Final Fantasy IX (2000)
بهترین بخش این چند روزم آخر شباس که قسمت نهم فاینال فانتزی رو بازی میکنم. هیچی انگار توی این بازی جدی نیست، کاملا حس کتابهایی رو میده که ده یازده سالگیم میخوندم و همه چیز حتی از بهترین حالت ممکن هم بهتر پیش میره تا داستان جالب بمونه.
تمام این Pre-Rendered بک گراندها هم حس مخصوص خودشونو میدن. این بازی بیشتر از هر چیزی که توی یکسال اخیر بازی کردم شخصیت مخصوص خودشو داره. زیباییشناسیش باعث حس بهتری به همه چیز داشته باشم و موسیقی متنش... حرف نداره. این چند روز بیشتر وقتا دارم آهنگهاشو گوش میکنم و منتظرم کارهام تموم بشه تا برم سراغ بازی.
بهترین بخش این چند روزم آخر شباس که قسمت نهم فاینال فانتزی رو بازی میکنم. هیچی انگار توی این بازی جدی نیست، کاملا حس کتابهایی رو میده که ده یازده سالگیم میخوندم و همه چیز حتی از بهترین حالت ممکن هم بهتر پیش میره تا داستان جالب بمونه.
تمام این Pre-Rendered بک گراندها هم حس مخصوص خودشونو میدن. این بازی بیشتر از هر چیزی که توی یکسال اخیر بازی کردم شخصیت مخصوص خودشو داره. زیباییشناسیش باعث حس بهتری به همه چیز داشته باشم و موسیقی متنش... حرف نداره. این چند روز بیشتر وقتا دارم آهنگهاشو گوش میکنم و منتظرم کارهام تموم بشه تا برم سراغ بازی.
Revere (1991 - 1993)
اواخر دههی هشتاد میلادی مجلهی بریتانیایی 2000 AD توی اوج بود. اون پایههایی که تونستن بسازن خیلی سریع جواب دادن و جریان کمیک بریتیش در کنارش دههی نود میلادی خودش رو به شکوفایی رسوند، هم طراحها و نویسندههاش مجلههایی مثل ورتیگو و دیسی رو آباد کردن. بخش بزرگی از کارهای مهم این دوتا مجله توی دههی نود به نوعی تحت تاثیر کمیکهای 2000 AD هستن. کالکشن خود مجله از اون دوران هم همچنان یکی از بهترینهای تاریخه.
یکی از کمیکهاشون که من خیلی دلم میخواست بخونم و فرصت نشده بود، Revere ـه که اوایل دههی نود چاپ میشد. متاسفانه برای مدت زیادی فقط نسخهی اسکن شده با کیفیت پایینش توی اینترنت موجود بود، ولی اخیرا خیلی اتفاق فایل نسخهی ریمستر شده رو هم تونستم پیدا کنم.
و... چیزی نبود که انتظارشو داشتم.
درسته که 2000 AD به تصویرسازیهای پیچیده و سایکدلیکش معروفه، حتی اون ده پونزدهتا کمیکی که قبلا ازش خوندم هم داستانشونو درست نفهمیدم، چون بیشتر از حدی که عادت داشتم به سمت سورئال و سیال ذهن میرفتن. ولی دلیل نمیشه که تحسینشون نکنم. این کمیک از لحاظ طراحی بدون شک یکی از بهترینهای نسل خودشه. طراحش (سیمون هریسون) بیشتر وقتها صفحه رو به عنوان یک کل دیده و لیاوت متداول کمیکها رو استفاده نکرده، به جای جدا بودن پنلها، تمام صفحه درگیره. همین باعث شده که داستانِ سیال، همراه بشه با تصاویری که بهش نزدیکن. همه چیز خیلی متفاوت به نسبت کمیکهای جریان اصلی حرکت میکنه، درست معمول نیست از کدوم سمت باید داستان رو دنبال کرد و همین خودش تجربهی جالبی بود برام.
این کمیک ادامهایه به هنر دههی هشتاد بریتانیا؛ گرافیتی خیلی توی تایپوگرافی و فضاسازی تاثیر داشته. دید آخرالزمانی شبیه به کارهای هالیوودی نیست و هویت مخصوص خودش رو داره و مهمتر از همه، یکی از بهترین آثار سیکوئنس آرت (فارسیشو یادم نیست) که از سورئالیسم استفاده کرده.
