Visual Alchemist
2.22K subscribers
1.9K photos
18 videos
241 files
208 links
بیشتر در مورد چیزهایی که دوست دارم و سرم بهشون گرم بوده حرف می‌زنم + نسخه‌ی دیجیتال کارهام که توی پیجم می‌ذارم.

https://instagram.com/hoseinghazii_?igshid=MzMyNGUyNmU2YQ==

همیشه هم می‌تونین برای صحبت و هر سوالی که داشتین بهم پیام بدین.
@hoseinghazi
Download Telegram
Revere (1991 - 1993)

اواخر دهه‌ی هشتاد میلادی مجله‌ی بریتانیایی 2000 AD توی اوج بود. اون پایه‌هایی که تونستن بسازن خیلی سریع جواب دادن و جریان کمیک بریتیش در کنارش دهه‌ی نود میلادی خودش رو به شکوفایی رسوند، هم طراح‌ها و نویسنده‌هاش مجله‌هایی مثل ورتیگو و دی‌سی رو آباد کردن. بخش بزرگی از کارهای مهم این دوتا مجله توی دهه‌ی نود به نوعی تحت تاثیر کمیک‌های 2000 AD هستن. کالکشن خود مجله از اون دوران هم همچنان یکی از بهترین‌های تاریخه.

یکی از کمیک‌هاشون که من خیلی دلم می‌خواست بخونم و فرصت نشده بود، Revere ـه که اوایل دهه‌ی نود چاپ می‌شد. متاسفانه برای مدت زیادی فقط نسخه‌ی اسکن شده با کیفیت پایینش توی اینترنت موجود بود، ولی اخیرا خیلی اتفاق فایل نسخه‌ی ریمستر شده رو هم تونستم پیدا کنم.

و... چیزی نبود که انتظارشو داشتم.
درسته که 2000 AD به تصویرسازی‌های پیچیده و سایکدلیکش معروفه، حتی اون ده پونزده‌تا کمیکی که قبلا ازش خوندم هم داستانشونو درست نفهمیدم، چون بیشتر از حدی که عادت داشتم به سمت سورئال و سیال ذهن می‌رفتن. ولی دلیل نمی‌شه که تحسینشون نکنم. این کمیک از لحاظ طراحی بدون شک یکی از بهترین‌های نسل خودشه. طراحش (سیمون هریسون) بیشتر وقت‌ها صفحه رو به عنوان یک کل دیده و لی‌اوت متداول کمیک‌ها رو استفاده نکرده، به جای جدا بودن پنل‌ها، تمام صفحه درگیره. همین باعث شده که داستانِ سیال، همراه بشه با تصاویری که بهش نزدیکن. همه چیز خیلی متفاوت به نسبت کمیک‌های جریان اصلی حرکت می‌کنه، درست معمول نیست از کدوم سمت باید داستان رو دنبال کرد و همین خودش تجربه‌ی جالبی بود برام.
این کمیک ادامه‌ایه به هنر دهه‌ی هشتاد بریتانیا؛ گرافیتی خیلی توی تایپوگرافی و فضاسازی تاثیر داشته. دید آخرالزمانی شبیه به کارهای هالیوودی نیست و هویت مخصوص خودش رو داره و مهم‌تر از همه، یکی از بهترین آثار سیکوئنس آرت (فارسیشو یادم نیست) که از سورئالیسم استفاده کرده.

در مورد خود داستانم چیزهای زیادی می‌شه گفت، ولی شک دارم که کامل فهمیده باشمش. آثار بریتانیایی وقتی که پساآخرالزمانی می‌شن همیشه سعی می‌کنن از مدلِ هالیوود دور بمونن، برای همین خیلی بیشتر علم رو به عنوان رفرنس استفاده می‌کنن. مثلا دنیای Revere به خاطر بالا اومدن سطح آب و در نتیجه، بالا رفتن اشعه‌ی UV نابود شده. خیلی منطقی‌تره از توضیحات ساده و یک خطی بیشتر کارهایی که تا حالا خوندم. هر سه کتابِ Revere هم الگوی سفر قهرمان رو دنبال می‌کنن، این بخش تقریبا تنها بخشیه که از ساختار کلاسیک داستان‌نویسی پیروی می‌کنه و کمک می‌کنه به قابل فهم شدن کلِ داستان.

در کل به نظرم کمیک مهمیه برای درک کردن آثار بریتانیایی، مخصوصا مجله‌ی 2000 AD. شاید خوندن متن‌ها و فهمیدن داستانش سخت باشه، اما همون نگاه کردن به طراحی‌هاش هم تا حدودی کافیه.

