توی جنگ خیلی اتفاقی فهمیدم که با پارس گت میتونم از سایت آرکایو اینترنت دانلود کنم و با هزارتا بدبخت (شما بخونین اتفاقی) تونستم مجلاتِ کمیک ماهیانهی وارهمر که از ۱۹۹۸ تا ۲۰۰۴ چاپ میشدن رو پیدا کنم.
من طرفدار وارهمر هستم، اما نه اینقدری که بتونم کمیکهای هفتگیش رو درست بفهمم. نویسندههاش میدونستن چی مینویسن و مخاطبها هم میدونستن چی دارن میخونن، برای همین هیچ خبری از توضیحات اضافه نیست. تقریبا هر قسمتِ ۳۰-۴۰ صفحهای وسطِ یک داستان رو روایت میکنه و اونقدر برای من قابل فهم نبودن. اما ساعتهای طولانیای زل زده بودم به کاورهاشون؛ حسِ نوستالژی وارکرفت/دیابلو و روزهای خوبِ بچگیم رو یادم میوردن. هر کاور هویتِ خودش رو داره و قطعا پر از اشتباهه، میتونه هم بهتر باشه، اما کی اهمیت میده؟
شاید تاثیرات جنگ و فشار روانی بود؛ اما از اولین بارهایی شد که حسِ نوستالژی برای چیزی که اونقدر شناختم ازش قدیمی نیست رو حس کردم. این مدتی هم که گذشته زیاد پیش اومده که اون فولدر رو باز کنم و یه نگاهی به کمیکها بندازم، خیلی نمیتونم توضیح بدم چرا این کار رو میکنم.
من طرفدار وارهمر هستم، اما نه اینقدری که بتونم کمیکهای هفتگیش رو درست بفهمم. نویسندههاش میدونستن چی مینویسن و مخاطبها هم میدونستن چی دارن میخونن، برای همین هیچ خبری از توضیحات اضافه نیست. تقریبا هر قسمتِ ۳۰-۴۰ صفحهای وسطِ یک داستان رو روایت میکنه و اونقدر برای من قابل فهم نبودن. اما ساعتهای طولانیای زل زده بودم به کاورهاشون؛ حسِ نوستالژی وارکرفت/دیابلو و روزهای خوبِ بچگیم رو یادم میوردن. هر کاور هویتِ خودش رو داره و قطعا پر از اشتباهه، میتونه هم بهتر باشه، اما کی اهمیت میده؟
شاید تاثیرات جنگ و فشار روانی بود؛ اما از اولین بارهایی شد که حسِ نوستالژی برای چیزی که اونقدر شناختم ازش قدیمی نیست رو حس کردم. این مدتی هم که گذشته زیاد پیش اومده که اون فولدر رو باز کنم و یه نگاهی به کمیکها بندازم، خیلی نمیتونم توضیح بدم چرا این کار رو میکنم.
❤22
Forwarded from Seraphic diaries (Faats𓅚)
بلاخره اینا رو اسکن کردم و یکم خوشگل مشگلشون کردم میتونید بقیش رو توی پستم ببینید
❤22
اولین آشنایی من با گریم دارک فانتزی برمیگرده به اواخرِ سال ۹۳ که جلدِ اول گروهان سیاه رو خوندم و توی این حدودِ بیست سالی که کتاب میخونم نهایتا سه یا چهارتا کتابِ دیگه بهم این مقدار "لذت از خوندن" رو داده بودن. خودِ گروهان سیاه هم بعد از سهگانهی اول تا حدودی این جادو رو از دست داد و من سالهای زیاد توی کتابهای مختلف دنبال اون حس گشتم. حسِ اینکه دنیای داستان و روایت شبیه یک خوابه، همه چیز بزرگتر از اونیه که بشه تصور کرد و نبردها در مقیاسِ غیرقابل باوری اتفاق میوفتن و به جای توصیفِ جنگیدن چند شخصیت، حرکات سپاهها در مقابل هم توی داستان اومدن. از اون مهمتر دیدِ شاعرانهی نویسنده به فانتزی (توضیحش سخته و برای یک روز دیگه باید بمونه) که باز هم یکی از کمیابترینهاست هم معمولا احساساتِ من رو حسابی قلقلک میدن.
