در مورد فیلمها و سریالها هم بهتره صحبت نکنم، اونا دیگه تکرارِ صحبتهایی میشه که همه شنیدن.
در کل Dune ارزش وقت گذاشتن داره، اما نه اونقدری که بخواین همه چیز رو بخونین. شاید ۳ جلد از مجموعهی اصلی، چندتا از پریکوئلها و کمیکها، فیلم و سریالهای جدیدش و چند دور بوردگیم خیلی کافیه برای اینکه با دنیاش کامل آشنا بشین. این "عظمت" و "حجم" زیادی که داره واقعا نیازی نبوده وجود داشته باشه و مثل دنیای سرزمین میانه نیست که هر کتاب داستانها و جریانات جدیدی رو بگه، توی Dune شما چندین بار یک اتفاق رو از سمتهای مختلف میخونین و این ممکنه برای خیلیا جالب باشه، اما برای من نیست.
برای Lore بازیمون خیلی کارها دارم میکنم، از آمادهسازی یه وبسایت اختصاصی برای توضیحات داستانی تا یکسری داستان کوتاه برای فضاسازی بهترش. حالا که کمکم داریم به زمان انتشار دمو نزدیک میشیم شاید بد نباشه که یکسری از این داستانها رو بذارم.
فقط یادتونه باشه:
۱. من نویسنده نیستم، مشخصا داستانها اشکال دارن.
۲. این داستانها درست شدن که بعد از بازی کردن خونده بشن، مثلا همینی که میخونین یکی از مناطقِ دنیای بازی و یکی از boss fightها رو توضیح میده. عادیه که گیج بشین الان.
به طور کلی خیلی خوشحال میشم نظرتون رو بدونم🥂
فقط یادتونه باشه:
۱. من نویسنده نیستم، مشخصا داستانها اشکال دارن.
۲. این داستانها درست شدن که بعد از بازی کردن خونده بشن، مثلا همینی که میخونین یکی از مناطقِ دنیای بازی و یکی از boss fightها رو توضیح میده. عادیه که گیج بشین الان.
به طور کلی خیلی خوشحال میشم نظرتون رو بدونم🥂
❤1
روز بیست هزار و نهصد و یازده.pdf
6.9 MB
روز بیست هزار و نهصد و یازده
از دنیای بازی The Holy Tree Wars
🌳 @theholytreewars | x.com/TheHolyTreeWars
از دنیای بازی The Holy Tree Wars
🌳 @theholytreewars | x.com/TheHolyTreeWars
تا اینجای کار برای The Holy Tree Wars حدود ۳۸۰تا تصویرسازی آماده کردم (از تصویر کارتها گرفته تا آیتم و پِرکها)، به جز اون حدود ۷۰تایی هم کانسپت آرت داریم از محیطها و نژادهای مختلفی که توی جزیرهی ژانتِر (جایی که داستان میگذره) وجود دارن. راستش بخش بزرگیشون اصلا توی بازی نمیان و برای خودم بوده که بتونم این دنیا رو بهتر تصور کنم. میدونم اگه وضعیت خوب پیش بره این تنها بازی این دنیا نخواهد بود، خیلی مایلم که تبدیل به یک فرانچایز بشه.
حالا این چند روز خیلی درگیر کارهای مختلف بودم (به جز بازی) که امیدوارم توی چند ماه آینده اینجا بتونم به اشتراک بذارم. دوست ندارم که اینجا رو چند روز ول کنم و برم، حتی بیشتر مایلم که هر روز بنویسم (هر چند کوتاه) و با بقیه در ارتباط باشم.
پس بیایین یکسری از کانسپت آرتهای بازیمون رو ببینین، با توضیحات اضافه و احتمالا غیرکاربردی برای فهمیدن خود بازی.
حالا این چند روز خیلی درگیر کارهای مختلف بودم (به جز بازی) که امیدوارم توی چند ماه آینده اینجا بتونم به اشتراک بذارم. دوست ندارم که اینجا رو چند روز ول کنم و برم، حتی بیشتر مایلم که هر روز بنویسم (هر چند کوتاه) و با بقیه در ارتباط باشم.
پس بیایین یکسری از کانسپت آرتهای بازیمون رو ببینین، با توضیحات اضافه و احتمالا غیرکاربردی برای فهمیدن خود بازی.