در مورد خود داستانم چیزهای زیادی میشه گفت، ولی شک دارم که کامل فهمیده باشمش. آثار بریتانیایی وقتی که پساآخرالزمانی میشن همیشه سعی میکنن از مدلِ هالیوود دور بمونن، برای همین خیلی بیشتر علم رو به عنوان رفرنس استفاده میکنن. مثلا دنیای Revere به خاطر بالا اومدن سطح آب و در نتیجه، بالا رفتن اشعهی UV نابود شده. خیلی منطقیتره از توضیحات ساده و یک خطی بیشتر کارهایی که تا حالا خوندم. هر سه کتابِ Revere هم الگوی سفر قهرمان رو دنبال میکنن، این بخش تقریبا تنها بخشیه که از ساختار کلاسیک داستاننویسی پیروی میکنه و کمک میکنه به قابل فهم شدن کلِ داستان.
در کل به نظرم کمیک مهمیه برای درک کردن آثار بریتانیایی، مخصوصا مجلهی 2000 AD. شاید خوندن متنها و فهمیدن داستانش سخت باشه، اما همون نگاه کردن به طراحیهاش هم تا حدودی کافیه.
این کمیک رو میتونین از اینجا دانلود کنین، یا آنلاین بخونین.
اواخر دههی هشتاد میلادی مجلهی بریتانیایی 2000 AD توی اوج بود. اون پایههایی که تونستن بسازن خیلی سریع جواب دادن و جریان کمیک بریتیش در کنارش دههی نود میلادی خودش رو به شکوفایی رسوند، هم طراحها و نویسندههاش مجلههایی مثل ورتیگو و دیسی رو آباد کردن. بخش بزرگی از کارهای مهم این دوتا مجله توی دههی نود به نوعی تحت تاثیر کمیکهای 2000 AD هستن. کالکشن خود مجله از اون دوران هم همچنان یکی از بهترینهای تاریخه.
یکی از کمیکهاشون که من خیلی دلم میخواست بخونم و فرصت نشده بود، Revere ـه که اوایل دههی نود چاپ میشد. متاسفانه برای مدت زیادی فقط نسخهی اسکن شده با کیفیت پایینش توی اینترنت موجود بود، ولی اخیرا خیلی اتفاق فایل نسخهی ریمستر شده رو هم تونستم پیدا کنم.
و... چیزی نبود که انتظارشو داشتم.
درسته که 2000 AD به تصویرسازیهای پیچیده و سایکدلیکش معروفه، حتی اون ده پونزدهتا کمیکی که قبلا ازش خوندم هم داستانشونو درست نفهمیدم، چون بیشتر از حدی که عادت داشتم به سمت سورئال و سیال ذهن میرفتن. ولی دلیل نمیشه که تحسینشون نکنم. این کمیک از لحاظ طراحی بدون شک یکی از بهترینهای نسل خودشه. طراحش (سیمون هریسون) بیشتر وقتها صفحه رو به عنوان یک کل دیده و لیاوت متداول کمیکها رو استفاده نکرده، به جای جدا بودن پنلها، تمام صفحه درگیره. همین باعث شده که داستانِ سیال، همراه بشه با تصاویری که بهش نزدیکن. همه چیز خیلی متفاوت به نسبت کمیکهای جریان اصلی حرکت میکنه، درست معمول نیست از کدوم سمت باید داستان رو دنبال کرد و همین خودش تجربهی جالبی بود برام.
این کمیک ادامهایه به هنر دههی هشتاد بریتانیا؛ گرافیتی خیلی توی تایپوگرافی و فضاسازی تاثیر داشته. دید آخرالزمانی شبیه به کارهای هالیوودی نیست و هویت مخصوص خودش رو داره و مهمتر از همه، یکی از بهترین آثار سیکوئنس آرت (فارسیشو یادم نیست) که از سورئالیسم استفاده کرده.
در مورد خود داستانم چیزهای زیادی میشه گفت، ولی شک دارم که کامل فهمیده باشمش. آثار بریتانیایی وقتی که پساآخرالزمانی میشن همیشه سعی میکنن از مدلِ هالیوود دور بمونن، برای همین خیلی بیشتر علم رو به عنوان رفرنس استفاده میکنن. مثلا دنیای Revere به خاطر بالا اومدن سطح آب و در نتیجه، بالا رفتن اشعهی UV نابود شده. خیلی منطقیتره از توضیحات ساده و یک خطی بیشتر کارهایی که تا حالا خوندم. هر سه کتابِ Revere هم الگوی سفر قهرمان رو دنبال میکنن، این بخش تقریبا تنها بخشیه که از ساختار کلاسیک داستاننویسی پیروی میکنه و کمک میکنه به قابل فهم شدن کلِ داستان.
