*ریویو بعد از ویرایش جلد اول The Singing Hills Cycle*
دوستش داشتم ولی عمیقا اطمینان دارم که این کتاب برای همه نیست و بسیار گولزنندست. داستان ساختارش یکسری جاها از "روایت در روایت" فراتر میره و وارد حیطهی "راوی دروغگو" و "راوی نامطمئن" میشه، به خاطر اینکه ما معمولا آثاری شبیه به این رو توی فانتزی کمتر داریم من درک میکنم که این مقدار ریویو و ریتِ منفی داشته باشه. مخاطبها اونقدر باهاش آشنا نیستن و نثرِ ساده و فضای آرومِ کتاب هم کمک نمیکنه که برای این مورد آماده بشن.
داستان در مورد یک "روحانی" (میتونین راهب هم در نظر بگیرین، بنا به دلایلی این رو تغییر دادیم) به اسم "چیه" هست که همراه با هدهدش توی سرزمینشون سفر میکنن تا داستانها رو ثبت کنن. توی جلدِ اول با یک پیرزن به اسم خرگوش صحبت میکنن و اون براشون سرگذشت خودش و شاهدختی که اربابش بوده رو تعریف میکنه.
چندتا نکته جالب داشت:
این کتاب (و در کل مجموعهش) بسیار تحت تاثیر داستانهای فولکلورِ شرق آسیا مثل چین و کره هستن. میشه توی داستان تاثیرشون رو دید و حداقل بین آثار مشابه، این یکی از تمیزترین الهام گرفتنها رو داشت. درکِ دقیقش از ساختار سیاسی و اجتماعی اون کشورها توی دورانهای تاریخی و جهانسازیش واقعا قشنگه.
بالاخره شخصیتهای قدرتمند مونث رو داریم! اونم نه مثل کارهای این چند دههی اخیر که عملا شخصیتِ مونثشون رو زن در نظر نمیگیرن و بهش شخصیتپردازی مردونه میدن. شخصیتهای زن بر اساسِ همون جنسیتشون پرداخته شدن و حتی شخصیتِ اصلی که کوییره هم درست ساخته شده. هویتِ جنسی دقیقا مهمترین چیز توی پیرنگ نیست اما کاملا درست در اومده. شخصیت پردازی این کتاب واقعا قویه.
به نظرم داستان بیشتر متمایل میشه به بازگویی یک روایتِ تاریخی خیالی، از سمتی که معمولا در نظر گرفته نمیشه. ما توی کلِ داستان هیچ نبردِ خاصی رو نداریم، بیشتر بخش سیاسی و پنهانش اهمیت داره و توی روایت میاد. این احتمالا برای هر کسی خوشایند نیست اما من دوستش داشتم.
در کل به نظرم "شاهدختِ نمک و بخت" خیلی قویه، اما با دیدِ همیشگی رمانهای فانتزی نباید خونده بشه چون شباهت چندانی ندارن. داستان ساختار، فرم و نثرِ قدرتمندی داره اما یکسری جاها توی اجرا به مشکل میخوره و داستان از کنترل نویسنده در میاد. برای اینکه فرمِ مورد نظرش بهم نریزه هم نمیتونه ایراد اون بخش رو حل کنه. حدس میزنم این توی جلدهای بعدی حل بشه.
راستی من ترجمهی هر هفت جلد رو از مترجم گرفتم و میخوام هر دو هفته یک جلدش رو آماده کنم. میتونین منتظرِ نسخهی فارسیش باشین.
دوستش داشتم ولی عمیقا اطمینان دارم که این کتاب برای همه نیست و بسیار گولزنندست. داستان ساختارش یکسری جاها از "روایت در روایت" فراتر میره و وارد حیطهی "راوی دروغگو" و "راوی نامطمئن" میشه، به خاطر اینکه ما معمولا آثاری شبیه به این رو توی فانتزی کمتر داریم من درک میکنم که این مقدار ریویو و ریتِ منفی داشته باشه. مخاطبها اونقدر باهاش آشنا نیستن و نثرِ ساده و فضای آرومِ کتاب هم کمک نمیکنه که برای این مورد آماده بشن.
