Forwarded from هممیهن
بهرام بیضایی در روز تولدش درگذشت
🔹این کارگردان سینما و تئاتر، نمایشنامهنویس، فیلمنامهنویس و پژوهشگر در روز تولدش در آمریکا از دنیا رفت./ ایسنا
@hammihanonline
🔹این کارگردان سینما و تئاتر، نمایشنامهنویس، فیلمنامهنویس و پژوهشگر در روز تولدش در آمریکا از دنیا رفت./ ایسنا
@hammihanonline
هممیهن
بهرام بیضایی در روز تولدش درگذشت 🔹این کارگردان سینما و تئاتر، نمایشنامهنویس، فیلمنامهنویس و پژوهشگر در روز تولدش در آمریکا از دنیا رفت./ ایسنا @hammihanonline
عجب تصادفی!
دقیقا دقیقا سه روز پیش فیلم «باشو غریبه کوچک» از آثار ایشون رو دیدم و باهاش اشک ریختم.
دقیقا دقیقا سه روز پیش فیلم «باشو غریبه کوچک» از آثار ایشون رو دیدم و باهاش اشک ریختم.
وقتی غذا میخوری، غذا بخور. وقتی برای قدمزدن میروی، قدم بزن. وقتی مطالعه میکنی، تمام توجهت را به همان بده؛ فرقی نمیکند رمان پلیسی باشد یا مجله یا کتاب مقدس یا هر چیز دیگر. توجهِ کاملت را بده. توجهِ کامل، کنشِ کامل است و بنابراین دیگر این فکر وجود ندارد که «باید کار دیگری انجام بدهم». فقط وقتی بیتوجه هستی این احساس بهوجود میآید که باید کار بهتری انجام بدهی. اگر هنگام غذا خوردن، تمام توجهت را بدهی، این خودِ عمل است. پس آنچه اهمیت دارد این نیست که چه کاری انجام میدهی، بلکه این است که آیا میتوانی توجهِ کامل داشته باشی یا نه.
✍️ جیدو کریشنامورتی
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤4👍1
Jaar
Kamakan
و شعلامك يالأسمرانية
لا إله إلا الله وانصفي النية ولو
يا من عطيته من الصغر گلبي
گلبي صويب اليوم ارحم شوية
لو ينعطى الگلب عطيت أنا گلبي
ونصير جارين بجسد، دمك يمُر بيّه ولو
ماجرات چیه ای دختر سبزه؟
لا إله إلا الله؛ بیا و دل یکدله کن
دلم از خیلی روزا مال توئه
«رحم کن بر دلم که مسکین است»
قلب اگه دادنی بود، میدادمت
میشدیم همسایهی هم تو یه تن، خونِت از رگام سراغی میگرفت
لا إله إلا الله وانصفي النية ولو
يا من عطيته من الصغر گلبي
گلبي صويب اليوم ارحم شوية
لو ينعطى الگلب عطيت أنا گلبي
ونصير جارين بجسد، دمك يمُر بيّه ولو
ماجرات چیه ای دختر سبزه؟
لا إله إلا الله؛ بیا و دل یکدله کن
دلم از خیلی روزا مال توئه
«رحم کن بر دلم که مسکین است»
قلب اگه دادنی بود، میدادمت
میشدیم همسایهی هم تو یه تن، خونِت از رگام سراغی میگرفت
Forwarded from هممیهن
پرونده «هممیهن» در مسیر دادسرا
🔹خبرگزاری قوه قضاییه نوشت: پرونده روزنامه «هممیهن» که به دلیل تخلف از حدود مقرر در ماده ۶ قانون مطبوعات و به استناد تبصره ماده ۱۲ این قانون، توقیف شده بود، به زودی به دادسرای فرهنگ و رسانه ارجاع میشود. روزنامه هممیهن به دلیل نشر مطالبی که مصداق لطمه به اساس نظام جمهوری اسلامی ایران تشخیص داده شد، در روز دوشنبه گذشته، با اجماع هفت عضو هیئت نظارت بر مطبوعات توقیف شد.
پ ن: گفته میشود رأی دو عضو دولتی هیئت نظارت منفی بوده است.