این مکانی که میبینین یک جایی شرقِ جزیرهی ژانتِره. جایی که رودخونهی دیوسیس (بزرگترین رودخونهای این قاره) به دریا میرسه و کلا محیطِ شبیه همین چیزیه که میبینین. تمدنهای مختلفی تشکیل شدن و بیشترشون بر اساس تجارت زندگانیشونو میگذرونن. این جزیرهی کوچولو (بهش بگیم صخره بهتره) هم اسمش اومورانه (Omorun)، یه جایی که شبیه کارخونهی تبدیل منابعِ جادویی به انواع طلسم و لوازمِ جادوییه.
در کل تصور نکنین که یه جاییه مثل هاگوارتز، اصلا و ابدا نیست. بیشتر شبیه یک قلعه پر از جادوگره که طلسم درست میکنن و صادر میشه به قلمروهای مختلفِ ژانتِر.
در کل تصور نکنین که یه جاییه مثل هاگوارتز، اصلا و ابدا نیست. بیشتر شبیه یک قلعه پر از جادوگره که طلسم درست میکنن و صادر میشه به قلمروهای مختلفِ ژانتِر.
یکم بالاتر، توی همین رودخونهی عظیمِ دیوسیس (بعدا مپ رو میفرستم تا اندازهش مشخص بشه) یکسری موجود مختلف و بزرگ هم هستن. مثلا یکیش همین یولوژان (Yolloxan) هستش که یه کروکودیل بزرگه، حدود ۳۷ کیلومتر طولشه و کسی درست نمیدونه از کجا اومده. یکی از اصلیترین دلایلیه که روی رودخونهی اصلی دیوسیس کسی نتونسته پل درست کنه. بیوقفه در حال حرکت توی روده و روی کمرش یک امپراتوری خیلی کوچولو از موجوداتیه که به خودشون میگن ریتوای (Retoai)، این موجودات با ماهیگیری و فروشش درآمد دارن و کلا مذهبشون با تمامِ موجودات دیگهی این قاره متفاوته.
یولوژان یکی از باس فایتهای بازیه. نمیشه کشتش، این فایت بیشتر برای اینه که بتونین ازش رد بشین بدون اینکه از روی قایقتون رد بشه. تازه اصلا متوجه حضور شما هم نمیشه.
یولوژان یکی از باس فایتهای بازیه. نمیشه کشتش، این فایت بیشتر برای اینه که بتونین ازش رد بشین بدون اینکه از روی قایقتون رد بشه. تازه اصلا متوجه حضور شما هم نمیشه.
❤1
یکم بالاتر، جایی که جلگهی رود دیوسیس رو رد کنیم میرسیم به Zerakan Cradle (واقعا توی فارسی ترجمهی خوبی نمیگیره، تقریبا میشه گهوارهی زاراکان). اینجا یکسری موجود هستن که مدتها پیش توی یک جنگ مُردن و جسدشون به خاطر اینکه از جنس آهنه هنوز هم مونده. این بخش تقریبا ساکنی نداره و بیراههها ازش میگذرن. ساکنهای ژانتره هر کدومشون به یه دلیلی از این بخش فراری هستن و مایل نیستن ازش رد بشن. یکی از اصلیترینهاش اینه که جادو توی خیلی از نقطهها کار نمیده و برای نژادهایی مثل الفها که خیلی وابستن به جادو، این دشت میتونه افتضاح باشه.
اینجا ما دوتا باس فایت داریم، هر دوتاشونم آپشنالن. من شک دارم اوایل لانچ کسی بتونه این دوتا رو شکست بده، اما بالاخره یکی شکست میده و یکی از قویترین آیتمهای بازی گیرش میاد.
اینجا ما دوتا باس فایت داریم، هر دوتاشونم آپشنالن. من شک دارم اوایل لانچ کسی بتونه این دوتا رو شکست بده، اما بالاخره یکی شکست میده و یکی از قویترین آیتمهای بازی گیرش میاد.
اینجا هم اولِ مسیریه که میرسه به "بلندیهای گرولمور"، این مسیر تهش میرسه به کوهستانهایی که چند صد سال پیش مرکزِ تمدن دورفها بوده. اما مشخصا به خاطر ساختار کلیشون و خطراتی که توی مسیر هست خیلی کم پیش میاد کسی به این سمت بره. از اون سمت هم ساکنهای فعلی کوهستان، بعد از "غیب شدن دورفها" اونقدر مهموننواز نیستن. تقریبا تنها کسایی که به این سمت میرن تاجرهان تا یکسری محصولات خاص رو پیدا کنن.
