Visual Alchemist
2.22K subscribers
1.9K photos
18 videos
241 files
208 links
بیشتر در مورد چیزهایی که دوست دارم و سرم بهشون گرم بوده حرف می‌زنم + نسخه‌ی دیجیتال کارهام که توی پیجم می‌ذارم.

https://instagram.com/hoseinghazii_?igshid=MzMyNGUyNmU2YQ==

همیشه هم می‌تونین برای صحبت و هر سوالی که داشتین بهم پیام بدین.
@hoseinghazi
Download Telegram
Visual Alchemist
امشب هر چی بیشتر به کارهای جان مارتین دقت می‌کنم چیزهای بیشتری پیدا می‌کنم. این نقاشی بزم بلشاصر که اگه درست یادم باشه فصل پنجم از کتاب دانیاله. جاییه که بلشاصر در غیابت پدرش (نبونایید) داره توی بابل حکومت می‌کنه و کارهایی که انجام داده (مخصوصا همون بزمی که…
این نقاشی واقعا خوبه. دقیقا لحظه‌ایه که دانیال داره نوشته رو می‌خونه. بلشاصر اون سمت وحشت کرده، یک نفر (احتمالا یکی از همسرهاش) از وحشت بی‌هوش شده و تختشون خالی مونده. احتمالا پایین مردم (یا اشراف) در حال جشن گرفتن بودن، ولی حالا بهم ریختن، هنوز نمیدونن چه خبره ولی به نظر می‌رسه یک نفر داره به سمتشون فریاد میزنه که قراره بابل سقوط کنه.

از اون سمت طوفانی که توی آسمونه یک لحظه باعث شده گذشت هم روشن بشه. برج بابل اینقدری بزرگه که داره هزاران سال بعد از نابودیش همچنان روی بابل سایه میندازه و خدا که نه یادش رفته و نه بخشیده اتفاقاتی که اون زمان افتاده.

این نقاشی فوق‌العاده‌ست!
Visual Alchemist
امشب هر چی بیشتر به کارهای جان مارتین دقت می‌کنم چیزهای بیشتری پیدا می‌کنم. این نقاشی بزم بلشاصر که اگه درست یادم باشه فصل پنجم از کتاب دانیاله. جاییه که بلشاصر در غیابت پدرش (نبونایید) داره توی بابل حکومت می‌کنه و کارهایی که انجام داده (مخصوصا همون بزمی که…
این جریانات توی کتاب دانیال به حدی مهم بودن که چندتا نقاشی خوب دیگه هم ازش داریم. این کار رامبرانت هم از همون جریان معروف The writing on the wall ـه که بلشاصر رو در حد مرگ ترسونده.
به نظرم این نقاشی جزو کارهای خوب رامبرانت نیست، ولی حتی کارهای معمولی‌ترین رامبرانتم ارزش دقت کردن رو دارن.
حالا که ساعت سه‌ی نصفه شبه و افتادم توی سوراخ خرگوش توضیح دادن نقاشیای چند قرن پیش (کمترین دلیلی هم براش ندارم، حتی شک دارم کسی بخونه).
بذارین یه نقاشی دیگه که مربوطه بهش رو هم بفرستم.
بلشاصر توی دوتا نقاشی قبلی، یک پدری هم داشت به اسم نبونعید که سال ۵۵۶ قبل از میلاد پادشاه بابل شد و فرد خیلی مهمی توی تاریخ خاورمیانه و یهودیته. نبونعید به حدی ترکیب شده با داستان‌های مختلف که خیلی سخته دقیق بفهمیم چه کارهایی می‌کرده. اما اینکه ازش چندتایی لوح باقی مونده کمک می‌کنن. ما کاری به اونا نداریم، توی این نقاشی اصلا مهم نیستن.

چیزی که مهمه یک داستان مشخصه که می‌گه نبونعید بعد از بازسازی دوباره‌ی معبد شمش توی سیپار، محراب ایشتار و سین به یک نوع از بیماری پوستی مبتلا می‌شه که اون رو مجبور می‌کنه مثل یک حیوون زندگی کنه. برای هفت‌سال به این شکل بوده تا وقتی که خدا درمانش می‌کنه. توی یک نسخه‌ی دیگه هم به همین شکل می‌مونه و برای همینه که بلشاصر روی تخت پادشاهی بابل نشسته بود (با اینکه هیچ وقت خودش رو پادشاه معرفی نکرد.).