داستان در مورد یک "روحانی" (میتونین راهب هم در نظر بگیرین، بنا به دلایلی این رو تغییر دادیم) به اسم "چیه" هست که همراه با هدهدش توی سرزمینشون سفر میکنن تا داستانها رو ثبت کنن. توی جلدِ اول با یک پیرزن به اسم خرگوش صحبت میکنن و اون براشون سرگذشت خودش و شاهدختی که اربابش بوده رو تعریف میکنه.
چندتا نکته جالب داشت:
این کتاب (و در کل مجموعهش) بسیار تحت تاثیر داستانهای فولکلورِ شرق آسیا مثل چین و کره هستن. میشه توی داستان تاثیرشون رو دید و حداقل بین آثار مشابه، این یکی از تمیزترین الهام گرفتنها رو داشت. درکِ دقیقش از ساختار سیاسی و اجتماعی اون کشورها توی دورانهای تاریخی و جهانسازیش واقعا قشنگه.
بالاخره شخصیتهای قدرتمند مونث رو داریم! اونم نه مثل کارهای این چند دههی اخیر که عملا شخصیتِ مونثشون رو زن در نظر نمیگیرن و بهش شخصیتپردازی مردونه میدن. شخصیتهای زن بر اساسِ همون جنسیتشون پرداخته شدن و حتی شخصیتِ اصلی که کوییره هم درست ساخته شده. هویتِ جنسی دقیقا مهمترین چیز توی پیرنگ نیست اما کاملا درست در اومده. شخصیت پردازی این کتاب واقعا قویه.
به نظرم داستان بیشتر متمایل میشه به بازگویی یک روایتِ تاریخی خیالی، از سمتی که معمولا در نظر گرفته نمیشه. ما توی کلِ داستان هیچ نبردِ خاصی رو نداریم، بیشتر بخش سیاسی و پنهانش اهمیت داره و توی روایت میاد. این احتمالا برای هر کسی خوشایند نیست اما من دوستش داشتم.
در کل به نظرم "شاهدختِ نمک و بخت" خیلی قویه، اما با دیدِ همیشگی رمانهای فانتزی نباید خونده بشه چون شباهت چندانی ندارن. داستان ساختار، فرم و نثرِ قدرتمندی داره اما یکسری جاها توی اجرا به مشکل میخوره و داستان از کنترل نویسنده در میاد. برای اینکه فرمِ مورد نظرش بهم نریزه هم نمیتونه ایراد اون بخش رو حل کنه. حدس میزنم این توی جلدهای بعدی حل بشه.
راستی من ترجمهی هر هفت جلد رو از مترجم گرفتم و میخوام هر دو هفته یک جلدش رو آماده کنم. میتونین منتظرِ نسخهی فارسیش باشین.
❤8
هر چهقدر که میگذره من فرصت و میلِ کمتری به خوندن وبلاگها دارم. چند سال پیش فکر کنم ده-دوازدهتا کانال تلگرام، دستکم دوتا کانال یوتیوب و پنجتا سایت رو هر روز چک میکردم و ازش مطالبشون لذت میبردم. زندگی جلوتر رفت و سرم شلوغتر شد، به مرور بیشتر اون چک کردنهای روزانه رو گذاشتم کنار. از دوران قطعی اینترنت هم عادتِ وبلاگ خوندن کامل کنار رفتن و حداقل توی سن فعلیم شک دارم بتونم عادتهام رو برگردونم.
تمام اینها رو گفتم تا برسم به تنها جایی که الان روزانه (یا هر موقع پست بذارن) دنبال میکنم و به نظرم لیاقتِ توجه بیشتری دارن. نشر اسب (قبلا در موردش صحبت کرده بودم، متاسفانه کانال و سایتشون نابود شد و دوباره درستش کردن) محتواهای جالبی داره، به نظرم اون بخشی از ادبیات علمی تخیلی رو پوشش میدن که توی ایران بهش توجه نشده و خوندن مطالب و داستانهایی که میذارن لذت بخشه. مثلا تعریف من از علمیتخیلی که فیلیپ کی دیک نوشته رو امشب پست کردن، دوبار کامل خوندمش اینقدر که برام جالب بود. حداقل تا اونجایی که من در جریان هستم، برنامههای خوبی برای آینده دارن و اسمشون رو قراره زیاد بشنویم.