این کمیک رو می‌تونین از اینجا دانلود کنین، یا آنلاین بخونین.
هنوز فکر می‌کنم یکی از نقاط اوج گیمینگ و در کل تاریخ گیم، اونجاییه که یکسری اومدن داخل ماینکرفت سیستم ساختن و روش بازی ماینکرفت رو ران کردن. نمی‌دونم دقیقا چه کلمه‌ای براش درسته، ولی یه تعداد قابل توجهی تئوری عجیب توی صنعت گیم و حتی دنیای واقعی با این اتفاق نقض شدن.
خیلی همه چیز "یک دنیای داخل یک دنیای دیگه که خودشم داخل یک دنیای دیگه‌س" بود.

https://www.youtube.com/watch?v=-BP7DhHTU-I
وقتی اولین بار Blasphemous رو بازی کردم خیلی خوشم نیومد. اگه درست یادم باشه عید همون سالی بود کرونا اومد و کلا... همه‌ی تلاش‌هام برای لذت بردن از هر چیزی بد پیش می‌رفت. ولی به هر حال تمومش کردم و فکر کنم تا سه‌ سال بعد حتی بهش فکر نکردم. تا دوباره خبر نسخه‌ی جدید اومد و پاییز پارسال دوباره رفتم سراغش و این دفعه نتیجه واقعا عجیب بود. فهمیدم که کلِ این سه سال شاید مستقیما به Blasphemous فکر نکرده بودم، ولی مدام صحبت‌هاش و دنیایی که ساخته بود رو توی ذهنم داشتم. چیزی بود که بهش فکر می‌کردم، بدون اینکه بدونم از کجا اومده و یکی تاثیرگذارترین چیزها روش از کجاست.

اگه بخوام بدون کمترین اسپویلی توضیح بدم، دنیای Blasphemous یک زمانی جای زیبایی بوده و اینو می‌شه از معماری شهرش فهمید. اما یک مریضی، چیزی که بیشتر ریشه‌ی اساطیری/مذهبی داره و مردم رو تغییر داده همه چیز رو نابود کرده. همه در حال درد کشیدنن، انسان‌های عادی تبدیل به هیولا شدن و کلِ اون کیفیت‌هایی که اون‌ها رو انسان می‌کرد از بین رفته.
امیدوارم خیال نکنین که کل داستان همینه، چون خیلی پیچیده‌تر و افتضاح‌تر از اونیه که بشه با چند خط توضیحش داد. ولی برای صحبتم همین مقدار کافیه.

چیزی که توی این بازی اذیت‌کننده‌ست و در کل، دنیای اون رو می‌سازه و روایت کاملا سوار اون دنیاست، اینه که مردمِ دنیای Blasphemous خودشون رو لایق تمام این اتفاق‌ها می‌دونن. تمام NPCها، باس‌ها و نوشته‌هایی که توی بازی هست به نوعی این حس گناه رو القا می‌کنن. انگار این حس چیزیه که اضافه شده به مذهبِ تمام مردم دنیای بازی. مذهبی که کلا بر پایه‌ی مسائلی مثل زجر کشیدن، معجزه و پایان دنیا شکل گرفته.
ولی چیزی که منو اذیت می‌کنه و بارها بهش فکر کردم، حرف‌های یکسری از باس‌های بازیه که دقیقا قبل از کشته شدنشون می‌زنن. مثلا این باسی که توی عکس بالا می‌بینین داره از خودش و ما می‌پرسه که چکار کرده که لایق این مصیبته. روی شکمش چهره‌ی یک موجود انسان‌نما ظاهر شده که نشون می‌ده یک چیزی شبیه به انگل داخلشه. وقتی با دقت نگاه کنین، متوجه می‌شین که پاهای پسر به یک تخته چوب میخ شده و دور دستش هم طناب‌هاییه که پاره شدن. شاید اول یکی اون رو با طناب بسته و انگلِ داخل بدنش اون طناب‌ها رو پاره کرده. بعد هم اون‌ها هم محض احتیاط پاهاش رو بستن و رهاش کردن. چون هیچ چاره‌ای برای مشکلش ندارن. اون قراره تبدیل بشه به یه هیولا و با منطق مردمِ داخل این دنیا، حقشه.
حالا دقیقا چند لحظه قبل از مرگش داره می‌پرسه چرا؟ انگار کلِ چیزهایی که از اول شنیدیم بالاخره نقض می‌شن.
به عنوان یه پلیر اینجا اولین بار از خودم پرسیدم که شاید کلِ کارهایی که می‌کنم الکیه. این دنیا که قرار نیست وضعیتش بهتر بشه. هیچ جوابی برای "چرا اینقدر زجر می‌کشیم؟" نیست. ما می‌تونستیم جای اون پسر باشیم، اون هیچ فرقی با کاراکتر اصلی بازی نداره.

