Wynd (2021- )
توی هفت هشت سال اخیر من به نسبت فانتزی مدرن بدبین شدم و به نظر خودم دلیلهام هم منطقی بودن. بیشتر کتابها طولانیتر از اونی هستن که نیازه، مثلا اگه داستان پتانسیل سیصد صفحه رو داره نویسنده براش هشتصد صفحه نوشته. نثرها به شدت افت کرده و تقریبا تمام نویسندهها شبیه هم دیگه مینویسن. خود نویسندهها هم کسایین که اصولا حرفی ندارن بزنن، ولی دارن حرف میزنن و خیلیم زیاد این کار رو میکنن، این باعث میشه کلیشهایترین مفاهیم رو توی فانتزی داشته باشیم. در کل فانتزیهای بعد از ۲۰۱۰ باید خیلی خوب باشن که من راضی بشم برم سراغشون، از بس هر چی خوندم ناامیدم کرده.
برای همین وقتی خواستم Wynd رو بخونم انتظار همون چیزهای همیشگی رو داشتم. ولی واقعا راضی کننده بود، داستان هیچ بخشی رو طولانی نکرده؛ اتفاقهایی که باید میوفتادن پشت سر هم بودن و اجازهی نفس کشیدن نمیدادن. داستان، دنیا و تاریخش التماس نمیکردن برای فهمیده شدن، خیلی آروم و همینطور که جلو میرفت گستردهتر میشدن. به طور جالبی lore داستان روایتهای مختلفی داشت، هر کسی به یک شکل داشت اون رو تعریف میکرد و هر کدوم مخالف بقیه بود. به جرئت میگم یکی از بهترین دنیاسازیهای فانتزی مدرن (بین اونایی که من خوندم) بود. اینکه اینقدر تاریخ و سیاست و درگیری بین نژادهای مختلف هست و برای هر کدوم دلیل و منطق میاورد.
یه چیز جالب دیگه الهام گرفتنش از مانگا بود. نوع صحنههای اکشن و طراحیشون کاملا شبیه مانگاهایی مثل ناروتو و وان پیس بود، حتی اون گروهی که اطراف شخصیت اصلی بودن هم من رو یاد شخصیتهای وان پیس مینداخت. طراحیها هم خیلی با دقت بودن، یعنی هیچجایی نگفته بود که خب اون چیز توی بک گرانده، بذار سر هم بندی شده انجامش بدم.
تا الان سه جلد از Wynd اومده، ظاهرا جلد چهارمش هم چند ماه دیگه منتشر میشه. توی ردیت خوندم که برای هفت جلد برنامه ریزی شده. حدس میزنم اگه بقیهش هم همین کیفیت رو داشته باشه قراره به عنوان یکی از بهترین کمیکهای این دهه اسمش رو بشنویم.
از اینجا میتونین دانلود کنین.
توی هفت هشت سال اخیر من به نسبت فانتزی مدرن بدبین شدم و به نظر خودم دلیلهام هم منطقی بودن. بیشتر کتابها طولانیتر از اونی هستن که نیازه، مثلا اگه داستان پتانسیل سیصد صفحه رو داره نویسنده براش هشتصد صفحه نوشته. نثرها به شدت افت کرده و تقریبا تمام نویسندهها شبیه هم دیگه مینویسن. خود نویسندهها هم کسایین که اصولا حرفی ندارن بزنن، ولی دارن حرف میزنن و خیلیم زیاد این کار رو میکنن، این باعث میشه کلیشهایترین مفاهیم رو توی فانتزی داشته باشیم. در کل فانتزیهای بعد از ۲۰۱۰ باید خیلی خوب باشن که من راضی بشم برم سراغشون، از بس هر چی خوندم ناامیدم کرده.
