🐕 سگی که هر روز منتظر کسی بود که دیگر برنمیگشت
سال ۱۹۲۴، سگی از نژاد آکیتا به نام «هاچیکو» به خانهی پروفسور «هیدسابورو اوئنو» در توکیو رفت. خیلی زود بین آن دو عادت کوچکی شکل گرفت؛ هاچیکو هر روز صاحبش را تا ایستگاه شیبویا همراهی میکرد و عصرها همانجا منتظر میماند تا با هم به خانه برگردند.
اما یک روز در سال ۱۹۲۵، پروفسور در دانشگاه بر اثر بیماری ناگهانی از دنیا رفت و دیگر هیچوقت به ایستگاه برنگشت. هاچیکو اما نمیدانست چرا. روز بعد دوباره به ایستگاه رفت؛ بعد روز بعد، و روز بعدتر. این انتظار نزدیک به ده سال ادامه پیدا کرد. مردم کمکم او را میشناختند، به او غذا میدادند و داستانش در روزنامهها منتشر شد. در سال ۱۹۳۴ حتی مجسمهای از هاچیکو در ایستگاه شیبویا ساخته شد؛ خود هاچیکو هم در مراسم رونمایی حضور داشت. 🐕
هاچیکو در سال ۱۹۳۵ از دنیا رفت. بعدها پیکرش در کنار پروفسور اوئنو در گورستان آئویاما قرار گرفت؛ انگار بعد از سالها انتظار، بالاخره دوباره به همان کسی رسید که هر روز دنبالش میگشت. شاید هاچیکو نمیدانست «انتظار» یعنی چه؛ فقط میدانست کسی که هر روز میآمد، یک روز نیامد... و برایش همین کافی بود که باز هم برگردد.
اگه یک نفر رو خیلی دوست داشته باشی، فکر میکنی سختتره منتظر برگشتنش باشی یا قبول کنی که دیگه برنمیگرده؟ 🕊️
پروکسی | پروکسی | پروکسی
پروکسی | پروکسی | پروکسی
سال ۱۹۲۴، سگی از نژاد آکیتا به نام «هاچیکو» به خانهی پروفسور «هیدسابورو اوئنو» در توکیو رفت. خیلی زود بین آن دو عادت کوچکی شکل گرفت؛ هاچیکو هر روز صاحبش را تا ایستگاه شیبویا همراهی میکرد و عصرها همانجا منتظر میماند تا با هم به خانه برگردند.
اما یک روز در سال ۱۹۲۵، پروفسور در دانشگاه بر اثر بیماری ناگهانی از دنیا رفت و دیگر هیچوقت به ایستگاه برنگشت. هاچیکو اما نمیدانست چرا. روز بعد دوباره به ایستگاه رفت؛ بعد روز بعد، و روز بعدتر. این انتظار نزدیک به ده سال ادامه پیدا کرد. مردم کمکم او را میشناختند، به او غذا میدادند و داستانش در روزنامهها منتشر شد. در سال ۱۹۳۴ حتی مجسمهای از هاچیکو در ایستگاه شیبویا ساخته شد؛ خود هاچیکو هم در مراسم رونمایی حضور داشت. 🐕
هاچیکو در سال ۱۹۳۵ از دنیا رفت. بعدها پیکرش در کنار پروفسور اوئنو در گورستان آئویاما قرار گرفت؛ انگار بعد از سالها انتظار، بالاخره دوباره به همان کسی رسید که هر روز دنبالش میگشت. شاید هاچیکو نمیدانست «انتظار» یعنی چه؛ فقط میدانست کسی که هر روز میآمد، یک روز نیامد... و برایش همین کافی بود که باز هم برگردد.
اگه یک نفر رو خیلی دوست داشته باشی، فکر میکنی سختتره منتظر برگشتنش باشی یا قبول کنی که دیگه برنمیگرده؟ 🕊️
پروکسی | پروکسی | پروکسی
پروکسی | پروکسی | پروکسی
@karpeck
❤6🥰1
یه نسخه از یه مرد وجود داره که تا حالا هیچکس ندیده، نه دوستاش، نه خونوادش، نه عشقش. اون نسخه از خودش که شبها تنها میشینه و با فکرهاش کلنجار میره.
پروکسی | پروکسی | پروکسی
پروکسی | پروکسی | پروکسی
همه چیزو زیرسوال میبره، انتخابهاش، ارزشش، آیندهاش و...
این همون مردیه که نمیدونه داره زندگی رو درست پیش میبره یا نه! اما صبح که میشه، از جاش بلند میشه، لبخند میزنه و نقش همیشگیش رو بازی می کنه.
انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده، شاید قویترین مردی که میشناسی، همونیه که توی سکوت، بیشتر از همه با خودش میجنگه.
