
یه شباهتِ کوچیک،
میتونه در یه لحظه همون حس و همون ترسِ لحظه‌ی اول رو دوباره فعال کنه؛ درست به شکل تجربه واقعی همون اتفاق.
برای همینه که آدما بعضی‌ وقتا حس میکنن «دوباره دارن همون لحظه رو عیناً تجربه میکنن»، نه اینکه فقط دارن به اون رویداد فکر میکنن.
این چیزیه که علمِ اعصاب توضیح داد بهمون.
⋆تروماتایز شدن نه ضعفه نه اغراق و بزرگنمایی شدّتِ رنج.
یه واکنشِ کاملاً قابلِ تشریحِ مغزمونه.
برای روز اول از شروع محتوای سری جدید دیتایِ امشب شفاف و کافیه.

فردا شب میریم سراغِ یه سؤالِ مهم:
چرا بعدِ تروما، بعضی آدما یه بازسازیِ عمیق رو تجربه میکنن ولی بعضی آدم‌ها نمیتونن تا مدت‌ها سرپا بشن؟
ضمناً اگه فکر میکنید کسی به فهمیدنِ این مکانیزم نیاز داره پست رو حتماً براش بفرستید.♥️
10
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دیشب گفتیم مغزِ ما لحظه‌ی خطر به‌جایِ پردازشِ اطلاعات، انتخاب میکنه فقط بقای مارو حفظ کنه و همین باعث میشه مسیر پردازش اطلاعات مختل بشه و ذهن ما در حوادثِ تروماتیک گیر کنه..
اما بعدش یه سؤالِ به وجود اومد:
چرا بعضی آدما بعدِ سخت‌ترین اتفاقاتِ زندگیشون، یه نسخه‌ی محکمتری از خودشون رو میسازن؟
ولی بعضی‌های دیگه در تروما گیر میکنن و نمیتونن مدت‌ها ازش عبور کنن؟
امشب میریم سراغِ پیدا کردنِ جواب این سوال و توضیح اتفاقی که میفته..♥️
14
🏛️رسانه روانشناسی اتاق سوّم
دیشب گفتیم مغزِ ما لحظه‌ی خطر به‌جایِ پردازشِ اطلاعات، انتخاب میکنه فقط بقای مارو حفظ کنه و همین باعث میشه مسیر پردازش اطلاعات مختل بشه و ذهن ما در حوادثِ تروماتیک گیر کنه.. اما بعدش یه سؤالِ به وجود اومد: چرا بعضی آدما بعدِ سخت‌ترین اتفاقاتِ زندگیشون، یه…
برای جواب دادن به سؤالی که گفتیم، روانشناسی به اسمِ رونی جانوف-بولمن
(Ronnie Janoff-Bulman)
یه ایده داره که مسیرمون رو روشن میکنه.
رونی میگه ذهنِ ما بدونِ اینکه خودمون متوجه باشیم، از سه تا باورِ بنیادین ساخته شده:
دنیا جایِ امنیه
من آدمِ شایسته‌ای‌ هستم
اتفاقاتِ زندگی یه معنایی دارن.
این باورها پایه‌ی همه‌ چیزن مثلِ فونداسیونِ ساختمون.
حالا وقتی یه اتفاقِ خیلی سخت میفته، این پایه‌ها فرو میریزن..
یهو دیگه دنیا مثلِ سابق امن به‌نظر نمیرسه.
دیگه مطمئن نیستی شایسته‌ای.
یهو دیگه هیچ‌چیز منطقی به‌نظر نمیرسه.
اینجا اون نقطه‌ایه که روان مجبور میشه یه کارِ سخت انجام بده:
«از صفر، یه ساختارِ جدید بسازه».
اما چرا بعضیا این ساختارِ جدید رو سریع و راحت میسازن و بعضیا برایِ مدت‌ها زیرِ همون آوار میمونن؟
تحقیقاتِ این حوزه چند تا فرق رو نشون داده.. نه یه فرقِ ساده.
9
🏛️رسانه روانشناسی اتاق سوّم
برای جواب دادن به سؤالی که گفتیم، روانشناسی به اسمِ رونی جانوف-بولمن (Ronnie Janoff-Bulman) یه ایده داره که مسیرمون رو روشن میکنه. رونی میگه ذهنِ ما بدونِ اینکه خودمون متوجه باشیم، از سه تا باورِ بنیادین ساخته شده: ⭒دنیا جایِ امنیه ⭒من آدمِ شایسته‌ای‌ هستم…
1⃣اوّلیش اینه که مغزِ فرد چطور این حادثه رو هضم میکنه؟
نشخوارِ فکریِ مزاحم و بی‌کنترل (که مدام همون لحظه رو تکرار میکنه بدونِ رسیدن به یه نتیجه، "تصویرِ سمتِ چپ") با نشخوارِ آگاهانه (که آدم فعالانه دنبالِ معنا و درکِ اتفاق میگرده) دو مسیرِ کاملاً متفاوتن.
2⃣مورد بعدی اینه که فرد چقدر میتونه برایِ اون اتفاق یه معنا پیدا کنه؟
حتی یه معنایِ کوچیک..
3⃣آخریش هم اینه که چقدر حمایتِ واقعیِ اطرافیانش رو داره؟
حضور آدمایی که حرفشو باور میکنن و اجازه میدن درد و رنجش‌ رو بدونِ عجله و بارها تکرار کنه و بگه.
صبوری و حمایت اطرافیان خیلی مهمه.
•هیچ‌کدومِ از مواردی که اشاره کردم دستِ خود شخص نیست که بگیم یکی «بلد بود» زودتر خوب شه و یکی «بلد نبود» و خودش مقصره.(این خیلی مهمه)
شکل‌گیریِ ساختارِ جدید برایِ همه با یه سرعت و به یه شکل نیست..

سه‌شنبه شب به طور اختصاصی به اون عزیزانی میپردازیم که خروج از تروما براشون سخت‌تره.
میخوایم ببینیم کسی که داره فقط روزهاشو میگذرونه بعد از یه حادثه تلخ، چه شکلی مسیر بهبودش رو طی میکنه؟
جوابش خیلی مفصل و انسانیه.
ضمناً اگه کسی به این توضیح نیاز داره، این پست رو براش بفرستید♥️
8