قبل از این مسیر و تقریبا تمام مسیرهای مشابه، یکسری مهمونخونه هست. مهمونخونهها توی بازی وجود ندارن (نیازی نداریم بهشون)، اما حدس میزنم میتونن چیز مهمی توی بازیهای بعدی بشن.
قبل از این مسیر و تقریبا تمام مسیرهای مشابه، یکسری مهمونخونه هست. مهمونخونهها توی بازی وجود ندارن (نیازی نداریم بهشون)، اما حدس میزنم میتونن چیز مهمی توی بازیهای بعدی بشن.
دو هفته پیش بود که یه مقاله خوندم در مورد اینکه چطور دوران طلایی سریالهای تلویزیونی اومد و رفت و ما الان توی تلویزیون هم به طور کلی همون حالت سینما رو داریم. کار خوب میاد ولی شما تقریبا هر روز هفته نمیتونین انتظار یک قسمت خوب رو داشته باشین، سالی چهار پنجتا سریال خوب میان و تموم. برای همینم گفتم شاید بد نباشه بیام و سریالهایی که از زیر دستم در رفتن و هیچوقت ندیدم رو یه نگاهی بندازم. اولینش هم سریال The Terror بود، فصل اول ۲۰۱۸ اومده، فصل دومی هم وجود داره که ندیدم/نمیبینم و ظاهرا این اواخر فصل سومش تائید شده.
دلیل اینکه رفتم سراغش در مرحلهی اول اینه که موضوع جذابی داره و داستان جان فرانکلین و سفرش به قطب جنوبه و چیز خیلی مهمتر اینه که از روی یکی از کتابهای دن سیمونز. از نظر من دن سیمونز یکی از بهترین نویسندههای سایفایه و هر چیزی تا الان ازش خوندم رو دوست داشتم، مخصوصا مجموعهی Hyperion Cantos که بعد از خوندنش یه مدت کابوس میدیدم. سریال "ترور" تنها کار سیمونزه که تبدیل به فیلم شده و مشخصا همین یک مورد کافی بود که بخوام ببینمش.
دلیل اینکه رفتم سراغش در مرحلهی اول اینه که موضوع جذابی داره و داستان جان فرانکلین و سفرش به قطب جنوبه و چیز خیلی مهمتر اینه که از روی یکی از کتابهای دن سیمونز. از نظر من دن سیمونز یکی از بهترین نویسندههای سایفایه و هر چیزی تا الان ازش خوندم رو دوست داشتم، مخصوصا مجموعهی Hyperion Cantos که بعد از خوندنش یه مدت کابوس میدیدم. سریال "ترور" تنها کار سیمونزه که تبدیل به فیلم شده و مشخصا همین یک مورد کافی بود که بخوام ببینمش.
در کل بهتون بگم سریال خوبیه. "ارزون" بودن از تک تک سکانسهاش میباره. یعنی مشخصه که طوری ساختن که هزینهی کمتری برداره و هر جا که به جلوهی ویژه میرسه یکم گند میزنه. مثلا یه خرس قطبی ترسناکی هست که داره پدر این گروه رو در میاره، تا قسمت ۶ فکر کنم ما سایهش رو فقط میبینیم، بعد زمانی که خودش میاد... ناامیدکنندهترین چیزه. یعنی انگار با افترافکت و ارزونترین چیزها سر هم بندی کردن که بیارنش.
اما خب نقاط قوتش زیادن. اینکه یه داستان تاریخی نامشخص رو برداشته، تبدیلش کرده به یک وحشت/سایفای خوب و ازش تونسته داستان قشنگی بسازه مهمترین چیزه. سریال به طور کلی از اون ساختار کلاسیک دور میمونه، خیلی توی تایملاینهای مختلف جا به جا میشه تا برسه به پایانش. بخش مهمی از سوالها رو جواب نمیده چون حدس میزنم خود دن سیمونز هم توی کتابش جواب نداده. اما چیزهایی که وحشت رو میسازن خیلی خوبن. بازیگرها قابل قبولن (عملا تمام کسایی که اینجان توی سریال چرنوبیل هم بودن، سطح ساخت و بازی همونه) و اینقدری کشش داره که من تا آخرش خسته نشدم.
