Visual Alchemist
2.22K subscribers
1.9K photos
18 videos
241 files
208 links
بیشتر در مورد چیزهایی که دوست دارم و سرم بهشون گرم بوده حرف می‌زنم + نسخه‌ی دیجیتال کارهام که توی پیجم می‌ذارم.

https://instagram.com/hoseinghazii_?igshid=MzMyNGUyNmU2YQ==

همیشه هم می‌تونین برای صحبت و هر سوالی که داشتین بهم پیام بدین.
@hoseinghazi
Download Telegram
ولی چیزی که منو اذیت می‌کنه و بارها بهش فکر کردم، حرف‌های یکسری از باس‌های بازیه که دقیقا قبل از کشته شدنشون می‌زنن. مثلا این باسی که توی عکس بالا می‌بینین داره از خودش و ما می‌پرسه که چکار کرده که لایق این مصیبته. روی شکمش چهره‌ی یک موجود انسان‌نما ظاهر شده که نشون می‌ده یک چیزی شبیه به انگل داخلشه. وقتی با دقت نگاه کنین، متوجه می‌شین که پاهای پسر به یک تخته چوب میخ شده و دور دستش هم طناب‌هاییه که پاره شدن. شاید اول یکی اون رو با طناب بسته و انگلِ داخل بدنش اون طناب‌ها رو پاره کرده. بعد هم اون‌ها هم محض احتیاط پاهاش رو بستن و رهاش کردن. چون هیچ چاره‌ای برای مشکلش ندارن. اون قراره تبدیل بشه به یه هیولا و با منطق مردمِ داخل این دنیا، حقشه.
حالا دقیقا چند لحظه قبل از مرگش داره می‌پرسه چرا؟ انگار کلِ چیزهایی که از اول شنیدیم بالاخره نقض می‌شن.
به عنوان یه پلیر اینجا اولین بار از خودم پرسیدم که شاید کلِ کارهایی که می‌کنم الکیه. این دنیا که قرار نیست وضعیتش بهتر بشه. هیچ جوابی برای "چرا اینقدر زجر می‌کشیم؟" نیست. ما می‌تونستیم جای اون پسر باشیم، اون هیچ فرقی با کاراکتر اصلی بازی نداره.

و خب، همینجا دقیقا اون صدای کلیک اومد و متوجه شدم چرا Blasphemous اینقدر تاریک و ناامیده. توی بیشتر باز‌ی‌ها، کتاب‌ها و فیلم‌ها ما با شخصیتی طرفیم که توی دنیا یک جایگاه خاصی رو داره. حتی تاریک‌ترین دنیاها هم منجی دارن و اون منجی کسیه که قراره دنیا رو جای بهتری کنه. اما Blasphemous دقیقا مثل دنیای واقعیه، پلیر کنترل شخصیتی رو داره که واقعا توی این دنیا چیز خاصی نیست. بیشتر شبیه به یه انسان با توهم‌های عجیبه. بود و نبودش توی این دنیا تاثیری نداره. مهم نیست چه‌قدر تلاش کنه، نابودی اینقدر وسیع و عمیقه که درست نمی‌شه.
این خیلی نزدیک بود به حسی که تقریبا همه زمان کرونا داشتن. حالا حدود چهار سال بعد از شروعش... واقعا این حس ما رو ترک کرده؟ درسته که دنیای ما خیلی متفاوته با اون دنیای گاثیکِ ترسناکِ توی بازی، ولی هیچ کس نمی‌تونه بگه فساد و نابود به ریشه‌های دنیامون نرسیده و به نظر میاد... تمام ماها مثل همون NPCهای توی بازی باشیم، صرفا قبول کردیم چون که می‌دونیم اصلا راهی برای درمانش نیست.
همیشه اون "اتفاقِ بدی که همه‌چیز رو نابود می‌کنه" گوشه‌ی اتاقه و بهمون زل زده، چه در مقیاس شخصی، چه جهانی.
Forwarded from واژه‌فروش
The Sandman (1989–1993)
Neil Gaiman
This picture is drawn by: Visual Alchemist
Forwarded from واژه‌فروش
یه مدتیه سندمن ذهنم رو بدجوری درگیر کرده. شاید شیش ماه یا یک سال از وقتی مجموعۀ اصلی رو تموم کردم (و وانمود کردم بعد از اون مجموعه پروندۀ سندمن بسته شده و در دنیای ایده‌آلی زندگی می‌کنیم که همه می‌دونن کی باید بس کنن) گذشته، اما تا الان حس نکردم نیازی هست درباره‌ش صحبت کنم. بین این همه کمیک و کتاب و فیلم و سریال و مدیای متنوع و جذاب، چرا این سندمنه که انقدر توی ذهن من مونده؟ چرا یه جوریه که حس می‌کنم تا جز به جزئش رو تحلیل و مرور نکنم دینم رو ادا نکردم و نمی‌تونم ازش کنم؟ الان بهتون می‌گم چرا.

