گوگل جمنای یکی از به درد بخورترین ابزارهاییه که تو عمرم دیدم، چند هفتهی اخیر یه تعداد بالایی از کتابهایی که هیچوقت نسخهی انگلیسیشون چاپ نشده رو تونستم بخونم که شبیه برآورده شدن یکی از آرزوهامه. امروز صبح هم این کتابِ La Maison Des Ancetres رو تونستم بخونم که یک مجموعهایه از مصاحبهها، توضیحات و اتودهایی که آلوارو خُدَرُوسکی و خوان خیمنز برای کمیکهای متابارون انجام دادن.
من همیشه گفتم متابارونز برای من روی mount rushmore کمیک بوکهاست و با اینکه خودش اسپینآف Incal هست، با اختلاف زیادی بهترین "کمیک اروپایی"* که تا حالا خوندم. متاسفانه متابارونز اونقدری که باید بهش توجه نمیشه و اصولا به جای اینکه تبدیل بشه به یکی از مهمترین فرانچایزهای صنعت سرگرمی، الان یه کالت کلاسیکه. البته حدس میزنم دیر یا زود قراره برسیم به اون نقطه.
خیلی کتاب خوبی بود. من هر بار از خدروسکی چیزی میخونم یا میبینم، تحت تاثیر علاقش و عشقی که به کارش داره قرار میگیرم. طرف فکر همه چیز رو کرده، تمام موارد رو میدونه و این توی کارش خودشو نشون میده. از اون سمت خوان خیمنز هم فوقالعادس، یعنی درکی که از سایفای داره، اینکه چطور "تکامل" اتفاق میوفته و هر شخصیت رو چطور با وسایلی که داره و لباسش نشون بده... در کل لذت میبرم از دیدنشون.
* منظور از کمیک اروپایی، یک دسته بندی ژانریه. مشخصا بعضی از آثار آمریکای جنوبی هم بخشی از کمیک اروپایی حساب میشن (برای من) مخصوصا اونایی که انتشارات humanoides associés چاپ کرده. از اون سمت اعتقاد دارم کمیکهای بریتانیایی رو ما باید زیر مجموعهی آمریکاییها در نظر بگیریم، چون از لحاظ ساختار و ظاهر نزدیکن.
من همیشه گفتم متابارونز برای من روی mount rushmore کمیک بوکهاست و با اینکه خودش اسپینآف Incal هست، با اختلاف زیادی بهترین "کمیک اروپایی"* که تا حالا خوندم. متاسفانه متابارونز اونقدری که باید بهش توجه نمیشه و اصولا به جای اینکه تبدیل بشه به یکی از مهمترین فرانچایزهای صنعت سرگرمی، الان یه کالت کلاسیکه. البته حدس میزنم دیر یا زود قراره برسیم به اون نقطه.
خیلی کتاب خوبی بود. من هر بار از خدروسکی چیزی میخونم یا میبینم، تحت تاثیر علاقش و عشقی که به کارش داره قرار میگیرم. طرف فکر همه چیز رو کرده، تمام موارد رو میدونه و این توی کارش خودشو نشون میده. از اون سمت خوان خیمنز هم فوقالعادس، یعنی درکی که از سایفای داره، اینکه چطور "تکامل" اتفاق میوفته و هر شخصیت رو چطور با وسایلی که داره و لباسش نشون بده... در کل لذت میبرم از دیدنشون.
* منظور از کمیک اروپایی، یک دسته بندی ژانریه. مشخصا بعضی از آثار آمریکای جنوبی هم بخشی از کمیک اروپایی حساب میشن (برای من) مخصوصا اونایی که انتشارات humanoides associés چاپ کرده. از اون سمت اعتقاد دارم کمیکهای بریتانیایی رو ما باید زیر مجموعهی آمریکاییها در نظر بگیریم، چون از لحاظ ساختار و ظاهر نزدیکن.