اما خب نقاط قوتش زیادن. اینکه یه داستان تاریخی نامشخص رو برداشته، تبدیلش کرده به یک وحشت/سایفای خوب و ازش تونسته داستان قشنگی بسازه مهمترین چیزه. سریال به طور کلی از اون ساختار کلاسیک دور میمونه، خیلی توی تایملاینهای مختلف جا به جا میشه تا برسه به پایانش. بخش مهمی از سوالها رو جواب نمیده چون حدس میزنم خود دن سیمونز هم توی کتابش جواب نداده. اما چیزهایی که وحشت رو میسازن خیلی خوبن. بازیگرها قابل قبولن (عملا تمام کسایی که اینجان توی سریال چرنوبیل هم بودن، سطح ساخت و بازی همونه) و اینقدری کشش داره که من تا آخرش خسته نشدم.
و چیزی که ارزشمندش میکنه، دلیل اصلیای که من اعتقاد دارم سریال مهمیه اینه که به شدت وارد یک زیرشاخهای میشه که ما توی سینما و ادبیات کم داریم.
سبک Cosmic Horror که تا حدودی از لاوکرفت شروع میشه بر پایهی دوتا چیزه:
۱- وحشت از یک چیز کیهانی که از درکِ ما بالاتره، به طوری که مغز ما نتونه وجودشو قبول کنه.
۲- وحشت از چیزی که نمیبینیم/نمیفهمیم
میدونم این دوتا خیلی شبیهن ولی Bear with me (میدونین چه قدر فکر کردن نیاز داشت تا این اصطلاح رو توی مطلبی بیارم که عنصر وحشتش یه خرسه؟). این سبک وحشت کیهانی به مرور عوض شد و دهها مدل دیگه پیدا کرد. یکی از این نوعهای جدید برمیگرده به ترس از چیزی که ما توی یک سرزمینِ جدید ملاقات میکنیم. این نوع وحشت از مجلههای پالپ دهه ۲۰ و ۳۰ و حتی قرن نوزدهم شروع میشه و به مرور میرسه به اینجا، اما مسئله اینه که بیشترشون توی محیطهای ناشناختهی نرمال میمونن، خیلی زرنگ باشن میرن زیر آب و در نهایت اونقدر وارد مورد دومی (وحشت از چیز نادیدنی) نمیشن.
اما خود وحشت توی سریال "ترور" کاملا وابستهس به چندتا چیز. اول خود محیطه، یک سفیدی تقریبا بیانتها که آروم آروم همه چیز رو شبیه خودش میکنه و واقعا توی سریال میشه دید که چطور همین قضیه تبدیل میشه به یک عنصر وحشت. بعد هم میاد وارد داستانهای فولکلور اسکیموها میشه و از اونجا هم عناصر وحشت پیدا میکنه و در آخر میرسه به خرس قطبی (البته اسمش یه چیز دیگهست، خیال میکنن خرس قطبیه) و این خرس قطبی وجود داره، اما اینقدر پیچیده و قدرتمندتره ازشون که نمیتونن "وجودش" رو قبول کنن.
در آخر هم خیلی کلاسیک، دقیقا مثل بهترین آثار وحشت کیهانی، زمانی که میفهمن چیز داره میشه کل داستان سوییچ میکنه روی جنون و تمام عناصرِ وحشت ترکیب میشن با همین تا بتونن پایانبندی رو بسازن.
سبک Cosmic Horror که تا حدودی از لاوکرفت شروع میشه بر پایهی دوتا چیزه:
۱- وحشت از یک چیز کیهانی که از درکِ ما بالاتره، به طوری که مغز ما نتونه وجودشو قبول کنه.
۲- وحشت از چیزی که نمیبینیم/نمیفهمیم
میدونم این دوتا خیلی شبیهن ولی Bear with me (میدونین چه قدر فکر کردن نیاز داشت تا این اصطلاح رو توی مطلبی بیارم که عنصر وحشتش یه خرسه؟). این سبک وحشت کیهانی به مرور عوض شد و دهها مدل دیگه پیدا کرد. یکی از این نوعهای جدید برمیگرده به ترس از چیزی که ما توی یک سرزمینِ جدید ملاقات میکنیم. این نوع وحشت از مجلههای پالپ دهه ۲۰ و ۳۰ و حتی قرن نوزدهم شروع میشه و به مرور میرسه به اینجا، اما مسئله اینه که بیشترشون توی محیطهای ناشناختهی نرمال میمونن، خیلی زرنگ باشن میرن زیر آب و در نهایت اونقدر وارد مورد دومی (وحشت از چیز نادیدنی) نمیشن.
