Paul Bonner (؟؟؟- )
چند هفته پیش یه بازی رومیزی توی شهرکتاب دیدم که تصویرسازیهاش رو پال بانر زده بود، یادم اومد سالها از آخرین باری که دیدم یک نفر در موردش چیزی بنویسه گذشته و مشخصا لیاقتشو داره. با اینکه یکی از تاثیرگذارترین و مهمترین طراحهای گیم/کتاب توی چند دههی اخیره. خیلی از مجموعهها و فرانچایزهای بزرگ از زیر دست ایشون رد شده، هیچ وقت اسم معروفی توی کامیونیتی فانتزی نبوده.
چندتا چیز توی کارهای بانر برام خیلی جالبن:
اول همه اینکه تقریبا تمام کارهاش آبرنگن، من کمترین ایدهای ندارم چطور اینقدر تمیز در میاره.
دومی هم اینه که اگه با دقت به آناتومیها نگاه کنین، میبینین که خیلی درستن و از لحاظ تکامل و بیولوژی بهش توجه شده. اما اینو خیلی از آرتیستهای دیگه دارن، کارهای بانر جلوی کسی مثل خیمنز (متابارونز) اونقدر هم توی بیولوژی دقیق نیست. چیزی که خیلی جالبش میکنه سادهسازیه. خیلی عجیب این کار رو انجام داده و تقریبا توی تمام کارهاش از اوایل دههی نود میشه دید.
و مهمتر از همه، بانر خیلی خوب متوجه رنگها توی کارهای فانتزیه. یکی از بزرگترین ظلمهایی که هالیوود در حق کارهای فانتزی، محدود کردن پالت رنگی به یکسری رنگ خیلی مشخصه. در حالی که توی کتابهای کلاسیک فانتزی رنگها خیلی تنوع دارن. یادمه وقتی بچه بودم (قبل از دیدن فیلمها)، یکسری از جذابترین بخشهای کتاب خوندن تصور رنگهایی بود که توی نژادهای مختلف یا لباس شخصیتها میومد.
چند هفته پیش یه بازی رومیزی توی شهرکتاب دیدم که تصویرسازیهاش رو پال بانر زده بود، یادم اومد سالها از آخرین باری که دیدم یک نفر در موردش چیزی بنویسه گذشته و مشخصا لیاقتشو داره. با اینکه یکی از تاثیرگذارترین و مهمترین طراحهای گیم/کتاب توی چند دههی اخیره. خیلی از مجموعهها و فرانچایزهای بزرگ از زیر دست ایشون رد شده، هیچ وقت اسم معروفی توی کامیونیتی فانتزی نبوده.
چندتا چیز توی کارهای بانر برام خیلی جالبن:
اول همه اینکه تقریبا تمام کارهاش آبرنگن، من کمترین ایدهای ندارم چطور اینقدر تمیز در میاره.
دومی هم اینه که اگه با دقت به آناتومیها نگاه کنین، میبینین که خیلی درستن و از لحاظ تکامل و بیولوژی بهش توجه شده. اما اینو خیلی از آرتیستهای دیگه دارن، کارهای بانر جلوی کسی مثل خیمنز (متابارونز) اونقدر هم توی بیولوژی دقیق نیست. چیزی که خیلی جالبش میکنه سادهسازیه. خیلی عجیب این کار رو انجام داده و تقریبا توی تمام کارهاش از اوایل دههی نود میشه دید.
و مهمتر از همه، بانر خیلی خوب متوجه رنگها توی کارهای فانتزیه. یکی از بزرگترین ظلمهایی که هالیوود در حق کارهای فانتزی، محدود کردن پالت رنگی به یکسری رنگ خیلی مشخصه. در حالی که توی کتابهای کلاسیک فانتزی رنگها خیلی تنوع دارن. یادمه وقتی بچه بودم (قبل از دیدن فیلمها)، یکسری از جذابترین بخشهای کتاب خوندن تصور رنگهایی بود که توی نژادهای مختلف یا لباس شخصیتها میومد.
Art de Paul Bonner.pdf
458.1 MB
Out of the Forests – The Art of Paul Bonner (2007)
نسخهی انگلیسی این کتاب خیلی بیکیفیته. اسپانیاییش رنگها و تکسچر رو بهتر نشون داده. نسخهی انگلیسی رو از اینجا دانلود کنین.