مثل هر کمیک دیگری، سندمن هم دو بخش مهم و اساسی داشت: داستان و گرافیک. بخش داستان رو نیل گیمنی به دوش می‌کشید که من تا به حال ازش اثر متوسط هم نخوندم و شیوۀ کار کردن ذهنش مثل یک بچۀ شیش ساله‌ست که با شکر اووردوز کرده و هیچوقت پایین نمیاد. دور خونه می‌چرخه و می‌چرخه و می‌چرخه. من بعید می‌دونم این ذهن هیچوقت پایین بیاد و دست از دویدن و چرخیدن بکشه. هر لحظه که فکر می‌کنی خب تموم شد، دیگه ایدۀ جدید و عجیب دیگه‌ای نداره، نیل گیمن میاد و می‌گه مطمئنی؟ یه بار دیگه فکر کن.
سندمن موجود مرموز و قدرتمندیه که هرچقدر هم سعی کنه اینطور به نظر نیاد، واقعا موجود خوبیه. چی باعث می‌شه با هزاران شخصیت دیگه‌ای که تا به حال خوندم قاطی نشه؟ چی باعث نشه این هم مثل خیلی از شخصیت‌های کتاب‌ها و داستان‌های دیگه تموم نشه و رد محوی باقی نذاره؟ فکر می‌کنم نکته اینکه که گیمن تونسته کاری کنه که شخصیت سندمن در عین قابل دوست داشته شدن، دور از دسترس، غریب و بیگانه به نظر بیاد. اونقدر مرموز و غریب که هرچقدر درباره‌ش بخونیم، بخش‌های زیادی ازش باشه که هرگز نتونیم بفهمیم و این نقص داستان نباشه. بلکه فقط نشون بده تو قرار نیست بیای بخشی از زندگی یه موجود فرابشری و فرازمانی رو ببینی و بخوای همه چیو بفهمی. هیچ چیز اینطوری پیش نمی‌ره و این شیوه‌ی درست ماجراست.
ولی این کار باید جوری انجام شه که بتونی حس کنی عمدی بوده و نویسنده سعی نکنه ضعف خودش رو به این بهونه توجیه کنه. کار ضعیفیه و فقط وقتی درست در میاد که نویسنده با قدرت و اعتماد به نفس بگه من می‌دونم، ولی شما لازم نیست همه چیز رو بدونید. برای دونستن همه چیز باید مود سندمن باشید.

و فقط این نیست. من به شخصه عاشق شخصیت‌سازی‌های خوبم، ولی همه می‌دونیم که شخصیت‌سازی خوب کافی نیست. همونطور که پردازش خوب، روایت درست و دیالوگ‌های میخکوب‌کننده کافی نیستند. یه اثر موفق مجموعه‌ای از همه‌ی این‌هاست و خلاف اغلب اوقات که مجبور می‌شیم حداقل یکی از این‌ها رو فدا کنیم، اینجا به نحو رضایت‌بخشی همه‌چی جوره. پس مشکل چیه؟ چرا سندمن حتی نصف بعضی از معمولی‌ترین کتاب‌های جهان مشهور نشده؟
قبلا خودم توی یه پست اینجا به این سوال جواب دادم:

به جرأت می‌گم سندمن نیل گیمن واقعا شاهکار بود. اگه مدیوم کمیک انقدر ساده و بی‌ارزش دیده نمی‌شد، الان کل جهان باید درباره‌ش حرف می‌زد. خیلی زیباست.