@hammihanonline
🔹خبرگزاری قوه قضاییه نوشت: پرونده روزنامه «هممیهن» که به دلیل تخلف از حدود مقرر در ماده ۶ قانون مطبوعات و به استناد تبصره ماده ۱۲ این قانون، توقیف شده بود، به زودی به دادسرای فرهنگ و رسانه ارجاع میشود. روزنامه هممیهن به دلیل نشر مطالبی که مصداق لطمه به اساس نظام جمهوری اسلامی ایران تشخیص داده شد، در روز دوشنبه گذشته، با اجماع هفت عضو هیئت نظارت بر مطبوعات توقیف شد.
پ ن: گفته میشود رأی دو عضو دولتی هیئت نظارت منفی بوده است.
@hammihanonline
هممیهن
پرونده «هممیهن» در مسیر دادسرا 🔹خبرگزاری قوه قضاییه نوشت: پرونده روزنامه «هممیهن» که به دلیل تخلف از حدود مقرر در ماده ۶ قانون مطبوعات و به استناد تبصره ماده ۱۲ این قانون، توقیف شده بود، به زودی به دادسرای فرهنگ و رسانه ارجاع میشود. روزنامه هممیهن به…
همین یچیز داخلیای هم که ازش گاهی فروارد میزدیم توقیف شد📞
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤2
Instrument & Vocal (Poem By Baba Taher)
M.R. Shajarian
دلم دردی که دارد با که گوید
تو را میبینم و میلم زیادَت میشود هر دَم
به سامانم نمیپرسی، نمیدانم چه سر داری
به درمانم نمیکوشی، نمیدانی مگر دردم؟
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Different observers experience the same object differently; reality is partly relational.
ناظران مختلف، یک شیء را بهصورت متفاوت تجربه میکنند؛ واقعیت تا حدی نسبی است.
💭 مدتهاست در حیرتم چگونه میشه که من دنیا رو یجور میبینم، مگس یجور دیگه، لاکپشت یجور، کبوتر یجور دیگه و ... سوال درست چیه؟ کدوممون درست میبینیم؟ یا شاید همه داریم اشتباه میبینیم؟ حقیقت این دنیا چیه، حقیقت چیزهایی که توی این دنیا هست و اونا رو میبینیم چیه؟
ناظران مختلف، یک شیء را بهصورت متفاوت تجربه میکنند؛ واقعیت تا حدی نسبی است.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤1
⛩ یک داستان کهن ژاپنی
روزگاری مردی بود که از صخرهها سنگ میتراشید. کارش بسیار سخت بود و بسیار تلاش میکرد، اما دستمزدش اندک بود و راضی نبود. آهی کشید و فریاد زد: «آه، کاش ثروتمند بودم تا میتوانستم روی تختی با روکش ابریشمی استراحت کنم.» فرشتهای از آسمان فرود آمد و گفت: «همانی باش که گفتی.»
او ثروتمند شد و بر تختی با روکش ابریشم استراحت میکرد. روزی پادشاهِ آن سرزمین از آنجا گذشت؛ سوارکارانی در جلو و پشت کالسکهاش بودند و چتری طلایی بالای سر پادشاه گرفته بودند. مرد ثروتمند با دیدن این صحنه آزردهخاطر شد که چرا چتری طلایی بر سر او نیست و ناراضی بود. آهی کشید و فریاد زد: «میخواهم پادشاه باشم.» فرشته دوباره آمد و گفت: «همانی باش که گفتی.»
او پادشاه شد. سوارکاران بسیاری در جلو و پشت کالسکهاش حرکت میکردند و چتری طلایی بالای سرش بود. اما خورشید پرتوهای داغش را میتاباند و زمین را چنان میسوزاند که جوانههای علف خشک میشدند. پادشاه شکایت کرد که خورشید صورتش را میسوزاند و قدرتش از او بیشتر است؛ پس باز هم راضی نبود. فریاد زد: «میخواهم خورشید باشم.» فرشته آمد و گفت: «همانی باش که گفتی.»
او خورشید شد و پرتوهایش را به هر سو تابانید و جوانههای گیاهان و چهرهی پادشاهان روی زمین را سوزاند. اما ابری میان او و زمین قرار گرفت و پرتوهای خورشید از آن بازگشتند. او خشمگین شد که کسی در برابر قدرتش ایستادگی کرده است. شکایت کرد که ابر از او قدرتمندتر است و راضی نبود. آرزو کرد که ابر باشد و فرشته گفت: «همانی باش که گفتی.»
