Visual Alchemist
2.21K subscribers
1.9K photos
18 videos
241 files
208 links
بیشتر در مورد چیزهایی که دوست دارم و سرم بهشون گرم بوده حرف می‌زنم + نسخه‌ی دیجیتال کارهام که توی پیجم می‌ذارم.

https://instagram.com/hoseinghazii_?igshid=MzMyNGUyNmU2YQ==

همیشه هم می‌تونین برای صحبت و هر سوالی که داشتین بهم پیام بدین.
@hoseinghazi
Download Telegram
Visual Alchemist
ما این آخر هفته توی آموزشگاه دوتا ورک شاپ موسیقی پژوهی داریم که "فعلا" به نظر نمیاد کنسل بشه. اگه شب اولِ سری موسیقی پژوهی رو اومده باشین می‌دونین که چه چیزی در انتظارتونه، در کنار اجرای قطعات مختلف یکسری توضیحات تکمیلی هم وجود داره که باعث می‌شه بهتر اون…
واقعا امیدوارم که فضا یکم بازتر بشه و فرصت داشته باشیم که کارهای بیشتری انجام بدیم. تقریبا تمام پروژه‌های یک سال اخیر به خاطر چیزهای احمقانه (و جنگ البته) به مشکل خوردن و بخش دردناکش اینه که حتی ما جایی رو اشتباه نکردیم؛ همیشه دلایل چیزهایی بودن که از کنترل ما خارجن.

در کل حس می‌کنم کارهای جالبی توی موسیقی قراره انجام بدیم، چندین سال مطالعه و تمرین پشتِ همه‌ی پروژه‌ها هست و تلاش می‌کنیم که یک بسترِ خوب برای ژانرهای مختلف بسازیم. صرفا امیدوارم این دفعه (بالاخره) بشه و بتونیم کار کنیم.
21
بعد از بیست روز کلنجار رفتن (بله، منم مثل هر انسان عاقل دیگه‌ای Pragmata رو کرک شده بازی کردم) بالاخره این بازی هم تموم شد.

مشکلی که هست اینه که Pragmata به نظر من خوب یا بد نبود، صرفا هیچ حسی بهش ندارم و توی بی‌تفاوت‌ترین حالت ممکنم. بازی نه اونقدر خوبه که من بیام از مجموع چیزهایی که داشت تعریف کنم، نه اونقدری بده که بیام و ازش بد بگم. این بازی متوسط‌ترین بازی‌ایه که این مدت تجربه کردم. یکسری جاها داستانش سعی می‌کنه احساسات رو تحریک کنه، اما زورشو نداره. گیم‌پلی هم سعی می‌کنه جالب باشه، اما باز هم زورش نمی‌رسه.
11
حالا اینکه چرا حسی که منتقل می‌کنه "بی‌تفاوت" بودنه هم به نظرم جالبه.

ایده‌ی داستانِ Pragmata خوبه، یعنی خیلی واضحه برام که از روی آثار سای‌فای قرن بیست و یک الهام گرفتن و سعی کردن خیلی روی کهن الگوی "نگهبان" و "پدر" مانور بدن. اما خب مسئله اینه که ایده‌ی خوب چندان تضمینی برای داستان خوب نیست. بازی نمی‌تونه اهمیتِ دایانا (اون دختره) رو نشون بده، بیشتر اینطوریه که قدرت و بامزه بودنش رو میاره جلو و ما باید بهش اهمیت بدیم چون بچه‌ست و دوست داشتنیه، نه اینکه شخصیت پردازی داره. همین باعث می‌شه کل ساختارِ داستانی بازی تا آخرش نتونه حتی درست راه بره، چه برسه به دویدن.

از اون سمت گیم‌پلی واقعا آسونه، یعنی تقریبا تمام Enemy و Boss هایی که توی بازی هستن رو با یک مکانیک مشخصی می‌زنین که اولش جالبه؛ بعد از دو ساعت با چشم بسته هم انجامش می‌دین. فکر کنم روی آخرین درجه‌ی سختی من یک بار کل بازی مُردم. اما خب به نظرم آسون بودن مشکل چندان مهمی نیست، اینه که واقعا انجام دادن یک کار به حدی خسته‌کنندست که آروم آروم بین مخاطب و بازی فاصله میندازه و همین باعث می‌شهخ گیم‌پلی خیلی سریع به داستان آسیب بزنه. من زمانی که بازی می‌کردم کاملا جدا شدن از داستان به خاطر کسل کننده بودن گیم پلی رو حس می‌کردم.
8
در کل Pragmata بیشتر به خاطر هایپش موفق شد؛ هر سال چندتایی بازی اینطوری داریم. همیشه هم بعدش خیلی lowkey رسانه‌های گیم می‌رن نمرات بالایی که دادن رو میارن پایین‌تر تا کسی شک نکنه پول گرفتن. به نظرم کار کپکام توی مارکتینگ بهتر از ساخت بود، فهمیدیم همچنان می‌شه روی حسِ پدرانه‌ی خیلی از گیمرها حساب باز کرد و موفق بود.