نبونعید توی داستان‌های تاریخی یهودی همیشه شخصیت منفی‌ای بوده به خاطر یکسری از اصلاحات مذهبیش. همینطور داستانی که می‌گه نبونعید بعد از سقوط بابل با کوروش رابطه‌ی خوبی داشت و کوروش هم جونش رو بهش می‌بخشه، هم اون رو حاکم کرمان می‌کنه و نبونعید تا زمان مرگش که می‌رسه به دوران کمبوجیه (از این بخش نمی‌تونم مطمئن باشم، اگه درست باشه یعنی اون خیلی بیشتر از صد سال عمر کرده) هم حاکم می‌مونه. این هم جزو دلایلیه که خیلی ازش خوششون نمی‌اومده، به نوعی کسی بود که بابل رو نابود کرد، اینقدری تغییرات مذهبی داد که همه گیج شدن (داستانش طولانیه) و تازه بعد از سقوط کاملا از همه چیز move on کرد و رفت حاکم یه بخشی از کشوری شد که امپراتوریشو نابود کرده.
این نقاشی ویلیام بلیک که در مورد نبوکدنصر دومه که دقیقا بر اساس همون توضیحاتی که در مورد نبونعید شنیدیم درست شده. یک نمادی از تکبر در مقابل خدا و گرایش به ادیان پاگان.

توی کتاب Life of William Blake از Alexander Gilchrist به این اشاره شده که احتمالا به خاطر یکسری مواردی که توی تاریخ با هم اشتباه گرفته شدن، این نقاشی که اسما در مورد نبوکدنصر دومه، در اصل از روی داستان‌ها و نبونعیده.

و اینطوریه که چندتا نقاشی خیلی بزرگ توی تاریخ که هیچ وقت توی مدرسه ازشون صحبت نشده و فقط مجبور کردن برای کنکور حفظشون کنیم، بهم مستقیما ربط دارن.
نوشتن تمام اینا خیلی روش خوبی بود که یک ساعتی از زیر کاری که واقعا باید انجام بدم در برم. ولی فکر کنم دیگه گسترش دادن چندتا فان فکت کوتاه تاریخ هنر به دقیقا ۸۸۸ کلمه کافی باشه و بقیه‌شو بذارم برای یک شب دیگه که دنبال بهونه برای کار نکردنم. XD
دیشب داشتم به این فکر می‌کردم که دوران اوج وارکرفت توی ایران (اواخر دهه ۸۰ و چند سال اول ۹۰) عجب دوران باشکوهی بود. تقریبا هر گیم‌نت یا ویدیو کلوپی که توی شهر می‌رفتین یه پوستر بزرگ وارکرفت داشت که غرور و ابهت اون مکان رو نگه می‌داشت. حتی کسایی که به طور معمول توی دسته‌ی nerdها حساب نمی‌شن هم می‌دونستن ایلیدن و لیچ کینگ کی بودن و چیکار کردن. وبلاگ آقای افشین اردشیری (الان چک کردم که آخرین بار سال ۹۲ آپدیت شده) هم بود که فکت و توضیح لور داستان رو می‌ذاشت و بعد یک مدت کتاب‌ها رو ترجمه کرد، اون زمان حس می‌کردم هر کسی با یک ذره علاقه به فانتزی داره وارکرفت‌ها رو می‌خونه و لذت می‌بره. از اون سمت نشر زهره کتاب‌های اصلی رو چاپ می‌کرد که تیراژشون واقعا یک دهم تقاضای خرید رو هم پاسخ نمی‌داد در نتیجه هیچ‌جایی گیر نمی‌اومدن جز کتابخونه‌ی نوجوان (خیابان هشت بهشت) که هر دفعه سرشون دعوا می‌شد که کی ببره خونه و بخونه. دوران قشنگی بود.