نسخهی انگلیسی این کتاب خیلی بیکیفیته. اسپانیاییش رنگها و تکسچر رو بهتر نشون داده. نسخهی انگلیسی رو از اینجا دانلود کنین.
❤1
انیمیشن هابیت ۱۹۷۷ قطعا بهترین اقتباس از تالکین نیست (بدترینم نیست، این سریال آخریه رو دیدین؟ اون بدترینه)، اما به نسبت فیلمها خیلی رنگها رو بهتر در اورده.
تالکین لباسِ دورفها رو کاملا توی رنگهای مختلف و بعضا روشن مثل آبی آسمونی و بنفش توصیف کرده. حتی کاراکترهای دیگه هم تنوع رنگی بهتری دارن.
توی فیلم همه چیز اطراف طیفهای قهوهای و زرد تیره میچرخه. این احتمالا بدترین تغییر توی سهگانه بود.
تالکین لباسِ دورفها رو کاملا توی رنگهای مختلف و بعضا روشن مثل آبی آسمونی و بنفش توصیف کرده. حتی کاراکترهای دیگه هم تنوع رنگی بهتری دارن.
توی فیلم همه چیز اطراف طیفهای قهوهای و زرد تیره میچرخه. این احتمالا بدترین تغییر توی سهگانه بود.
حالا که دارم در مورد رنگ و ادبیات فانتزی میگم و به نظر نمیاد شامم به این زودیا گرم بشه، باید به کتاب Knights of Dark Renown از دیوید گمل هم اشاره کنم که توی ایران به اسم "شوالیههای بدنام" چاپ شده (سالهاست نایابه، دنباش نگردین.).
کل پیرنگ داستان و سیستم جادو مستقیم وصله به رنگ و فلسفهی رنگها. حدود دوازده سیزده سالی از زمانی که خوندمش رد شده، اما هنوز به وضوح یادمه که اون موقع واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم. یادم نمیاد توی هیچ رسانهی مربوط به ادبیات فانتزی چیزی شبیه به این دیده باشم.
کل پیرنگ داستان و سیستم جادو مستقیم وصله به رنگ و فلسفهی رنگها. حدود دوازده سیزده سالی از زمانی که خوندمش رد شده، اما هنوز به وضوح یادمه که اون موقع واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم. یادم نمیاد توی هیچ رسانهی مربوط به ادبیات فانتزی چیزی شبیه به این دیده باشم.
Visual Alchemist
حدودا یک ماه اخیر یکم سلیقهم توی اثرهای هنری عوض شده، خیلی متمرکزم روی یک نوع خاصی از فضاسازی و دنیا که اونقدر توی جریان اصلی هیچکدوم از مدیاها حضور نداره، اما کارهای مستقل و کوچیک زیادی سراغش رفتن. تصور کنین که آخرالزمان اتفاق افتاده، بمب اتمی یا بیماری…
موجودات خیلی بزرگ، بزرگتر از اونی که بشه تصور کرد، توی تاریخ بشر اهمیت زیادی دارن. از خداها و ایزدهای تقریبا تمام فرهنگها که همیشه با مفهوم Larger than Life گره خوردن، تا آبسسد بودن بشر با ساختمانها و سازههایی صرفا به خاطر اندازهشون تاثیر گذارن. به نظر میاد که انسانها همیشه سعی کردن مفهوم یک قدرت بزرگتر رو خیلی ساده، توی یک چیزِ بزرگتر پیدا کنن. حالا اون میتونسته یک جانور، یک رویداد طبیعی یا حتی مفاهیم باشه.
این موردی که گفتم همیشه باعث ترس و تحسین بود و تقریبا کل تاریخ هنر تا پیش از دورهی مدرن رو پوشش میده، بیشتر آثار هنری انسان برای هزاان سال مربوط به زیبایی یا عظمت (استعاری یا واقعی) چیزیه که بالاتر از انسانها. اما حس میکنم از یکجایی به بعد، مخصوص بمبهای اتمی، توی غرب این دیدگاه اومد که ما از تمام اون خدایان و موجوداتی که زمانی پرستیده میشن و آیین خودشون رو داشتن، قویتریم. این به وضوح تا همین امروز توی آثار هنری دیده میشه. یکی از مهمترین تروپهایی که من توی آثار چند سال اخیر دیدم، سقوط یکی از همون موجوداتِ "بزرگتر از زندگی" یا ایزدهاست که ما توی دنیای اثرِ هنری باهاش مواجه میشیم.