چون اگه همچنان به عهدی که اوایل این متن بستیم پایبند بمونیم و وانمود کنیم ادامه‌ای براش نوشته نشده، این کمیک شروع خوبی داشت، خوب ادامه پیدا کرد و پایان محکمی هم داشت. چند تا مدیای اینطوری می‌شناسیم؟ همین الان بدون اینکه خیلی ذهنم رو خسته کنم می‌تونم سه تا شاهکار ادبی نام ببرم که شروع کم‌نظیر و سقوط کم‌نظیرتری داشتند.


از بخش داستان که بگذریم، به تصویرگری کار می‌رسیم. گرافیست سندمن در طول نوشتنش چند بار عوض شد و حتی منی که کمی با تغییر مشکل دارم و دوست دارم لج کنم و بگم اونی که بهش عادت دارم بهتر بود، نمی‌تونم عالی بودن گرافیست آخر رو انکار کنم. باور کنید اگه حتی ذره‌ای توی بخش بصری کمیک تخصص داشتم امکان نداشت به روده‌درازی و خوردن مغزتون ادامه ندم، ولی واقعا هیچ تخصصی ندارم و از حضور بسیاری از افراد متخصص حاضر در کانال خجالت می‌کشم. همین رو می‌گم که ارتقا و پیشرفت تصاویر این کمیک در طول زمان منو به وجد آورد و هربار منو میخکوب کرد.

اگر که همیشه نسبت به مدیوم کمیک بوک گارد داشتید و حس کردید تلف کردن وقته، درکتون می‌کنم. این پیش زمینۀ ذهنی ممکنه به دلایل بسیاری به وجود اومده باشه که قابل درک هستند، ولی به این دلیل بوده که تا به حال به چیزی که نظرتون رو عوض کنه برخورد نکرده بودید. اگر دوست دارید می‌تونید یه شانس به سندمن بدید، و واقعا بعید می‌دونم پشیمون بشید. در ادامه چند کمیک‌پاره از کمیک سندمن که احتمالا قبل‌تر هم توی کانال گذاشتم رو می‌فرستم.

The Sandman (1989–1993)
Neil Gaiman
#Sandman
@SilkySun
پارسال این کارها رو برای یه کالکشن آماده کرده بودم که به خاطر تفاوتشون با کلِ کالکشن گذاشتم کنار و هیچ‌وقتم دوباره فرصت ادیتشون رو نداشتم. این چند روز بالاخره تونستم چهارتاشون رو یکم تر و تمیزشون کنم. فکر کنم کلشون حدود صدتایی باشن که اگه فرصت شد همه رو آماده می‌کنم.

نظرات و حمایت‌هاتون خیلی خوشحالم می‌کنه. 🥂
No Rest for the Wicked (2024)

چه‌قدر خوبه! انتظار داشتم مثل بقیه‌ی بازیای early access فقط یک ساعت اولش کامل و خوب باشه. ولی الان بعد حدود چهار ساعت بازی کردن هر چی جلوتر می‌ره بهتر می‌شه. مکانیک‌های بازی مثل کارهای قبلی این استودیو نیست (سری Ori)، ولی واقعا سرگرم کننده و خوبه. فکر کنم وقتی تمومش کنم خیلی قراره در موردش حرف بزنم.

پ.ن: این یکی از بهترین ویژوال‌هاییه که برای بازی ایزومتریک دیدم.
Visual Alchemist
ولی چیزی که منو اذیت می‌کنه و بارها بهش فکر کردم، حرف‌های یکسری از باس‌های بازیه که دقیقا قبل از کشته شدنشون می‌زنن. مثلا این باسی که توی عکس بالا می‌بینین داره از خودش و ما می‌پرسه که چکار کرده که لایق این مصیبته. روی شکمش چهره‌ی یک موجود انسان‌نما ظاهر شده…
کتاب‌های Dune هم دقیقا همین موضوع رو دنبال می‌کنن. اما داستانش نسبتا پیچیده‌تر از بقیه‌ی نمونه‌هاییه با این قضیه رو به رو می‌شه.
داستانِ اصلی Dune اینه که چطور ممکنه یک نفر دنیایی که "درست شدنی" نیست رو می‌گیره و تبدیلش می‌کنه به بهشت. اما توی مسیرِ تبدیل کردن اونجا به بهشت باعث می‌شه که کل کهکشان بهم بریزه و این دفعه اون دنیای درست نشدنی کل کهکشان باشه به جای یک سیاره.

