من خیلی در مورد گودزیلا و کینگ کونگ و بقیهی کایجوها فکر میکنم. یعنی تقریبا هر هفته چندبار مچ خودمو میگیرم که دارم توی یوتیوب در موردشون سرچ میکنم یا یه مقالهی عجیب ازشون میخونم یا حتی بدتر، زل زدم به دیوار و به سناریوی حملهی گودزیلا به ایران فکر میکنم (اگه از جنوب بیاد قطعا شهرهای جنوبی رو نابود میکنه، اما وقتی میرسه به بیابون دهنش سرویس میشه. جز اینکه زمستون باشه که خب... با این ترندی که همه زمستونا میرن جنوب و گل میکشن و ماشروم مصرف میکنن، حس میکنم نمکگیرش میکنن.)
چیزی که همیشه منو اذیت میکنه، اینکه مردم این قضیهی MonsterVerse رو ذرهای جدی نمیگیرن. توی ده سال اخیر که تقریبا هر کمپانیی سعی کرده ته اسم فرانچایزهاش یه Verse بچسبونه و هر چی پول داشته ریخته توش شکم این ایده، یکم به MonsterVerse کمتر توجه شده. خیلی وقتها که در موردش حرف میزنم و بقیه با مارول یا استاروارز مقایسهش میکنن، دیدشون اینه که وقت کمتری برای این کایجوها گذاشته شده و صرفا بلاک باسترن. در حالی که اصلا اینطوری نیست، به عنوان کسی که تقریبا پیگیر پروسهی ساخت و Lore داستانی تمام این فرانچایزها بوده، باید بگم فکر و زمان و تکنولوژی که پشت فیلمهای MonsterVerse هست خیلی پیچیدهترن به نسبت هر چیزی که مارول تا الان درست کرده، با صبر بیشتری پیش میرن و خیلی گستردهتر از بقیه توی مدیاهای مختلف حضور دارن. از لحاظ سوددهی هم واقعا خوب بودن، احتمالا آخر هفته از دو میلیارد دلار فروش توی ده سال اخیر رد میشن.
از اون سمت چیزی که باهاش کار میکنن به نسبت سختتر از کمیکهای سوپرهیروییه. گودزیلا و کینگ کونگ از لحاظ فرهنگی اهمیت زیادی دارن و به حدی روی سینما، انیمیشن و حتی بقیهی هنرها اثر داشتن که خیلی ساختنشون ریسکیتره. بدتر از اون، من فقط دوتا فرانچایز دیگه رو میشناسم که Lore شون بیشتر از گودزیلا یادآورِ اصطلاح "سگ صاحبشو نمیشناسه" هستن: مورتال کمبت و ترنسفورمز (یادم بندازین از هر دوتاشون حرف بزنم) و دیدیم که چطور هر دوتاشون سالهاست دارن برای برگشتن به دوران خوبشون دست و پا میزنن.
در کل این متن فقط از سر عشق من به هیولاهای خیلی بزرگتر از زندگی (آه، ترجمه فارسی این یکی قلبمو میشکنه اما دلمم نمیاد انگلیسی بنویسم) بود و قرار نیست هیچ ویدیو، کتاب یا هر چیز دیگهای رو ضمیمه کنم.
چیزی که همیشه منو اذیت میکنه، اینکه مردم این قضیهی MonsterVerse رو ذرهای جدی نمیگیرن. توی ده سال اخیر که تقریبا هر کمپانیی سعی کرده ته اسم فرانچایزهاش یه Verse بچسبونه و هر چی پول داشته ریخته توش شکم این ایده، یکم به MonsterVerse کمتر توجه شده. خیلی وقتها که در موردش حرف میزنم و بقیه با مارول یا استاروارز مقایسهش میکنن، دیدشون اینه که وقت کمتری برای این کایجوها گذاشته شده و صرفا بلاک باسترن. در حالی که اصلا اینطوری نیست، به عنوان کسی که تقریبا پیگیر پروسهی ساخت و Lore داستانی تمام این فرانچایزها بوده، باید بگم فکر و زمان و تکنولوژی که پشت فیلمهای MonsterVerse هست خیلی پیچیدهترن به نسبت هر چیزی که مارول تا الان درست کرده، با صبر بیشتری پیش میرن و خیلی گستردهتر از بقیه توی مدیاهای مختلف حضور دارن. از لحاظ سوددهی هم واقعا خوب بودن، احتمالا آخر هفته از دو میلیارد دلار فروش توی ده سال اخیر رد میشن.