برای همین وقتی خواستم Wynd رو بخونم انتظار همون چیزهای همیشگی رو داشتم. ولی واقعا راضی کننده بود، داستان هیچ بخشی رو طولانی نکرده؛ اتفاقهایی که باید میوفتادن پشت سر هم بودن و اجازهی نفس کشیدن نمیدادن. داستان، دنیا و تاریخش التماس نمیکردن برای فهمیده شدن، خیلی آروم و همینطور که جلو میرفت گستردهتر میشدن. به طور جالبی lore داستان روایتهای مختلفی داشت، هر کسی به یک شکل داشت اون رو تعریف میکرد و هر کدوم مخالف بقیه بود. به جرئت میگم یکی از بهترین دنیاسازیهای فانتزی مدرن (بین اونایی که من خوندم) بود. اینکه اینقدر تاریخ و سیاست و درگیری بین نژادهای مختلف هست و برای هر کدوم دلیل و منطق میاورد.
یه چیز جالب دیگه الهام گرفتنش از مانگا بود. نوع صحنههای اکشن و طراحیشون کاملا شبیه مانگاهایی مثل ناروتو و وان پیس بود، حتی اون گروهی که اطراف شخصیت اصلی بودن هم من رو یاد شخصیتهای وان پیس مینداخت. طراحیها هم خیلی با دقت بودن، یعنی هیچجایی نگفته بود که خب اون چیز توی بک گرانده، بذار سر هم بندی شده انجامش بدم.
تا الان سه جلد از Wynd اومده، ظاهرا جلد چهارمش هم چند ماه دیگه منتشر میشه. توی ردیت خوندم که برای هفت جلد برنامه ریزی شده. حدس میزنم اگه بقیهش هم همین کیفیت رو داشته باشه قراره به عنوان یکی از بهترین کمیکهای این دهه اسمش رو بشنویم.
از اینجا میتونین دانلود کنین.
نمیدونم کی قراره این رو بخونه، اما چون توی این چند روز جواب کنکور میاد و تا جایی که میدونم بخش بزرگی از کسایی که اینجا رو میخونن رشتهشون هنره و کنکور هم داشت، حس میکنم نوشتش کار خوبی باشه. شاید به یکی کمک کنه.
سال ۹۸ که کنکور دادم، تقریبا مطمئن بودم که قرار نیست جایی قبول بشم، نه درس خوندم نه تلاشی کردم براش چون کاملا قبول کرده بودم که توی هنر به هیچجایی نمیرسم. خیلی هم خیالم راحت بود از شکست خوردنم. ولی وقتی جوابها اومد دیدم توی هنر (اگه درست یادم باشه) ۱۴۰ شده بودم، توی زیر گروه سینما هم حدود ۳۰ بود رتبهم. توی چند هفته از "قبول شکست" رسیدم به اینکه من قراره بهترین دانشگاه ممکن درس بخونم، اگه شانسی برای بازنده نبودن توی زندگی هنر داشته باشم همین دانشگاه و ایکاش سال کنکور درس خونده بودم تا خیالم راحتتر باشه. با هزارتا بدبختی آزمون عملیم رو تغییر دادم به ادبیات نمایشی و رفتم دانشگاه تهران برای آزمون عملی.
اون روز جالب بود، رفتار همه خیلی خوب و مهربونانه بود. آموزنش هم کاملا خوب پیش رفت. اون کسی که ازم سواد پرسید تهش گفت حتما سر کلاس میبینمت و خوشحال میشم که باهات صحبت کنم. من با خیال راحت برگشتم اصفهان، چمدونمو جمع کردم و گذاشتم کنار، کارهای نیمه تمومم رو تموم کردم و حتی با دوستهام به حد کافی وقت گذروندم چون قرار بود برم تهران و هممون خیلی خوب میدونستیم سالهای دانشگاه و تهران قراره به حدی من رو تغییر بده از این دوستی نزدیک چیزی نمونه.
همه چیز قابل حدس بود تا روزی که نتایج اومد.