اما خود وحشت توی سریال "ترور" کاملا وابستهس به چندتا چیز. اول خود محیطه، یک سفیدی تقریبا بیانتها که آروم آروم همه چیز رو شبیه خودش میکنه و واقعا توی سریال میشه دید که چطور همین قضیه تبدیل میشه به یک عنصر وحشت. بعد هم میاد وارد داستانهای فولکلور اسکیموها میشه و از اونجا هم عناصر وحشت پیدا میکنه و در آخر میرسه به خرس قطبی (البته اسمش یه چیز دیگهست، خیال میکنن خرس قطبیه) و این خرس قطبی وجود داره، اما اینقدر پیچیده و قدرتمندتره ازشون که نمیتونن "وجودش" رو قبول کنن.
در آخر هم خیلی کلاسیک، دقیقا مثل بهترین آثار وحشت کیهانی، زمانی که میفهمن چیز داره میشه کل داستان سوییچ میکنه روی جنون و تمام عناصرِ وحشت ترکیب میشن با همین تا بتونن پایانبندی رو بسازن.
این توضیحات در مورد The Terror خیلی کم بودن، به نظرم جزو معدود سریالهاییه که دیدم و حس کردم میشه خیلی عمیق در موردش صحبت کرد و فکر کنم ۸-۹ صفحهای براش یادداشت نوشتم.
اگه یادتون باشه چند ماه پیش گفتم که میخوام تمرکزمو بذارم روی جستار ویدیویی، الان اسکریپت یکیشون آمادست و دوتای دیگه در حال نوشتنن. احتمالا بعدیش قراره در مورد همین سریال، کتابش و بقیهی Cosmic Horrorهای متفاوت باشه که من رو واقعا ترسوندن. حدس میزنم یه بخش بزرگی از اون جستار مربوط میشه به Look Outside که یکی از بهترین بازیهای ایندی امسال بود.
در کل خیلی هیجان زده شدم بابت نوشتن جستار، یه مدیوم جدید برای فعالیته و نمیتونم صبر کنم تا نتیجههاش رو به اشتراک بذارم.
اگه یادتون باشه چند ماه پیش گفتم که میخوام تمرکزمو بذارم روی جستار ویدیویی، الان اسکریپت یکیشون آمادست و دوتای دیگه در حال نوشتنن. احتمالا بعدیش قراره در مورد همین سریال، کتابش و بقیهی Cosmic Horrorهای متفاوت باشه که من رو واقعا ترسوندن. حدس میزنم یه بخش بزرگی از اون جستار مربوط میشه به Look Outside که یکی از بهترین بازیهای ایندی امسال بود.
در کل خیلی هیجان زده شدم بابت نوشتن جستار، یه مدیوم جدید برای فعالیته و نمیتونم صبر کنم تا نتیجههاش رو به اشتراک بذارم.
Telegram
Visual Alchemist
👀
اینم اولین نمونه از کارتهایی که توی بازیمون قراره ببینین، برای فکشن الفها.
نسخهی استیم بازیمون رو اواخر تابستون/اوایل پاییز میتونین توی استیم دریافت کنین، بعد هم خیلی سریع نسخههای مختلفش برای موبایل ریلیز میشه و آخر همه، بوردگیم اختصاصیش رو میتونین بازی کنین. به طور کلی این بازی قراره خیلی خیلی بزرگتر از اونی باشه که خودمون تصور میکردیم و واقعا ممنونم از تمام کسایی که دارن ازمون حمایت میکنن، واقعا ارزشمنده برامون.
🌳 @theholytreewars | x.com/TheHolyTreeWars
نسخهی استیم بازیمون رو اواخر تابستون/اوایل پاییز میتونین توی استیم دریافت کنین، بعد هم خیلی سریع نسخههای مختلفش برای موبایل ریلیز میشه و آخر همه، بوردگیم اختصاصیش رو میتونین بازی کنین. به طور کلی این بازی قراره خیلی خیلی بزرگتر از اونی باشه که خودمون تصور میکردیم و واقعا ممنونم از تمام کسایی که دارن ازمون حمایت میکنن، واقعا ارزشمنده برامون.