او ابر شد و میان خورشید و زمین قرار گرفت و پرتوها را مهار کرد تا گیاهان سبز شوند. سپس بارانهای تندی بارید؛ رودها طغیان کردند و سیل خانهها را برد و مزارع را نابود کرد. اما ابر به صخرهای برخورد که تسلیم نمیشد. سیلابها بر صخره کوبیدند اما صخره تکان نخورد. او خشمگین شد چون صخره در برابر قدرتش تسلیم نمیشد و توانِ سیلابهایش به هدر میرفت.
فریاد زد: «آن صخره قدرتی برتر از من دارد. میخواهم صخره باشم.» فرشته آمد و او صخره شد. نه در برابر تابش خورشید تکان میخورد و نه در برابر تندیِ باران.
ناگهان مردی با کلنگ و قلم و پتکی سنگین آمد و شروع کرد به تراشیدنِ سنگ از دل صخره. صخره گفت: «چطور ممکن است این مرد قدرتی برتر از من داشته باشد و از پیکر من سنگ بتراشد؟» و باز هم راضی نبود. فریاد زد: «من از او ضعیفترم. میخواهم آن مرد باشم.» فرشته از آسمان آمد و گفت: «همانی باش که گفتی.»
او دوباره سنگتراش شد. با تلاشی سخت از صخره سنگ میتراشید و در ازای دستمزدی اندک کار میکرد؛ اما این بار، او راضی و خشنود بود.
روزگاری مردی بود که از صخرهها سنگ میتراشید. کارش بسیار سخت بود و بسیار تلاش میکرد، اما دستمزدش اندک بود و راضی نبود. آهی کشید و فریاد زد: «آه، کاش ثروتمند بودم تا میتوانستم روی تختی با روکش ابریشمی استراحت کنم.» فرشتهای از آسمان فرود آمد و گفت: «همانی باش که گفتی.»
او ثروتمند شد و بر تختی با روکش ابریشم استراحت میکرد. روزی پادشاهِ آن سرزمین از آنجا گذشت؛ سوارکارانی در جلو و پشت کالسکهاش بودند و چتری طلایی بالای سر پادشاه گرفته بودند. مرد ثروتمند با دیدن این صحنه آزردهخاطر شد که چرا چتری طلایی بر سر او نیست و ناراضی بود. آهی کشید و فریاد زد: «میخواهم پادشاه باشم.» فرشته دوباره آمد و گفت: «همانی باش که گفتی.»
او پادشاه شد. سوارکاران بسیاری در جلو و پشت کالسکهاش حرکت میکردند و چتری طلایی بالای سرش بود. اما خورشید پرتوهای داغش را میتاباند و زمین را چنان میسوزاند که جوانههای علف خشک میشدند. پادشاه شکایت کرد که خورشید صورتش را میسوزاند و قدرتش از او بیشتر است؛ پس باز هم راضی نبود. فریاد زد: «میخواهم خورشید باشم.» فرشته آمد و گفت: «همانی باش که گفتی.»
او خورشید شد و پرتوهایش را به هر سو تابانید و جوانههای گیاهان و چهرهی پادشاهان روی زمین را سوزاند. اما ابری میان او و زمین قرار گرفت و پرتوهای خورشید از آن بازگشتند. او خشمگین شد که کسی در برابر قدرتش ایستادگی کرده است. شکایت کرد که ابر از او قدرتمندتر است و راضی نبود. آرزو کرد که ابر باشد و فرشته گفت: «همانی باش که گفتی.»
او ابر شد و میان خورشید و زمین قرار گرفت و پرتوها را مهار کرد تا گیاهان سبز شوند. سپس بارانهای تندی بارید؛ رودها طغیان کردند و سیل خانهها را برد و مزارع را نابود کرد. اما ابر به صخرهای برخورد که تسلیم نمیشد. سیلابها بر صخره کوبیدند اما صخره تکان نخورد. او خشمگین شد چون صخره در برابر قدرتش تسلیم نمیشد و توانِ سیلابهایش به هدر میرفت.
