بعضی وقتا تمرین و مطالعهم برای طراحی کانسپت اینقدری خوب میشه که دلم نمیاد به اشتراک نذارم. D:
A Guide to Japanese Role-Playing Games - Bitmap Books (2021)
چند روزه که دارم این کتاب رو میخونم، یه تاریخ و تحلیل از بازیهای JRPG ـه که نسبتا تمام جزئیات و بخشهای مهم و غیرِ مهم رو پوشش میده. به نظرم زمان خوبیه برای خوندنش، مخصوصا اینکه الان دوباره داریم بازیهای بیشتری توی این زیر ژانر رو بین کارهای مهم میبینیم. در کل توضیح میده چرا JRPG یه تلاشه برای ساده کردن RGBهای غربیه، چطور این کار رو انجام داد و در آخر، چطور اینقدری مهم و بهتر شد که بازیهای غربی هم شروع کردن از سیستمهایی که توی این بازیها بود استفاده کنن.
کتاب تا حدودی به این سوال مهم جواب میده که چرا بازیهای ژاپنی متفاوتن؟ چرا تموم کردن یک بازی از فرامسافتتر تقریبا کل انرژی پلیر رو میگیره و در کل، ژاپنیها به چی فکر میکنن؟ تا جایی که من خوندم (حدود هفتاد درصد) این کتاب خیلی عمیق داره فلسفهی پشت بازیها و گیمپلی رو بررسی میکنه، چیزی که معمولا توی کتابهای مربوط به ویدیو گیم ازش حرف نمیزنن و با توجه به دنیای گیم توی سال ۲۰۲۴، دونستن و فهمیدن فلسفهی پشتِ این بازیها مهمه.
اگه شما هم مثل من اولین تجربههای گیمتون برمیگرده به حدود سال ۲۰۰۵ و پلیاستیشن یک و دو، احتمالا بخش بزرگی از آشنایی اولیهای که با ویدیو گیم داشتین به کمک JRGBهای ژاپنی بوده. چون اون موقع به طرز عجیبی تمام بازیهای توی بازار از ژاپن میومدن و ما ناخواسته و اتفاقی یکسری از مهمترین بازیهای تاریخ که هیچوقت شانس موفقیت یا عرضه توی غرب رو نداشتن رو تجربه کردیم. حس میکنم بعد از تموم کردن این کتاب قراره خیلی بیشتر در مورد JRGB بنویسم.
در ضمن، خیلی عکسهای خوبی داره. یکسری از بازیهایی که میتونین عکس محیط و شخصیتهاشون رو توی این کتاب پیدا کنین، هیچجایی از اینترنت (بخش انگلیسی مشخصا) نیستن.
چند روزه که دارم این کتاب رو میخونم، یه تاریخ و تحلیل از بازیهای JRPG ـه که نسبتا تمام جزئیات و بخشهای مهم و غیرِ مهم رو پوشش میده. به نظرم زمان خوبیه برای خوندنش، مخصوصا اینکه الان دوباره داریم بازیهای بیشتری توی این زیر ژانر رو بین کارهای مهم میبینیم. در کل توضیح میده چرا JRPG یه تلاشه برای ساده کردن RGBهای غربیه، چطور این کار رو انجام داد و در آخر، چطور اینقدری مهم و بهتر شد که بازیهای غربی هم شروع کردن از سیستمهایی که توی این بازیها بود استفاده کنن.
کتاب تا حدودی به این سوال مهم جواب میده که چرا بازیهای ژاپنی متفاوتن؟ چرا تموم کردن یک بازی از فرامسافتتر تقریبا کل انرژی پلیر رو میگیره و در کل، ژاپنیها به چی فکر میکنن؟ تا جایی که من خوندم (حدود هفتاد درصد) این کتاب خیلی عمیق داره فلسفهی پشت بازیها و گیمپلی رو بررسی میکنه، چیزی که معمولا توی کتابهای مربوط به ویدیو گیم ازش حرف نمیزنن و با توجه به دنیای گیم توی سال ۲۰۲۴، دونستن و فهمیدن فلسفهی پشتِ این بازیها مهمه.