الان خیلی به این فکر می‌کنم که اگه یکم هالیوود سر قضیه‌ی سود کردن کوتاه میومد و همون سود کم‌تر از تصورشون (ضرر هم نه، سود کمتر) رو قبول می‌کردن برای وارکرفت، احتمالا مجموعه فیلمای وارکرفت خیلی موفق می‌شدن. از اون سمت احتمالا مسیر باز می‌شد برای فیلم/سریال دیابلو، چیزی که من ده سالی هست خوابشو می‌بینم. اما متاسفانه الان، توی سال ۲۰۲۴ به نظر میاد وارکرفت یک ایده‌ی مُرده‌س و دیابلو حتی نمی‌تونه بازیش رو بفروشه. بیلیزارد سعیشو می‌کنه اما متاسفانه حریص‌تر از اونی هستن که بتونن مثل بیست سال پیش رفتار کنن.

و مهم‌تر از همه، حس می‌کنم مردم هم عوض شدن. بازی‌هایی مثل وارکرفت که صدها ساعت زمان نیاز داشتن تا درست درک بشن جاشون رو دادن به یکسری چیز بی‌هویت مثل Call of Duty که اصولا داستان یا پیامی پشتشون نیست. کسی نیاز نداره موقع بازی کردنش فکر کنه و تا وقتی که به شرکت سازنده پول بده، می‌تونه همه‌ی بازی‌ها رو برنده بشه. برای منی که اون دوران طلایی رو تجربه کردم، دیدن این تفاوت‌ها ناامیدکننده‌س. انگار دیگه هیچ‌کس حاضر نیست برای بازی‌ها یک قدم اضافه رو برداره تا اون‌ها رو زندگی کنه، همه یکم لذت فوری می‌خوان و تموم.

حس می‌کنم شبیه پیرمردا حرف می‌زنم وقتی بحث چیزهایی شبیه به این می‌شه. ولی خب...همینه که هست. XD

امروز کل سینماتیک‌های وارکرفت رو دوباره دیدم، ایکاش بیلیزارد جای یک اکسپنشن جدید که کمتر یک میلیون‌نفر بازی می‌کنن یک انیمیشن سینمایی می‌داد، ما می‌‌دونیم که می‌تونن و بودجه‌شم دارن، ولی ظاهرا دلشون نمی‌خواد.
امروز موزه‌ی اسکین‌های نرم افزار webamp رو پیدا کردم. نمی‌دونم کی یادشه که چه‌قدر این نرم افزار روی ویندوز XP محبوب بود. من یادمه خونه‌ی هر کسی می‌رفتم دنبال بهونه بودم که ببینم کاستومایز ویندوزش و مخصوصا این نرم افزار چطوریه.
خیلی سایت جالبیه برای درک گرافیک و زیبایی‌شناسی یکی از دوان خیلی عجیب تاریخ بشر.
https://skins.webamp.org/
Visual Alchemist
Photo
می‌دونم حرفای اخیرم خیلی شبیه حرفای یه پیرمرده که نوستالژی گردنش رو گرفته و ول هم نمیکنه.
ولی اینترنت قبلا جالب‌تر نبود؟ کلا هر چیزی مربوط به کامپیوتر گرافیک جالب‌تری داشت. من یادمه توی ویندوز XP تم رسمی برای تقریبا همه چیز بود. مثلا وقتی اسپایدرمن سه اومد، یک تم مخصوص اسپایدرمن+ونوم دادن که من میتونم هنوز بهش نگاه کنم و زار بزنم. از اون سمت تمام نرم‌افزارا و سایت‌های بزرگ کاستومایز کردن رو تا آخرین حد پیش می‌بردن. نگاه کنین یه موزیک پلیر معمولی تا کجا پیش می‌رفت اون موقع.

حالا توی اینستاگرام... ما فقط حق داریم عکس پروفایل، کاور هایلایت و پست‌ها رو داشته باشیم، که اونا هم تهش طبق یکسری قانون به شدت محدود کننده کار می‌کنن. توییتر و بقیه‌ی جاها از اینم بدترن. همه چیز توی اینترنت شبیه همه، تمام طراح‌ها و برنامه‌نویس‌ها فقط می‌خوان کپی و پیست کنن که کار زودتر تموم بشه. حتی این مدت که دنبال سایت‌هایی که طراحی خاص داشتن بودم، هیچ چیز جالبی پیدا کردم. وبلاگ‌های معمولی ایرانی پونزده سال پیش جالب‌تر بودن.

اپل و گوگل ما رو مجبور کردن تمام اون خلاقیت‌ها رو کنار بذاریم، زیبایی‌شناسی‌ که بود رو از بین بردن و به جاش... یکسری آشغال گذاشتن.