فریاد زد: «آن صخره قدرتی برتر از من دارد. میخواهم صخره باشم.» فرشته آمد و او صخره شد. نه در برابر تابش خورشید تکان میخورد و نه در برابر تندیِ باران.
ناگهان مردی با کلنگ و قلم و پتکی سنگین آمد و شروع کرد به تراشیدنِ سنگ از دل صخره. صخره گفت: «چطور ممکن است این مرد قدرتی برتر از من داشته باشد و از پیکر من سنگ بتراشد؟» و باز هم راضی نبود. فریاد زد: «من از او ضعیفترم. میخواهم آن مرد باشم.» فرشته از آسمان آمد و گفت: «همانی باش که گفتی.»
او دوباره سنگتراش شد. با تلاشی سخت از صخره سنگ میتراشید و در ازای دستمزدی اندک کار میکرد؛ اما این بار، او راضی و خشنود بود.
نوشتن و خواندن شاید خاصیت درمانی داشته باشد و البته نه هر نوشتن و هر خواندنی. نوشتنی که در ادامهی شلوغیهای یک ذهن پریشان است، چیزی جز صحبتهای پریشان با خود نیست. این نوشتن شبیه انتشار فرکانسهای نامنظم و پراکندهای است که در نهایت پیام معناداری از آن دریافت نمیشود. وقتی خواننده آن را میخواند، امواجی دریافت میکند اما هر موج برای خودش یک طرف است، یکی بالا، یکی پایین، یکی چپ، یکی راست. بیچاره خواننده نمیداند به کدام سمت نگاه کند. نویسنده اما ممکن است موقع نوشتن این اثر حس باهوش بودن هم پیدا کرده باشد. حس میکند یک پازل ساخته، یک معما خلق کرده و اسباب سرگرمی خواننده را فراهم کرده است. اما من میگویم نوشته باید فرکانسهایی متمرکز و نزدیک به هم و امواجی قدرتمند و متراکم ایجاد کند تا موقع برخورد به خواننده او را تکان دهد. ستونهای وجودش را بلرزاند. او را نه به قضاوت خود یا دیگری بلکه به پرسیدن از خود و دیگری دعوت کند. در واقع یک نویسنده واقعی خواننده را از منطقهی امن خودش خارج میکند و او را با سؤالهایی رو در رو میکند که نه سؤالهای نویسنده بلکه در اساس سؤالهای خود خواننده است، سؤالهایی که فقط خود او میتواند برای خودش به آنها پاسخ دهد. جایی که در آن هیچ راهنمایی وجود ندارد، هیچ معلّم و استاد و قدرت بالاتری در کار نیست. فقط خودت هستی و خودت.
و اما خواندن، دیدهاید که چگونه میخوانیم؟ چگونه میبینیم؟ چگونه تماشا میکنیم؟ خواندنی که برای فرار از ترسها باشد؟ نه
برای اینکه روبهرویی ما با چالشهایمان کمی عقب بیفتد؟ نه
برای اینکه حداقل مدتی کوتاه گرههای زندگیمان یادمان برود؟ نه
یا برای امید بستن به اینکه دیگری این گرهها را برایمان باز کند و یک ترفند و نکته و فرمول جادویی به ما ارائه دهد؟ هرگز
خواندن بین خطوط چه بسا از خواندن واژهها و جملهها مهمتر باشد. شما با قصد و نیت بیا. برای رسیدن به جای مشخصی که در ذهن پروراندهای بیا. با همان ذهن ابری آشفته بیا. نویسندهی کتاب خود خدا هم باشد، با خواندنش به جز نسخهای دیگر از همان آشفتگی درونت هیچ نصیبت نمیشود. پس درستی واژگان و جملهها همان قدر مهم است که درستی شکل خواندن و نوع شنیدن ما.