تمام اینها رو گفتم تا برسم به تنها جایی که الان روزانه (یا هر موقع پست بذارن) دنبال میکنم و به نظرم لیاقتِ توجه بیشتری دارن. نشر اسب (قبلا در موردش صحبت کرده بودم، متاسفانه کانال و سایتشون نابود شد و دوباره درستش کردن) محتواهای جالبی داره، به نظرم اون بخشی از ادبیات علمی تخیلی رو پوشش میدن که توی ایران بهش توجه نشده و خوندن مطالب و داستانهایی که میذارن لذت بخشه. مثلا تعریف من از علمیتخیلی که فیلیپ کی دیک نوشته رو امشب پست کردن، دوبار کامل خوندمش اینقدر که برام جالب بود. حداقل تا اونجایی که من در جریان هستم، برنامههای خوبی برای آینده دارن و اسمشون رو قراره زیاد بشنویم.
Telegram
نشر اسب
نشر اسب
سر در پی افقها
۱۱ تیرماه ١۴٠۵
🌐 وبگاه: asbpub.ir
حمایت از ما: asbpub.ir/support
🤝 همکاری با ما: asbpub.ir/collab
👥 گروه: t.me/asb_pub_group
💬 پیامگیر: t.me/asb_pub_contact
✉️ ایمیل: asbpub.official@gmail.com
سر در پی افقها
۱۱ تیرماه ١۴٠۵
🌐 وبگاه: asbpub.ir
حمایت از ما: asbpub.ir/support
🤝 همکاری با ما: asbpub.ir/collab
👥 گروه: t.me/asb_pub_group
💬 پیامگیر: t.me/asb_pub_contact
✉️ ایمیل: asbpub.official@gmail.com
10❤26
احتمالا خیلیهاتون خبر دارین که من کارگردان کنسرت هستم و اگه خبر ندارین زمانِ خوبیه برای خبردار شدن. چون بالاخره بعد از چند ماه کنسرت جدید داریم!
یکشنبهی هفتهی دیگه توی سیتیسنترِ اصفهان کنسرت داریم. قراره فیلم کنسرت نغمهای از آتش و یخ (Game of Thrones) رو اجرا کنیم. خوشحال میشم ببینمتون.
خرید بلیت
یکشنبهی هفتهی دیگه توی سیتیسنترِ اصفهان کنسرت داریم. قراره فیلم کنسرت نغمهای از آتش و یخ (Game of Thrones) رو اجرا کنیم. خوشحال میشم ببینمتون.
خرید بلیت
❤44
Visual Alchemist
احتمالا خیلیهاتون خبر دارین که من کارگردان کنسرت هستم و اگه خبر ندارین زمانِ خوبیه برای خبردار شدن. چون بالاخره بعد از چند ماه کنسرت جدید داریم! یکشنبهی هفتهی دیگه توی سیتیسنترِ اصفهان کنسرت داریم. قراره فیلم کنسرت نغمهای از آتش و یخ (Game of Thrones)…
واقعا ممنونم از همهی کسایی که اومدن، خیلی خوشحال شدم از دیدنتون.
امیدوارم برای کنسرت بعدی کمتر اذیت بشیم. این با اختلاف سختترین کاری بود که تا الان انجام دادم. خیلی باعث افتخاره که کارِ نهایی توی این دوتا سانس آبرومندانه بود، چون تقریبا همون قضیهی کشتی تسئوس سر این اجرا اومد و یکسری جاها واقعا از خودمون میپرسیدیم ارزش این همه سختی رو داره یا نه.
به هر حال، به امید روزی که هنر وضعیت مناسبتری توی این کشور پیدا کنه. امیدوارم آیندگان بدونن که ما هر چیزی که داشتیم و تونستیم رو برای بهتر شدن وضعیت گذاشتیم وسط.
امیدوارم برای کنسرت بعدی کمتر اذیت بشیم. این با اختلاف سختترین کاری بود که تا الان انجام دادم. خیلی باعث افتخاره که کارِ نهایی توی این دوتا سانس آبرومندانه بود، چون تقریبا همون قضیهی کشتی تسئوس سر این اجرا اومد و یکسری جاها واقعا از خودمون میپرسیدیم ارزش این همه سختی رو داره یا نه.
به هر حال، به امید روزی که هنر وضعیت مناسبتری توی این کشور پیدا کنه. امیدوارم آیندگان بدونن که ما هر چیزی که داشتیم و تونستیم رو برای بهتر شدن وضعیت گذاشتیم وسط.