سال ۹۸ که کنکور دادم، تقریبا مطمئن بودم که قرار نیست جایی قبول بشم، نه درس خوندم نه تلاشی کردم براش چون کاملا قبول کرده بودم که توی هنر به هیچجایی نمیرسم. خیلی هم خیالم راحت بود از شکست خوردنم. ولی وقتی جوابها اومد دیدم توی هنر (اگه درست یادم باشه) ۱۴۰ شده بودم، توی زیر گروه سینما هم حدود ۳۰ بود رتبهم. توی چند هفته از "قبول شکست" رسیدم به اینکه من قراره بهترین دانشگاه ممکن درس بخونم، اگه شانسی برای بازنده نبودن توی زندگی هنر داشته باشم همین دانشگاه و ایکاش سال کنکور درس خونده بودم تا خیالم راحتتر باشه. با هزارتا بدبختی آزمون عملیم رو تغییر دادم به ادبیات نمایشی و رفتم دانشگاه تهران برای آزمون عملی.
اون روز جالب بود، رفتار همه خیلی خوب و مهربونانه بود. آموزنش هم کاملا خوب پیش رفت. اون کسی که ازم سواد پرسید تهش گفت حتما سر کلاس میبینمت و خوشحال میشم که باهات صحبت کنم. من با خیال راحت برگشتم اصفهان، چمدونمو جمع کردم و گذاشتم کنار، کارهای نیمه تمومم رو تموم کردم و حتی با دوستهام به حد کافی وقت گذروندم چون قرار بود برم تهران و هممون خیلی خوب میدونستیم سالهای دانشگاه و تهران قراره به حدی من رو تغییر بده از این دوستی نزدیک چیزی نمونه.
همه چیز قابل حدس بود تا روزی که نتایج اومد.
اون سال قرار بود دانشگاه تهران و هنر سر جمع ۲۴ نفر رو برای رشتهی ادبیات نمایشی بگیره. اما یک دفعه تبدیل شد به سیزده نفر (برای سهمیهها)، من نفر چهاردهمی بودم. با اینکه توی آزمون عملی ۹۵% درصد گرفته بودم. راستشو بخواین تا امروزی که من اینجام یادم نمیاد بابت هیچ چیزی اینقدر بهم فشار اومده باشه، اگه صد نفر عقب بودم احتمالا راحت قبول میکردم و میرفتم، اما یک نفر؟ نه... قبول کردن شکست با یک نفر اختلاف جدا برای حسینِ هجده ساله زور بود.
منم با بقیهی دوستای خوبِ هنرستان رفتیم دانشگاهِ سپهر، رشتهی سینما خوندم (چون انیمیشن نبود). نمیتونم براتون توضیح بدم چهقدر همهچیز ناامید کننده بود و اگه یادتونم باشه، سال ۹۸ دقیقا بهترین سال تاریخ ایران نیست. من اگه سال سوم هنرستان قبول کرده بودم که شکست خوردم و دقیقا اون ته افتادم، حالا فرق داشت، خیلی بدتر و تاریکتر شد همه چیز چون چند هفته برای اولین بار مزهی امیدوار بودن رو چشیده بودم. توی دانشگاه حتی نمیتونستم استادها رو جدی بگیرم، هیچ چیزی گفته نمیشد که من از قبلتر ندونم و همین واقعا باعث میشد حس کنم لحظه به لحظهش شکنجهس. حتی جز دانشگاه از خونه بیرون نمیرفتم، کارهای کوچیکی که سالها میگرفتم رو ول کردم چون به نظرم مسخره بود، پس یک ریال هم نداشتم. بیشتر روزم به هیچکاری نکردن میگذشت چون هر کاری احمقانه بود.
تمام اینها، اتفاقایی که توی دنیای بیرون میافتاد و کرونا باعث شد که من یکی از پایینترین دورههای زندگیمو داشته باشم.