و خب، همینجا دقیقا اون صدای کلیک اومد و متوجه شدم چرا Blasphemous اینقدر تاریک و ناامیده. توی بیشتر باز‌ی‌ها، کتاب‌ها و فیلم‌ها ما با شخصیتی طرفیم که توی دنیا یک جایگاه خاصی رو داره. حتی تاریک‌ترین دنیاها هم منجی دارن و اون منجی کسیه که قراره دنیا رو جای بهتری کنه. اما Blasphemous دقیقا مثل دنیای واقعیه، پلیر کنترل شخصیتی رو داره که واقعا توی این دنیا چیز خاصی نیست. بیشتر شبیه به یه انسان با توهم‌های عجیبه. بود و نبودش توی این دنیا تاثیری نداره. مهم نیست چه‌قدر تلاش کنه، نابودی اینقدر وسیع و عمیقه که درست نمی‌شه.
این خیلی نزدیک بود به حسی که تقریبا همه زمان کرونا داشتن. حالا حدود چهار سال بعد از شروعش... واقعا این حس ما رو ترک کرده؟ درسته که دنیای ما خیلی متفاوته با اون دنیای گاثیکِ ترسناکِ توی بازی، ولی هیچ کس نمی‌تونه بگه فساد و نابود به ریشه‌های دنیامون نرسیده و به نظر میاد... تمام ماها مثل همون NPCهای توی بازی باشیم، صرفا قبول کردیم چون که می‌دونیم اصلا راهی برای درمانش نیست.
همیشه اون "اتفاقِ بدی که همه‌چیز رو نابود می‌کنه" گوشه‌ی اتاقه و بهمون زل زده، چه در مقیاس شخصی، چه جهانی.
Forwarded from واژه‌فروش
The Sandman (1989–1993)
Neil Gaiman
This picture is drawn by: Visual Alchemist
Forwarded from واژه‌فروش
یه مدتیه سندمن ذهنم رو بدجوری درگیر کرده. شاید شیش ماه یا یک سال از وقتی مجموعۀ اصلی رو تموم کردم (و وانمود کردم بعد از اون مجموعه پروندۀ سندمن بسته شده و در دنیای ایده‌آلی زندگی می‌کنیم که همه می‌دونن کی باید بس کنن) گذشته، اما تا الان حس نکردم نیازی هست درباره‌ش صحبت کنم. بین این همه کمیک و کتاب و فیلم و سریال و مدیای متنوع و جذاب، چرا این سندمنه که انقدر توی ذهن من مونده؟ چرا یه جوریه که حس می‌کنم تا جز به جزئش رو تحلیل و مرور نکنم دینم رو ادا نکردم و نمی‌تونم ازش کنم؟ الان بهتون می‌گم چرا.

مثل هر کمیک دیگری، سندمن هم دو بخش مهم و اساسی داشت: داستان و گرافیک. بخش داستان رو نیل گیمنی به دوش می‌کشید که من تا به حال ازش اثر متوسط هم نخوندم و شیوۀ کار کردن ذهنش مثل یک بچۀ شیش ساله‌ست که با شکر اووردوز کرده و هیچوقت پایین نمیاد. دور خونه می‌چرخه و می‌چرخه و می‌چرخه. من بعید می‌دونم این ذهن هیچوقت پایین بیاد و دست از دویدن و چرخیدن بکشه. هر لحظه که فکر می‌کنی خب تموم شد، دیگه ایدۀ جدید و عجیب دیگه‌ای نداره، نیل گیمن میاد و می‌گه مطمئنی؟ یه بار دیگه فکر کن.
سندمن موجود مرموز و قدرتمندیه که هرچقدر هم سعی کنه اینطور به نظر نیاد، واقعا موجود خوبیه. چی باعث می‌شه با هزاران شخصیت دیگه‌ای که تا به حال خوندم قاطی نشه؟ چی باعث نشه این هم مثل خیلی از شخصیت‌های کتاب‌ها و داستان‌های دیگه تموم نشه و رد محوی باقی نذاره؟ فکر می‌کنم نکته اینکه که گیمن تونسته کاری کنه که شخصیت سندمن در عین قابل دوست داشته شدن، دور از دسترس، غریب و بیگانه به نظر بیاد. اونقدر مرموز و غریب که هرچقدر درباره‌ش بخونیم، بخش‌های زیادی ازش باشه که هرگز نتونیم بفهمیم و این نقص داستان نباشه. بلکه فقط نشون بده تو قرار نیست بیای بخشی از زندگی یه موجود فرابشری و فرازمانی رو ببینی و بخوای همه چیو بفهمی. هیچ چیز اینطوری پیش نمی‌ره و این شیوه‌ی درست ماجراست.
ولی این کار باید جوری انجام شه که بتونی حس کنی عمدی بوده و نویسنده سعی نکنه ضعف خودش رو به این بهونه توجیه کنه. کار ضعیفیه و فقط وقتی درست در میاد که نویسنده با قدرت و اعتماد به نفس بگه من می‌دونم، ولی شما لازم نیست همه چیز رو بدونید. برای دونستن همه چیز باید مود سندمن باشید.