❤33
Visual Alchemist
واقعا ممنونم از همهی کسایی که اومدن، خیلی خوشحال شدم از دیدنتون. امیدوارم برای کنسرت بعدی کمتر اذیت بشیم. این با اختلاف سختترین کاری بود که تا الان انجام دادم. خیلی باعث افتخاره که کارِ نهایی توی این دوتا سانس آبرومندانه بود، چون تقریبا همون قضیهی کشتی…
البته باید بگم بدون کمک فاطمهی عزیز @seraphicdiaries این کارها انجام نمیشد و حتی یک درصد از ویژوالهای این کار رو نداشتیم.
احتمالا حسینِ ۱۵ ساله خیلی سورپرایز میشد اگه میدونست ده سال بعد با همسرش نقاشی میکشه و اون نقاشیها روی بیلبوردهای بزرگ میرن، چند صد هزار نفر میبیننشون و خیلیها باهاش عکس یادگاری میگیرن.
احتمالا حسینِ ۱۵ ساله خیلی سورپرایز میشد اگه میدونست ده سال بعد با همسرش نقاشی میکشه و اون نقاشیها روی بیلبوردهای بزرگ میرن، چند صد هزار نفر میبیننشون و خیلیها باهاش عکس یادگاری میگیرن.
❤38
امروز کمیک جدید ویچر رو خوندم (برق رفته بود و شارژ آیپد روی یک درصد بود، روی مک هم فقط همین رو داشتم، تقریبا هیچ آپشنی نبود.).
مشکل اصلی این کمیک، دقیقا مشکلیه که تمامِ اقتباسها (به جز ویدیو گیم) دارن. متوجه نمیشه که چرا ویچر موفقه، چرا مردم دوستش دارن و چی باعث شده اون یک فانتزی متفاوت باشه.
ویچر در اصل یک پارودی از چند قرن داستانهای خیالیه، هر چیزی که اونها دارن رو به شکلی نشون داده که متفاوته و با کنایه بهشون نگاه کرده. اگه اون بخش از ویچر حذف بشه، داستان چیز خاصی نداره و حتی میشه گفت بسیار هم حوصله سربره. تقلیلِ ویچر به "یک قهرمان قدرتمند که هر با هیولایی رو میکشد" یک ظلمه، چون در اصل یک قهرمان رو داریم که وانمود میکنه قدرتمنده، اصلا در حد بیشتر هیولاها نیست. تفاوتش اینه که هوش بالایی داره و با کمک اون خیلی وقتها از درگیری فرار میکنه و مشکلاتش رو به روشهای مختلف حل میکنه.
ویچر برای من دقیقا همون صحنه از ایندیانا جونزه که مرد عرب با شلاق آمادهی جنگیدنه، اما جونز با تفنگ بهش شلیک میکنه. خلاقیت و هجوِ پشت داستان جالبش کرده.
تمام اینها رو گفتم تا تهش بگم این کمیک واقعا خوب نیست چون درک نکرده ویچر چیه و چیکار میکنه. طراحیها قشنگن، میشه گفت ریتم خوبی داره و برای هفتاد صفحه خوب کار رو جمع کرده. اما ارزش خوندن نداره.
مشکل اصلی این کمیک، دقیقا مشکلیه که تمامِ اقتباسها (به جز ویدیو گیم) دارن. متوجه نمیشه که چرا ویچر موفقه، چرا مردم دوستش دارن و چی باعث شده اون یک فانتزی متفاوت باشه.
ویچر در اصل یک پارودی از چند قرن داستانهای خیالیه، هر چیزی که اونها دارن رو به شکلی نشون داده که متفاوته و با کنایه بهشون نگاه کرده. اگه اون بخش از ویچر حذف بشه، داستان چیز خاصی نداره و حتی میشه گفت بسیار هم حوصله سربره. تقلیلِ ویچر به "یک قهرمان قدرتمند که هر با هیولایی رو میکشد" یک ظلمه، چون در اصل یک قهرمان رو داریم که وانمود میکنه قدرتمنده، اصلا در حد بیشتر هیولاها نیست. تفاوتش اینه که هوش بالایی داره و با کمک اون خیلی وقتها از درگیری فرار میکنه و مشکلاتش رو به روشهای مختلف حل میکنه.
ویچر برای من دقیقا همون صحنه از ایندیانا جونزه که مرد عرب با شلاق آمادهی جنگیدنه، اما جونز با تفنگ بهش شلیک میکنه. خلاقیت و هجوِ پشت داستان جالبش کرده.