پروکسی | پروکسی | پروکسی
پروکسی | پروکسی | پروکسی
@karpeck
❤4💔3
گلی که به خاطر «فکر کردن» اسم گرفت
گل بنفشهای هست که در انگلیسی بهش Pansy میگن؛ اسمی که از واژهی فرانسوی pensée به معنی «فکر» آمده. قرنها پیش، این گل را نماد یاد کردن از کسی میدانستند؛ انگار وقتی آن را به کسی میدادی، معنایش این بود: «به یادت هستم.»
اما برای این گل، افسانههای جالبتری هم وجود داشت. در یکی از افسانههای قدیمی آلمانی، بنفشه در گذشته عطر بسیار شیرینی داشت. مردم آنقدر برای چیدن گلها به دشتها میرفتند که علفها را زیر پا له میکردند و دامها دیگر غذایی برای خوردن نداشتند. بنفشه که این را دید، دعا کرد عطرش را از دست بدهد تا مردم دیگر برای بوی خوشش همهجا را خراب نکنند. دعایش برآورده شد و از آن روز، گل دیگر عطر گذشته را نداشت؛ اما دشتها دوباره جان گرفتند.
شاید برای همین، پشت یک گل کوچک میشود قصهای دربارهی فدا کردن چیزی که دوستش داری برای اینکه چیز دیگری زنده بماند پیدا کرد.
پروکسی | پروکسی | پروکسی
پروکسی | پروکسی | پروکسی
گل بنفشهای هست که در انگلیسی بهش Pansy میگن؛ اسمی که از واژهی فرانسوی pensée به معنی «فکر» آمده. قرنها پیش، این گل را نماد یاد کردن از کسی میدانستند؛ انگار وقتی آن را به کسی میدادی، معنایش این بود: «به یادت هستم.»
اما برای این گل، افسانههای جالبتری هم وجود داشت. در یکی از افسانههای قدیمی آلمانی، بنفشه در گذشته عطر بسیار شیرینی داشت. مردم آنقدر برای چیدن گلها به دشتها میرفتند که علفها را زیر پا له میکردند و دامها دیگر غذایی برای خوردن نداشتند. بنفشه که این را دید، دعا کرد عطرش را از دست بدهد تا مردم دیگر برای بوی خوشش همهجا را خراب نکنند. دعایش برآورده شد و از آن روز، گل دیگر عطر گذشته را نداشت؛ اما دشتها دوباره جان گرفتند.
شاید برای همین، پشت یک گل کوچک میشود قصهای دربارهی فدا کردن چیزی که دوستش داری برای اینکه چیز دیگری زنده بماند پیدا کرد.
پروکسی | پروکسی | پروکسی
پروکسی | پروکسی | پروکسی
@karpeck
❤8
QUMAR
BAYANSULU
❤5👍1
امیر سلیمانی بلاگر معروف، بعد از ۶ ماه دوری از فضای مجازی، با انتشار یه پست و اینکه سرطان گرفته به اینستاگرام برگشت.
توی چند هفته ۷۰۰ هزار فالوور گرفت و تعداد فالووراش به ۲ میلیون و ۲۰۰ هزار تا رسید.
+ اما پلیس چند روز پیش دستگیرش کرد و پیجشو بست! حالا برا چی؟ پلیس گفته سناریو سرطان همش ساختگی و گریم بوده و امیر سلیمانی هیچگونه بیماریای نداره!
پروکسی | پروکسی | پروکسی
پروکسی | پروکسی | پروکسی
@karpeck
🤣12👍1
در افسانههای قدیمی رومانی، دختری به نام «فلوریلور» آنقدر زیبا و مهربان بود که توجه خدای خورشید را به خودش جلب کرد. خورشید از آسمان پایین آمد و از او خواست با او همراه شود، اما فلوریلور میدانست جای یک انسان و خدای خورشید یکی نیست و درخواستش را نپذیرفت. خورشید از این جواب خشمگین شد و او را به گلی تبدیل کرد؛ گلی که از صبح تا غروب همیشه صورتش را به سمت خورشید میچرخاند.
این گل کاسنی وحشی (Chicory) بود؛ گلی آبیرنگ که در بعضی سنتهای اروپایی به نامهایی مثل «دنبالکنندهی خورشید» و «عروس خورشید» شناخته میشد. افسانه میگفت فلوریلور دیگر نمیتوانست کنار خورشید باشد، اما هنوز تمام روز چشم از او برنمیداشت.
پروکسی | پروکسی | پروکسی
پروکسی | پروکسی | پروکسی
این گل کاسنی وحشی (Chicory) بود؛ گلی آبیرنگ که در بعضی سنتهای اروپایی به نامهایی مثل «دنبالکنندهی خورشید» و «عروس خورشید» شناخته میشد. افسانه میگفت فلوریلور دیگر نمیتوانست کنار خورشید باشد، اما هنوز تمام روز چشم از او برنمیداشت.
پروکسی | پروکسی | پروکسی
پروکسی | پروکسی | پروکسی
@karpeck
❤6