منم با بقیهی دوستای خوبِ هنرستان رفتیم دانشگاهِ سپهر، رشتهی سینما خوندم (چون انیمیشن نبود). نمیتونم براتون توضیح بدم چهقدر همهچیز ناامید کننده بود و اگه یادتونم باشه، سال ۹۸ دقیقا بهترین سال تاریخ ایران نیست. من اگه سال سوم هنرستان قبول کرده بودم که شکست خوردم و دقیقا اون ته افتادم، حالا فرق داشت، خیلی بدتر و تاریکتر شد همه چیز چون چند هفته برای اولین بار مزهی امیدوار بودن رو چشیده بودم. توی دانشگاه حتی نمیتونستم استادها رو جدی بگیرم، هیچ چیزی گفته نمیشد که من از قبلتر ندونم و همین واقعا باعث میشد حس کنم لحظه به لحظهش شکنجهس. حتی جز دانشگاه از خونه بیرون نمیرفتم، کارهای کوچیکی که سالها میگرفتم رو ول کردم چون به نظرم مسخره بود، پس یک ریال هم نداشتم. بیشتر روزم به هیچکاری نکردن میگذشت چون هر کاری احمقانه بود.
تمام اینها، اتفاقایی که توی دنیای بیرون میافتاد و کرونا باعث شد که من یکی از پایینترین دورههای زندگیمو داشته باشم.
ولی همه چیز به مرور تغییر کرد، از یک جایی به بعد توی ذهنم اینطوری بود که خب من که شکست خوردم، چرا کارهایی که ازشون لذت میبرم رو انجام ندم؟ طراحی کردن، دیزاین، داستان نوشتن و بقیهی چیزا بهتر از اینن که به دیوار زل بزنم و برای خودم دل بسوزونم. حداقلش این بود که یکم بهم خوش میگذشت.
و راستش جواب دادن! به مرور زندگیم تغییر کرد، کارم بهتر شد و تونستم پروژههای کوچیک و بزرگ رو بگیرم. با فوقالعادهترین دختر دنیا آشنا شدم، وضعیت مالیم بهتر شد، دوستهای خوبی پیدا کردم، دورم رو پر طوطی کردم و بهترین چیزن، آدمهای اطرافم تبدیل شدن به کسایی که صددرصد تواناییشونو میذارن برای اینکه زندگیشونو بهتر کنن و واقعا بهم اهمیت میدن. هیچ کدومشون یک شبه اتفاق نیوفتادن، اما بالاخره درست شدن.
پارسال همین موقعها بود که یاد اون تابستون عجیبِ ۹۸ افتادم، به این فکر میکردم اگه رفته بودم دانشگاههای تهران احتمالا الان هیچکدوم از چیزهایی که دارم رو نداشتم. شاید زندگیم بهتر بود، ولی اینی که الان هست قطعا نبود و من همینی که هست رو بیشتر از هر چیزی دوست دارم. من واقعا خوشحالم که اون سال سهمیهها رو بیشتر کردن و یک نفر دیگه به جای من رفت. چیزی که فکر میکردم بزرگترین بدشانسی عمرمه، در اصل بهترین اتفاقی بود که میتونست بیوفته برام.
و راستش جواب دادن! به مرور زندگیم تغییر کرد، کارم بهتر شد و تونستم پروژههای کوچیک و بزرگ رو بگیرم. با فوقالعادهترین دختر دنیا آشنا شدم، وضعیت مالیم بهتر شد، دوستهای خوبی پیدا کردم، دورم رو پر طوطی کردم و بهترین چیزن، آدمهای اطرافم تبدیل شدن به کسایی که صددرصد تواناییشونو میذارن برای اینکه زندگیشونو بهتر کنن و واقعا بهم اهمیت میدن. هیچ کدومشون یک شبه اتفاق نیوفتادن، اما بالاخره درست شدن.