اگه شما هم مثل من اولین تجربههای گیمتون برمیگرده به حدود سال ۲۰۰۵ و پلیاستیشن یک و دو، احتمالا بخش بزرگی از آشنایی اولیهای که با ویدیو گیم داشتین به کمک JRGBهای ژاپنی بوده. چون اون موقع به طرز عجیبی تمام بازیهای توی بازار از ژاپن میومدن و ما ناخواسته و اتفاقی یکسری از مهمترین بازیهای تاریخ که هیچوقت شانس موفقیت یا عرضه توی غرب رو نداشتن رو تجربه کردیم. حس میکنم بعد از تموم کردن این کتاب قراره خیلی بیشتر در مورد JRGB بنویسم.
در ضمن، خیلی عکسهای خوبی داره. یکسری از بازیهایی که میتونین عکس محیط و شخصیتهاشون رو توی این کتاب پیدا کنین، هیچجایی از اینترنت (بخش انگلیسی مشخصا) نیستن.
A_Guide_to_Japanese_Role_Playing_Games_3rd_edition_Bitmap_Books.pdf
62.1 MB
A Guide to Japanese Role-Playing Games - Bitmap Books (2021)
از کالکشن شخصی
از کالکشن شخصی
فکر کنم تا الان یه چیزی بین ۲۵۰-۳۰۰ تایی فیلم از روسیه و شرق اروپا دیدم و اصلا از سینماشون لذت نمیبرم. به نظرم اون دیدی که به اقتباس دارن باعث شده یکسری از بهترین آثار ادبیاتشون تبدیل بشن به مزخرفترین فیلمهای تاریخ (منظورم سولاریس و استاکره). ریتم و روایت معمولا توی فیلمها به شدت کنده و تا حالا دلیلی جز "استایل" برای این نشنیدم، حتی شک دارم که وجود داشته باشه. اما از بین این حدود ۳۰۰تا، من دقیقا ۷تا فیلم مورد علاقه دارم که میتونم سرِ اسمشون قسم بخورم. این هفتتا به حدی خوب بودن که من رو راضی کنن اون همه فیلمی که دوست ندارم رو ببینم و به نظرم جزو دلایلین که سینما ارزش وقت گذاشتن رو داره.
یکی از اون فیلمها Leviathan از آندری زویاگینتسفه که سال ۲۰۱۴ منتشر شد. من میلی ندارم از داستان فیلم چیزی بگم، چون به نظرم اینقدری عمیق و پیچیده میشه که توضیحش در توان من نیست. فقط همینقدر میتونم بگم که فیلم به طور کلی در مورد ناعدالتی توی سیستم قضایی یک کشوره (روسیه) که چطور مردم از یکجایی به بعد حتی سعی نمیکنن به دنبال عدالت برن. فیلم پر از لاگشاتهای خیلی زیبا از محیطهای طبیعیه که هر بار به یک نحوی در حال نابوده، توی خیلی از اونها اسکلت نهنگ یا همون لویاتان هست، یکسری جاها فاضلاب داره وارد آب میشه و چیزهایی شبیه این.
لویاتان در کل داره در مورد این حرف میزنه که شاید زمین (یا روسیه، نمیدونم منظورش کدومه) جای زیبایی باشه، اما بیعدالتی و ناامید شدن همه داره اون رو به سمت نابود میبره، زیبایی قرار نیست خیلی طول بکشه. اصلا اهمیتی داره که یک چیزی زیبا باشه وقتی که قرار نیست زیبا بمونه؟
یکی از اون فیلمها Leviathan از آندری زویاگینتسفه که سال ۲۰۱۴ منتشر شد. من میلی ندارم از داستان فیلم چیزی بگم، چون به نظرم اینقدری عمیق و پیچیده میشه که توضیحش در توان من نیست. فقط همینقدر میتونم بگم که فیلم به طور کلی در مورد ناعدالتی توی سیستم قضایی یک کشوره (روسیه) که چطور مردم از یکجایی به بعد حتی سعی نمیکنن به دنبال عدالت برن. فیلم پر از لاگشاتهای خیلی زیبا از محیطهای طبیعیه که هر بار به یک نحوی در حال نابوده، توی خیلی از اونها اسکلت نهنگ یا همون لویاتان هست، یکسری جاها فاضلاب داره وارد آب میشه و چیزهایی شبیه این.
