اون نوسانی که تو محبت و صمیمیت طرفِ مقابلت حس میکردی رو بیشتر باهاش چیکار میکردی و چطوری هندلش میکردی؟
Final Results
20%
اغلب خودمو مقصر میدونستم که کافی نیستم و تلاش و حمایتم رو بیشتر میکردم
20%
هرچی اون آدم بیثباتتر میشد، بیشتر بهش میچسبیدم به طور ناخودآگاه
5%
یاد گرفتم فقط تو لحظههای خوبش حضور داشته باشم و بقیه رو نادیده بگیرم
45%
سعی میکردم پیشبینیش کنم تا کنترلش کنم و حواسم به نشونهها بود
20%
رابطهی من اینشکلی نبود، یه چیزِ دیگه نگهم داشته بود
❤2
🏛️رسانه روانشناسی اتاق سوّم
اون نوسانی که تو محبت و صمیمیت طرفِ مقابلت حس میکردی رو بیشتر باهاش چیکار میکردی و چطوری هندلش میکردی؟
چرا نمیتونیم دست از پیش بینی کردنِ مسیر رابطه برداریم؟
شاید در نگاه اول عجیب نباشه ولی یه ازتون میخوام یه لحظه توجه کنید:
زمانی که متوجه میشید همیشه بخشی از ذهنتون مشغولِ رابطهست و نه اینکه فقط بهش فکر کنید؛ منظورم زمانیه که مدام حدس میزنید ببینید همه چیز بینتون خوبه؟
"مثلاً یه پیام دیر جواب داده میشه"
یا "لحن پیامش یکم فرق میکنه"
بلافاصله یه چیزی تو وجودتون فعال میشه که احساس میکنید «خودم باید یه کاری کنم تا اوضاع خوب شه»
واقعاً این اتفاق به چه دلیلی میفته؟
برمیگرده به EQ بالا؟ یا دلیلش یه چیزِ کاملاً مجزاست؟
امشب میخوایم باهم دربارش مفصل صحبت کنیم.♥️
شاید در نگاه اول عجیب نباشه ولی یه ازتون میخوام یه لحظه توجه کنید:
زمانی که متوجه میشید همیشه بخشی از ذهنتون مشغولِ رابطهست و نه اینکه فقط بهش فکر کنید؛ منظورم زمانیه که مدام حدس میزنید ببینید همه چیز بینتون خوبه؟
"مثلاً یه پیام دیر جواب داده میشه"
یا "لحن پیامش یکم فرق میکنه"
بلافاصله یه چیزی تو وجودتون فعال میشه که احساس میکنید «خودم باید یه کاری کنم تا اوضاع خوب شه»
واقعاً این اتفاق به چه دلیلی میفته؟
برمیگرده به EQ بالا؟ یا دلیلش یه چیزِ کاملاً مجزاست؟
امشب میخوایم باهم دربارش مفصل صحبت کنیم.♥️
❤7
🏛️رسانه روانشناسی اتاق سوّم
چرا نمیتونیم دست از پیش بینی کردنِ مسیر رابطه برداریم؟ شاید در نگاه اول عجیب نباشه ولی یه ازتون میخوام یه لحظه توجه کنید: زمانی که متوجه میشید همیشه بخشی از ذهنتون مشغولِ رابطهست و نه اینکه فقط بهش فکر کنید؛ منظورم زمانیه که مدام حدس میزنید ببینید همه چیز…
خب جوابِ این سوال(که چرا سعی میکنیم رفتارِ دیگری رو پیشبینی کنیم) برخلاف چیزی که فکر میکنیم هیچ ربطی به هوشِ هیجانیِ بالا نداره.
این نه یه استعداده نه یه مهارتِ اکتسابی؛ یه مکانیسمِ روانیِ قدیمیِ برایِ حفظِ بقاست.
روانشناسیِ ترومایِ نوین به این الگو اسم خاصی داده.
بهش میگن پاسخِ رامشدگی یا دلجوییِ دفاعی
(Fawn Response)
اما این مکانیزم چطوری برای حفظ بقا کار میکنه؟
برخلاف چیزی که عموماً میدونیم در ادامه بقا وجود داره که یا جنگه یا فرار، این یکی سومین راهِ روانه برای بقا.
اینجوری که نه مقابله میکنی، نه فرار..سعی میکنی طرفِ مقابل رو آروم نگه داری تا خطر اصلاً شکل نگیره یا تو نطفه خفه شه . 🌚
این نه یه استعداده نه یه مهارتِ اکتسابی؛ یه مکانیسمِ روانیِ قدیمیِ برایِ حفظِ بقاست.
روانشناسیِ ترومایِ نوین به این الگو اسم خاصی داده.
بهش میگن پاسخِ رامشدگی یا دلجوییِ دفاعی
(Fawn Response)
اما این مکانیزم چطوری برای حفظ بقا کار میکنه؟
برخلاف چیزی که عموماً میدونیم در ادامه بقا وجود داره که یا جنگه یا فرار، این یکی سومین راهِ روانه برای بقا.