La Maison Des Ancetres.pdf
58.5 MB
La Maison des Ancetres
2016 by HUMANOIDES ASS
2016 by HUMANOIDES ASS
من انتظار داشتم Avowed یکی از بازیهای مورد علاقهی امسالم باشه، یعنی روی کاغذ همهچیز همونی بود که من دوست دارم. کلا Obsidian Entertainment تا قبل از این من رو ناامید نکرده بود، از فال اوت نیو وگاس گرفته تا Pillars of Eternity که به نظرم یکی از بهترین بازیهای فانتزیه، کلا راضی بودم ازشون. حتی وقتی خبردار شدم که Avowed قراره توی دنیای Pillars of Eternity باشه خوشحال شدم، جزو معدود دنیاهای فانتزیه که اینقدر خوب ساخته شده که همزمان دارک فانتزی و Weird Fiction رو پوشش بده. اما نهایتا خود بازی چیز نچسبی بود و اصلا ازش لذت نبردم.
حالا چند وقتی هست که آرت بوکش اومده و امروز فرصت کردم یه نگاهی بهش بندازم. آرت بوکِ Avowed یک کلمه متن نداره، حدود ۲۳۶ صفحه کانسپتهای بازیه که من حدس میزنم تمام کانسپتهاییه که براش زدن و یه چیز خیلی خیلی مهم رو میشه ازش فهمید:
سازندههاش به زور بازی رو ساختن.
یعنی تقریبا توی تمام کانسپتهای اصلی، چیزهایی که جلوتر توی بازی استفاده شدن، این به زور انجام دادن رو میشه دید. مدلها بهم ریختن، درست رندر نشدن، بخشهای نقاشی دیجیتال سر هم بندی شدن... در کل انگار یکی داشته تیم رو کتک میزده تا کار رو بگیره. از اون سمت چیزهایی که مشخصا مال بخشهای ابتداییه، مثلا کانسپت یکسری از حیوونها و گیاهها، یا ظاهر کلی شخصیتها خوبن، مشخصه که بهشون امیدوار بودن و انتظار داشتن که این بره و جواب بده. این وسط یکجایی اشتباه رفتن جلو و "احتمالا" فرانچایزی که میخواستن بهش برسن همینجا توی سومین بازی مُرد.
در کل آرت بوک خوبی نیست، مشخصه اینم به زور درست شده. اما خیلی خوب میشه دید که چطور داره اشتباه پیش میره و مشخصه که به نتیجه نمیرسه.
حالا چند وقتی هست که آرت بوکش اومده و امروز فرصت کردم یه نگاهی بهش بندازم. آرت بوکِ Avowed یک کلمه متن نداره، حدود ۲۳۶ صفحه کانسپتهای بازیه که من حدس میزنم تمام کانسپتهاییه که براش زدن و یه چیز خیلی خیلی مهم رو میشه ازش فهمید:
سازندههاش به زور بازی رو ساختن.
یعنی تقریبا توی تمام کانسپتهای اصلی، چیزهایی که جلوتر توی بازی استفاده شدن، این به زور انجام دادن رو میشه دید. مدلها بهم ریختن، درست رندر نشدن، بخشهای نقاشی دیجیتال سر هم بندی شدن... در کل انگار یکی داشته تیم رو کتک میزده تا کار رو بگیره. از اون سمت چیزهایی که مشخصا مال بخشهای ابتداییه، مثلا کانسپت یکسری از حیوونها و گیاهها، یا ظاهر کلی شخصیتها خوبن، مشخصه که بهشون امیدوار بودن و انتظار داشتن که این بره و جواب بده. این وسط یکجایی اشتباه رفتن جلو و "احتمالا" فرانچایزی که میخواستن بهش برسن همینجا توی سومین بازی مُرد.
در کل آرت بوک خوبی نیست، مشخصه اینم به زور درست شده. اما خیلی خوب میشه دید که چطور داره اشتباه پیش میره و مشخصه که به نتیجه نمیرسه.