در کل به نظرم کمیک مهمیه برای درک کردن آثار بریتانیایی، مخصوصا مجلهی 2000 AD. شاید خوندن متنها و فهمیدن داستانش سخت باشه، اما همون نگاه کردن به طراحیهاش هم تا حدودی کافیه.
این کمیک رو میتونین از اینجا دانلود کنین، یا آنلاین بخونین.
هنوز فکر میکنم یکی از نقاط اوج گیمینگ و در کل تاریخ گیم، اونجاییه که یکسری اومدن داخل ماینکرفت سیستم ساختن و روش بازی ماینکرفت رو ران کردن. نمیدونم دقیقا چه کلمهای براش درسته، ولی یه تعداد قابل توجهی تئوری عجیب توی صنعت گیم و حتی دنیای واقعی با این اتفاق نقض شدن.
خیلی همه چیز "یک دنیای داخل یک دنیای دیگه که خودشم داخل یک دنیای دیگهس" بود.
https://www.youtube.com/watch?v=-BP7DhHTU-I
خیلی همه چیز "یک دنیای داخل یک دنیای دیگه که خودشم داخل یک دنیای دیگهس" بود.
https://www.youtube.com/watch?v=-BP7DhHTU-I
YouTube
I made Minecraft in Minecraft with redstone!
3D Minecraft in Minecraft with no command blocks, no datapacks and no mods.
Features include an 8x8x8 fully 3D-rendered world with 16 different block types, 32 different items, and dozens of game mechanics including mining, crafting, smelting, building, chests…
Features include an 8x8x8 fully 3D-rendered world with 16 different block types, 32 different items, and dozens of game mechanics including mining, crafting, smelting, building, chests…
وقتی اولین بار Blasphemous رو بازی کردم خیلی خوشم نیومد. اگه درست یادم باشه عید همون سالی بود کرونا اومد و کلا... همهی تلاشهام برای لذت بردن از هر چیزی بد پیش میرفت. ولی به هر حال تمومش کردم و فکر کنم تا سه سال بعد حتی بهش فکر نکردم. تا دوباره خبر نسخهی جدید اومد و پاییز پارسال دوباره رفتم سراغش و این دفعه نتیجه واقعا عجیب بود. فهمیدم که کلِ این سه سال شاید مستقیما به Blasphemous فکر نکرده بودم، ولی مدام صحبتهاش و دنیایی که ساخته بود رو توی ذهنم داشتم. چیزی بود که بهش فکر میکردم، بدون اینکه بدونم از کجا اومده و یکی تاثیرگذارترین چیزها روش از کجاست.
اگه بخوام بدون کمترین اسپویلی توضیح بدم، دنیای Blasphemous یک زمانی جای زیبایی بوده و اینو میشه از معماری شهرش فهمید. اما یک مریضی، چیزی که بیشتر ریشهی اساطیری/مذهبی داره و مردم رو تغییر داده همه چیز رو نابود کرده. همه در حال درد کشیدنن، انسانهای عادی تبدیل به هیولا شدن و کلِ اون کیفیتهایی که اونها رو انسان میکرد از بین رفته.
امیدوارم خیال نکنین که کل داستان همینه، چون خیلی پیچیدهتر و افتضاحتر از اونیه که بشه با چند خط توضیحش داد. ولی برای صحبتم همین مقدار کافیه.
چیزی که توی این بازی اذیتکنندهست و در کل، دنیای اون رو میسازه و روایت کاملا سوار اون دنیاست، اینه که مردمِ دنیای Blasphemous خودشون رو لایق تمام این اتفاقها میدونن. تمام NPCها، باسها و نوشتههایی که توی بازی هست به نوعی این حس گناه رو القا میکنن. انگار این حس چیزیه که اضافه شده به مذهبِ تمام مردم دنیای بازی. مذهبی که کلا بر پایهی مسائلی مثل زجر کشیدن، معجزه و پایان دنیا شکل گرفته.
اگه بخوام بدون کمترین اسپویلی توضیح بدم، دنیای Blasphemous یک زمانی جای زیبایی بوده و اینو میشه از معماری شهرش فهمید. اما یک مریضی، چیزی که بیشتر ریشهی اساطیری/مذهبی داره و مردم رو تغییر داده همه چیز رو نابود کرده. همه در حال درد کشیدنن، انسانهای عادی تبدیل به هیولا شدن و کلِ اون کیفیتهایی که اونها رو انسان میکرد از بین رفته.