اینجوری که نه مقابله میکنی، نه فرار..سعی میکنی طرفِ مقابل رو آروم نگه داری تا خطر اصلاً شکل نگیره یا تو نطفه خفه شه . 🌚
❤5🌚1
🏛️رسانه روانشناسی اتاق سوّم
خب جوابِ این سوال(که چرا سعی میکنیم رفتارِ دیگری رو پیشبینی کنیم) برخلاف چیزی که فکر میکنیم هیچ ربطی به هوشِ هیجانیِ بالا نداره. این نه یه استعداده نه یه مهارتِ اکتسابی؛ یه مکانیسمِ روانیِ قدیمیِ برایِ حفظِ بقاست. روانشناسیِ ترومایِ نوین به این الگو اسم…
ریشههای این الگوی رفتاری غالباً برمیگرده به خانوادههایی که حداقل یکی از والدین، رفتارش پیشبینیناپذیر یا مملو از پرخاشِ مستقیم یا منفعلانه بوده.
یه بچه، تو همون سنِ کم برای اینکه خودشو امن نگه داره یاد گرفته حواسش به اوضاعِ بزرگترها باشه (مثلا قبل از اینکه اوضاع خیلی بهم بریزه یا دعوا شدید بشه تو خونه، یه کاری کنه که آروم بشن مامان باباش.)
این هیچوقت انتخابِ خودِ کودک نبوده. بلکه صرفاً تنها راهی بوده که اون بچه بلد بوده امنیتشو باهاش حفظ کنه.
حالا سالها بعد، وقتی اون بچه به سن بزرگسالی میرسه همون مکانیزم دفاعیِ قدیمی هنوز فعاله.
وقتی میبینه پارتنرش تو تنظیمِ هیجاناتش خوب عمل نمیکنه، ناخودآگاه مسئولیتِ اون تنظیم هیجانی رو خودش به عهده میگیره..
اون شخص هنوز باور داره که «اگه من حالِ پارتنر رو بتونم مدیریت کنم، امنیتِ من و امنیت ارتباط عاشقانمون حفظ میشه.»
و مشکل هم دقیقاً همینجاست.
این "امنیت" همیشه موقتیه؛ چون هر بار که یه پیشبینیِ درست انجام میدیم، ذهنمون بیشتر باور میکنه که این وظیفهی ماست.
نه یه چیزی که هر آدمِ بالغی باید خودش یاد بگیره انجامش بده و اشتباهی و اضافی داریم انجامش میدیم.
یه بچه، تو همون سنِ کم برای اینکه خودشو امن نگه داره یاد گرفته حواسش به اوضاعِ بزرگترها باشه (مثلا قبل از اینکه اوضاع خیلی بهم بریزه یا دعوا شدید بشه تو خونه، یه کاری کنه که آروم بشن مامان باباش.)
این هیچوقت انتخابِ خودِ کودک نبوده. بلکه صرفاً تنها راهی بوده که اون بچه بلد بوده امنیتشو باهاش حفظ کنه.
حالا سالها بعد، وقتی اون بچه به سن بزرگسالی میرسه همون مکانیزم دفاعیِ قدیمی هنوز فعاله.
وقتی میبینه پارتنرش تو تنظیمِ هیجاناتش خوب عمل نمیکنه، ناخودآگاه مسئولیتِ اون تنظیم هیجانی رو خودش به عهده میگیره..
اون شخص هنوز باور داره که «اگه من حالِ پارتنر رو بتونم مدیریت کنم، امنیتِ من و امنیت ارتباط عاشقانمون حفظ میشه.»
و مشکل هم دقیقاً همینجاست.
این "امنیت" همیشه موقتیه؛ چون هر بار که یه پیشبینیِ درست انجام میدیم، ذهنمون بیشتر باور میکنه که این وظیفهی ماست.
نه یه چیزی که هر آدمِ بالغی باید خودش یاد بگیره انجامش بده و اشتباهی و اضافی داریم انجامش میدیم.
❤6
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
«اعتماد به نفس ضرورتاً تضمینکننده موفقیت نیست ولی عدم اعتماد به نفس مطمئناً باعث شکست میشود.»
#آلبرت_بندورا
#آلبرت_بندورا
❤7
امشب میخوایم با هم یاد بگیریم که چرا وقتی میترسیم خیلی زود و ناخودآگاه ریاکشن میدیم حتی قبل از اینکه اصلاً بفهمیم چی شده؟
براتون یه ویدیوی کوچیک هم آماده کردم .🎬♥️
براتون یه ویدیوی کوچیک هم آماده کردم .🎬♥️
❤5
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
یه اتفاقِ کوچیک مثلِ دیر جواب دادن به پیام
یا لحنِ سرد نسبت به روزای قبل
خلاصه یه علامتِ خطرِ کوچیک..
همین کافیه که مغزِ ما بدونِ آگاهی، وارد حالتِ خطر بشه🚨
تو مغزِ ما یه بخشی وجود داره به اسمِ آمیگدال (که تو ویدیو با رنگِ قرمز براتون مشخص کردم) که وظیفهاش: تشخیصِ خطره.
این بخش، همیشه سریعتر از قشرِ پیشپیشانی (همون بخشِ آبیرنگ، یعنی بخشِ منطقی و آگاهِ مغز) واکنش نشون میده.