🌳 @theholytreewars | x.com/TheHolyTreeWars
چهار پنج روز اخیر خیلی درگیر کنکور و مسافرت به تهران برای کنکور (احمقانهترین چیز، خیلی راحت توی شهرهای اصلی امتحان بگیرن و برگهها رو بفرستن به جای کشوندن چند هزار نفر به تهران) و تقریبا هیچ کاری نکردم که بشه اینجا نوشت (چیزای نه نشه ولی زیاد بودن).
بیایین اولین نفرهایی باشین که کارتهای فَکشن گابلینها میبینن. گابلینها به واسطهی فرهنگ و مذهبشون زیر زمین زندگی میکنن و از لحاظ تکنولوژی خیلی جلوتر از بقیهی نژادها هستن. چون توی شهرهای زیرزمینی زندگی میکنن و کل راههایی که استفاده میکنن هم زیر زمینه. به خاطر همین هم کلا بهشون تا الان حمله نشده و کسی هم درست نمیدونه کجا زندگی میکنن یا برای ساختن وسایل چه پروسهای دارن.
🌳 @theholytreewars | x.com/TheHolyTreeWars
بیایین اولین نفرهایی باشین که کارتهای فَکشن گابلینها میبینن. گابلینها به واسطهی فرهنگ و مذهبشون زیر زمین زندگی میکنن و از لحاظ تکنولوژی خیلی جلوتر از بقیهی نژادها هستن. چون توی شهرهای زیرزمینی زندگی میکنن و کل راههایی که استفاده میکنن هم زیر زمینه. به خاطر همین هم کلا بهشون تا الان حمله نشده و کسی هم درست نمیدونه کجا زندگی میکنن یا برای ساختن وسایل چه پروسهای دارن.
🌳 @theholytreewars | x.com/TheHolyTreeWars
Visual Alchemist
چهار پنج روز اخیر خیلی درگیر کنکور و مسافرت به تهران برای کنکور (احمقانهترین چیز، خیلی راحت توی شهرهای اصلی امتحان بگیرن و برگهها رو بفرستن به جای کشوندن چند هزار نفر به تهران) و تقریبا هیچ کاری نکردم که بشه اینجا نوشت (چیزای نه نشه ولی زیاد بودن). بیایین…
بالاخره دیزاین خودِ کارتها تموم شدن D: این برای خودِ من که نیاز دارم کارتها فیزیکی جلوم باشن تا بتونم برای آخرین بار گیمپلی رو تست کنم خبر خوبیه. حدس میزنم با اینکه الان بهشون میگم نسخهی "نهایی"، قرار باشه خیلی زیاد تغییرشون بدم تا بهتر بشن.
ولی در کل، این سهتا فَکشن اصلی که توی بازی حضور دارن الان کارتشون آمادست، فقط میمونه پترنِ پشتشون تا کار من با کارتها "فعلا" تموم بشه.
🌳 @theholytreewars | x.com/TheHolyTreeWars
ولی در کل، این سهتا فَکشن اصلی که توی بازی حضور دارن الان کارتشون آمادست، فقط میمونه پترنِ پشتشون تا کار من با کارتها "فعلا" تموم بشه.
🌳 @theholytreewars | x.com/TheHolyTreeWars
امشب توی کتاب The Masks of God یه روایت اسطورهای جالب خوندم که برای خودم جدید بود. ظاهرا توی دوران پیش-از-تاریخِ جزیرهی سِرام (الان اندونزی) یک داستانی هست در مورد یک موجود ایزد مانند (دقیقتر Dema بهش میگن، چیزی که نه انسانه و نه حیوان*) به اسم Hainuwele که از شکوفهی نارگیل به وجود میاد و از بدنِ جواهرات دفع میشده. همین باعث شده که اطرافیانِ آمتا (کسی که خون خودشو با شکوفهی نارگیل ترکیب کرد تا این دختر به دنیا بیاد) به ثروت زیادی برسن.