تمام اینها رو گفتم تا تهش بگم این کمیک واقعا خوب نیست چون درک نکرده ویچر چیه و چیکار میکنه. طراحیها قشنگن، میشه گفت ریتم خوبی داره و برای هفتاد صفحه خوب کار رو جمع کرده. اما ارزش خوندن نداره.
❤18
من اعتقاد جدیای دارم که آثار مهم ادبی باید هر چند سال یکبار ترجمهی جدیدی داشته باشن. نه اینکه ترجمهی قبلی بد یا غیرقابل استفاده باشه، فقط به خاطر اینکه ما بتونیم اون اثر رو با شکل متفاوت و بسته به زمان خودمون هم داشته باشین.
خبر خوب، که حدس میزنم خیلیهاتون شنیده باشین، اینه که نشر آرلین ارباب حلقهها رو استارت زده و جلد اولش هم آمادست. حدس میزنم توی پیشفروش آخر این ماه بتونین بخرینش. من با مترجم این کتاب قبلا توی کتاب Dungeon Crawler Carl همکاری داشتم (به جز طراحی جلد ویراستاری رو هم انجام دادم)؛ چند فصلی هم از ترجمهی ارباب حلقههاشون خوندم، میتونم بگم ترجمهی خوب و قابل توجهیه.
خبر خوب، که حدس میزنم خیلیهاتون شنیده باشین، اینه که نشر آرلین ارباب حلقهها رو استارت زده و جلد اولش هم آمادست. حدس میزنم توی پیشفروش آخر این ماه بتونین بخرینش. من با مترجم این کتاب قبلا توی کتاب Dungeon Crawler Carl همکاری داشتم (به جز طراحی جلد ویراستاری رو هم انجام دادم)؛ چند فصلی هم از ترجمهی ارباب حلقههاشون خوندم، میتونم بگم ترجمهی خوب و قابل توجهیه.
❤29
از روزی که من دیزاین و تصویرسازی رو شروع کردم، همیشه دلم میخواست یک جلد برای ارباب حلقهها طراحی کنم. واقعا بین بزرگترین آرزوهای کاریم بود.
خوشبختانه این فرصت برام پیش اومد! نمیتونم بگم چهقدر بابتش خوشحالم.
تمام سعیم رو کردم که جلدها نزدیک به تصوراتِ خودم از کاراکترها بشن، نه چیزی که توی فیلمها بودن. همینطور حسی رو بدن که خودم از ارباب حلقهها گرفتم. کار نسبتا سنگینی بود، فکر کنم یک هفتهای اتود زدن و ایدههای مختلف وقت گرفتن تا بالاخره به "فرودو بگینز" توی ذهنم رسیدم. اون کنار میدجورنی هم برای پرورش ایدهها و اضافه کردن جزئیات نهایی کمک کرد، خدا پدر و مادر Ai رو بیامرزه که اینقدر کار ما رو راحت کرده.
به هر حال، با شناختی که از چاپخونه دارم، این جلد قراره از چیزی که میبینین خوشگلتر بشه.
پ.ن: اینجا میتونین روند پیشرفت کار رو ببینین. XD
خوشبختانه این فرصت برام پیش اومد! نمیتونم بگم چهقدر بابتش خوشحالم.
تمام سعیم رو کردم که جلدها نزدیک به تصوراتِ خودم از کاراکترها بشن، نه چیزی که توی فیلمها بودن. همینطور حسی رو بدن که خودم از ارباب حلقهها گرفتم. کار نسبتا سنگینی بود، فکر کنم یک هفتهای اتود زدن و ایدههای مختلف وقت گرفتن تا بالاخره به "فرودو بگینز" توی ذهنم رسیدم. اون کنار میدجورنی هم برای پرورش ایدهها و اضافه کردن جزئیات نهایی کمک کرد، خدا پدر و مادر Ai رو بیامرزه که اینقدر کار ما رو راحت کرده.
به هر حال، با شناختی که از چاپخونه دارم، این جلد قراره از چیزی که میبینین خوشگلتر بشه.
پ.ن: اینجا میتونین روند پیشرفت کار رو ببینین. XD
❤62
از جنگ به بعد من تقریبا فرصت بازی کردن ندارم (کی داره؟ همه دنبال یه لقمه نونن الان) و توی یک ماه اخیر با هزارتا زور و زحمت تونستم South of Midnight رو بازی کنم.