یعنی قبل از اینکه اصلاً بفهمیم واقعاً چه اتفاقی افتاده، مغزِ ما هشدار میده که شرایط «خطریه»
"دقیقاً شبیه همون واکنشی که در برابرِ یه حیوونِ وحشی نشون میدیم، همون بخش در مغز ما با یه دیر جواب دادن میتونه فعال شه" :))
نکتهی مهم اینجاست که این واکنش انتخابِ ما نیست.
مغزِ ما طی میلیونها سال طوری طراحی شده که اول امنیت رو تضمین کنه تا بقامون حفظ شه.
برای همینه که خیلی وقتا قبل از اینکه فکر کنیم، عمل میکنیم و بعدش فکر میکنیم که «چرا اینقدر واکنشِ شدیدی نشون دادم؟»
پس از این به بعد میدونیم وقتایی که یه اتفاق کوچیک احساس ما رو شدیدا بهم ریخته و حسِ خطر داریم، دلیلش چیه و اینحوری ریکشنِ آگاهانهتری هم بهش میتونیم بدیم.
@WisdomGrowthpath
یا لحنِ سرد نسبت به روزای قبل
خلاصه یه علامتِ خطرِ کوچیک..
همین کافیه که مغزِ ما بدونِ آگاهی، وارد حالتِ خطر بشه🚨
تو مغزِ ما یه بخشی وجود داره به اسمِ آمیگدال (که تو ویدیو با رنگِ قرمز براتون مشخص کردم) که وظیفهاش: تشخیصِ خطره.
این بخش، همیشه سریعتر از قشرِ پیشپیشانی (همون بخشِ آبیرنگ، یعنی بخشِ منطقی و آگاهِ مغز) واکنش نشون میده.
یعنی قبل از اینکه اصلاً بفهمیم واقعاً چه اتفاقی افتاده، مغزِ ما هشدار میده که شرایط «خطریه»
"دقیقاً شبیه همون واکنشی که در برابرِ یه حیوونِ وحشی نشون میدیم، همون بخش در مغز ما با یه دیر جواب دادن میتونه فعال شه" :))
نکتهی مهم اینجاست که این واکنش انتخابِ ما نیست.
مغزِ ما طی میلیونها سال طوری طراحی شده که اول امنیت رو تضمین کنه تا بقامون حفظ شه.
برای همینه که خیلی وقتا قبل از اینکه فکر کنیم، عمل میکنیم و بعدش فکر میکنیم که «چرا اینقدر واکنشِ شدیدی نشون دادم؟»
پس از این به بعد میدونیم وقتایی که یه اتفاق کوچیک احساس ما رو شدیدا بهم ریخته و حسِ خطر داریم، دلیلش چیه و اینحوری ریکشنِ آگاهانهتری هم بهش میتونیم بدیم.
@WisdomGrowthpath
❤8
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دلیل اینکه تو را میبخشم این است که تو کامل نیستی؛ تو ناقص هستی....
من هم همینطور.
همه انسانها ناقص هستند
🎬Mary and Max 2009
من هم همینطور.
همه انسانها ناقص هستند
🎬Mary and Max 2009
❤8
این هفته، قدم به قدم این سوال رو شکافتیم:
چرا بعد از اتمامِ رابطه با بعضی آدما، نمیتونیم مووآن کنیم؟
از اونجا شروع کردیم که خودِ عشق، یه پدیدهی واقعیه نه یه ضعف یا اتفاقِ قابلِ تحلیل.
بعد دیدیم گاهی چیزی که سوگش رو میخوریم، «خودِ درخشانتر و خوشحالترمونه»، نه فقط اون آدم.
بعدش رفتیم سراغِ اون فضای منحصر به فردی که فقط بینِ دو نفرِ خاص ساخته میشه و دیگه تکرار نمیشه.
بعد دیدیم گاهی دنبالِ تاییدی میگردیم که خیلی قبلتر، جای دیگهای ناتموم مونده و ریشه در خانواده داره.
و در آخر رسیدیم به اینکه چرا مغزِ ما حتی جلوی یه نشونهی کوچیک سریع به شکلِ ناهشیار وارد حالتِ خطر میشه و ریکشن میده.
نکتهای که همهی اینها رو وصل میکنه اینه: هیچکدومِ این الگوها، نشانه ضعف نیستن.
همشون تلاشِ روانِ ما هستن برای امن موندن حتی وقتی خودِ این تلاش داره اذیتمون میکنه.♥️
هدفِ اینجا این نیست که تحلیل کنیم و همونجا بمونیم؛ هدف اینه که یاد بگیریم این الگوها رو ببینیم، بفهمیم و اگه خواستیم، بتونیم تغییرشون بدیم.
اگر از دوستاتون هم کسی به این فضا نیاز داره، این پست رو براش بفرستید.
@WisdomGrowthPath
چرا بعد از اتمامِ رابطه با بعضی آدما، نمیتونیم مووآن کنیم؟
از اونجا شروع کردیم که خودِ عشق، یه پدیدهی واقعیه نه یه ضعف یا اتفاقِ قابلِ تحلیل.
بعد دیدیم گاهی چیزی که سوگش رو میخوریم، «خودِ درخشانتر و خوشحالترمونه»، نه فقط اون آدم.