و فقط این نیست. من به شخصه عاشق شخصیت‌سازی‌های خوبم، ولی همه می‌دونیم که شخصیت‌سازی خوب کافی نیست. همونطور که پردازش خوب، روایت درست و دیالوگ‌های میخکوب‌کننده کافی نیستند. یه اثر موفق مجموعه‌ای از همه‌ی این‌هاست و خلاف اغلب اوقات که مجبور می‌شیم حداقل یکی از این‌ها رو فدا کنیم، اینجا به نحو رضایت‌بخشی همه‌چی جوره. پس مشکل چیه؟ چرا سندمن حتی نصف بعضی از معمولی‌ترین کتاب‌های جهان مشهور نشده؟
قبلا خودم توی یه پست اینجا به این سوال جواب دادم:

به جرأت می‌گم سندمن نیل گیمن واقعا شاهکار بود. اگه مدیوم کمیک انقدر ساده و بی‌ارزش دیده نمی‌شد، الان کل جهان باید درباره‌ش حرف می‌زد. خیلی زیباست.


چون اگه همچنان به عهدی که اوایل این متن بستیم پایبند بمونیم و وانمود کنیم ادامه‌ای براش نوشته نشده، این کمیک شروع خوبی داشت، خوب ادامه پیدا کرد و پایان محکمی هم داشت. چند تا مدیای اینطوری می‌شناسیم؟ همین الان بدون اینکه خیلی ذهنم رو خسته کنم می‌تونم سه تا شاهکار ادبی نام ببرم که شروع کم‌نظیر و سقوط کم‌نظیرتری داشتند.


از بخش داستان که بگذریم، به تصویرگری کار می‌رسیم. گرافیست سندمن در طول نوشتنش چند بار عوض شد و حتی منی که کمی با تغییر مشکل دارم و دوست دارم لج کنم و بگم اونی که بهش عادت دارم بهتر بود، نمی‌تونم عالی بودن گرافیست آخر رو انکار کنم. باور کنید اگه حتی ذره‌ای توی بخش بصری کمیک تخصص داشتم امکان نداشت به روده‌درازی و خوردن مغزتون ادامه ندم، ولی واقعا هیچ تخصصی ندارم و از حضور بسیاری از افراد متخصص حاضر در کانال خجالت می‌کشم. همین رو می‌گم که ارتقا و پیشرفت تصاویر این کمیک در طول زمان منو به وجد آورد و هربار منو میخکوب کرد.

اگر که همیشه نسبت به مدیوم کمیک بوک گارد داشتید و حس کردید تلف کردن وقته، درکتون می‌کنم. این پیش زمینۀ ذهنی ممکنه به دلایل بسیاری به وجود اومده باشه که قابل درک هستند، ولی به این دلیل بوده که تا به حال به چیزی که نظرتون رو عوض کنه برخورد نکرده بودید. اگر دوست دارید می‌تونید یه شانس به سندمن بدید، و واقعا بعید می‌دونم پشیمون بشید. در ادامه چند کمیک‌پاره از کمیک سندمن که احتمالا قبل‌تر هم توی کانال گذاشتم رو می‌فرستم.

The Sandman (1989–1993)
Neil Gaiman
#Sandman
@SilkySun
پارسال این کارها رو برای یه کالکشن آماده کرده بودم که به خاطر تفاوتشون با کلِ کالکشن گذاشتم کنار و هیچ‌وقتم دوباره فرصت ادیتشون رو نداشتم. این چند روز بالاخره تونستم چهارتاشون رو یکم تر و تمیزشون کنم. فکر کنم کلشون حدود صدتایی باشن که اگه فرصت شد همه رو آماده می‌کنم.

نظرات و حمایت‌هاتون خیلی خوشحالم می‌کنه. 🥂