امیدوارم خیال نکنین که کل داستان همینه، چون خیلی پیچیدهتر و افتضاحتر از اونیه که بشه با چند خط توضیحش داد. ولی برای صحبتم همین مقدار کافیه.
چیزی که توی این بازی اذیتکنندهست و در کل، دنیای اون رو میسازه و روایت کاملا سوار اون دنیاست، اینه که مردمِ دنیای Blasphemous خودشون رو لایق تمام این اتفاقها میدونن. تمام NPCها، باسها و نوشتههایی که توی بازی هست به نوعی این حس گناه رو القا میکنن. انگار این حس چیزیه که اضافه شده به مذهبِ تمام مردم دنیای بازی. مذهبی که کلا بر پایهی مسائلی مثل زجر کشیدن، معجزه و پایان دنیا شکل گرفته.
ولی چیزی که منو اذیت میکنه و بارها بهش فکر کردم، حرفهای یکسری از باسهای بازیه که دقیقا قبل از کشته شدنشون میزنن. مثلا این باسی که توی عکس بالا میبینین داره از خودش و ما میپرسه که چکار کرده که لایق این مصیبته. روی شکمش چهرهی یک موجود انساننما ظاهر شده که نشون میده یک چیزی شبیه به انگل داخلشه. وقتی با دقت نگاه کنین، متوجه میشین که پاهای پسر به یک تخته چوب میخ شده و دور دستش هم طنابهاییه که پاره شدن. شاید اول یکی اون رو با طناب بسته و انگلِ داخل بدنش اون طنابها رو پاره کرده. بعد هم اونها هم محض احتیاط پاهاش رو بستن و رهاش کردن. چون هیچ چارهای برای مشکلش ندارن. اون قراره تبدیل بشه به یه هیولا و با منطق مردمِ داخل این دنیا، حقشه.
حالا دقیقا چند لحظه قبل از مرگش داره میپرسه چرا؟ انگار کلِ چیزهایی که از اول شنیدیم بالاخره نقض میشن.
به عنوان یه پلیر اینجا اولین بار از خودم پرسیدم که شاید کلِ کارهایی که میکنم الکیه. این دنیا که قرار نیست وضعیتش بهتر بشه. هیچ جوابی برای "چرا اینقدر زجر میکشیم؟" نیست. ما میتونستیم جای اون پسر باشیم، اون هیچ فرقی با کاراکتر اصلی بازی نداره.
و خب، همینجا دقیقا اون صدای کلیک اومد و متوجه شدم چرا Blasphemous اینقدر تاریک و ناامیده. توی بیشتر بازیها، کتابها و فیلمها ما با شخصیتی طرفیم که توی دنیا یک جایگاه خاصی رو داره. حتی تاریکترین دنیاها هم منجی دارن و اون منجی کسیه که قراره دنیا رو جای بهتری کنه. اما Blasphemous دقیقا مثل دنیای واقعیه، پلیر کنترل شخصیتی رو داره که واقعا توی این دنیا چیز خاصی نیست. بیشتر شبیه به یه انسان با توهمهای عجیبه. بود و نبودش توی این دنیا تاثیری نداره. مهم نیست چهقدر تلاش کنه، نابودی اینقدر وسیع و عمیقه که درست نمیشه.
حالا دقیقا چند لحظه قبل از مرگش داره میپرسه چرا؟ انگار کلِ چیزهایی که از اول شنیدیم بالاخره نقض میشن.
به عنوان یه پلیر اینجا اولین بار از خودم پرسیدم که شاید کلِ کارهایی که میکنم الکیه. این دنیا که قرار نیست وضعیتش بهتر بشه. هیچ جوابی برای "چرا اینقدر زجر میکشیم؟" نیست. ما میتونستیم جای اون پسر باشیم، اون هیچ فرقی با کاراکتر اصلی بازی نداره.
و خب، همینجا دقیقا اون صدای کلیک اومد و متوجه شدم چرا Blasphemous اینقدر تاریک و ناامیده. توی بیشتر بازیها، کتابها و فیلمها ما با شخصیتی طرفیم که توی دنیا یک جایگاه خاصی رو داره. حتی تاریکترین دنیاها هم منجی دارن و اون منجی کسیه که قراره دنیا رو جای بهتری کنه. اما Blasphemous دقیقا مثل دنیای واقعیه، پلیر کنترل شخصیتی رو داره که واقعا توی این دنیا چیز خاصی نیست. بیشتر شبیه به یه انسان با توهمهای عجیبه. بود و نبودش توی این دنیا تاثیری نداره. مهم نیست چهقدر تلاش کنه، نابودی اینقدر وسیع و عمیقه که درست نمیشه.