بعدش رفتیم سراغِ اون فضای منحصر به فردی که فقط بینِ دو نفرِ خاص ساخته میشه و دیگه تکرار نمیشه.
بعد دیدیم گاهی دنبالِ تاییدی میگردیم که خیلی قبلتر، جای دیگهای ناتموم مونده و ریشه در خانواده داره.
و در آخر رسیدیم به اینکه چرا مغزِ ما حتی جلوی یه نشونهی کوچیک سریع به شکلِ ناهشیار وارد حالتِ خطر میشه و ریکشن میده.
نکتهای که همهی اینها رو وصل میکنه اینه: هیچکدومِ این الگوها، نشانه ضعف نیستن.
همشون تلاشِ روانِ ما هستن برای امن موندن حتی وقتی خودِ این تلاش داره اذیتمون میکنه.♥️
هدفِ اینجا این نیست که تحلیل کنیم و همونجا بمونیم؛ هدف اینه که یاد بگیریم این الگوها رو ببینیم، بفهمیم و اگه خواستیم، بتونیم تغییرشون بدیم.
اگر از دوستاتون هم کسی به این فضا نیاز داره، این پست رو براش بفرستید.
@WisdomGrowthPath
❤8
یه مساله مهمی که میخوام از امروز بهش بپردازیم و سرسری نگیریمش درباره زمانیه که برای "شروع کردن" منتظرِ یه اتفاقِ ایدهآل میمونیم.
شده مثلاً با خودتون بگید «وقتی فلان اتفاق بیفته، اونوقت دیگه شروع میکنم»
وقتی پولدار شدم..
وقتی از این رابطه بیرون اومدم..
وقتی حالم بهتر شد..
وقتی آماده بودم...
انگار بخشی از تجربه زیستن رو برایِ «بعداً» نگه داریم و منتظر بمونیم یه آدمِ خاص یا شرایطِ کاملاً مساعد حمایتمون کنه و بعد شروع کنیم..
این حالت رو ممکنه بارها تجربه کرده باشیم.
اما تا حالا واقعاً دقت کردید که چقدر از پتانسیلهای زندگی تو این تله گیر کرده؟
شده مثلاً با خودتون بگید «وقتی فلان اتفاق بیفته، اونوقت دیگه شروع میکنم»
وقتی پولدار شدم..
وقتی از این رابطه بیرون اومدم..
وقتی حالم بهتر شد..
وقتی آماده بودم...
انگار بخشی از تجربه زیستن رو برایِ «بعداً» نگه داریم و منتظر بمونیم یه آدمِ خاص یا شرایطِ کاملاً مساعد حمایتمون کنه و بعد شروع کنیم..
این حالت رو ممکنه بارها تجربه کرده باشیم.
اما تا حالا واقعاً دقت کردید که چقدر از پتانسیلهای زندگی تو این تله گیر کرده؟
❤7
🏛️رسانه روانشناسی اتاق سوّم
یه مساله مهمی که میخوام از امروز بهش بپردازیم و سرسری نگیریمش درباره زمانیه که برای "شروع کردن" منتظرِ یه اتفاقِ ایدهآل میمونیم. شده مثلاً با خودتون بگید «وقتی فلان اتفاق بیفته، اونوقت دیگه شروع میکنم» وقتی پولدار شدم.. وقتی از این رابطه بیرون اومدم.. وقتی…
میدونستید خیلی از آدما سالها تجربیاتِ جدید رو امتحان نمیکنن و نیمی از پتانسیلهای زندگی رو از دست میدن و فقط منتظر میمونن برای یه روزِ خاص تو آینده؟🗓
البته این نه تنبلیه، نه رخوتِ فیزیکی
یه تلهی ذهنیه که بهش میگن:
زندگی در حالتِ انتظار
(Pre-life Mode)
یعنی همه چیز مشروط شده به یه نقطهی فرضی تو آینده و تا اون نقطه نرسه، ما محکومیم به ادامه دادن به شیوه قبل...
جالبیش اینه که این حالت اغلب شبیهِ «مسئولیتپذیری» یا «واقعبین بودن» به نظر میاد..
آدم در این شرایط فکر میکنه داره منطقی رفتار میکنه نه اینکه داره از زندگی و تجربیات جدید فرار میکنه..
اما فقط زمانی که نگاه کنیم به عقب و حساب کنیم چند سال از عمرمون تو همین حالتِ "هنوز زمانش نرسیده، سر فرصت انجامش میدم" گذشته، تازه میفهمیم چقدر از زندگیِ واقعی رو معلق نگه داشتیم.
این یه واقعیته که زندگی، منتظرِ نسخهی ایدهآلِ ما نمیمونه...
این هفته میخوایم قدم به قدم بریم سراغِ زیر و بم این ماجرا که:
⌯این حالت از کجا شکل میگیره؟
⌯چرا انقدر بهش میچسبیم؟
⌯و چطور میشه ازش بیرون اومد؟
اگر فکر میکنید کسی رو میشناسید که تو همین حالته، این پست رو براش بفرستید تا این هفته باهم همراهش باشیم.♥️
البته این نه تنبلیه، نه رخوتِ فیزیکی
یه تلهی ذهنیه که بهش میگن:
زندگی در حالتِ انتظار
(Pre-life Mode)
یعنی همه چیز مشروط شده به یه نقطهی فرضی تو آینده و تا اون نقطه نرسه، ما محکومیم به ادامه دادن به شیوه قبل...