تا اونجا تاریخ، مرگ هنوز وجود نداشته و همه توی حالتی شبیه به جاودانگی بودن. اما حسادت باعث میشه که Hainuwele توی یک مراسم آیینی کشته بشه. حالا خود این مراسم هم خیلی جالبه، روز اولِ به دنیا اومدن Hainuwele شروع میشه و یک رقص شکل میگیره و توی شبِ نهم دیگه مردم کنترلشونو از دست میدن و Hainuwele رو میکُشن، توی یک گودال میندازن و خاک میریزن روش. بعد روی همون خاک باز میرقصن.
فرداش آمتا جسدِ Hainuwele رو میاره بیرون و تکه تکه میکنه، هر تکهای رو یک جا میکاره و هر کدوم از اونا تبدیل میشن به یک میوهی استوایی. بعد از این اتفاق یکی از ایزدها به اسم ساتنه (Satene) از بشریتِ نیمه جاودان ناامید میشه و دروازههای مرگ رو میسازه و کانسپتِ "مرگ" اینجا به وجود میاد. به عنوان مجازات برای کسایی که Hainuwele رو کشتن. اما باز هم بر اساس کارهایی که اونهای در طول عمرشون کردن ممکنه بتونن از دروازه رد بشن (من مدرک درستی برای اعتقادات مردم جزیرهی سرام به دنیای پس از مرگ پیدا نکردم، این بخش رو با کمی شَک بخونین چون خودمم نیاز دارم بیشتر در موردش بخونم)، یا اینکه نمیتونن و به عنوان روح یا حیوانات مختلف دوباره برمیگردن.
تا اونجا تاریخ، مرگ هنوز وجود نداشته و همه توی حالتی شبیه به جاودانگی بودن. اما حسادت باعث میشه که Hainuwele توی یک مراسم آیینی کشته بشه. حالا خود این مراسم هم خیلی جالبه، روز اولِ به دنیا اومدن Hainuwele شروع میشه و یک رقص شکل میگیره و توی شبِ نهم دیگه مردم کنترلشونو از دست میدن و Hainuwele رو میکُشن، توی یک گودال میندازن و خاک میریزن روش. بعد روی همون خاک باز میرقصن.
فرداش آمتا جسدِ Hainuwele رو میاره بیرون و تکه تکه میکنه، هر تکهای رو یک جا میکاره و هر کدوم از اونا تبدیل میشن به یک میوهی استوایی. بعد از این اتفاق یکی از ایزدها به اسم ساتنه (Satene) از بشریتِ نیمه جاودان ناامید میشه و دروازههای مرگ رو میسازه و کانسپتِ "مرگ" اینجا به وجود میاد. به عنوان مجازات برای کسایی که Hainuwele رو کشتن. اما باز هم بر اساس کارهایی که اونهای در طول عمرشون کردن ممکنه بتونن از دروازه رد بشن (من مدرک درستی برای اعتقادات مردم جزیرهی سرام به دنیای پس از مرگ پیدا نکردم، این بخش رو با کمی شَک بخونین چون خودمم نیاز دارم بیشتر در موردش بخونم)، یا اینکه نمیتونن و به عنوان روح یا حیوانات مختلف دوباره برمیگردن.
❤2
و برسیم به جایی که برام جالبه.
این یکی از قشنگترین داستانهاییه که "پایان فناناپذیری" رو توضیح میده. تقریبا داستانهای مشابه به این رو توی تمام اساطیر کشورهای مختلف میشه پیدا کرد، اما چیزی که خیلی خاصه اینه که چطور پایانِ ناناپذیری ترکیب میشه با توضیحِ دلیل وجود میوهها، گیاهان، ارواح و خودِ مرگ. بعد اومده و مفهومِ قربانی شدنِ "چیزی که از طبیعت اومده" رو مطرح کرده. اینجا از نظر من میشه تفاوت بین داستانهای "اساطیری" و داستانهای دیگه رو دید. جاهای دیگه یک نفر فدا میشه تا تعادل از دست رفته برگرده، اما توی داستانهای اساطیری، مخصوصا قدیمیترینهاش، قربانی شدن یک نفر برای اوردن چیزیه که وجود نداشته و در اصل تعادل رو بهم ریخته. دقیقا مثل همین داستان Hainuwele.