امروز نشستم استارداست رو دوباره دیدم و چندتا چیز دارم که در موردش بگم.
من هنوز اعتقاد دارم طلاییترین دوران سینمای فانتزی دههی اول قرن بیست و یکم بود. موفقیت ارباب حلقهها و هری پاتر باعث شد تمام استودیوها سعی کنن دست بذارن روی این ژانر. از نارنیا گرفته تا نیروهای اهریمنیاش و اراگون و دوجین کتاب فانتزی دیگه تونستن اقتباس سینمای خوبی بگیرن و بازار نسبتا معقولی داشت، با اینکه دقیقا اون سوددهیای که توی ذهنشون داشتن رو نتونستن بگیرن. یکی از همین اقتباسها برمیگرده به سال ۲۰۰۷ که پارامونت سراغ یکی از آثار مهم فانتزی از نیل گیمن رفت و رمان استارداست رو تبدیل به فیلم کرد. این فیلم تقریبا همهچیز برای موفقیت رو داشت، از کارگردان (متیو وان) که اسم معتبری توی سینما بود گرفته تا یک مجموعه از بازیگرهای معروف (دنیرو) و بازیگرهایی که قرار بود در آینده معروف بشن (هنری کویل و چارلی کاکس) همه چیز نشون میداد که احتمالا "استارداست" قراره خیلی موفق باشه.
اتفاقا موقع اکران ریاکشن خوبی گرفت، از لحاظ فروش هم تقریبا به مایل استون "دو برابر خرج بفروش" هالیوودی رسید ولی به نظرم یکی از بدترین اتفاقهایی که یک فیلم فانتزی میتونه سرش بیاد رو تجربه کرد. استارداست نه اونقدر موفق بود که موندگار بشه، نه اونقدر خاص بود که بره بین کالت کلاسیکها. همین باعث شده حدود ۱۷ سال بعد از انتشارش تقریبا از تاریخ سینمای فانتزی محو بشه. الان تقریبا تمام طرفدارها یا کسایی هستن که تو بچگی این فیلم رو دیدن و دوست داشتن (من) یا صرفا به خاطر اینکه از اولین آثار درست و حسابی هنری کویل و چارلی کاکسه میرن سراغش. فیلم به خودیِ خود مخاطبی جذب نمیکنه.
حالا اینکه این فیلم نه تاثیر خاصی روی تاریخ سینمای فانتزی داشته، نه کالت کلاسیکه اونقدر مهم نیست. چون به نظرم فیلمیه که چفت و بست خوبی از لحاظ ساخت داره. مشخصا اشتباه توی فیلم هست، به نظرم افتضاحترینش نور و رنگ بد استارداسته. تنها فیلمی که میشه از لحاظ بد بودن نور و رنگ با استارداست مقایسه بشه Captain Sky and The World of Tomorrow ـه که تقریبا به خاطر این قضیه غیرقابل دیدنه (یادم بندازین در موردش بنویس، فیلم جالبیه). انگار کسایی که مسئول این بخش بودن اصلا متوجه نوع کارشون نمیشدن، برای درست کردن وایب اینقدر زیادهروی کردن که فیلم خراب شده. حدس میزنم کسایی که توی سینما دیدن دستکم برای چندتا از سکانسها کوری موقت گرفتن. با اینکه توی همون سالِ ۲۰۰۷ و حتی یکم قبلتر ما جلوههای ویژهی خوبی داشتیم، این فیلم یکسری جاها چندتایی قدم عقبتر میمونه و حداقل بخشهایی که CGI سه بعدی دارن اونقدر جالب نیستن. اما به طور کلی عیب خاصی نداره، کارگردانی تمیزه و بازیگرها کارشونو درست انجام میدن.