پارسال همین موقعها بود که یاد اون تابستون عجیبِ ۹۸ افتادم، به این فکر میکردم اگه رفته بودم دانشگاههای تهران احتمالا الان هیچکدوم از چیزهایی که دارم رو نداشتم. شاید زندگیم بهتر بود، ولی اینی که الان هست قطعا نبود و من همینی که هست رو بیشتر از هر چیزی دوست دارم. من واقعا خوشحالم که اون سال سهمیهها رو بیشتر کردن و یک نفر دیگه به جای من رفت. چیزی که فکر میکردم بزرگترین بدشانسی عمرمه، در اصل بهترین اتفاقی بود که میتونست بیوفته برام.
صادقانه بهتون بگم، دانشگاه خوب رفتن احتمالا چیز جالبی باشه و من آدم درستی برای نظر دادن در موردش نیستم چون که تجربهش نکردم. اما اگه نتونستین کمترین اهمیت نداره.
ما توی دورهی خوبی از تاریخیم، اگه بخواین چیزی رو یاد بگیرین حتی نیازی نیست از جاتون بلند بشین. مخصوصا توی ایران که چیزی به اسم کپی رایت هم نیست و پیدا کردن بهترین دورههای آموزشی هنر مثل آب خوردنه. دانشگاهها و به طور کل، آموزش اکادمیک توی هنر چندان وضعیت خوبی ندارن. مدت زیادی از آخرین باری که من با فارغ التحصیل یک دانشگاه بزرگ (ایرانی و خارجی) کار کردم میگذره و توی مارکتی که من هستم (میتونم بگم یکی از اصلیترینهای دنیاس) هر کسی که میبینم خودش یاد گرفته چیکار کنه.
و اگه نگرانین در مورد اینکه ازتون در مورد تحصیلاتتون بپرسن، باید بهتون بگم تا الان هر کسی که ازم در موردش پرسیده صرفا از سر کنجکاوی بوده، کسی اهمیت نمیده کجا درس خوندین، چی خوندین، چرا خوندین، رتبهی کنکورتون چیه یا هر چیزی مثل اون، فقط براشون مهمه که کارِتون رو بتونین به بهترین نحو ممکن انجام بدین. بابتش سخت نگیرین هیچوقت، تقریبا بیاهمیته.
ما توی دورهی خوبی از تاریخیم، اگه بخواین چیزی رو یاد بگیرین حتی نیازی نیست از جاتون بلند بشین. مخصوصا توی ایران که چیزی به اسم کپی رایت هم نیست و پیدا کردن بهترین دورههای آموزشی هنر مثل آب خوردنه. دانشگاهها و به طور کل، آموزش اکادمیک توی هنر چندان وضعیت خوبی ندارن. مدت زیادی از آخرین باری که من با فارغ التحصیل یک دانشگاه بزرگ (ایرانی و خارجی) کار کردم میگذره و توی مارکتی که من هستم (میتونم بگم یکی از اصلیترینهای دنیاس) هر کسی که میبینم خودش یاد گرفته چیکار کنه.
و اگه نگرانین در مورد اینکه ازتون در مورد تحصیلاتتون بپرسن، باید بهتون بگم تا الان هر کسی که ازم در موردش پرسیده صرفا از سر کنجکاوی بوده، کسی اهمیت نمیده کجا درس خوندین، چی خوندین، چرا خوندین، رتبهی کنکورتون چیه یا هر چیزی مثل اون، فقط براشون مهمه که کارِتون رو بتونین به بهترین نحو ممکن انجام بدین. بابتش سخت نگیرین هیچوقت، تقریبا بیاهمیته.
فکر کنم که خیلی طولانی شد، حق میدم که نخونین.
صرفا امیدوارم به درد یکی بخوره و اون غمی که من تجربه کردم رو نکنه.
به قول پل مککارتنی:
صرفا امیدوارم به درد یکی بخوره و اون غمی که من تجربه کردم رو نکنه.