❤7
حالا تمامِ اینها رو گفتم تا برسم به The Pastel City، جلد اول از چهارگانهی ویریکونیوم، که من همین چند دقیقه پیش خوندنش رو تموم کردم. میتونم بگم توی دوازده سالِ اخیر این نزدیکترین حس به خوندنِ گروهان سیاه رو داشت. شهرِ پاستیلی سال ۱۹۷۱ منتشر شد و با وجودِ تحسین منتقدها، هیچوقت اون محبوبیتِ همدورهایهاش رو نتونست پیدا کنه. کتابی که موقعِ انتشار با Dune و ارباب حلقهها مقایسه میشد الان توی گودریدز کمتر از دو هزار ریت داره و حقیقتا اگه بگم بین آندریتدترینهاست ذرهای اغراق نکردم. اما از اون سمت نویسندهی مورد علاقتون احتمالا یکجایی ازش الهام گرفته و پیدا کردن نقلِ قول ازشون در مورد بزرگی این کتاب سخت نیست.
دقیقا مثلِ همون چیزی که در مورد گروهان سیاه گفتم، شهرِ پاستلی هم برای فهمیدنِ راحت طراحی نشده بود. اتفاقاتِ مختلفی در حدِ تغییرِ دنیای داستان میوفتادن، اما نه ما و نه شخصیتها درست نمیفهمیم چه دقیقا چه اتفاقی افتاده. بهترین توضیح در موردِ داستانش همون پاراگرافِ اول کتابه:
در طولِ خوندن داستان فهمیدم اتفاقا تاریخِ هر هفده امپراتوری بسیار اهمیت دارن و کمک میکنن به درک بهتر داستان، اما نویسنده ترجیح داده در موردشون صحبت نکنه. دنیای ویریکونیوم از بیشتر آثار مدرن بزرگتره، اما خودِ کتاب اینقدر قدیمیه که پیش از یکسری قوانینِ فانتزی نوشته شده. اونقدر وارد بحث سیستم جادویی نشده، حتی میشه گفت خیلی از جاها نزدیک میشه به آثارِ عصر نقرهای علمی-تخیلی و سعی میکنه منطقِ داستانی رو از اونها بگیره.
داستان بیشتر از اینکه روی شخصیتها متمرکز باشه، روی رویدادهاست. اینطوریه که بدون هیچ Build Up خاصی اتفاقها میوفتن و معمولا در مقیاسهای بزرگی هم اونها رو داریم. چیزی که نظرم رو بیشتر از همه جلب کرد اهمیتِ شعرها در پیرنگ و توصیفهای بینظیرِ جان هریسون بودن. یکم توضیح سخته که چطور از یکسری دیالوگِ عجیب ما به تصویرسازیای از نبردِ لشکرِ رباتها و انسانها میرسیدیم. مثلا این نمونه بخشی از جنگیه که اواسط کتاب اتفاق میوفته:
کتاب پر بود از توصیفهایی به این شکل. احتمالا اگه چند سال پیش یکی فقط همین بخش رو هم بهم نشون داده بود من زودتر سراغِ خوندنِ این مجموعه میرفتن. الان هم بیصبرانه منتظرم که سرم خلوت بشه و جلدهای بعدی رو بخونم.
دقیقا مثلِ همون چیزی که در مورد گروهان سیاه گفتم، شهرِ پاستلی هم برای فهمیدنِ راحت طراحی نشده بود. اتفاقاتِ مختلفی در حدِ تغییرِ دنیای داستان میوفتادن، اما نه ما و نه شخصیتها درست نمیفهمیم چه دقیقا چه اتفاقی افتاده. بهترین توضیح در موردِ داستانش همون پاراگرافِ اول کتابه:
حدود هفده امپراتوری نامدار در دورهٔ میانی زمین برخاستند.