و بالاخره مهمترین چیز! داستان استارداست خوبه. دقیقا مال دورانِ اوج نیل گیمن (اواخر دهه ۹۰) میشه که دست به هر چیزی میزد طلا میشد. بار اولی که این فیلم رو دیدم احتمالا سال ۲۰۱۰ یا ۲۰۱۱ بود که یه کانال عجیب ماهوارهای پخشش میکرد. به وضوح یادمه که یکسری از بخشهای داستان رو در لحظه نمیفهمیدم، اما جلوتر که میرفت تازه متوجه میشدم چی شده. فکر کنم حدود چهار پنج سال پیش کتاب استارداست رو خوندم (نسخهی تصویرسازی دارِ Charles Vess، شاهکاره) و با خودم گفتم غیرممکنه فیلم این بخشها رو اشتباه در اورده باشه، سادهترین چیزهان و قطعا من چون بچه بودم و اصولا تمرکزم هیچوقت نقطه قوتم نبوده متوجهش نشدم. حالا امروز توی ۲۳ سالگی نشستم دیدم و هنوز همون بخشها رو نمیفهمم، یعنی فیلم یکجاهایی از لحاظ داستانی اینقدر سریع و بدون توضیح میره جلو که چیزهای مهمی جا میمونن. مهمترینش هم سیستم جادوئه که اصولا با یک شخصیتِ جادوگر فقط نشون داده میشه، در حالی که کتاب این سیستم جادویی رو با همه نشون میده. پایانبندی داستان و نقطهی اوج مستقیما مربوطه به همین سیستم، فیلم نمیتونه اهمیت بخش جادویی رو نشون بده پس ناچاره متوصل بشه به یک صحنهی جنگیدن که به شدت طولانیتره به نسبت کتاب. این مهمترین مشکل داستانِ فیلم استارداسته، چیزی که احتمالا به خاطر کمبود بودجه و چیزهایی مثل این پیش اومده و شاید با چند میلیون دلار اضافهتر یا حتی ده دقیقه طولانیتر شدنِ فیلم میتونستن حلش کنن.
اما به طور کلی، استارداست دوست داشتنیه. شاید یک نسخهی جدید ازش بتونه جالب باشه (که بعید میدونم، کلا بعیده دیگه از نیل گیمن اقتباس بشه). برای این روزهای تاریک گزینهی مناسبیه اگه خواستین ببینین.
من هنوز اعتقاد دارم طلاییترین دوران سینمای فانتزی دههی اول قرن بیست و یکم بود. موفقیت ارباب حلقهها و هری پاتر باعث شد تمام استودیوها سعی کنن دست بذارن روی این ژانر. از نارنیا گرفته تا نیروهای اهریمنیاش و اراگون و دوجین کتاب فانتزی دیگه تونستن اقتباس سینمای خوبی بگیرن و بازار نسبتا معقولی داشت، با اینکه دقیقا اون سوددهیای که توی ذهنشون داشتن رو نتونستن بگیرن. یکی از همین اقتباسها برمیگرده به سال ۲۰۰۷ که پارامونت سراغ یکی از آثار مهم فانتزی از نیل گیمن رفت و رمان استارداست رو تبدیل به فیلم کرد. این فیلم تقریبا همهچیز برای موفقیت رو داشت، از کارگردان (متیو وان) که اسم معتبری توی سینما بود گرفته تا یک مجموعه از بازیگرهای معروف (دنیرو) و بازیگرهایی که قرار بود در آینده معروف بشن (هنری کویل و چارلی کاکس) همه چیز نشون میداد که احتمالا "استارداست" قراره خیلی موفق باشه.