اما خود بازی رو تجربه هم نکردین چیزی از دست ندادین.
8
اون چند هفته‌‌ی اول که اینترنت قطع بود واقعا از سر ترس و بیکاری و استرس نمی‌دونستم چیکار کنم و بیشتر هم مایل بودم سراغ کارهای فانتزی سبک برم تا وقتم رو تلف کنم. یکی از کمیک‌های که +۱۰ سال توی لیستم بود و به خاطر حجمش (حدود ۶ هزار صفحه)‌ سراغش نرفته بودم Cerebus بود که حس کردم وقت خوبیه برای استارتش.

توی نیمه‌ی دوم اسفند هر ۱۶ جلدش رو خوندم و عجب کار تمیزی بود!

داستان از یک Sword and sorcery ساده شروع می‌شه که در مورد موجودی به اسم سربروس از نژادِ Aardvark ـه که توی یک دنیای خیالی زندگی می‌کنه. از اولین نسلِ آثار مستقل کمیکه و از ۱۹۷۷ تا ۲۰۰۴ چاپ می‌شده. اهمیتِ زیادی توی تاریخِ کمیک داره اما به دلایلِ بسیار زیادی الان برای مخاطب‌ها شناخته شده و نیست و اون‌قدر هم اسمش رو بینِ آثارِ مهم فانتزی نمی‌بینین.
14
حالا اینکه چرا سربروس اینقدر جالب بود احتمالا توضیحش طولانی‌ایه. یعنی من نمی‌تونم راحت تمام چیزهایی که توی ۱۶ جلد جذبم کرد رو توضیح بدم. اما این نزدیک‌ترین چیز ممکنه:

سربروس استارتش خیلی عادیه، کاملا روی منطقِ فانتزی زمان خودشه. یک شخصیت تک بعدی سادست توی دنیای بزرگِ اطرافش؛ یک شاهزاده‌ای هم وجود داره که باید باهاش همکاری کنه (شما بخونین نجاتش بده)‌تا به هدفش برسه.

اما شروع می‌کنه به عمق گرفتن. من مطمئنم نویسنده‌ی این کمیک پلنی نداشته برای اینکه اینقدر ادامه‌ش بده؛ از نوع دنیاسازی جلدهای اول مشخصه. اما به مرور lore اون دنیا گسترش پیدا می‌کنه، سعی می‌کنه از زیر سایه‌ی آثار فانتزی دیگه بیرون بیاد و هویت جدید پیدا کنه. از حدود جلد چهارم حتی اون رگه‌های ارباب حلقه‌هایی دیگه وجود ندارن و داستان بیشتر از هر چیزی ساختارِ مشابه با نمایشنامه‌های یونانی پیدا می‌کنه. نوعِ کمدی سیاسی/اجتماعی‌ای که توی این اثر میاد کاملا خاصِ خودشه.

همین تکمیلِ به مرور و آرومِ دنیای داستان و شخصیت‌ها باعث شده تقریبا هیچ خطِ مشخصی برای داستان وجود نداشته باشه. اینطوریه که یک جا سربروس داره می‌جنگه، توی آرکِ داستانی بعدی درگیر یک کالتِ مذهبی شده که اون رو پاپ می‌دونن. باعث شد که خوندنش به حد کافی فان باشه، هیچ‌وقت نمی‌شد چپتر بعدی رو حدس زد.

خیلی هم انتقادات زیادی به جریان‌های اجتماعی و سیاسی داره. شاید این رو بشه نقطه‌ی ضعف هم در نظر گرفت (در مورد زن-ستیزی توی این کمیک می‌تونین سرچ کنین، با اینکه من خیلی حسش نکردم و بیشتر از آثار دیگه‌ی S&S نبود) اما در کل همین طنزِ تاریکی که داشت واقعا sub text کار رو در اورده بود. چیزی نیست که با توضیح بتونم خلاقیتش رو توضیح بدم، پیشنهاد می‌کنم برای این مورد (اگه دوست دارین و مهمه براتون)‌ حتما خود کمیک رو بخونین.
7
اما مهم‌تر از همه، خودِ سربروسه. اگه بذاریمش کنارِ تمام پروتاگونیست‌هایی که توی تاریخِ Sword and Sorcery داشتیم، سبکی که اصولا قهرمانِ داستان آدم خوبی نیست، باز هم سربروس بین افتضاح‌ترین‌هاست. سربروس یک موجودِ دائم‌الخمر و بدخواهه؛ مغروره و تقریبا به همه‌ی اطرافیانش از پشت خنجر می‌زنه (اسپویل نیست) و هیچ خطِ قرمز اخلاقی‌ای نداره. یعنی هر کارِ مزخرفی که تصور کنین توی داستان انجام می‌ده. نوع شخصیت‌پردازیش به شکلیه که کلِ اون منطقِ "قهرمان رو باید دوست داشته باشی" رو به چالش بکشه؛ در حدی که من دیگه از وسط‌های کار از این شخصیت و رفتارش متنفر شده بودم اما ظاهرش و ساختاری که بهش دادن دقیقا شبیه به شخصیت‌هاییه که محبوبیت دارن. من می‌بینم که باید دوستش داشته باشم، اما مغزم می‌فهمه که این شخصیت نماد تمام چیزهاییه که ازشون متنفرم.