اینها فرهنگهای عصرِ پسین بودند. همهشان جز یکی برای این روایت اهمیتی ندارند، و نیاز چندانی نیست از آنها سخن بگوییم، جز اینکه هیچیک کمتر از یک هزاره نپایید و هیچیک بیش از ده هزاره دوام نیاورد؛ اینکه هرکدام، بهاندازهای که سرشت خودشان، و سرشت کیهان، به آنها اجازه میداد، رازهایی بیرون کشیدند و آسایشهایی به دست آوردند؛ و اینکه هرکدام، سرانجام، آشفته و سردرگم از کیهان عقب نشستند، کوچک شدند، و مردند.
در طولِ خوندن داستان فهمیدم اتفاقا تاریخِ هر هفده امپراتوری بسیار اهمیت دارن و کمک میکنن به درک بهتر داستان، اما نویسنده ترجیح داده در موردشون صحبت نکنه. دنیای ویریکونیوم از بیشتر آثار مدرن بزرگتره، اما خودِ کتاب اینقدر قدیمیه که پیش از یکسری قوانینِ فانتزی نوشته شده. اونقدر وارد بحث سیستم جادویی نشده، حتی میشه گفت خیلی از جاها نزدیک میشه به آثارِ عصر نقرهای علمی-تخیلی و سعی میکنه منطقِ داستانی رو از اونها بگیره.
داستان بیشتر از اینکه روی شخصیتها متمرکز باشه، روی رویدادهاست. اینطوریه که بدون هیچ Build Up خاصی اتفاقها میوفتن و معمولا در مقیاسهای بزرگی هم اونها رو داریم. چیزی که نظرم رو بیشتر از همه جلب کرد اهمیتِ شعرها در پیرنگ و توصیفهای بینظیرِ جان هریسون بودن. یکم توضیح سخته که چطور از یکسری دیالوگِ عجیب ما به تصویرسازیای از نبردِ لشکرِ رباتها و انسانها میرسیدیم. مثلا این نمونه بخشی از جنگیه که اواسط کتاب اتفاق میوفته:
ضربهٔ آنان به سپاه واتربک وحشیانه بود. ویریکونیومیها، که پیشاپیش با یورش زورقهای هوایی از هم پاشیده و آشفته شده بودند، پراکنده، جدا افتاده از فرماندهان خود،در تلاشی نومیدانه و ناتوان برای شکل دادن به چیزی شبیه موضع دفاعی در اردوگاه ویرانشان بیهدف میچرخیدند.
اما کموسیتها خویشتنداری آنان را سلاخی کردند.
آنان هقهق کردند و مردند. شتابزده و نیمهآموزشدیده به خدمت گرفته شده بودند. تیغههای تقویت شده، شمشیرهایشان را چون پنیر میبریدند. زرههایشان نتوانست نقشِ زره را بازی کنند. آنها دریافتند به آنجا تعلق ندارند.
در لحظهٔ نخستین تماس، مهی سرخ و ظریف از خط نبرد به هوا پاشید، و مردگان، طعامِ مرگ را فرو دادند، در حالی که زندگان در مه میجنگیدند و از خود میپرسیدند چرا مغازهها و مزرعههایشان را ترک کردهاند. بسیاری از آنان تنها از شوک و بیزاری مردند، همانگاه که خون از شریانهای بریدهٔ رفیقانشان قوس میزد و به ارتفاعهایی ناممکن میپاشید، و هوا از بوی رودههای ترکیده پر میشد.
کتاب پر بود از توصیفهایی به این شکل. احتمالا اگه چند سال پیش یکی فقط همین بخش رو هم بهم نشون داده بود من زودتر سراغِ خوندنِ این مجموعه میرفتن. الان هم بیصبرانه منتظرم که سرم خلوت بشه و جلدهای بعدی رو بخونم.