لویاتان در کل داره در مورد این حرف میزنه که شاید زمین (یا روسیه، نمیدونم منظورش کدومه) جای زیبایی باشه، اما بیعدالتی و ناامید شدن همه داره اون رو به سمت نابود میبره، زیبایی قرار نیست خیلی طول بکشه. اصلا اهمیتی داره که یک چیزی زیبا باشه وقتی که قرار نیست زیبا بمونه؟
اما این فیلم یه لایهی عمیقتری هم داره که خیلی به سمت رئالیسم جادویی یا سایفای (تشخیصش سخته برام، اگه شما میدونین بهم بگین) میره.
شهری که توش تمام جریانات فیلم اتفاق میوفته، شبیه جسدِ موجودیه که خیلی وقت پیش مُرده و الان مردم دارن شبیه یکسری انگل از وجودش تغذیه میکنن. شاید یه زمانی این موجود خیلی باشکوه و زیبا بوده، اما الان فقط اسکلت و گوشتهای فاسدش مونده و به زودی همونا هم نابود میشن. جسدِ نهنگ توی ساحل نمادیه از زندگی مردم شهر. انگار هیچی واقعا اهمیت نداره، وقتی که مُرده یا قراره بمیره.
اون حسی که اینجا گفتم، اون وضعیتِ رها شدن و سکوتِ نگاه کردن به چیزی که زمانی خیلی زیبا بوده ولی الان مُرده، توی کل فیلم بود. انگار چیزی که از بین رفته جایگزینی نداره. با رفتنش هر چیزی که بهش مربوطه هم قراره بره و این پایانِ واقعیه، هیچ آیندهای وجود نداره.
شهری که توش تمام جریانات فیلم اتفاق میوفته، شبیه جسدِ موجودیه که خیلی وقت پیش مُرده و الان مردم دارن شبیه یکسری انگل از وجودش تغذیه میکنن. شاید یه زمانی این موجود خیلی باشکوه و زیبا بوده، اما الان فقط اسکلت و گوشتهای فاسدش مونده و به زودی همونا هم نابود میشن. جسدِ نهنگ توی ساحل نمادیه از زندگی مردم شهر. انگار هیچی واقعا اهمیت نداره، وقتی که مُرده یا قراره بمیره.
اون حسی که اینجا گفتم، اون وضعیتِ رها شدن و سکوتِ نگاه کردن به چیزی که زمانی خیلی زیبا بوده ولی الان مُرده، توی کل فیلم بود. انگار چیزی که از بین رفته جایگزینی نداره. با رفتنش هر چیزی که بهش مربوطه هم قراره بره و این پایانِ واقعیه، هیچ آیندهای وجود نداره.
وقت غر زدن در مورد کتابها و ناشرهاس، چون امروز خیلی اتفاقی سهتا متن مختلف خوندم که همهچیز رو داشت مینداخت گردن مردم.
اول همه اینکه من ذرهای اعتقاد ندارم که ناشرهای ایرانی کار فرهنگی میکنن، اصولا کاری که انجام میدن اغلب اوقات توی مجموعهی بنگاههای تجاری قرار میگیره. دیدی که ناشرها به کارشون و بازار دارن کمترین تفاوتی با دلالهای ماشین، میوه فروشیا و بقیهی مشاغلی که اصولا جایی با فرهنگ و سواد مربوط نیستن، نداره. اونا هم با میل زیادی از رانت و بازارِ سیاه استفاده میکنن (نگاه کنین به میزان کاغذی که دولت به نشرهای معروف داده تا قیمتشون رو نبرن بالا، ولی همشون بردن). بارها دیدیم که کاغذ، اصلیترین چیزی که ناشرها در مورد مینالن و توی سر مخاطبشون میزنن بهشون داده شده، با قیمت کمی هم داده شده، ولی کسایی که کاغذ رو گرفتن اون رو توی بازار فروختن، بعد دوباره خریدن و کتابهاشونو با بالاترین قیمتی که ممکنه چاپ کردن.