بهتره اول از بخشهای خوبش بگم. دنیاسازی این بازی واقعا تمیزه، ترکیب فولکلور و Southern Gothic با یک دنیایی که متمایله به رئالِ جادویی؛ خیلی خوب بود. یعنی من واقعا مایلم که چیزی بیشتر از این بازی توی این دنیا ببینم/بخونم. حس میکنم داستانهای زیادی میشه از کنارش بیرون کشید و واقعا ارزشش رو هم داره.
موسیقی متنش چطور تمام جوایز رو نگرفته؟ حتی یادم نیست آخرین بار کی یک ساندترکی شنیدم که این از کُر خوب استفاده کرده و به فضای داستان و آرت استایل هم میاد. من همیشه میگفتم اولیور دریویره برای بازیهای AA خیلی خوبه، این بازی بهم ثابت کرد واقعا سطحش از کلِ تیم بالاتر بود.
و مهمتر از اون دوتا، بازی south midnight خیلی خوشگله! انیمیتها خوبن، نورپردازی بینقصه، توی تکسچر کارشون عالی بوده، نگاه کردن به هر چیزی توی این بازی لذت بخش بود. این چیزیه که چند ساله اخیر خیلی کم دیدم.
بهتره اول از بخشهای خوبش بگم. دنیاسازی این بازی واقعا تمیزه، ترکیب فولکلور و Southern Gothic با یک دنیایی که متمایله به رئالِ جادویی؛ خیلی خوب بود. یعنی من واقعا مایلم که چیزی بیشتر از این بازی توی این دنیا ببینم/بخونم. حس میکنم داستانهای زیادی میشه از کنارش بیرون کشید و واقعا ارزشش رو هم داره.
موسیقی متنش چطور تمام جوایز رو نگرفته؟ حتی یادم نیست آخرین بار کی یک ساندترکی شنیدم که این از کُر خوب استفاده کرده و به فضای داستان و آرت استایل هم میاد. من همیشه میگفتم اولیور دریویره برای بازیهای AA خیلی خوبه، این بازی بهم ثابت کرد واقعا سطحش از کلِ تیم بالاتر بود.
و مهمتر از اون دوتا، بازی south midnight خیلی خوشگله! انیمیتها خوبن، نورپردازی بینقصه، توی تکسچر کارشون عالی بوده، نگاه کردن به هر چیزی توی این بازی لذت بخش بود. این چیزیه که چند ساله اخیر خیلی کم دیدم.
❤5
اما در مورد مشکلات بازی...
این بازی واقعا توی یک چالهای که خودش کنده میوفته. هیزل (شخصیت اصلی - کسی که داستانش رو بازی میکنیم) افتضاحه، یعنی تکتک بخشها رو اشتباه انجام دادن. من کاملا درک میکنم که این نوع از شخصیت یکی از متداولترینهاست؛ کاراکتر قدر نشناسی که با اتفاقاتِ مختلف ادب میشه. اما حالا چرا اینقدر بد نوشتنش؟ ما باید این کاراکتر رو حدود ۱۳ ساعتی تحمل کنیم، از اونجایی که دهنش رو باز میکنه سطحی و بده تا جایی که دهنش رو در آخر میبنده. دیالوگهاش بد نوشته شدن، آرک پیشرفتش کند و ضعیفه (هزاربار بلا سرش میاد تا یه چیزی رو بفهمه) و حماقتش اینقدری بالائه که خسته کننده میشه. بدتر اینکه هزار بار موجودات و شخصیتهای مختلف به هیزل میگن «تو خیلی باهوش و شجاعی.». من چند بار بازی رو بستم از بس خسته بودم از کاتسینهای مسخرهای که شخصیت اصلی داشت.
مورد دوم هم اینه که گیمپلی خیلی خسته کنندس، یعنی توی یک سطحی میرسه که سر کمبت من چشممو میبستم (از بس خوابم میومد البته) و با زدن دوتا دکمه راحت شکستشون میدادم، مشکل این بود که همون دوتا رو باید دستکم ۲ دقیقه میزدم تا ضعیفترین چیز رو شکست بدم. بازی نمیتونست ریتم درست رو نگه داره، خیلی جاها الکی سعی میکرد تعداد ساعت گیمپلی بره بالا و تهش هیچی نمیشد. تقریبا نصف ماموریتهای بازی در اصل سایدکوئستهایی بودن که زوری اورده بودن توی جریان اصلی بازی. همین باعث میشد به مرور کلافه بشم.