❤8
بیایین جلدِ جدیدی که دیزاین کردم رو "دزدکی" ببینین. 🌚
چند ماهه که با آقای قنبری (همینجا باید بگم چهقدر حرفهای هستن و سطح کارشون خوبه! خیلی از این همکاری راضیام) و تیمِ نشر آرلین داریم روی Dungeon Crawler Carl کار میکنیم. این مجموعه یکی از مهمترین آثار فانتزی چند سال اخیر که ژانرِ LitRPG رو به جایگاه جالبی توی ادبیات فانتزی رسونده و بسیار هم محبوبه و باعث شده مجموعههای دیگهی این ژانر هم مورد توجه قرار بگیرن. تا الان از "کارل سیاهچاله گرد" هشت جلد منتشر شده و ده جلد باشه (در اصل نه جلد، جلد نهم دو قسمتیه). ست مکفارلن (فمیلی گای) هم داره سریالش رو میسازه.
خیلی خوشحالم که میتونم اعلام کنم به زودی قراره نسخهی فارسیش رو دستتون بگیرین. امیدوارم همونقدر که من از خوندنش لذت بردم، شما هم لذت ببرین. بسیار راضیام از اینکه این مجموعهی مهم داره توی ایران چاپ میشه.
چند ماهه که با آقای قنبری (همینجا باید بگم چهقدر حرفهای هستن و سطح کارشون خوبه! خیلی از این همکاری راضیام) و تیمِ نشر آرلین داریم روی Dungeon Crawler Carl کار میکنیم. این مجموعه یکی از مهمترین آثار فانتزی چند سال اخیر که ژانرِ LitRPG رو به جایگاه جالبی توی ادبیات فانتزی رسونده و بسیار هم محبوبه و باعث شده مجموعههای دیگهی این ژانر هم مورد توجه قرار بگیرن. تا الان از "کارل سیاهچاله گرد" هشت جلد منتشر شده و ده جلد باشه (در اصل نه جلد، جلد نهم دو قسمتیه). ست مکفارلن (فمیلی گای) هم داره سریالش رو میسازه.
خیلی خوشحالم که میتونم اعلام کنم به زودی قراره نسخهی فارسیش رو دستتون بگیرین. امیدوارم همونقدر که من از خوندنش لذت بردم، شما هم لذت ببرین. بسیار راضیام از اینکه این مجموعهی مهم داره توی ایران چاپ میشه.
❤49
دیشب وسط کارهام دیدم آپشن مولتی تسک کردن دارم (یکیشون خیلی کند پیش میرفت) و رندوم روی یکی از کمیکها کلیک کردم تا بخونمش. اسمِ ناشر (Europe Comics) به حدی راضیکننده بود که بهش اعتماد کنم و بعد از ده صفحه نبندمش. گفتم نهایتا یه کمیکِ حوصله سربر بلژیکی/فرانسوی دیگس، چیزی نمیشه که...
عجب کمیکی بود! الان که چک کردم ظاهرا همه توی گودریدز (مثل من)تقریبا باهاش گریه کردن.
داستان یک دختر و مادربزرگشه، مادربزرگش آلزایمر گرفته و از خانهی سالمندان چندبار فرار کرده و اصلا خبر نداره که پیره. نوهش (شخصیت اصلی داستان) اون رو میدزده و سعی میکنه به خونهی بچگیهاش برگردونه. تصور میکنه اگه جایی که هنوز یادشه رو ببینه شاید خاطراتش برگرده.
کمیک از لحاظ طراحی و داستان یکی از بهترینهاییه که چند ماه اخیر خوندم. دست گذاشته بود روی مسائلی مثل درک نشدن توسط خانواده، مشکلات بزرگسالی و مفهومِ خاطرات؛ همشون رو هم به بهترین شکل ممکن توی داستان به نتیجه میرسونه. معمولا کم پیش میاد که مدیای کمیک برای انتقالِ احساسات استفاده بشه، حتی توی اون مواردِ کمیاب هم بیشتر اوقات نویسنده و طراح زورشون نمیرسه که احساسات مخاطب رو تحریک کنن. اما Forget Me Not کاملا توی این کار موفق شده بود.
