Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
کاربری ۱۶ روز وقت گذاشته و با Opus 5.5 داستان شازده کوچولو را به یک بازی داستانی سهبعدی تبدیل کرد.
اسم بازی: The Little Prince: Across the Stars
اسم بازی: The Little Prince: Across the Stars
@karpeck
😍6❤1
در اسطورههای یونان باستان، ایریس پیامرسان خدایان بود؛ الههای که میان آسمان و زمین رفتوآمد میکرد و پیامها را به مقصد میرساند. میگفتند هر بار که او از آسمان عبور میکرد، رنگینکمانی در مسیرش پدیدار میشد.
نام او در زبان یونانی به معنای «رنگینکمان» است؛ و جالب اینکه نام علمی گل زنبق، Iris، نیز از همین واژه گرفته شده است. گل زنبق با گلبرگهای رنگارنگش چنان به رنگینکمان شباهت دارد که نام الههی پیامرسان را برایش انتخاب کردند.
در طول تاریخ، زنبق در فرهنگهای مختلف نمادهای متفاوتی پیدا کرد؛ از امید و خرد گرفته تا پیامآوری و تجدید زندگی.
نام او در زبان یونانی به معنای «رنگینکمان» است؛ و جالب اینکه نام علمی گل زنبق، Iris، نیز از همین واژه گرفته شده است. گل زنبق با گلبرگهای رنگارنگش چنان به رنگینکمان شباهت دارد که نام الههی پیامرسان را برایش انتخاب کردند.
در طول تاریخ، زنبق در فرهنگهای مختلف نمادهای متفاوتی پیدا کرد؛ از امید و خرد گرفته تا پیامآوری و تجدید زندگی.
@karpeck
❤8
Windex Service pinned «سلام رفقا وضعیت جوریه که هرلحظه ممکنه نت ها قطع بشه و... درصورت بوجود اومدن مشکل داخل اپ بله با آیدی زیر در خدمتیم: @karpeck میتونید پیام بدید.»
🤣10❤1😍1
در افسانهای قدیمی در چین، باور دارند هر انسانی از بدو تولد با نخی قرمز و نامرئی به کسی وصل شده است؛ کسی که قرار است در بخشی از زندگیاش با او ملاقات کند.
میگویند این نخ را پیرمردی آسمانی به نام «یوئه لائو» به انگشتان دو نفر گره میزند. ممکن است آن دو در دو شهر دور از هم زندگی کنند، سالها یکدیگر را نشناسند یا بارها از کنار هم بگذرند، بیآنکه بدانند چه پیوندی میانشان وجود دارد.
نخ ممکن است کش بیاید، پیچ بخورد یا گره بخورد؛ اما طبق افسانه، هرگز پاره نمیشود. زمان و فاصله میتوانند دیدار را به تأخیر بیندازند، اما نمیتوانند سرنوشت این پیوند را از بین ببرند.
این باور بعدها در فرهنگ ژاپن هم رواج پیدا کرد و به نمادی از پیوندهای سرنوشتساز تبدیل شد.
میگویند این نخ را پیرمردی آسمانی به نام «یوئه لائو» به انگشتان دو نفر گره میزند. ممکن است آن دو در دو شهر دور از هم زندگی کنند، سالها یکدیگر را نشناسند یا بارها از کنار هم بگذرند، بیآنکه بدانند چه پیوندی میانشان وجود دارد.
نخ ممکن است کش بیاید، پیچ بخورد یا گره بخورد؛ اما طبق افسانه، هرگز پاره نمیشود. زمان و فاصله میتوانند دیدار را به تأخیر بیندازند، اما نمیتوانند سرنوشت این پیوند را از بین ببرند.
این باور بعدها در فرهنگ ژاپن هم رواج پیدا کرد و به نمادی از پیوندهای سرنوشتساز تبدیل شد.
@karpeck
❤7🤣1
❤6
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔴 برج ناقوس شهرداری لیموژ فرانسه بنای تاریخیای که از دوتا جنگ جهانی جان سالم بهدر برده بود دیشب توسط معترضین فرانسوی به این شکل تخریب شد!
@karpeck
💔9🕊1
سال ۱۹۱۱، زنی جوان به نام «ویولت جسوپ» روی کشتی اقیانوسپیمای المپیک کار میکرد. یک روز، کشتی با یک ناو جنگی برخورد کرد؛ حادثهای که میتوانست پایان زندگی او باشد، اما ویولت جان سالم به در برد.
یک سال بعد، او سوار کشتی دیگری شد؛ کشتیای که قرار بود نامش برای همیشه در تاریخ بماند: تایتانیک. شب ۱۴ آوریل ۱۹۱۲، تایتانیک با کوه یخ برخورد کرد. کشتیای که غرقنشدنی تصور میشد، در آبهای سرد اقیانوس اطلس فرو رفت. ویولت به قایق نجات رسید و زنده ماند؛ حتی نوزادی را هم به او سپردند تا از خطر دور شود.
شاید فکر کنید بعد از چنین تجربهای، دیگر هیچوقت پایش را روی کشتی نمیگذاشت. اما چهار سال بعد، در میانهٔ جنگ جهانی اول، بهعنوان پرستار روی کشتی بریتانیک خدمت میکرد؛ کشتیای که برای انتقال مجروحان استفاده میشد. بریتانیک هم غرق شد. ویولت این بار نیز از حادثه جان سالم به در برد، هرچند هنگام فرار از کشتی آسیب دید.