از اون سمت چیزی که باهاش کار میکنن به نسبت سختتر از کمیکهای سوپرهیروییه. گودزیلا و کینگ کونگ از لحاظ فرهنگی اهمیت زیادی دارن و به حدی روی سینما، انیمیشن و حتی بقیهی هنرها اثر داشتن که خیلی ساختنشون ریسکیتره. بدتر از اون، من فقط دوتا فرانچایز دیگه رو میشناسم که Lore شون بیشتر از گودزیلا یادآورِ اصطلاح "سگ صاحبشو نمیشناسه" هستن: مورتال کمبت و ترنسفورمز (یادم بندازین از هر دوتاشون حرف بزنم) و دیدیم که چطور هر دوتاشون سالهاست دارن برای برگشتن به دوران خوبشون دست و پا میزنن.
در کل این متن فقط از سر عشق من به هیولاهای خیلی بزرگتر از زندگی (آه، ترجمه فارسی این یکی قلبمو میشکنه اما دلمم نمیاد انگلیسی بنویسم) بود و قرار نیست هیچ ویدیو، کتاب یا هر چیز دیگهای رو ضمیمه کنم.
پریروز کمیک Moon Face رو خوندم. بعد از اینکال و متابارونز، من تقریبا هر کاری که از خودوروفسکی خوندم معمولی بود تا همین Moon Face. قطعا در حد اون دوتا نیست (جفتشونو میتونم بذارم توی تاپ 5 م) ولی میتونم بگم کمیک عجیبیه.
من با تصور یک کار سایفای معمولی رفتم سراغش، اما در اصل این کمیک در مورد انقلاب، مذهب، حکومتهای خودکامه و ناجیه. خیلی دید خودوروفسکی به تمام اینها جالب بود، مخصوصا با دونستن اینکه خودش سالهای تاریکِ شیلی و بعدتر فرانسه زندگی کرده و درک درستی از سیستمهای فاسد و انقلابها داره. به طور کلی Moon Face خیلی عمیقتر از پیچیدهتر از اونیه که توی نگاه اول نشون میده.
از اینجا میتونین دانلود کنین.
من با تصور یک کار سایفای معمولی رفتم سراغش، اما در اصل این کمیک در مورد انقلاب، مذهب، حکومتهای خودکامه و ناجیه. خیلی دید خودوروفسکی به تمام اینها جالب بود، مخصوصا با دونستن اینکه خودش سالهای تاریکِ شیلی و بعدتر فرانسه زندگی کرده و درک درستی از سیستمهای فاسد و انقلابها داره. به طور کلی Moon Face خیلی عمیقتر از پیچیدهتر از اونیه که توی نگاه اول نشون میده.
از اینجا میتونین دانلود کنین.
Visual Alchemist
پریروز کمیک Moon Face رو خوندم. بعد از اینکال و متابارونز، من تقریبا هر کاری که از خودوروفسکی خوندم معمولی بود تا همین Moon Face. قطعا در حد اون دوتا نیست (جفتشونو میتونم بذارم توی تاپ 5 م) ولی میتونم بگم کمیک عجیبیه. من با تصور یک کار سایفای معمولی رفتم…
به نظرم خودوروفسکی یکی از آندرریتدترین هنرمندای معاصره. یکسری از بهترین فیلمهای تاریخ سینما رو ساخته و مطمئنا مهمترین کارگردان سورئاله، وقتی بخوایم فقط در مورد سورئال حرف بزنیم دیوید لینچ و بونوئل نمیتونن به خودوروفسکی نزدیک هم بشن. تکنیکی کارگردانیش توی یک سطح دیگهایه.
برای اینکه منظورم رو متوجه بشین کافیه The Rainbow Thief رو باید ببینین. این فیلم ضعیفترین کار خودوروفسکیه و بخش بزرگیش توی فاضلاب میگذره. دوربین به حدی خوب توی همون فضاهای بسته میچرخه که من نمیتونم تصور کنم چطور دکوپاژش رو زدن. از اون سمت پیتر اوتول و عمر شریف دارن بهترین بازیشون بعد از لورنس عربستان رو انجام میدن. همیشه وقتی بحث یک فیلم بینقص میشه The Rainbow Thief جزو اولین گزینههامه.
و این فیلم تازه فیلم خوبش نیست XD
کارهاییم که برای کمیک مخصوصا توی اروپا کرده اینقدری بزرگن که بخوام بنویسم هیچکس قرار نیست بخونه. فقط همینقدر که بخش بزرگی از تصویرسازهای بزرگ نیمهی دوم قرن بیستم بهترین کارشون با خودروفسکیه باید کافی باشه. هنوز توی نود و پنج سالگیش هم داره کمیکهای خوبی مینویسه (من میدونم خودم اون سن رو نمیبینم، چه برسه فعال باشم).