جوزف کمبل هم توی همین کتابش نظریهی وحدت اسطورهها (Monomyth) رو مطرح میکنه که داستانهایی شبیه این، نه فقط خردهاسطورههای محلی، بلکه بازتابهایی از ساختارهای عمیق روانی و فرهنگی مشترک بین تمام انسانها هستن. مثلا همین "مرگ و باززایی الهه مؤنث" به شدت توی اساطیر کشورهای مختلف تکرار شده از پرسفون (یونان) گرفته تا اوسیریس (مصر) و حتی نمونههای قدیمیتری مثل اینانا (بینالنهرین). خیلی هم جالب با کل قضیه رفتار میکنه و این داستانِ قدیمی از یک جزیرهی نسبتا دور افتاده رو اثبات تکرار شدن اساطیر میدونه. به قول خودش:
«هر جا گیاهی از زمین میروید، احتمالاً پشت آن، یک ایزد مرده در خاک است.»
این یکی از قشنگترین داستانهاییه که "پایان فناناپذیری" رو توضیح میده. تقریبا داستانهای مشابه به این رو توی تمام اساطیر کشورهای مختلف میشه پیدا کرد، اما چیزی که خیلی خاصه اینه که چطور پایانِ ناناپذیری ترکیب میشه با توضیحِ دلیل وجود میوهها، گیاهان، ارواح و خودِ مرگ. بعد اومده و مفهومِ قربانی شدنِ "چیزی که از طبیعت اومده" رو مطرح کرده. اینجا از نظر من میشه تفاوت بین داستانهای "اساطیری" و داستانهای دیگه رو دید. جاهای دیگه یک نفر فدا میشه تا تعادل از دست رفته برگرده، اما توی داستانهای اساطیری، مخصوصا قدیمیترینهاش، قربانی شدن یک نفر برای اوردن چیزیه که وجود نداشته و در اصل تعادل رو بهم ریخته. دقیقا مثل همین داستان Hainuwele.
جوزف کمبل هم توی همین کتابش نظریهی وحدت اسطورهها (Monomyth) رو مطرح میکنه که داستانهایی شبیه این، نه فقط خردهاسطورههای محلی، بلکه بازتابهایی از ساختارهای عمیق روانی و فرهنگی مشترک بین تمام انسانها هستن. مثلا همین "مرگ و باززایی الهه مؤنث" به شدت توی اساطیر کشورهای مختلف تکرار شده از پرسفون (یونان) گرفته تا اوسیریس (مصر) و حتی نمونههای قدیمیتری مثل اینانا (بینالنهرین). خیلی هم جالب با کل قضیه رفتار میکنه و این داستانِ قدیمی از یک جزیرهی نسبتا دور افتاده رو اثبات تکرار شدن اساطیر میدونه. به قول خودش:
«هر جا گیاهی از زمین میروید، احتمالاً پشت آن، یک ایزد مرده در خاک است.»
❤1
و طبق معمول دنبال آثار هنری و تصویر یا هر چیزی گشتم که به این داستان مربوط باشه، اما متاسفانه این بخش از اساطیر اونقدر محبوب نیستن با اینکه خیلی هم مناسبن برای اقتباس شدن و بازنمایی با مدیاهای مختلف.
تنها چیزی که پیدا کردم و به نظرم خوب بود، این مجسمهی Hainuwele توی موزهی هنرهای معاصر توکیوئه که Hiroko Kubo درستش کرده و نمادیه از بدن تکهتکه شدهی Hainuwele و به خاطر متریالی که استفاده کرده به مرور این بدن تغییر شکل میده و از بین میره. متاسفانه خیلی اطلاعات و عکس از این اثر هنری نیست، حدس میزنم برای کسی که هر روز یا حتی هر هفته از کنارش رد میشدن و تغییراتشو میدیدن تجربهی جالبی بوده.
تنها چیزی که پیدا کردم و به نظرم خوب بود، این مجسمهی Hainuwele توی موزهی هنرهای معاصر توکیوئه که Hiroko Kubo درستش کرده و نمادیه از بدن تکهتکه شدهی Hainuwele و به خاطر متریالی که استفاده کرده به مرور این بدن تغییر شکل میده و از بین میره. متاسفانه خیلی اطلاعات و عکس از این اثر هنری نیست، حدس میزنم برای کسی که هر روز یا حتی هر هفته از کنارش رد میشدن و تغییراتشو میدیدن تجربهی جالبی بوده.