جالبیش اینه که این حالت اغلب شبیهِ «مسئولیتپذیری» یا «واقعبین بودن» به نظر میاد..
آدم در این شرایط فکر میکنه داره منطقی رفتار میکنه نه اینکه داره از زندگی و تجربیات جدید فرار میکنه..
اما فقط زمانی که نگاه کنیم به عقب و حساب کنیم چند سال از عمرمون تو همین حالتِ "هنوز زمانش نرسیده، سر فرصت انجامش میدم" گذشته، تازه میفهمیم چقدر از زندگیِ واقعی رو معلق نگه داشتیم.
این یه واقعیته که زندگی، منتظرِ نسخهی ایدهآلِ ما نمیمونه...
این هفته میخوایم قدم به قدم بریم سراغِ زیر و بم این ماجرا که:
⌯این حالت از کجا شکل میگیره؟
⌯چرا انقدر بهش میچسبیم؟
⌯و چطور میشه ازش بیرون اومد؟
اگر فکر میکنید کسی رو میشناسید که تو همین حالته، این پست رو براش بفرستید تا این هفته باهم همراهش باشیم.♥️
❤8🌚1
در رابطه با پستِ هرشب، اگر سوالی داشتید بپرسید یا اگر چیزی خواستید اضافه کنید، راحت باشید و حرفتون رو بزنید.
این به نفعِ شماست چون کمک میکنه مطلب بهتر براتون جا بیفته و ابهاماتتون به کمتربن میزان برسه.
برای من فقط خوندن و ریکشن زدن شما کافیه.
این به نفعِ شماست چون کمک میکنه مطلب بهتر براتون جا بیفته و ابهاماتتون به کمتربن میزان برسه.
برای من فقط خوندن و ریکشن زدن شما کافیه.
❤7
🏛️رسانه روانشناسی اتاق سوّم
یه مساله مهمی که میخوام از امروز بهش بپردازیم و سرسری نگیریمش درباره زمانیه که برای "شروع کردن" منتظرِ یه اتفاقِ ایدهآل میمونیم. شده مثلاً با خودتون بگید «وقتی فلان اتفاق بیفته، اونوقت دیگه شروع میکنم» وقتی پولدار شدم.. وقتی از این رابطه بیرون اومدم.. وقتی…
دیروز چندنفرتون این پست رو فرستادید برای اطرافیانتون و این خیلی قشنگه.🤍
یه عزیزی هم بهم پیام ناشناس داد و گفت مشتاقانه منتظر پست امشبه.
اول از همه به تازه واردایِ این چند روز خوش آمد میگم، خوشحالم اینجایید.
اگه دیروز فقط توصیفِ ماجرا بود، امروز میریم یهقدم جلوتر.
میخوایم بفهمیم این حالت از کجا میاد و چرا روانِ ما اصلاً همچین کاری با ما میکنه.
یه عزیزی هم بهم پیام ناشناس داد و گفت مشتاقانه منتظر پست امشبه.
اول از همه به تازه واردایِ این چند روز خوش آمد میگم، خوشحالم اینجایید.
اگه دیروز فقط توصیفِ ماجرا بود، امروز میریم یهقدم جلوتر.
میخوایم بفهمیم این حالت از کجا میاد و چرا روانِ ما اصلاً همچین کاری با ما میکنه.
❤7
دیروز گفتیم بخشِ زیادی از عمرمون داره تو انتظار میگذره و اقدامات جدید انجام نمیدیم..
امروز میخوایم یه چیزِ عمیقتر رو باهم بررسی کنیم که چرا اصلاً متوجهِ این ماجرا نمیشیم و ادامه میدیدمش.
میدونید احساسش شبیه چیه؟
شبیه همین تصویر اگر خوب بهش نگاه کنید🎑
انگار تو ذهنمون داره یه فیلمِ رنگی از پتانسیلهای زندگیمون در آینده پخش میکنه
و دقیقاً همزمان، زندگیِ واقعیِ ما در لحظه حال داره خاکستری میگذره ..
امشب میریم دقیقاً سراغِ همین بخشِ خیالپرداز تا ببینیم چی پشتش نهفتهست.
امروز میخوایم یه چیزِ عمیقتر رو باهم بررسی کنیم که چرا اصلاً متوجهِ این ماجرا نمیشیم و ادامه میدیدمش.
میدونید احساسش شبیه چیه؟
شبیه همین تصویر اگر خوب بهش نگاه کنید🎑
انگار تو ذهنمون داره یه فیلمِ رنگی از پتانسیلهای زندگیمون در آینده پخش میکنه
و دقیقاً همزمان، زندگیِ واقعیِ ما در لحظه حال داره خاکستری میگذره ..
امشب میریم دقیقاً سراغِ همین بخشِ خیالپرداز تا ببینیم چی پشتش نهفتهست.