✍🏽 امیرحسین ریاضی
و اما خواندن، دیدهاید که چگونه میخوانیم؟ چگونه میبینیم؟ چگونه تماشا میکنیم؟ خواندنی که برای فرار از ترسها باشد؟ نه
برای اینکه روبهرویی ما با چالشهایمان کمی عقب بیفتد؟ نه
برای اینکه حداقل مدتی کوتاه گرههای زندگیمان یادمان برود؟ نه
یا برای امید بستن به اینکه دیگری این گرهها را برایمان باز کند و یک ترفند و نکته و فرمول جادویی به ما ارائه دهد؟ هرگز
خواندن بین خطوط چه بسا از خواندن واژهها و جملهها مهمتر باشد. شما با قصد و نیت بیا. برای رسیدن به جای مشخصی که در ذهن پروراندهای بیا. با همان ذهن ابری آشفته بیا. نویسندهی کتاب خود خدا هم باشد، با خواندنش به جز نسخهای دیگر از همان آشفتگی درونت هیچ نصیبت نمیشود. پس درستی واژگان و جملهها همان قدر مهم است که درستی شکل خواندن و نوع شنیدن ما.
✍🏽 امیرحسین ریاضی
شباهت
نمیدانم چقدر با کلمهی «شباهت» یا «همانندی» ارتباط میگیرید؟ یعنی اولین حسی که بعد از شنیدن این کلمهها پیدا میکنید چیست؟ مثبت است یا منفی؟ باز است و خنک و گواراست، یا تنگ است و تلخ است و همراه با حس خفقان؟
اصلاً شباهت یعنی چه؟ شباهت در کجا؟
شبیه بودن دو خودرو؟ دو لباس؟ دو صدا؟ دو مکان؟
شبیه بودن دو نگاه؟ دو باور؟ شباهت بین دو ایده؟ دو فکر؟ دو نفر؟
شباهت غذاهایی که در خانهی ما و خانهی همسایه طبخ و میل میشود؟ شباهت فیلمها و سریالهای که تماشا میکنیم؟ شباهت کتابهایی که میخوانیم؟
شباهت آنجا که مادری به فرزندش میگوید:
«محمد پسرم، مگر تو چه کم داری؟ مگر برای تو چه کم گذاشتهام؟ مگر هوش تو چقدر از پسر همسایه، نوهی زیور خانم که دندانپزشک شده کمتر است؟ چرا شبیه او نیستی؟»
یا شباهت در رفتار و حرکات و سکنات دو فرد که رابطهی نزدیکی با هم دارند؛ شباهت در نرمی کلامشان و لطافت بیانشان و نفوذ نگاهشان.
شباهت به مثابه تلاش برای نزدیکتر کردن خود به یک استاندارد مشخص، به یک هدف، یک آرمان، یک نتیجه، یک پایان؛ یا شباهت به مثابه نرگس چشمان یار؟
✍🏽 امیر
نمیدانم چقدر با کلمهی «شباهت» یا «همانندی» ارتباط میگیرید؟ یعنی اولین حسی که بعد از شنیدن این کلمهها پیدا میکنید چیست؟ مثبت است یا منفی؟ باز است و خنک و گواراست، یا تنگ است و تلخ است و همراه با حس خفقان؟
اصلاً شباهت یعنی چه؟ شباهت در کجا؟
شبیه بودن دو خودرو؟ دو لباس؟ دو صدا؟ دو مکان؟
شبیه بودن دو نگاه؟ دو باور؟ شباهت بین دو ایده؟ دو فکر؟ دو نفر؟
شباهت غذاهایی که در خانهی ما و خانهی همسایه طبخ و میل میشود؟ شباهت فیلمها و سریالهای که تماشا میکنیم؟ شباهت کتابهایی که میخوانیم؟
شباهت آنجا که مادری به فرزندش میگوید:
«محمد پسرم، مگر تو چه کم داری؟ مگر برای تو چه کم گذاشتهام؟ مگر هوش تو چقدر از پسر همسایه، نوهی زیور خانم که دندانپزشک شده کمتر است؟ چرا شبیه او نیستی؟»
یا شباهت در رفتار و حرکات و سکنات دو فرد که رابطهی نزدیکی با هم دارند؛ شباهت در نرمی کلامشان و لطافت بیانشان و نفوذ نگاهشان.
شباهت به مثابه تلاش برای نزدیکتر کردن خود به یک استاندارد مشخص، به یک هدف، یک آرمان، یک نتیجه، یک پایان؛ یا شباهت به مثابه نرگس چشمان یار؟
✍🏽 امیر