زمانی که تموم شد وقت زیادی داشتم که بهش فکر کنم، ببینم اصلا مفهومِ داستان چی بوده. چون مطمئنم با وجودِ رندوم بودن اونقدر هم بی‌هدف نبود. همینطور کسی که طنزِ سیاسی با این جزئیات می‌نویسه "قطعا" توی داستانش روی یک مفهومِ بزرگ‌تر هم تمرکز می‌کنه.

قضیه اینه که کلِ داستان سربروس، در مورد یکیه که خودش داره خودش رو نابود می‌کنه. هیچ رستگاری‌ای در انتظارش نیست، به هر چیزی که می‌رسه بدبخت‌تر می‌شه و همون رفتاری که با دنیا داره، دنیا هم با اون داره.

این داستان یکی از زیبا‌ترین داستان‌های سقوط یک نفر و نابودی اونه. اواخر داستان خیلی What Ifهای مختلفی مطرح می‌شه؛ دست می‌ذاره روی حسرت‌های مختلف و زمانی که سربروس از دست داده برای اینکه موجود متفاوتی باشه؛ اما باز هم پیچش جالبی داره. نویسنده دلش نسوخته بود که آخرِ کار بهش یک پایانِ خوش بده (اینم اسپویل نیست). سربروس افتضاح تموم می‌شه و این درست‌ترین کاریه که می‌شد باهاش کرد.
9
اگه دو دل هستین که این ۱۶ جلد رو بخونین یا نه، باید بهتون بگم آلن مور (Watchmen, V For Vendeta) در موردش حرف جالبی زده:
"Cerebus, as if I need to say so, is still to comic books what Hydrogen is to the Periodic Table"


من هم باهاش موافقم. قطعا اثر خیلی پیچیده یا بی‌نقصی نیست. اما به وضوح می‌بینم که چطور چندین نسل از نویسنده‌های فانتزی و طراح‌های کمیک تحت تاثیرش بودن. شاید با یکم ساده گرفتنِ کل قضیه بتونم بگم یکی از تکه‌های مهم پازل توی تاریخِ کمیک و ادبیات فانتزیه که نمی‌شه ازش رد شد.

از اینجا می‌تونین دانلودش کنین.
13
اخیرا نشر جدیدی به اسم "اسب" شروع به کار کرده که متعلق به دوست خوبم آقای شیرازیان هست و با جدیت زیادی در حال کار کردن روی آثار علمی-تخیلی هستن. فعلا یکسری آثار کوتاه از فیلیپ کی.دیک و کورت ونه‌گارت روی سایتشون منتشر شده، تا جایی که من می‌دونم برنامه دارن خیلی گسترده و تخصصی‌تر از هر جایی که تا الان بوده روی ادبیات علمی-تخیلی کار کنن و خلاصه که از الان پیگیرشون باشین بهتره تا چند ماهِ دیگه با حجم بالایی از آثار رو به رو بشین و ندونین از کجا شروع کنینXD

کانال: @asb_pub
سایت: asbpub.ir
36
Visual Alchemist
اخیرا نشر جدیدی به اسم "اسب" شروع به کار کرده که متعلق به دوست خوبم آقای شیرازیان هست و با جدیت زیادی در حال کار کردن روی آثار علمی-تخیلی هستن. فعلا یکسری آثار کوتاه از فیلیپ کی.دیک و کورت ونه‌گارت روی سایتشون منتشر شده، تا جایی که من می‌دونم برنامه دارن خیلی…
من واقعا، از ته دلم خوش‌حالم که جریان آلترنتیو توی هنر و ادبیات ایران اینقدر داره جدی گرفته می‌‎شه. مشکلی که ما دهه ۶۰ و ۷۰ توی ایران داشتیم این بود که همه سعی می‌کردن کار و پروژه‌های دولتی بگیرن و با همین منطق هم پیش می‌رفتن. نتیجه‌ش شد ناشرهای بزرگی که به لطف کمک دولتی و یکسری رانت پایداری خوب دارن و الان بنگاهِ چاپ و پخش کتابن، برخلاف چیزی که ادعا می‌کنن اصلا کارشون ربطی به فرهنگ و ادبیات نداره.