❤7
🏛️رسانه روانشناسی اتاق سوّم
دیروز گفتیم بخشِ زیادی از عمرمون داره تو انتظار میگذره و اقدامات جدید انجام نمیدیم.. امروز میخوایم یه چیزِ عمیقتر رو باهم بررسی کنیم که چرا اصلاً متوجهِ این ماجرا نمیشیم و ادامه میدیدمش. میدونید احساسش شبیه چیه؟ شبیه همین تصویر اگر خوب بهش نگاه کنید🎑 انگار…
چیزی که میخوام بدونید اینه که گاهی روانِ انسان، «انتظار» رو نه از سرِ رکود، بلکه بهعنوانِ یه مکانیزمِ دفاعی انتخاب میکنه.
این نه ضعفه، نه بی ارادگی.
دو تا مکانیزمِ روانی پشتِ این ماجراست:
•اوّل: فرار از مسئولیت
(Avoidance of Agency)
تا وقتی زندگیِ اصلی شروع نشده باشه، لازم نیست با شکست یا سختیِ ناقص بودن همین امروز رو به رو بشیم.
انتظار، یه منطقهی امنِ کاذبه..
جایی که هنوز قضاوت نمیشیم، چون هنوز بهش وارد نشدیم.
پس این مکانیزم خیلی قابل درکه.
•دوّم: اضطرابِ وجودی و کمالگرایی
(Existential Dread & Perfectionism)
واقعیت اینه که زندگیِ امروز ما ناقصه، کدره و پر از چالشه...
روانی که نمیتونه این نقص رو تحمل کنه، بهجای پذیرفتنش کلِ زندگی رو به حالت تعلیق درمیاره تا یه روزی که «همهچیز کامل بشه».
نکته مهم این پست که بازم تاکید میکنم اینجاست: این دو مکانیزم، دفاع روانی هستن نهضعف.
روانِ ما میخواد ازمون محافظت کنه، فقط بلد نیست به شکلِ سالمتری این کارو انجام بده.
حالا که فهمیدیم چرا این اتفاق میفته سؤالِ بعدی اینه:
تا کِی قراره این دفاع، جایِ آگاهانه زندگی کردن رو بگیره؟
سهشنبه میریم سراغِ همین سؤال.
در آخر هم میخوام بگم اگه این پست براتون آگاهی بخش بود بفرستیدش برای کسی که میدونید الان تو همین چرخه گیر کرده و آگاهی رو نشر بدید.🤍
این نه ضعفه، نه بی ارادگی.
دو تا مکانیزمِ روانی پشتِ این ماجراست:
•اوّل: فرار از مسئولیت
(Avoidance of Agency)
تا وقتی زندگیِ اصلی شروع نشده باشه، لازم نیست با شکست یا سختیِ ناقص بودن همین امروز رو به رو بشیم.
انتظار، یه منطقهی امنِ کاذبه..
جایی که هنوز قضاوت نمیشیم، چون هنوز بهش وارد نشدیم.
پس این مکانیزم خیلی قابل درکه.
•دوّم: اضطرابِ وجودی و کمالگرایی
(Existential Dread & Perfectionism)
واقعیت اینه که زندگیِ امروز ما ناقصه، کدره و پر از چالشه...
روانی که نمیتونه این نقص رو تحمل کنه، بهجای پذیرفتنش کلِ زندگی رو به حالت تعلیق درمیاره تا یه روزی که «همهچیز کامل بشه».
نکته مهم این پست که بازم تاکید میکنم اینجاست: این دو مکانیزم، دفاع روانی هستن نه
روانِ ما میخواد ازمون محافظت کنه، فقط بلد نیست به شکلِ سالمتری این کارو انجام بده.
حالا که فهمیدیم چرا این اتفاق میفته سؤالِ بعدی اینه:
تا کِی قراره این دفاع، جایِ آگاهانه زندگی کردن رو بگیره؟
سهشنبه میریم سراغِ همین سؤال.
در آخر هم میخوام بگم اگه این پست براتون آگاهی بخش بود بفرستیدش برای کسی که میدونید الان تو همین چرخه گیر کرده و آگاهی رو نشر بدید.🤍
❤12
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🌿به رسمِ دوشنبههای سَبُکِ کانال..
تصمیم گرفتم یه لاین جدیدی باز کنم برای دوشنبهها و ایده این تصمیم هم از جلسات مشاوره با مراجعان عزیزم اومد.
خیلی پیش میاد میشنوم آدمها یا از دو کلمه متفاوت یکبرداشتِ واحد میکنن که باعث خطای شناختی میشه یا یک مفهومِ درست رو غلط درک میکنن و زندگیشون رو تحت الشعاع قرار میده.
سر همین تصمیم گرفتم این بخش رو جای نظرسنجی بذارم که به کیفیت درک احساسی شما از خودتون کمک کنه.
از این به بعد دوشنبهها
«یک کلمه، دو مفهوم متفاوت» رو خواهیم داشت.
فیدبکش رو هم بعداً شما بهم بدید.
تصمیم گرفتم یه لاین جدیدی باز کنم برای دوشنبهها و ایده این تصمیم هم از جلسات مشاوره با مراجعان عزیزم اومد.