برای اینکه منظورم رو متوجه بشین کافیه The Rainbow Thief رو باید ببینین. این فیلم ضعیفترین کار خودوروفسکیه و بخش بزرگیش توی فاضلاب میگذره. دوربین به حدی خوب توی همون فضاهای بسته میچرخه که من نمیتونم تصور کنم چطور دکوپاژش رو زدن. از اون سمت پیتر اوتول و عمر شریف دارن بهترین بازیشون بعد از لورنس عربستان رو انجام میدن. همیشه وقتی بحث یک فیلم بینقص میشه The Rainbow Thief جزو اولین گزینههامه.
و این فیلم تازه فیلم خوبش نیست XD
کارهاییم که برای کمیک مخصوصا توی اروپا کرده اینقدری بزرگن که بخوام بنویسم هیچکس قرار نیست بخونه. فقط همینقدر که بخش بزرگی از تصویرسازهای بزرگ نیمهی دوم قرن بیستم بهترین کارشون با خودروفسکیه باید کافی باشه. هنوز توی نود و پنج سالگیش هم داره کمیکهای خوبی مینویسه (من میدونم خودم اون سن رو نمیبینم، چه برسه فعال باشم).
Forwarded from Culture Vulture
از کتاب مصور Ruins از پیتر کوپر بزرگ که کارهاشو از نیویورکر تا شارلی ابدو دیدیم.
Ruins is Peter Kuper's experiences living in Oaxaca, Mexico colliding with an abiding fascination with insects woven into an epic graphic novel.
🪐🪐🪐🪐
@cult_vult
Ruins is Peter Kuper's experiences living in Oaxaca, Mexico colliding with an abiding fascination with insects woven into an epic graphic novel.
🪐🪐🪐🪐
@cult_vult
کمیک The Mushroom Knight اولین کمیکِ چاپ امساله که خوندم. نشر Mad Cave Studios به مناسبت ده سالگیش چندتایی کمیک منتشر کرد که این یکی از همه جالبتر به نظر میومد و به طور کلی، وقتی یک گرافیک ناول چند قسمتی به طور کامل و همزمان چندتا چپترش چاپ میشه (نه اینکه اول توی نت بذارن) یعنی خوبه، میشه بهش اعتماد کرد.
توی بحث آرت، The Mushroom Knight واقعا چشمنواز بود اما این رو چندان نمیتونم در مورد داستانش هم بگم. توی کل صد صفحه، ایده و کانسپت بسط پیدا میکرد و تقریبا کلِ اون ماجرایی که قهرمان دنبال میکرد معنیای نمیداد. انگار که یک کانسپت خیلی قوی رو با یکی از بهم ریختهترین داستانهایی که چند سال اخیر خوندم ترکیب کردن و نتیجه... فقط یک کانسپت خوبه.
در مورد اینکه چرا کانسپتش خوبه، حتی خیلی هم اهمیت داره باید یکم توضیح بدم. ما دورههای مختلفی از اقتباس از داستان پریان داشتیم. احتمالا معروفترین دوره (که باعث محبوبیتش هم شد) اون زمانی بود که والت دیزنی تصمیم گرفت همهی داستانها رو ملایم و دوست داشتنی کنه و ازشون یکسری از بهترین انیمیشنهای تاریخ رو بسازه. این ادامه پیدا کرد تا دورهی تالکین و دیدگاههای جدید و تغییراتی که به داستان پریان بریتانیایی داد که هنوز هم تاثیراتشون معلومن.
بعد از اون دوتا، ما فقط یک جریان تاثیرگذار دیگه داشتیم که بیشتر توی قرن بیست و یکم خودش رو نشون داد، اون هم تغییرات خیلی افراطی توی این داستانها بود. از بردن سفید برفی توی یک دنیای سایبرپانک و تبدیل کردنش به مکانیک گرفته تا کارهای خیلی محبوبی مثل توایلایت و ابزارهای فانی (The Mortal Instruments) و دهها ریبوت شکست خورده از بازنمایی مدرن این داستانها، منابع اصلی به حدی دستکاری شدن و توی فرهنگ عامه با چیزهای بدنامی گره خوردن که من (و احتمالا خیلیهای دیگه) رو ناامید کردن. کار به جایی رسید که چند سال پیش من حس میکردم داستانِ پریان مُرده، الان یکسری نویسندهی خیلی ضعیف و کارگردانهای ووک فقط دارن از این جسد سوء استفاده میکنن. (نگاه کنین به کل اتفاقاتی که برای فیلم جدید سفید برفی افتاد.)