توی هنر هم مفهومِ آلترنتیو هیچ‌وقت معنی‌ای پیدا نکرد. باز هم تلاشِ بی‌وقفه برای همکاری با حاکمیت و دولت، گرفتن پروژه‌های سفارشی و... باعث شد ما حتی یک جریانِ درست و حسابی خارج از جریانِ اصلی هنر نداشته باشیم. هر کسی هم که چیزی جز این گفت احتمالا متوجه نیست که اون جریان‌های "مستقل" رو هم همون افراد جریان اصلی پیش می‌برن.

اما به نظر میاد چند سالیه که این اتفاق داره میوفته و اتفاقا نتایج خوبی هم گرفتن. ما بالاخره داریم یکسری جریان می‌بینیم که نه دولتی هستن، نه رانت دارن، نه پشتیبانی و حمایت از سمت یک کمپانی بزرگ پشتشونه. این چیزیه که من رو به آینده‌ی هنر و ادبیات امیدوار می‌کنه، این شاید باعث بشه توی چند سال آینده ما یک نسل جدید و تاثیرگذار رو داشته باشیم، چون بسترش داره درست می‌شه.
35
Muttering
Le Corset/ Iron boy (2026) trailer “On a farm in the heart of the Beauce region, 11-year-old Christophe follows in his father's footsteps. But at school, at home, on the tractor, Christophe leans... and falls. He is forced to wear a brace to walk straight.…
تریلر Iron Boy رو دیدم و دوباره یادم افتاد چه‌قدر The Big Bad Fox and Other Tales... قشنگ بود و هنوز نفهمیدم چرا اینقدر بهش بی‌توجهی شد. از معدود انیمیشن‌های اروپایی دهه‌ی قبله که از اون سطحِ معمولی بودن بالاتر رفت و همزمان داستان، ساخت و مفهوم خوب رو ارائه داد.

به نظرم توی دورانی که انیمیشن کلا به سمت فرانچایز ساختن رفته و استودیوها اهل سرمایه‌گذاری روی کارهای تجربی نیستن، ما یک دوره چندتا فیلم Stand Alone خوب داشتیم که ارزش وقت گذاشتن رو دارن. به جز Big Bad Fox من Song of the Sea، Klaus و Kubo and the Two Strings رو خیلی دوست داشتم. همیشه دلم می‌خواد بدونم اگه اون جریانِ سرمایه‌گذاری روی آثار تجربی‌تر-از-حالت-عادی ادامه پیدا می‌کرد ما به کجا می‌رسیدیم.
25
توی جنگ خیلی اتفاقی فهمیدم که با پارس گت می‌تونم از سایت آرکایو اینترنت دانلود کنم و با هزارتا بدبخت (شما بخونین اتفاقی) تونستم مجلاتِ کمیک ماهیانه‌ی وارهمر که از ۱۹۹۸ تا ۲۰۰۴ چاپ می‌شدن رو پیدا کنم.

من طرفدار وارهمر هستم، اما نه اینقدری که بتونم کمیک‌های هفتگیش رو درست بفهمم. نویسنده‌هاش می‌دونستن چی می‌نویسن و مخاطب‌ها هم می‌دونستن چی دارن می‌خونن، برای همین هیچ خبری از توضیحات اضافه نیست. تقریبا هر قسمتِ ۳۰-۴۰ صفحه‌ای وسطِ یک داستان رو روایت می‌کنه و اونقدر برای من قابل فهم نبودن. اما ساعت‌های طولانی‌ای زل زده بودم به کاورهاشون؛ حسِ نوستالژی وارکرفت/دیابلو و روزهای خوبِ بچگیم رو یادم میوردن. هر کاور هویتِ خودش رو داره و قطعا پر از اشتباهه، می‌تونه هم بهتر باشه، اما کی اهمیت می‌ده؟

شاید تاثیرات جنگ و فشار روانی بود؛ اما از اولین بارهایی شد که حسِ نوستالژی برای چیزی که اونقدر شناختم ازش قدیمی نیست رو حس کردم. این مدتی‌ هم که گذشته زیاد پیش اومده که اون فولدر رو باز کنم و یه نگاهی به کمیک‌ها بندازم، خیلی نمی‌تونم توضیح بدم چرا این کار رو می‌کنم.
22