از اون سمت کسایی که با نشرها کار میکنن، از مترجم و نویسنده گرفته تا گرافیست هیچوقت دستمزد بالایی ندارن، همونم ناشر نمیاد به موقع بده. یعنی من مترجمهایی میشناسم که برای کتابهای نسبتا بزرگ تا چند سال بعد یک میلیون، یک میلیون دستمزدشونو گرفتن و پول ارزششو از دست داده، در حالی که نشری که باید دستمزد میداده ابدا دستش تنگ نبوده، ولی این قانونشونه. پول رو به موقع بدن چشمهاشون تبدیل به دوتا X بزرگ میشه و میمیرن.
تقریبا جز چهار پنجتا نشر، بقیه ذرهای استراتژی برای مارکتینگ ندارن. اینطوریه که همون مدل دههی هفتاد رو هنوز اجرا میکنن، یک نفر از یک نویسندهی تکراری کتاب ترجمه میکنه، با همون جلدهای همیشگی چاپش میکنن و نهایتا توی اینستاگرامشون اعلام کنن. خیلی هم بخوان از سهم نون شب زن و بچههاشون بزنن، میان به یک بلاگر کتاب میگن بیا ازش تعریف کن. همین! انتظار دارن روشی که سی سال پیش جواب میداده هنوزم جواب بده. وقتیم که نمیفروشه عصبانی میشن و سر مخاطبشون این رو خالی میکنن.
در مورد تنوع هم... ما تنوعی توی ایران نداریم. چند سال پیش یکم بهتر شده بود، بیشتر اسمهای ناشناخته از کشورهای مختلف و ژانرهای ادبی میدیدم، ولی الان دوباره برگشتیم به همون دورانی که نشرها ترجیح میدن از نویسندههای تکراری کتاب چاپ کنن چون توی ذهنشون این روش امنتره (اسپویل، امن نیست). یک کتاب معروف از هفتاد سال پیش با چندین ترجمه چاپ میشه، تنها استراتژیای پشتش میبینم اینه که یه ناشر گفته شاید من نفروشم، ولی بذار گه بزنم به بازار یکی دیگه. یکسری از بزرگترین نویسندههای تاریخ، از لحاظ فروش یا اهمیت، کارشون نه تنها توی ایران چاپ نشده، حتی ناشرها اسمشون رو هم نشنیدن. چیزهایی که به راحت میشه مطمئن بود چندتایی چاپ هر سال میفروشن.
اول همه اینکه من ذرهای اعتقاد ندارم که ناشرهای ایرانی کار فرهنگی میکنن، اصولا کاری که انجام میدن اغلب اوقات توی مجموعهی بنگاههای تجاری قرار میگیره. دیدی که ناشرها به کارشون و بازار دارن کمترین تفاوتی با دلالهای ماشین، میوه فروشیا و بقیهی مشاغلی که اصولا جایی با فرهنگ و سواد مربوط نیستن، نداره. اونا هم با میل زیادی از رانت و بازارِ سیاه استفاده میکنن (نگاه کنین به میزان کاغذی که دولت به نشرهای معروف داده تا قیمتشون رو نبرن بالا، ولی همشون بردن). بارها دیدیم که کاغذ، اصلیترین چیزی که ناشرها در مورد مینالن و توی سر مخاطبشون میزنن بهشون داده شده، با قیمت کمی هم داده شده، ولی کسایی که کاغذ رو گرفتن اون رو توی بازار فروختن، بعد دوباره خریدن و کتابهاشونو با بالاترین قیمتی که ممکنه چاپ کردن.