توی این مصاحبه‌ی فرانک هربرت با NBC توی سال ۱۹۸۳ برای فهمیدن کلیات Dune و این مسئله خوبه. فقط حواستون باشه که بیست ثانیه‌ی اول اسپویل خیلی زیادی داره.

https://www.youtube.com/watch?v=26GPaMoeiu4

و عجب مصاحبه‌ی خوبیه! خیلی سریع همه چیز رو می‌پرسه و هربرت هم وقت تلف نمی‌کنه. نمونه‌ی خوبیه برای مصاحبه‌ی درست.
The Adventures of Mark Twain (1985)

فیلم "ماجراجویی‌های مارک تواین" یک انیمیشن استاپ موشن خمیری برای بچه‌هاست تا با مارک تواین و کارهاش آشنا بشن... یعنی بخش بزرگی از اون اینطوریه به جز جایی که شخصیت‌ها همراه با مارک تواین وارد داستان The Mysterious Stranger می‌شن و اونجا یکی از پیچیده‌ترین و تاریک‌ترین روایت‌هایی که توی انیمیشن دیدم اتفاق میوفته.

خود تواین داستان The Mysterious Stranger رو بعد از مرگ دخترش نوشته و یکی از داستان‌هاشه که ازش چندین نسخه با روایت‌های مختلف هست که هیچ‌وقت هم تمومشون نکرده. به طور کلی داستانیه که تم تاریکی داره، می‌ره به سمت اینکه ما هیچ کنترلی روی سرنوشتمون نداریم و در صورتی که یک موجود قوی‌تر، صرفا چون می‌تونه تصمیم بگیره به نابود ما، هیچ شانسی نداریم.

چیزی که خیلی جالب بود اینه که فرشته (یا همون شیطان) توی The Mysterious Stranger استایل متفاوتی به نسبت کل انیمیشن داره که توی نگاه اول به چشم نمیاد. موجوداتی که اون می‌سازه خیلی شبیه پاپت‌هایین که انیماتورهای استاپ موشن خمیری اوایل کارشون برای تست کردن می‌سازن و همیشه هم خرابش می‌کنن چون به هیچ دردی نمی‌خوره. به نوعی اون حسِ گناه نابود کردن چیزِ انسان‌نما رو توی خودش داره.

توی این انیمیشن هم دقیقا همین رو نشون می‌ده. اینکه چطور یک نویسنده می‌تونه در مقام خلق‌کننده قرار بگیره و موجوداتی که درست کرده رو از بین ببره. بین تمام اقتباس‌هایی که تا الان از کانسپتِ The Mysterious Stranger دیدم (خیلی جاها از این ایده‌ی مارک تواین استفاده کردن)، یکی با اختلاف بهترین و نزدیک‌ترینه به اون فضای ذهنی تاریک مارک تواین توی سال‌های آخر عمرش.

در کل انیمیشن The Adventures of Mark Twain از نظر من بهترین استاپ موشن خمیری تاریخ سینمائه. هیچ کدوم از کارهایی که دیدم هیچ‌وقت جزئیات و چشم‌نوازی این انیمیشن رو نداشتن. صددرصد پیشنهاد می‌کنم که ببینین. اگه این انیمیشن مارکتینگ بهتری داشت و برای دهه‌ها "گم" نمی‌شد، احتمالا الان خیلی بیشتر ازش صحبت می‌شد. استایلی که ویل وینتون توی "ماجراجویی‌های مارک تواین" داره به شدت تاثیرگذاره روی انیمیشن‌های استاپ موشنی که بعدش میاد. به راحتی می‌تونین شباهت‌هاش به آثار وس اندرسون رو ببینین.