به قول پل مککارتنی:
Houses with a Story - Seiji Yoshida (2020)
خیلی کتاب دوست داشتیای بود. اینطوریه که یک خونهس و صفحهی بعدش طراحی و چیدمان خونه رو نشون میده. هر کدومشون هم جزئیات خاص خودشون رو دارن که باعث میشه شبیه یک تیکه از داستان باشن. خیلی موقع خوندنش حس خوبی داشتم. به شدت هم تحت تاثیر انیمههای استودیو جیبلی بود.
خیلی کتاب دوست داشتیای بود. اینطوریه که یک خونهس و صفحهی بعدش طراحی و چیدمان خونه رو نشون میده. هر کدومشون هم جزئیات خاص خودشون رو دارن که باعث میشه شبیه یک تیکه از داستان باشن. خیلی موقع خوندنش حس خوبی داشتم. به شدت هم تحت تاثیر انیمههای استودیو جیبلی بود.
Houses with a Story.pdf
55.8 MB
Houses with a Story - Seiji Yoshida (2020)
Published by Harry N. Abrams in 2023
First Editions
Published by Harry N. Abrams in 2023
First Editions
AER: Memories of Old
بازی جالبیه که خیلی کوتاه (فکر کنم سه ساعت هم نشد) و پر از مشکلات توی گیم پلی بود. اما در کل یکسری چیز خیلی خوب داشت که باعث شد ازش لذت ببرم، دلم میخواد جای غر زدن در مورد مشکلاتش از اونا حرف بزنم.
داستان AER نسبتا سادهست. توی یک دنیایی نابود شده که الان بین ابرها معلقه میگذره. پلیر هم کنترل یک دخترِ Shape shifter رو داره که هر زمانی که خواست بین پرنده و انسان میتونه تغییر کنه. این دنیا توی نگاه اول مُرده به نظر نمیاد، ولی در اصل دنیاییه که خیلی سال از نابودیش میگذره. توی کل بازی ما چهارتا انسان میبینیم، حتی حیوونهای کمی هم هستن که بیشترشون هم پَرَندَن. تقریبا تمام جزیرههای معلق بین ابرها جز یکی دوتا درخت چیزی ندارن و خالین. ولی نور و رنگ محیط باعث میشه اولش این به چشم نیاد. به مرور که بازی جلوتر میره داستانش معلوم میشه و نشون میده که چطور یک Godking و جاه طلبیش باعث شده که تمام انسانها از بین برن و دنیا نابود بشه (اسپویل خاصی از داستان نیست، خیالتون راحت). من توی گیم پلی بیشتر از هر چیزی از پروازش لذت بردم.
اولین بار توی یک ویدیو گیم من فیزیک پرواز پرنده رو نسبتا طبیعی رو میبینم. از حرکت بالها گرفته تا رد شدن از بین موانع مختلف، مشخصا اصلیترین بخش و نقطهی قوتش همون بود. اینطوری نیست که بگم بینقصه، در اصل یاد گرفتنش یکم بیشتر از تصورم طول کشید، اما همین که اینقدر دقیق انجامش دادن برای من مهم بود.
و lore این دنیا خیلی جالب بود، من شبیه بهش رو خیلی زیاد دیدم اما هیچچیزی که دقیقا اینطوری باشه توی ذهنم نیست. یکسری موجود ایزد مانند توی این دنیا هستن که جلوی چیزی که نزدیکترین مفهوم بهش "بینهایت"ـه رو گرفتن. با توجه به کارهایی که اون Godking کرده، "بینهایت" از زندانش داره آزاد میشه و این موجوداتِ فراطبیعی هم به خاطر مرگِ انسانها قدرت چندانی ندارن، از نظر اونها همه چیز تموم شده و اصلا این دنیا ادامهای نداره. صرفا مایل نیستن که کل چیزهایی که سالها ازش حفاظت کردن دست دشمنشون بیوفته. کاراکتر اصلی هم به معبد تمام این موجودات میره و یک بخش از "روحشون" رو میگیره تا بتونه باهاش "بینهایت" رو توی زندانش نگه داره.