از اون سمت کسایی که با نشرها کار میکنن، از مترجم و نویسنده گرفته تا گرافیست هیچوقت دستمزد بالایی ندارن، همونم ناشر نمیاد به موقع بده. یعنی من مترجمهایی میشناسم که برای کتابهای نسبتا بزرگ تا چند سال بعد یک میلیون، یک میلیون دستمزدشونو گرفتن و پول ارزششو از دست داده، در حالی که نشری که باید دستمزد میداده ابدا دستش تنگ نبوده، ولی این قانونشونه. پول رو به موقع بدن چشمهاشون تبدیل به دوتا X بزرگ میشه و میمیرن.
تقریبا جز چهار پنجتا نشر، بقیه ذرهای استراتژی برای مارکتینگ ندارن. اینطوریه که همون مدل دههی هفتاد رو هنوز اجرا میکنن، یک نفر از یک نویسندهی تکراری کتاب ترجمه میکنه، با همون جلدهای همیشگی چاپش میکنن و نهایتا توی اینستاگرامشون اعلام کنن. خیلی هم بخوان از سهم نون شب زن و بچههاشون بزنن، میان به یک بلاگر کتاب میگن بیا ازش تعریف کن. همین! انتظار دارن روشی که سی سال پیش جواب میداده هنوزم جواب بده. وقتیم که نمیفروشه عصبانی میشن و سر مخاطبشون این رو خالی میکنن.
در مورد تنوع هم... ما تنوعی توی ایران نداریم. چند سال پیش یکم بهتر شده بود، بیشتر اسمهای ناشناخته از کشورهای مختلف و ژانرهای ادبی میدیدم، ولی الان دوباره برگشتیم به همون دورانی که نشرها ترجیح میدن از نویسندههای تکراری کتاب چاپ کنن چون توی ذهنشون این روش امنتره (اسپویل، امن نیست). یک کتاب معروف از هفتاد سال پیش با چندین ترجمه چاپ میشه، تنها استراتژیای پشتش میبینم اینه که یه ناشر گفته شاید من نفروشم، ولی بذار گه بزنم به بازار یکی دیگه. یکسری از بزرگترین نویسندههای تاریخ، از لحاظ فروش یا اهمیت، کارشون نه تنها توی ایران چاپ نشده، حتی ناشرها اسمشون رو هم نشنیدن. چیزهایی که به راحت میشه مطمئن بود چندتایی چاپ هر سال میفروشن.
حالا ناشری که دنبال درآمد از روشهای غیرعادی از نشرشه، دستمزد درستی نمیده، استراتژی مارکتینگ نداره و ذرهای به تنوع اهمیت نمیده چیکار میکنه؟
بله! میاد میگه اول همه تقصیر مردمه که حمایت نمیکنن، بعدشم تقصیر دولته که حمایت نمیکنه. اینقدری حق به جانبه که هیچوقت اشتباهاتشو نمیبینه.
اتفاقا به نظرم مردم ایران توی سالهای اخیر خیلی بیشتر از قبل به سمت کتاب رفته، با توجه به گرون بودن کتاب این قضیه خیلی قابل تحسینه. ولی تقریبا تمام کسایی که توی پنج سال اخیر خواستن کتاب خوندن رو شروع کنن با بدترین کتابها رو به رو شدن، چیزایی که معمولا دوتا نتیجه بهشون میده:
یا خیال میکنن اون کتاب کلمه به کلمه درسته، چیزی مثل قدرت بی قدرتان (که خوبه، ولی درست؟ بعید میدونم، مخصوصا برای ایران) و سعی میکنن جهانبینی خودشون رو بر اساس همون کتاب بسازن. بعدش هم توی یک دایرهی خیلی امنی از کتابها حرکت میکنن، بدترین نوع کتابخون که سالیانه نهایتا ده پونزدهتایی کتاب بخره.