خیلی پیش میاد میشنوم آدمها یا از دو کلمه متفاوت یکبرداشتِ واحد میکنن که باعث خطای شناختی میشه یا یک مفهومِ درست رو غلط درک میکنن و زندگیشون رو تحت الشعاع قرار میده.
سر همین تصمیم گرفتم این بخش رو جای نظرسنجی بذارم که به کیفیت درک احساسی شما از خودتون کمک کنه.
از این به بعد دوشنبهها
«یک کلمه، دو مفهوم متفاوت» رو خواهیم داشت.
فیدبکش رو هم بعداً شما بهم بدید.
❤11
«دوشنبههایِ یککلمه دو تفسیر»
اولین مفهومی که میریم سراغشون برای تفکیک دادن از هم و شفافیت:
مسئولیتپذیر بودن در قبالِ تصمیم/ نیاز به تضمینِ نتیجه برای تصمیمگیری هست.
خیلیها در ذهنشون این دو رو نهایتاً یک چیزِ واحد برداشت میکنن.
★مسئولیتپذیری نسبت به تصمیم:
یعنی من این تصمیم رو میگیرم و هر نتیجهای شد، میپذیرمش و باهاش کنار میام..
یعنی من نمیدونم چی میشه، ولی میتونم با ندونستنش کنار بیام و همچنان تصمیم بگیرم.
☆نیاز به تضمینِ نتیجه:
یعنی تا زمانی که مطمئن نشم دقیقاً نتیجه چی میشه، حرکت نمیکنم و تصمیم نمیگیرم.
یعنی قبل از هر حرکتِ رو به جلویی، ذهنم میره سراغِ «اگه بد شد چی؟» و تا جوابِ قطعی و اطمینان کامل نداشته باشم، اجازه حرکت به خودم نمیدم.
•تفاوتِ محسوس بینشون:
یه آدم ممکنه سالها منتظرِ "مطمئنشدن" بمونه قبل از تغییرِ شغل، شروعِ یه رابطه، پایان دادن به یه رابطه یا حتی یه مکالمهی سخت..
درحالی که تضمینی وجود نداره و قرار هم نیست وجود داشته باشه برای تصمیمگیری.
تنها چیزی که واقعاً وجود داره، ظرفیتِ ماست برایِ کنار اومدن با نتیجهای که نمیدونیم چیه.
@WisdomGrowthPath
اولین مفهومی که میریم سراغشون برای تفکیک دادن از هم و شفافیت:
مسئولیتپذیر بودن در قبالِ تصمیم/ نیاز به تضمینِ نتیجه برای تصمیمگیری هست.
خیلیها در ذهنشون این دو رو نهایتاً یک چیزِ واحد برداشت میکنن.
★مسئولیتپذیری نسبت به تصمیم:
یعنی من این تصمیم رو میگیرم و هر نتیجهای شد، میپذیرمش و باهاش کنار میام..
یعنی من نمیدونم چی میشه، ولی میتونم با ندونستنش کنار بیام و همچنان تصمیم بگیرم.
☆نیاز به تضمینِ نتیجه:
یعنی تا زمانی که مطمئن نشم دقیقاً نتیجه چی میشه، حرکت نمیکنم و تصمیم نمیگیرم.
یعنی قبل از هر حرکتِ رو به جلویی، ذهنم میره سراغِ «اگه بد شد چی؟» و تا جوابِ قطعی و اطمینان کامل نداشته باشم، اجازه حرکت به خودم نمیدم.
•تفاوتِ محسوس بینشون:
یه آدم ممکنه سالها منتظرِ "مطمئنشدن" بمونه قبل از تغییرِ شغل، شروعِ یه رابطه، پایان دادن به یه رابطه یا حتی یه مکالمهی سخت..
درحالی که تضمینی وجود نداره و قرار هم نیست وجود داشته باشه برای تصمیمگیری.
تنها چیزی که واقعاً وجود داره، ظرفیتِ ماست برایِ کنار اومدن با نتیجهای که نمیدونیم چیه.
@WisdomGrowthPath
❤9
یه نسخه از اکثرِ آدمها در گذشته بود که بلد بود آرزو کنه، نقشه رسیدن به رویاش رو بکشه و ذوق کنه.
ورژنی که آخرِ شب نقشه میکشید، دلش یه چیزایی رو «واقعاً» میخواست و تصمیم میگرفت از فردا صبح اولین قدم رو برداره..🌟
اون نسخه اما تو خیلیا دیگه وجود نداره.
حتی خیلیا انگار دیگه هیچی رو عمیقاً نمیخوان و آرزویی هم ندارن.
چرا؟
اون نسخه چه بلایی سرش اومده؟
امشب در ادامه موضوعِ این هفته، میریم سراغِ اتفاقی که باعش شده میل به خواستنِ هرچیزی در خیلیا خاموش شه.
ورژنی که آخرِ شب نقشه میکشید، دلش یه چیزایی رو «واقعاً» میخواست و تصمیم میگرفت از فردا صبح اولین قدم رو برداره..🌟
اون نسخه اما تو خیلیا دیگه وجود نداره.
حتی خیلیا انگار دیگه هیچی رو عمیقاً نمیخوان و آرزویی هم ندارن.