به خاطر سریع و کوتاه بودن داستان، خیلی اون حس ضرورت رو نداریم. به هر حال دنیا نابود شده و چیز چندان خاصی نمونده، تمام اینها شبیه جنگیدن سر یک جسده و کاراکتر اصلی، همون قهرمان، داره فقط سعی میکنه آرامش و زندگی خودش رو نجات بده. اون قدر روابط پیچیده یا هدفِ والایی در کار نیست چون آدمی باقی نمونده.
در کل اینقدری کوتاه هست که پیشنهاد کنم یه سری بهش بزنین. مخصوصا اگه Sable رو دوست داشتین. اصلا به قدرت اون توی هیچ بخشی نمیرسه اما تجربهی خوبیه.
بازی جالبیه که خیلی کوتاه (فکر کنم سه ساعت هم نشد) و پر از مشکلات توی گیم پلی بود. اما در کل یکسری چیز خیلی خوب داشت که باعث شد ازش لذت ببرم، دلم میخواد جای غر زدن در مورد مشکلاتش از اونا حرف بزنم.
داستان AER نسبتا سادهست. توی یک دنیایی نابود شده که الان بین ابرها معلقه میگذره. پلیر هم کنترل یک دخترِ Shape shifter رو داره که هر زمانی که خواست بین پرنده و انسان میتونه تغییر کنه. این دنیا توی نگاه اول مُرده به نظر نمیاد، ولی در اصل دنیاییه که خیلی سال از نابودیش میگذره. توی کل بازی ما چهارتا انسان میبینیم، حتی حیوونهای کمی هم هستن که بیشترشون هم پَرَندَن. تقریبا تمام جزیرههای معلق بین ابرها جز یکی دوتا درخت چیزی ندارن و خالین. ولی نور و رنگ محیط باعث میشه اولش این به چشم نیاد. به مرور که بازی جلوتر میره داستانش معلوم میشه و نشون میده که چطور یک Godking و جاه طلبیش باعث شده که تمام انسانها از بین برن و دنیا نابود بشه (اسپویل خاصی از داستان نیست، خیالتون راحت). من توی گیم پلی بیشتر از هر چیزی از پروازش لذت بردم.
اولین بار توی یک ویدیو گیم من فیزیک پرواز پرنده رو نسبتا طبیعی رو میبینم. از حرکت بالها گرفته تا رد شدن از بین موانع مختلف، مشخصا اصلیترین بخش و نقطهی قوتش همون بود. اینطوری نیست که بگم بینقصه، در اصل یاد گرفتنش یکم بیشتر از تصورم طول کشید، اما همین که اینقدر دقیق انجامش دادن برای من مهم بود.
و lore این دنیا خیلی جالب بود، من شبیه بهش رو خیلی زیاد دیدم اما هیچچیزی که دقیقا اینطوری باشه توی ذهنم نیست. یکسری موجود ایزد مانند توی این دنیا هستن که جلوی چیزی که نزدیکترین مفهوم بهش "بینهایت"ـه رو گرفتن. با توجه به کارهایی که اون Godking کرده، "بینهایت" از زندانش داره آزاد میشه و این موجوداتِ فراطبیعی هم به خاطر مرگِ انسانها قدرت چندانی ندارن، از نظر اونها همه چیز تموم شده و اصلا این دنیا ادامهای نداره. صرفا مایل نیستن که کل چیزهایی که سالها ازش حفاظت کردن دست دشمنشون بیوفته. کاراکتر اصلی هم به معبد تمام این موجودات میره و یک بخش از "روحشون" رو میگیره تا بتونه باهاش "بینهایت" رو توی زندانش نگه داره.
به خاطر سریع و کوتاه بودن داستان، خیلی اون حس ضرورت رو نداریم. به هر حال دنیا نابود شده و چیز چندان خاصی نمونده، تمام اینها شبیه جنگیدن سر یک جسده و کاراکتر اصلی، همون قهرمان، داره فقط سعی میکنه آرامش و زندگی خودش رو نجات بده. اون قدر روابط پیچیده یا هدفِ والایی در کار نیست چون آدمی باقی نمونده.