یا اینکه کلا اون شخص میفهمه کتابی که خونده خوب نبوده. حالا این ممکنه بحث سلیقه باشه یا اینکه اون آدم سخت گول میخوره. در نتیجه کتاب خوندن/خریدن رو ادامه نمیده.
به هر حال ما هیچوقت ندیدم که فرضا سازندههای سیم ظرفشویی بیان با جدیت بگن مردم حمایت نمیکنن، برای همین فروشمون کمه. به عنوان یه بنگاه تجاری (سیم ظرفشویی سازی و نشر کتاب برای من کمترین تفاوتی ندارن، شاید برای اولی احترام بیشتری قائل باشم) خیلی خوب متوجهن که بازار چطور کار میکنه و مردم چیزی رو میخرن که بهتره، خوب ارائه شده و حس کردن بهش نیاز دارن. اما ناشرها با یه جدیت عجیبی انواع کولیبازیها رو در میارن تا به مردم حس گناه بدن و بهشون شبیه یه گاو شیرده نگاه میکنن و هر بار این گاو مورد نظر شیر کمی میده اینا زمین و زمان رو بهم میدوزن که وای، شماها به فرهنگ اهمیتی نمیدین، ما رو بدبخت کردین.
این یکی از دلایلیه که مدتهاست با هیچ نشری توی ایران کار نکردم. گس لایت کردن مردمی که همینطوریم زیر فشارن به خاطر اینکه خودت بلد نیستی چیزی رو بفروشی، یکی از کثیفترین کارهاییه که دیدم. ایران یکی از بهترین بازارهای دنیا برای فروختن کتاب رو داره، مردم تشنهی چیزهای جدیدن و حاضرن از خیلی چیزها بزنن تا اون کتاب رو داشته باشن. حالا ناشری که تیراژ هزارتا میزنه و توی سه سال نمیتونه بفروشه مشکل خودشه.
بله! میاد میگه اول همه تقصیر مردمه که حمایت نمیکنن، بعدشم تقصیر دولته که حمایت نمیکنه. اینقدری حق به جانبه که هیچوقت اشتباهاتشو نمیبینه.
اتفاقا به نظرم مردم ایران توی سالهای اخیر خیلی بیشتر از قبل به سمت کتاب رفته، با توجه به گرون بودن کتاب این قضیه خیلی قابل تحسینه. ولی تقریبا تمام کسایی که توی پنج سال اخیر خواستن کتاب خوندن رو شروع کنن با بدترین کتابها رو به رو شدن، چیزایی که معمولا دوتا نتیجه بهشون میده:
یا خیال میکنن اون کتاب کلمه به کلمه درسته، چیزی مثل قدرت بی قدرتان (که خوبه، ولی درست؟ بعید میدونم، مخصوصا برای ایران) و سعی میکنن جهانبینی خودشون رو بر اساس همون کتاب بسازن. بعدش هم توی یک دایرهی خیلی امنی از کتابها حرکت میکنن، بدترین نوع کتابخون که سالیانه نهایتا ده پونزدهتایی کتاب بخره.
یا اینکه کلا اون شخص میفهمه کتابی که خونده خوب نبوده. حالا این ممکنه بحث سلیقه باشه یا اینکه اون آدم سخت گول میخوره. در نتیجه کتاب خوندن/خریدن رو ادامه نمیده.
به هر حال ما هیچوقت ندیدم که فرضا سازندههای سیم ظرفشویی بیان با جدیت بگن مردم حمایت نمیکنن، برای همین فروشمون کمه. به عنوان یه بنگاه تجاری (سیم ظرفشویی سازی و نشر کتاب برای من کمترین تفاوتی ندارن، شاید برای اولی احترام بیشتری قائل باشم) خیلی خوب متوجهن که بازار چطور کار میکنه و مردم چیزی رو میخرن که بهتره، خوب ارائه شده و حس کردن بهش نیاز دارن. اما ناشرها با یه جدیت عجیبی انواع کولیبازیها رو در میارن تا به مردم حس گناه بدن و بهشون شبیه یه گاو شیرده نگاه میکنن و هر بار این گاو مورد نظر شیر کمی میده اینا زمین و زمان رو بهم میدوزن که وای، شماها به فرهنگ اهمیتی نمیدین، ما رو بدبخت کردین.