چرا؟
اون نسخه چه بلایی سرش اومده؟
امشب در ادامه موضوعِ این هفته، میریم سراغِ اتفاقی که باعش شده میل به خواستنِ هرچیزی در خیلیا خاموش شه.
❤8
🏛️رسانه روانشناسی اتاق سوّم
یه نسخه از اکثرِ آدمها در گذشته بود که بلد بود آرزو کنه، نقشه رسیدن به رویاش رو بکشه و ذوق کنه. ورژنی که آخرِ شب نقشه میکشید، دلش یه چیزایی رو «واقعاً» میخواست و تصمیم میگرفت از فردا صبح اولین قدم رو برداره..🌟 اون نسخه اما تو خیلیا دیگه وجود نداره. حتی خیلیا…
وقتی انسان سالها منتظرِ «زمانِ درست» میمونه یه اتفاقِ جانبی در روانش میفته.
من اینو همیشه به مراجعام میگم، الآن به شماهم میگم. "یادتون باشه هر دفاعی هزینه داره.. همون دفاعی که الآن موقتاً ازمون محافظت میکنه، بعدها عاملِ رنج ما میشه"..
✮ماجرا از این قراره:
وقتی سالها یه خواسته رو سرکوب میکنیم به بهونهی «هنوز وقتش نرسیده»، خودِ خواسته هم به تدریج کمرنگ میشه.
وقتی خودِ میل کمرنگ میشه بعد از مدتی دیگه واقعاً نمیدونیم چقدر از اول میخواستیمش اصلاً؟!
اصلاً واقعا دوستش داشتیم؟
شک میکنیم به احساس و شوقمون.
تو روانشناسی به این پدیده میگن
«خاموشیِ انگیزشی»
(Motivational Extinction)
وقتی یه میل مدام بیجواب میمونه، روان به جای اینکه هی دردِ نرسیدن رو تحمل کنه میاد مکانیزم جبرانی پیاده میکنه و شدتِ میل رو پایین میاره.
یهجور بیحسیِ محافظتی..🧊
مشکل اینجاست که این بیحسی، انتخابی نیست و فقط رویِ یه خواسته اثر نمیذاره.
وقتی یاد میگیریم یه میل رو خاموش کنیم بقیهی میلهامون هم آروم آروم، رنگ میبازن.
برای همینه که وقتی از خیلی از آدما میپرسن «واقعاً چی میخوای؟» سکوت میکنن و جوابشون اینه که هیچی نمیخوام دیگه از این زندگی.
حالا خبرِ خوب هم میخوام بدم:
این میل در وجودمون از بین نرفته، فقط در اعماقِ روان تهنشین شده و میشه دوباره زندهاش کرد.
فردا میریم سراغِ اینکه چطور میشه دوباره شنیدش و پروتکل درمانی رو باهم مرور میکنیم.♡
اینو هم یادتون باشه اینجور پستها برای دستِ بهدست شدن خیلی کاربردی هستن و اگر کسی رو میشناسید که چنین روندی رو داره طی میکنه، براش بفرستید.
من اینو همیشه به مراجعام میگم، الآن به شماهم میگم. "یادتون باشه هر دفاعی هزینه داره.. همون دفاعی که الآن موقتاً ازمون محافظت میکنه، بعدها عاملِ رنج ما میشه"..
✮ماجرا از این قراره:
وقتی سالها یه خواسته رو سرکوب میکنیم به بهونهی «هنوز وقتش نرسیده»، خودِ خواسته هم به تدریج کمرنگ میشه.
وقتی خودِ میل کمرنگ میشه بعد از مدتی دیگه واقعاً نمیدونیم چقدر از اول میخواستیمش اصلاً؟!
اصلاً واقعا دوستش داشتیم؟
شک میکنیم به احساس و شوقمون.
تو روانشناسی به این پدیده میگن
«خاموشیِ انگیزشی»
(Motivational Extinction)
وقتی یه میل مدام بیجواب میمونه، روان به جای اینکه هی دردِ نرسیدن رو تحمل کنه میاد مکانیزم جبرانی پیاده میکنه و شدتِ میل رو پایین میاره.
یهجور بیحسیِ محافظتی..🧊
مشکل اینجاست که این بیحسی، انتخابی نیست و فقط رویِ یه خواسته اثر نمیذاره.
وقتی یاد میگیریم یه میل رو خاموش کنیم بقیهی میلهامون هم آروم آروم، رنگ میبازن.
برای همینه که وقتی از خیلی از آدما میپرسن «واقعاً چی میخوای؟» سکوت میکنن و جوابشون اینه که هیچی نمیخوام دیگه از این زندگی.
حالا خبرِ خوب هم میخوام بدم:
این میل در وجودمون از بین نرفته، فقط در اعماقِ روان تهنشین شده و میشه دوباره زندهاش کرد.
فردا میریم سراغِ اینکه چطور میشه دوباره شنیدش و پروتکل درمانی رو باهم مرور میکنیم.♡
اینو هم یادتون باشه اینجور پستها برای دستِ بهدست شدن خیلی کاربردی هستن و اگر کسی رو میشناسید که چنین روندی رو داره طی میکنه، براش بفرستید.
❤9