در کل اینقدری کوتاه هست که پیشنهاد کنم یه سری بهش بزنین. مخصوصا اگه Sable رو دوست داشتین. اصلا به قدرت اون توی هیچ بخشی نمیرسه اما تجربهی خوبیه.
Hexagon Bridge (2024)
معمولا خیلی پیش میاد که یک آلبوم موسیقی رو گوش کنم و به خودم بگم این آلبوم میتونست به عنوان رمان یا فیلم هم چیز جالبی باشه، اما برعکسش خیلی کم پیش اومده برام. این کمیک میتونست یک آلبوم الکترونیک/آمبینت خوب باشه، تصورش برام راحته که بندی مثل Boards of Canada یا Younger Brother این ایده رو تبدیل به آلبوم کنن و همه لذت ببرن. این شاید مهمترین نکتهی این کمیک بود.
داستان نسبتا سادهای داره، هوشهای مصنوعی تونستن یک بعد جدید پیدا کنن و برن اونجا. مادر و پدرِ شخصیت اصلی هم برای نقشه برداری این بعد جدید اونجا رفتن و گم شدن. حالا شخصیت اصلی که قدرتهای ذهنی خاصی داره سعی میکنه اونها رو پیدا کنه.
داستان خاصی نبود، حتی پایان بندی جالبی هم نداشت. ولی به نظرم اصلا هدف هم قصه گفتن نبود توی این کمیک، بیشتر میخواست فضا بسازه.
نوعِ خالی بودن و تنهاییای که توی این دنیا هست رو من قبلا توی Tales from the Loop و Scavengers Reign دیده بودم. جایی که انسانها و رباتها از اون مرحلهی درگیری کلاسیک تا حدودی رد شدن، تمرکز داستان روی یک فضای بیهدفیه که نه انسانها میدونن باهاش چیکار کنن نه رباتها. به طور کلی این کمیک بیشتر از خونده شدن، برای نگاه کردن بود.
از اینجا میتونین دانلود کنین.
معمولا خیلی پیش میاد که یک آلبوم موسیقی رو گوش کنم و به خودم بگم این آلبوم میتونست به عنوان رمان یا فیلم هم چیز جالبی باشه، اما برعکسش خیلی کم پیش اومده برام. این کمیک میتونست یک آلبوم الکترونیک/آمبینت خوب باشه، تصورش برام راحته که بندی مثل Boards of Canada یا Younger Brother این ایده رو تبدیل به آلبوم کنن و همه لذت ببرن. این شاید مهمترین نکتهی این کمیک بود.
داستان نسبتا سادهای داره، هوشهای مصنوعی تونستن یک بعد جدید پیدا کنن و برن اونجا. مادر و پدرِ شخصیت اصلی هم برای نقشه برداری این بعد جدید اونجا رفتن و گم شدن. حالا شخصیت اصلی که قدرتهای ذهنی خاصی داره سعی میکنه اونها رو پیدا کنه.
داستان خاصی نبود، حتی پایان بندی جالبی هم نداشت. ولی به نظرم اصلا هدف هم قصه گفتن نبود توی این کمیک، بیشتر میخواست فضا بسازه.
نوعِ خالی بودن و تنهاییای که توی این دنیا هست رو من قبلا توی Tales from the Loop و Scavengers Reign دیده بودم. جایی که انسانها و رباتها از اون مرحلهی درگیری کلاسیک تا حدودی رد شدن، تمرکز داستان روی یک فضای بیهدفیه که نه انسانها میدونن باهاش چیکار کنن نه رباتها. به طور کلی این کمیک بیشتر از خونده شدن، برای نگاه کردن بود.
از اینجا میتونین دانلود کنین.