این تروپ هر بار خودش رو به یک شکل نشون میده، دوست دارم اول از همه در مورد یکی از انسانیترینهاش صحبت کنم:
این موردی که گفتم همیشه باعث ترس و تحسین بود و تقریبا کل تاریخ هنر تا پیش از دورهی مدرن رو پوشش میده، بیشتر آثار هنری انسان برای هزاان سال مربوط به زیبایی یا عظمت (استعاری یا واقعی) چیزیه که بالاتر از انسانها. اما حس میکنم از یکجایی به بعد، مخصوص بمبهای اتمی، توی غرب این دیدگاه اومد که ما از تمام اون خدایان و موجوداتی که زمانی پرستیده میشن و آیین خودشون رو داشتن، قویتریم. این به وضوح تا همین امروز توی آثار هنری دیده میشه. یکی از مهمترین تروپهایی که من توی آثار چند سال اخیر دیدم، سقوط یکی از همون موجوداتِ "بزرگتر از زندگی" یا ایزدهاست که ما توی دنیای اثرِ هنری باهاش مواجه میشیم.
این تروپ هر بار خودش رو به یک شکل نشون میده، دوست دارم اول از همه در مورد یکی از انسانیترینهاش صحبت کنم:
Love Death and Robots - S02E08 (The Drowned Giant)
قسمت آخرِ فصل دوم سریال Love Death and Robots یکی از بهترین داستانهای کوتاه جیجی بالارد رو اقتباس کرده. کلِ داستان توی چندتا جمله خلاصه میشه:
یک روز صبح مردم بیدار میشن و میبینن جسد یک غولِ مُرده توی ساحله که دقیقا شبیه خودشونه، فقط بزرگتره. به نظر میرسه فقط راوی یک نوع از احترامِ آیینی و از سر ترس و تحسین به نسبت غول رو حس میکنه و بقیه هیچ اهمیتی نمیدن. بدون اینکه اتفاق خاصی بیوفته جسد غول از بین میره و بخشهای مختلفش به عنوان یادگاری برداشته میشه.
قسمت آخرِ فصل دوم سریال Love Death and Robots یکی از بهترین داستانهای کوتاه جیجی بالارد رو اقتباس کرده. کلِ داستان توی چندتا جمله خلاصه میشه:
یک روز صبح مردم بیدار میشن و میبینن جسد یک غولِ مُرده توی ساحله که دقیقا شبیه خودشونه، فقط بزرگتره. به نظر میرسه فقط راوی یک نوع از احترامِ آیینی و از سر ترس و تحسین به نسبت غول رو حس میکنه و بقیه هیچ اهمیتی نمیدن. بدون اینکه اتفاق خاصی بیوفته جسد غول از بین میره و بخشهای مختلفش به عنوان یادگاری برداشته میشه.
کل این داستان یک حس خالی بودن ترسناکی داره. اینطوریه که راوی انتظار داره که هر لحظه غولِ مُرده از جاش بلند بشه و مردم رو له کنه، با اینکه میدونه زمانی که یک چیزی میمیره هیچ بازگشتی در کار نیست. اما اون حسِ باستانی، حسی که میگه بخشی از یک چیزِ مُرده هم همچنان قدرت اون موجود رو درون خودش داره، باعث میشه که راوی تا آخر داستان با خودش درگیر باشه.
یک چیزی در مورد این داستان و انیمیشنه که هر بار میبینم باعث میشه حواسم از خودِ اثر پرت بشه و به چیزهای دیگه فکر کنم. بین تمام نمونههایی که از این تروپ توی ذهنمه، این و یک فیلم دیگه (بعدا در موردش مینویسم) از همه بیشتر به دنیای ما نزدیکه. اینکه ما چهقدر متفاوتیم به نسبت اون چیزی که زمانی بودیم، بشر یک زمانی برای تصویر ذهنش از حضور موجوداتی با قدرت بالاتر، انسانهای دیگه و قربانی میکرد. اما الان حتی به جسد یکی از اون موجودات بیاحترامی میکنه.