بدون شک یکی از کمیکهاییه که قراره از امروز به بقیه معرفی کنم و بگم برای شروعِ خوندن کمیکهای اروپایی گزینهی خوبیه. اینجا میتونین بخونین.
عجب کمیکی بود! الان که چک کردم ظاهرا همه توی گودریدز (مثل من)تقریبا باهاش گریه کردن.
داستان یک دختر و مادربزرگشه، مادربزرگش آلزایمر گرفته و از خانهی سالمندان چندبار فرار کرده و اصلا خبر نداره که پیره. نوهش (شخصیت اصلی داستان) اون رو میدزده و سعی میکنه به خونهی بچگیهاش برگردونه. تصور میکنه اگه جایی که هنوز یادشه رو ببینه شاید خاطراتش برگرده.
کمیک از لحاظ طراحی و داستان یکی از بهترینهاییه که چند ماه اخیر خوندم. دست گذاشته بود روی مسائلی مثل درک نشدن توسط خانواده، مشکلات بزرگسالی و مفهومِ خاطرات؛ همشون رو هم به بهترین شکل ممکن توی داستان به نتیجه میرسونه. معمولا کم پیش میاد که مدیای کمیک برای انتقالِ احساسات استفاده بشه، حتی توی اون مواردِ کمیاب هم بیشتر اوقات نویسنده و طراح زورشون نمیرسه که احساسات مخاطب رو تحریک کنن. اما Forget Me Not کاملا توی این کار موفق شده بود.
بدون شک یکی از کمیکهاییه که قراره از امروز به بقیه معرفی کنم و بگم برای شروعِ خوندن کمیکهای اروپایی گزینهی خوبیه. اینجا میتونین بخونین.
GetComics
Forget Me Not (2021) – GetComics
Forget Me Not (2021) FREE Comics Download on CBR CBZ Format. Download FREE DC, Marvel and many more only on GetComics.
❤7
Forwarded from خانه هنر تفسیر
دورهی گرامر دیزاین
با حضور استاد علی سجادیه
اشنایی با فرم و فضا و روابط بین آنها
انواع ساختارها، عناصر طراحی، عناصر ارتباطی، عناصر کاربردی مانند انواع ریتم
مدیریت فضای مثبت و منفی، تضاد، تناسب، تداخل، استحاله، بافت، فضاها
سازماندهی واحدهای بصری و اشنایی با اصول گشتالت
*مناسب برای علاقمندان به دیزاین، هنرجوها و دانشجویان هنر*
دوشنبهها - ساعت ۵ عصر
واقع در خیابان آپادانای دوم، کوچه ۱۷، کوچه آناهیتا، پلاک ۱۸، آموزشگاه تفسیر
ثبتنام و اطلاعات بیشتر از طریق دایرکت و یا پیام به شمارهی ۰۹۱۳۶۵۵۰۰۳۲
با حضور استاد علی سجادیه
اشنایی با فرم و فضا و روابط بین آنها
انواع ساختارها، عناصر طراحی، عناصر ارتباطی، عناصر کاربردی مانند انواع ریتم
مدیریت فضای مثبت و منفی، تضاد، تناسب، تداخل، استحاله، بافت، فضاها
سازماندهی واحدهای بصری و اشنایی با اصول گشتالت
*مناسب برای علاقمندان به دیزاین، هنرجوها و دانشجویان هنر*
دوشنبهها - ساعت ۵ عصر
واقع در خیابان آپادانای دوم، کوچه ۱۷، کوچه آناهیتا، پلاک ۱۸، آموزشگاه تفسیر
ثبتنام و اطلاعات بیشتر از طریق دایرکت و یا پیام به شمارهی ۰۹۱۳۶۵۵۰۰۳۲
❤4