اما به نظر میاد یک جریان جدیدی داره به وجود میاد که این کمیک خیلی خوب اون رو نشون میده. این جریان تمایل داره با الهام از داستان پریان، یکسری نژاد جدید درست کنه و بیشتر با دید فلسفی، اونها رو توی داستانهای سورئال بذاره. دو سه سال اخیر خیلی کم پیش اومده که کارهایی با این دید خونده باشم، اما واضحه که به مرور تعدادشون بیشتر میشه و مولفها بهش توجه نشون میدن. همین باعث شد که The Mushroom Knight کمیک جالبی باشه. درسته که داستان چیز قابل فهمی در نیومده، اما کانسپت احتمالا نشون میده که اقتباسهای این نسل از داستان پریان به چه سمتی میره.
پ.ن: بعد از Don’t Spit in the Wind، این بهترین کمیک نشر Mad Cave Studios توی دو سه سال اخیره. اگه از کمیکهای مستقل خوشتون میاد عاشقش میشین.
توی بحث آرت، The Mushroom Knight واقعا چشمنواز بود اما این رو چندان نمیتونم در مورد داستانش هم بگم. توی کل صد صفحه، ایده و کانسپت بسط پیدا میکرد و تقریبا کلِ اون ماجرایی که قهرمان دنبال میکرد معنیای نمیداد. انگار که یک کانسپت خیلی قوی رو با یکی از بهم ریختهترین داستانهایی که چند سال اخیر خوندم ترکیب کردن و نتیجه... فقط یک کانسپت خوبه.
در مورد اینکه چرا کانسپتش خوبه، حتی خیلی هم اهمیت داره باید یکم توضیح بدم. ما دورههای مختلفی از اقتباس از داستان پریان داشتیم. احتمالا معروفترین دوره (که باعث محبوبیتش هم شد) اون زمانی بود که والت دیزنی تصمیم گرفت همهی داستانها رو ملایم و دوست داشتنی کنه و ازشون یکسری از بهترین انیمیشنهای تاریخ رو بسازه. این ادامه پیدا کرد تا دورهی تالکین و دیدگاههای جدید و تغییراتی که به داستان پریان بریتانیایی داد که هنوز هم تاثیراتشون معلومن.
بعد از اون دوتا، ما فقط یک جریان تاثیرگذار دیگه داشتیم که بیشتر توی قرن بیست و یکم خودش رو نشون داد، اون هم تغییرات خیلی افراطی توی این داستانها بود. از بردن سفید برفی توی یک دنیای سایبرپانک و تبدیل کردنش به مکانیک گرفته تا کارهای خیلی محبوبی مثل توایلایت و ابزارهای فانی (The Mortal Instruments) و دهها ریبوت شکست خورده از بازنمایی مدرن این داستانها، منابع اصلی به حدی دستکاری شدن و توی فرهنگ عامه با چیزهای بدنامی گره خوردن که من (و احتمالا خیلیهای دیگه) رو ناامید کردن. کار به جایی رسید که چند سال پیش من حس میکردم داستانِ پریان مُرده، الان یکسری نویسندهی خیلی ضعیف و کارگردانهای ووک فقط دارن از این جسد سوء استفاده میکنن. (نگاه کنین به کل اتفاقاتی که برای فیلم جدید سفید برفی افتاد.)
اما به نظر میاد یک جریان جدیدی داره به وجود میاد که این کمیک خیلی خوب اون رو نشون میده. این جریان تمایل داره با الهام از داستان پریان، یکسری نژاد جدید درست کنه و بیشتر با دید فلسفی، اونها رو توی داستانهای سورئال بذاره. دو سه سال اخیر خیلی کم پیش اومده که کارهایی با این دید خونده باشم، اما واضحه که به مرور تعدادشون بیشتر میشه و مولفها بهش توجه نشون میدن. همین باعث شد که The Mushroom Knight کمیک جالبی باشه. درسته که داستان چیز قابل فهمی در نیومده، اما کانسپت احتمالا نشون میده که اقتباسهای این نسل از داستان پریان به چه سمتی میره.
پ.ن: بعد از Don’t Spit in the Wind، این بهترین کمیک نشر Mad Cave Studios توی دو سه سال اخیره. اگه از کمیکهای مستقل خوشتون میاد عاشقش میشین.