به طور کلی قصد هیچ نتیجهگیریای از گفتن اینها ندارم. اگه نتیجهای هم باشه من سوادم نمیرسه بهش. صرفا حسی که بهم میدن رو میتونم بگم.
یک چیزی در مورد این داستان و انیمیشنه که هر بار میبینم باعث میشه حواسم از خودِ اثر پرت بشه و به چیزهای دیگه فکر کنم. بین تمام نمونههایی که از این تروپ توی ذهنمه، این و یک فیلم دیگه (بعدا در موردش مینویسم) از همه بیشتر به دنیای ما نزدیکه. اینکه ما چهقدر متفاوتیم به نسبت اون چیزی که زمانی بودیم، بشر یک زمانی برای تصویر ذهنش از حضور موجوداتی با قدرت بالاتر، انسانهای دیگه و قربانی میکرد. اما الان حتی به جسد یکی از اون موجودات بیاحترامی میکنه.
به طور کلی قصد هیچ نتیجهگیریای از گفتن اینها ندارم. اگه نتیجهای هم باشه من سوادم نمیرسه بهش. صرفا حسی که بهم میدن رو میتونم بگم.
Arzach - Moebius (1975)
فکر کنم قبلا هم اینجا نوشتم که Love Death and Robots تا حدودی یک ادامهست به انیمیشن Heavy Metal که سال ۱۹۸۱ منتشر شده. یکی از بخشهای اون انیمیشن اقتباسیه از روی کمیک Arzach از موبیوس (چند روز پیش در مورد بازی Sable حرف زدم، اون هم خیلی تحت تاثیر این کمیک کوتاهه).
همون اولِ داستان، کاراکتر اصلی یک نفر رو میگیره و روی استخوونهای یک موجود بزرگ آویزون میکنه. با توجه به اینکه روایتِ این کمیک هیچ کلمهای نداره، ما فقط میتونیم حدس بزنیم که این استخوونها احتمالا مربوطن به یک موجود باستانی خیلی بزرگه که سالها پیش مرده. شاید مردم اون اطراف این موجود رو میپرستیدن یا ازش ترس زیادی داشتن.
اما الان فقط یک وسیلهس تا قهرمانِ غریبه با این دنیای Arzach باهاش دشمنش رو شکست بده. قهرمانی که احتمالا هیچ احترام یا درکی از چیزی که روی اون ایستاده نداره. دقیقا مثل مردم اون شهر توی داستان جیجی بالارد. همه با چیزهایی که قبلا بوده و تاثیر زیادی هم داشته غریبهن، حتی دشمن هم نیست... فقط دیگه اهمیتی نداره براشون.
فکر کنم قبلا هم اینجا نوشتم که Love Death and Robots تا حدودی یک ادامهست به انیمیشن Heavy Metal که سال ۱۹۸۱ منتشر شده. یکی از بخشهای اون انیمیشن اقتباسیه از روی کمیک Arzach از موبیوس (چند روز پیش در مورد بازی Sable حرف زدم، اون هم خیلی تحت تاثیر این کمیک کوتاهه).
همون اولِ داستان، کاراکتر اصلی یک نفر رو میگیره و روی استخوونهای یک موجود بزرگ آویزون میکنه. با توجه به اینکه روایتِ این کمیک هیچ کلمهای نداره، ما فقط میتونیم حدس بزنیم که این استخوونها احتمالا مربوطن به یک موجود باستانی خیلی بزرگه که سالها پیش مرده. شاید مردم اون اطراف این موجود رو میپرستیدن یا ازش ترس زیادی داشتن.
اما الان فقط یک وسیلهس تا قهرمانِ غریبه با این دنیای Arzach باهاش دشمنش رو شکست بده. قهرمانی که احتمالا هیچ احترام یا درکی از چیزی که روی اون ایستاده نداره. دقیقا مثل مردم اون شهر توی داستان جیجی بالارد. همه با چیزهایی که قبلا بوده و تاثیر زیادی هم داشته غریبهن، حتی دشمن هم نیست... فقط دیگه اهمیتی نداره براشون.
البته چیزهایی که به این شکلن تقریبا توی تمام کارهای موبیوس دیده میشن، حتی این تنها اشاره به موجوداتِ ایزدگونهی باستانی توی Arzach نیست. اما به طور کلی چه توی انیمیشن و چه کمیک، این صحنه خیلی برای من تاثیر گذار بود.