او بعدها به کار روی کشتیها ادامه داد و به «دوشیزهٔ غرقنشدنی» معروف شد؛ زنی که سه حادثهٔ دریایی بزرگ را تجربه کرد و هر بار به زندگی برگشت.
یک سال بعد، او سوار کشتی دیگری شد؛ کشتیای که قرار بود نامش برای همیشه در تاریخ بماند: تایتانیک. شب ۱۴ آوریل ۱۹۱۲، تایتانیک با کوه یخ برخورد کرد. کشتیای که غرقنشدنی تصور میشد، در آبهای سرد اقیانوس اطلس فرو رفت. ویولت به قایق نجات رسید و زنده ماند؛ حتی نوزادی را هم به او سپردند تا از خطر دور شود.
شاید فکر کنید بعد از چنین تجربهای، دیگر هیچوقت پایش را روی کشتی نمیگذاشت. اما چهار سال بعد، در میانهٔ جنگ جهانی اول، بهعنوان پرستار روی کشتی بریتانیک خدمت میکرد؛ کشتیای که برای انتقال مجروحان استفاده میشد. بریتانیک هم غرق شد. ویولت این بار نیز از حادثه جان سالم به در برد، هرچند هنگام فرار از کشتی آسیب دید.
او بعدها به کار روی کشتیها ادامه داد و به «دوشیزهٔ غرقنشدنی» معروف شد؛ زنی که سه حادثهٔ دریایی بزرگ را تجربه کرد و هر بار به زندگی برگشت.
@karpeck
❤7
میگویند در روزگاری دور، پسری هر شب برای دختری نامه مینوشت؛ نه چون حرفهایش تمام نمیشد، بلکه چون نمیدانست چطور باید نبودنِ او را تاب بیاورد. نامهها را تا میکرد، اسم دختر را گوشهشان مینوشت و در جعبهای چوبی میگذاشت. هیچکدام را نفرستاد؛ دختر از شهری دور آمده بود و حالا دیگر معلوم نبود کجای این دنیا زندگی میکند.
سالها گذشت. پسر پیر شد و خانهاش آرامآرام از صدا خالی شد. یک روز، هنگام مرتبکردن وسایلش، جعبه را باز کرد. صدها نامه آنجا بود؛ صدها شبِ دلتنگی، صدها حرفِ نگفته، صدها بار نوشتنِ نامی که هنوز برایش غریبه نشده بود.
آخرین نامه را برداشت و نوشت: «نمیدانم هنوز اینجایی یا نه. نمیدانم اگر روزی دوباره ببینمت، مرا به خاطر خواهی آورد یا نه. فقط میخواستم بدانی که من تمام این سالها، زندگیام را ادامه دادم؛ اما یک گوشه از قلبم، همانجا ماند که برای اولین بار لبخند زدی.»
نامه را تا کرد و کنار بقیه گذاشت.
صبح روز بعد، جعبه را به رودخانه سپرد؛ نه برای اینکه نامهها به مقصد برسند، بلکه برای اینکه بالاخره از انتظار دست بکشد.
و شاید حقیقت عشق همین باشد؛ اینکه گاهی کسی را آنقدر دوست داری که حتی اگر قرار نباشد دوباره به او برسی، باز هم از اینکه روزی در زندگیات بوده، پشیمان نمیشوی.
بعضی آدمها سهم ما از زندگی نیستند؛ سهم ما از خاطرهاند. و چه عجیب که گاهی یک خاطره، از تمامِ آیندهای که تصور کرده بودیم، عزیزتر میشود
سالها گذشت. پسر پیر شد و خانهاش آرامآرام از صدا خالی شد. یک روز، هنگام مرتبکردن وسایلش، جعبه را باز کرد. صدها نامه آنجا بود؛ صدها شبِ دلتنگی، صدها حرفِ نگفته، صدها بار نوشتنِ نامی که هنوز برایش غریبه نشده بود.
آخرین نامه را برداشت و نوشت: «نمیدانم هنوز اینجایی یا نه. نمیدانم اگر روزی دوباره ببینمت، مرا به خاطر خواهی آورد یا نه. فقط میخواستم بدانی که من تمام این سالها، زندگیام را ادامه دادم؛ اما یک گوشه از قلبم، همانجا ماند که برای اولین بار لبخند زدی.»
نامه را تا کرد و کنار بقیه گذاشت.
صبح روز بعد، جعبه را به رودخانه سپرد؛ نه برای اینکه نامهها به مقصد برسند، بلکه برای اینکه بالاخره از انتظار دست بکشد.
و شاید حقیقت عشق همین باشد؛ اینکه گاهی کسی را آنقدر دوست داری که حتی اگر قرار نباشد دوباره به او برسی، باز هم از اینکه روزی در زندگیات بوده، پشیمان نمیشوی.
بعضی آدمها سهم ما از زندگی نیستند؛ سهم ما از خاطرهاند. و چه عجیب که گاهی یک خاطره، از تمامِ آیندهای که تصور کرده بودیم، عزیزتر میشود
@karpeck
💔6❤1