نمیدانم از کجا شروع به نوشتن بکنم
این روزها در ذهنم مدام نام تو را فریاد میزنم
تا شاید صدایش را بشنوی
بشنوی و متوجه احساسات من بشوی
این روزها از کلمه ی "کاش" بسیار استفاده میکنم
کاش در روزگار دیگری بودیم
کاش در زندگیه بعدی لااقل عشق تو سهم من باشد
کاش میشد روزی بدون نگرانی به چشمانت نگاه کنم و تو به من لبخند بزنی
کاش میتوانستم دستانت را بگیرم و به آرامی در شهری که هیچوقت لبخند ما را نخواست، قدم بزنیم
عزیزکم ..
با تمام این داستان ها و قضایا
این روزها بیشتر از همیشه سکوت میکنم
سکوتی از جنس ناامیدی
سکوت لحظه ای که تصمیم های درست قلبم را به درد می آورد
سکوت لحظه ای که میبینم دیگر در چشمانت زیبا نیستم
سکوت لحظه ای که میفهمم باید برای دیدن لبخندت ، رهایت کنم
و در نهایت..
سکوت لحظه ای که میدانم تو بدون وجود من خوشحال تری..
عزیزکم، میدانم که این روزها میگذرد
اما صفحات این روزها در زندگی ام برای همیشه نم دار باقی می مانند..زیرا که هربار این صفحات را بخوانم
برای هردویمان اشک خواهم ریخت..
برای تویی که مرا از دست دادی و برای خودم که تو را از دست دادم..
من این بار آمده بودم تا بمانم..
فقط نارنجیه من
از تو ممنونم که در یک بازه ای ، خانه ی من شدی
هنگامی که حتی خود نمیدانستم چقدر به آن خانه ی امن احتیاج داشتم..
-daily thinking of Ak
از من میپرسی که آخر قصه چه می شود؟-daily thinking of Ak
عزیزک.
تو در این راه مقصد خودت را پیدا میکنی و در میانه ی راه دستان مرا ترک میکنی
حس گرمای دستانت تا ساعاتی بعد از رفتنت مرا گول میزند ، متوجه رفتنت نمی شوم
اما کم کم روز رنگ می بازد و تاریکی حاکم می شود..
دستانم سرما را حس میکنند و من می ایستم
اطراف را نگاه میکنم
دور تر و پشت سر را نگاه میکنم
اما ، تو را پیدا نمیکنم
آن لحظه انرژی ای برای ادامه ی راه ندارم عزیزک
فقط حرفای شیرینت را با خودم مرور میکنم تا سراپا بمانم
میگفتی که به اندازه ی هردویمان عاشقی؟
میگفتی اعتمادی که شکسته شود را میخواهی دوباره ترمیم کنی؟
میگفتی اینبار برای نرفتن آمدی؟ پس کجایی عزیزک؟
تلاشت را دیدم همانطور که میخواستی ، اما نه برای ماندن..بلکه برای رفتنت
گله ای نیست..این عشق که میگویند
دردهای زیادی دارد..
نرسیدن و خاموشیه چشمان دارد...
سرد شدن دستان و ترکیدن بغض در وسط خیابانی شلوغ را دارد...
در دل طلوع خورشید...غروب دل را دارد..
میگذرد عزیزک، خاطرت را برای من آزرده نکن
به هرحال به تو حق میدهم ، در قلبم تنها بودی...تنهایی آدم را اذیت میکند
من فقط..
فکر میکردم اینبار نوبت من است که خوشحال باشم....
اما ایرادی نیست ، من به آن چند لحظه کنار تو ماندن هم دلخوش بودم و همین تا پایان راه برای من کافیست.
آخر قصه این می شود عزیزک
تو با رفتنت قسمتی از من را با خودت بردی که نمیدانستم بدون آن تکه دیگر نمیتوانم خوشحال باشم... اگر حمل آن تکه ی کوچک برایت سخت بود.. آن را رها کن
من در مسیر مرور تو...آن را برمیدارم.
+ ممکنه الان نتونم ببخشمت..
- لازم نیست الان منو ببخشی
+ پس چرا هنوز منتظری؟
پسرک نگاهی به اطراف کرد و دوباره به چشمای مقابلش خیره شد..
- چون بعضی آدم ها رو وقتی ناراحت میکنی ، نباید ترک کنی تا آروم بشن..باید بمونی تا بفهمن هنوز برات مهمن.
- گفتگو هایی کوتاه و بدون چایی.
-ak