در کل این دوتا مورد بد بودن، اما اینطوری نبود که بخوام بازی رو نصفه رها کنم. ارزش زمانتون رو داره اما واقعا What If بزرگی پشتشه، به نظرم south midnight میتونست استارت یک IP بزرگ توی صنعت گیم باشه، چیزی باشه که از لحاظ هنری و ادبی تحسین بشه. اما خودش خراب کرده و احتمالا از اون بازیهایی میشه که بیشتر مردم فراموشش میکنن.
این بازی واقعا توی یک چالهای که خودش کنده میوفته. هیزل (شخصیت اصلی - کسی که داستانش رو بازی میکنیم) افتضاحه، یعنی تکتک بخشها رو اشتباه انجام دادن. من کاملا درک میکنم که این نوع از شخصیت یکی از متداولترینهاست؛ کاراکتر قدر نشناسی که با اتفاقاتِ مختلف ادب میشه. اما حالا چرا اینقدر بد نوشتنش؟ ما باید این کاراکتر رو حدود ۱۳ ساعتی تحمل کنیم، از اونجایی که دهنش رو باز میکنه سطحی و بده تا جایی که دهنش رو در آخر میبنده. دیالوگهاش بد نوشته شدن، آرک پیشرفتش کند و ضعیفه (هزاربار بلا سرش میاد تا یه چیزی رو بفهمه) و حماقتش اینقدری بالائه که خسته کننده میشه. بدتر اینکه هزار بار موجودات و شخصیتهای مختلف به هیزل میگن «تو خیلی باهوش و شجاعی.». من چند بار بازی رو بستم از بس خسته بودم از کاتسینهای مسخرهای که شخصیت اصلی داشت.
مورد دوم هم اینه که گیمپلی خیلی خسته کنندس، یعنی توی یک سطحی میرسه که سر کمبت من چشممو میبستم (از بس خوابم میومد البته) و با زدن دوتا دکمه راحت شکستشون میدادم، مشکل این بود که همون دوتا رو باید دستکم ۲ دقیقه میزدم تا ضعیفترین چیز رو شکست بدم. بازی نمیتونست ریتم درست رو نگه داره، خیلی جاها الکی سعی میکرد تعداد ساعت گیمپلی بره بالا و تهش هیچی نمیشد. تقریبا نصف ماموریتهای بازی در اصل سایدکوئستهایی بودن که زوری اورده بودن توی جریان اصلی بازی. همین باعث میشد به مرور کلافه بشم.
در کل این دوتا مورد بد بودن، اما اینطوری نبود که بخوام بازی رو نصفه رها کنم. ارزش زمانتون رو داره اما واقعا What If بزرگی پشتشه، به نظرم south midnight میتونست استارت یک IP بزرگ توی صنعت گیم باشه، چیزی باشه که از لحاظ هنری و ادبی تحسین بشه. اما خودش خراب کرده و احتمالا از اون بازیهایی میشه که بیشتر مردم فراموشش میکنن.
❤5
بدون شک بهترین بخش بازی هم Two-Toed Tom بود، یکی از هیولاهای فولکلور مورد علاقمه و واقعا خوشحال شدم از دیدنش توی این بازی.
موسیقیش هم که ده از ده بود.
موسیقیش هم که ده از ده بود.
❤8
تصور کن یک ماشین هستی.
بله، میدانم. اما تصور کن نوع دیگری از ماشین باشی؛ ماشینی ساخته از فلز و پلاستیک، طراحیشده نه به دست انتخاب طبیعیِ کور و تصادفی، بلکه به دست مهندسان و اخترفیزیکدانهایی که چشمشان را محکم به هدفهای مشخص دوختهاند. تصور کن هدفت نه تکثیر است، نه حتی زنده ماندن، بلکه جمعآوری اطلاعات.
برای من تصورش آسان است. درواقع نقشی بسیار سادهتر از آن چیزی است که معمولاً از من میخواهند بازی کنم.