این یکی از دلایلیه که مدتهاست با هیچ نشری توی ایران کار نکردم. گس لایت کردن مردمی که همینطوریم زیر فشارن به خاطر اینکه خودت بلد نیستی چیزی رو بفروشی، یکی از کثیفترین کارهاییه که دیدم. ایران یکی از بهترین بازارهای دنیا برای فروختن کتاب رو داره، مردم تشنهی چیزهای جدیدن و حاضرن از خیلی چیزها بزنن تا اون کتاب رو داشته باشن. حالا ناشری که تیراژ هزارتا میزنه و توی سه سال نمیتونه بفروشه مشکل خودشه.
حیف که خیلی جدی قصد کردم از ایران برم و الان وقتشو نداره، وگرنه این بازار به حدی بزرگ و خالیه که میشه توی دو سه سال کلشو تصاحب کرد. حتی سخت نیست!
الان که میبینم خیلی متن طولانیای نوشتم XD امیدوارم برسه به دست کسایی که بابت این وضعیت ناشرها و کتاب حس بدی دارن.
Devil May Cry 3・1・4・2 Graphic Arts - 2015
فکر کنم همهی دوستام میدونن DMC چهقدر روی شخصیتم تاثیر داشته. از سلیقهم توی موسیقی گرفته تا زنها و انیمیشن و روشهای مُردن همه یهجوریایی به این سری بازیها ربط دارن. دقیقا توی سنی باهاشون آشنا شدم که الگوهای قبلی مال بچگیم بودن و کار نمیدادن، دانته و ویرژیل هم بیشتر از حد جالب بودن که همینطوری از کنارشون رد بشم.
فکر کنم برای کسایی که از ۲۰۱۳ به بعد سمت گیم اومدن، این بازیها بیشتر از حد Edgy و عجیبن که بتونن بهش جذب بشن. سالهاست من کسی رو ندیدم که بعد از اون سالها طرفدار سری شده باشه. حس میکنم توی دنیای مدرنِ گیمینگ دانته و ویرژیل چندان جایی ندارن، ولی توی قلب من؟ همیشه هستن.
این آرتبوک هم جالبه، متن خاصی نداره که توضیح بده چیکار کردن، ولی همین پیشرفت شخصیتها و دیزاینها با هر نسخهای که منتشر شده برای من جالبه، ممکنه برای شما هم جالب باشه.
فکر کنم همهی دوستام میدونن DMC چهقدر روی شخصیتم تاثیر داشته. از سلیقهم توی موسیقی گرفته تا زنها و انیمیشن و روشهای مُردن همه یهجوریایی به این سری بازیها ربط دارن. دقیقا توی سنی باهاشون آشنا شدم که الگوهای قبلی مال بچگیم بودن و کار نمیدادن، دانته و ویرژیل هم بیشتر از حد جالب بودن که همینطوری از کنارشون رد بشم.
فکر کنم برای کسایی که از ۲۰۱۳ به بعد سمت گیم اومدن، این بازیها بیشتر از حد Edgy و عجیبن که بتونن بهش جذب بشن. سالهاست من کسی رو ندیدم که بعد از اون سالها طرفدار سری شده باشه. حس میکنم توی دنیای مدرنِ گیمینگ دانته و ویرژیل چندان جایی ندارن، ولی توی قلب من؟ همیشه هستن.
این آرتبوک هم جالبه، متن خاصی نداره که توضیح بده چیکار کردن، ولی همین پیشرفت شخصیتها و دیزاینها با هر نسخهای که منتشر شده برای من جالبه، ممکنه برای شما هم جالب باشه.
Devil May Cry 1-4 Graphic Arts.pdf
240.7 MB
Devil May Cry 3・1・4・2 Graphic Arts - 2015
CAPCOM Official Book - Japanese Edition
CAPCOM Official Book - Japanese Edition