در سمت سردترِ مدار نپتون، از میان مغاک سُر میخورم. بیشتر وقتها برای هر ناظری در طیف مرئی فقط بهشکل یک نبودن وجود دارم: سایهنمای نامتقارن و متحرکی که جلوی ستارهها را میگیرد. اما گاهی، در چرخش آهسته و بیپایانم، با رگههای کمجان نور ستارهٔ بازتابشده برق میزنم. اگر در همان لحظهها مرا ببینی، شاید چیزی از ماهیت واقعیام حدس بزنی: موجودی بندبند با پوستی از فویل، پوشیده از مفصلها و دیشها و آنتنهای دوکیشکل. اینجا و آنجا زمزمهای از یخِ انباشته به مفصل یا درزی چسبیده، شاید بقایای منجمد گازی که جایی در حوالی مشتری به آن برخوردهام. جاهای دیگر، جسدهای میکروسکوپی باکتریهای زمینی را حمل میکنم که زمانی بیخیال روی پوست ایستگاههای فضایی یا سطح آرام ماه زندگی میکردند... اما در نصف فاصلهٔ کنونی من از خورشید بلوری شده بودند. حالا، به فاصلهٔ یک نفس از صفر مطلق، شاید با لمس یک فوتون خرد شوند.
دستکم قلبم گرم است. آتش هستهای کوچکی در سینهام میسوزد و مرا نسبت به سرمای بیرون بیاعتنا میکند. اگر حادثهای فاجعهبار پیش نیاید تا هزار سال خاموش نمیشود؛ و هزار سال به صداهای کمجان مرکز کنترل مأموریت گوش میدهم و هرچه بگویند انجام میدهم. تا امروز گفتهاند دنبالهدارها را مطالعه کنم. هر دستوری که در تمام عمرم گرفتهام شرحی دقیق و بیابهام از همان دلیل اصلیِ وجودم بوده است.
کوربینی (BLINDSIGHT) - پیتر واتس
❤2
Visual Alchemist
تصور کن یک ماشین هستی. بله، میدانم. اما تصور کن نوع دیگری از ماشین باشی؛ ماشینی ساخته از فلز و پلاستیک، طراحیشده نه به دست انتخاب طبیعیِ کور و تصادفی، بلکه به دست مهندسان و اخترفیزیکدانهایی که چشمشان را محکم به هدفهای مشخص دوختهاند. تصور کن هدفت نه تکثیر…
به مناسب تموم شدن نیمهی اول کتاب کوربینی گفتم شاید بد نباشه یکی از بخشهای مورد علاقم رو به اشتراک بذارم.
واقعا کتاب خوبیه، آخرین باری که یک داستان علمی تخیلی اینقدر معذب کرد "سولاریس" از استانیسلاو لم بود و راستش انتظار هم نداشتم که دیگه چیزی بخونم که توی اون حد اذیت کننده باشه. تا اینجای کار خیلی دوستش داشتم، شاید ایدهی اصلی جدید نباشه (حتی برای ۲۰۰۶)، ولی جزئیاتِ کنارش و فرمِ داستان به طرز غافلگیرکنندهای خاصن.
چند سال پیش یک انیمیشن کوتاه از روی این کتاب ساخته شده. مشخصا کتاب ۳۵۰ صفحهای رو نمیشه توی یک انیمیشن ۴ دقیقهای جا داد؛ اما تلاششون رو کردن که فضای داستان رو نشون بدن و خیلی هم با کیفیته. اگه دوست داشتین از اینجا ببینین.
واقعا کتاب خوبیه، آخرین باری که یک داستان علمی تخیلی اینقدر معذب کرد "سولاریس" از استانیسلاو لم بود و راستش انتظار هم نداشتم که دیگه چیزی بخونم که توی اون حد اذیت کننده باشه. تا اینجای کار خیلی دوستش داشتم، شاید ایدهی اصلی جدید نباشه (حتی برای ۲۰۰۶)، ولی جزئیاتِ کنارش و فرمِ داستان به طرز غافلگیرکنندهای خاصن.
چند سال پیش یک انیمیشن کوتاه از روی این کتاب ساخته شده. مشخصا کتاب ۳۵۰ صفحهای رو نمیشه توی یک انیمیشن ۴ دقیقهای جا داد؛ اما تلاششون رو کردن که فضای داستان رو نشون بدن و خیلی هم با کیفیته. اگه دوست داشتین از اینجا ببینین.
Goodreads
Blindsight (Firefall, #1)
Two months since the stars fell... Two months since si…
❤6