اتفاقا موقع اکران ریاکشن خوبی گرفت، از لحاظ فروش هم تقریبا به مایل استون "دو برابر خرج بفروش" هالیوودی رسید ولی به نظرم یکی از بدترین اتفاقهایی که یک فیلم فانتزی میتونه سرش بیاد رو تجربه کرد. استارداست نه اونقدر موفق بود که موندگار بشه، نه اونقدر خاص بود که بره بین کالت کلاسیکها. همین باعث شده حدود ۱۷ سال بعد از انتشارش تقریبا از تاریخ سینمای فانتزی محو بشه. الان تقریبا تمام طرفدارها یا کسایی هستن که تو بچگی این فیلم رو دیدن و دوست داشتن (من) یا صرفا به خاطر اینکه از اولین آثار درست و حسابی هنری کویل و چارلی کاکسه میرن سراغش. فیلم به خودیِ خود مخاطبی جذب نمیکنه.
حالا اینکه این فیلم نه تاثیر خاصی روی تاریخ سینمای فانتزی داشته، نه کالت کلاسیکه اونقدر مهم نیست. چون به نظرم فیلمیه که چفت و بست خوبی از لحاظ ساخت داره. مشخصا اشتباه توی فیلم هست، به نظرم افتضاحترینش نور و رنگ بد استارداسته. تنها فیلمی که میشه از لحاظ بد بودن نور و رنگ با استارداست مقایسه بشه Captain Sky and The World of Tomorrow ـه که تقریبا به خاطر این قضیه غیرقابل دیدنه (یادم بندازین در موردش بنویس، فیلم جالبیه). انگار کسایی که مسئول این بخش بودن اصلا متوجه نوع کارشون نمیشدن، برای درست کردن وایب اینقدر زیادهروی کردن که فیلم خراب شده. حدس میزنم کسایی که توی سینما دیدن دستکم برای چندتا از سکانسها کوری موقت گرفتن. با اینکه توی همون سالِ ۲۰۰۷ و حتی یکم قبلتر ما جلوههای ویژهی خوبی داشتیم، این فیلم یکسری جاها چندتایی قدم عقبتر میمونه و حداقل بخشهایی که CGI سه بعدی دارن اونقدر جالب نیستن. اما به طور کلی عیب خاصی نداره، کارگردانی تمیزه و بازیگرها کارشونو درست انجام میدن.
و بالاخره مهمترین چیز! داستان استارداست خوبه. دقیقا مال دورانِ اوج نیل گیمن (اواخر دهه ۹۰) میشه که دست به هر چیزی میزد طلا میشد. بار اولی که این فیلم رو دیدم احتمالا سال ۲۰۱۰ یا ۲۰۱۱ بود که یه کانال عجیب ماهوارهای پخشش میکرد. به وضوح یادمه که یکسری از بخشهای داستان رو در لحظه نمیفهمیدم، اما جلوتر که میرفت تازه متوجه میشدم چی شده. فکر کنم حدود چهار پنج سال پیش کتاب استارداست رو خوندم (نسخهی تصویرسازی دارِ Charles Vess، شاهکاره) و با خودم گفتم غیرممکنه فیلم این بخشها رو اشتباه در اورده باشه، سادهترین چیزهان و قطعا من چون بچه بودم و اصولا تمرکزم هیچوقت نقطه قوتم نبوده متوجهش نشدم. حالا امروز توی ۲۳ سالگی نشستم دیدم و هنوز همون بخشها رو نمیفهمم، یعنی فیلم یکجاهایی از لحاظ داستانی اینقدر سریع و بدون توضیح میره جلو که چیزهای مهمی جا میمونن. مهمترینش هم سیستم جادوئه که اصولا با یک شخصیتِ جادوگر فقط نشون داده میشه، در حالی که کتاب این سیستم جادویی رو با همه نشون میده. پایانبندی داستان و نقطهی اوج مستقیما مربوطه به همین سیستم، فیلم نمیتونه اهمیت بخش جادویی رو نشون بده پس ناچاره متوصل بشه به یک صحنهی جنگیدن که به شدت طولانیتره به نسبت کتاب. این مهمترین مشکل داستانِ فیلم استارداسته، چیزی که احتمالا به خاطر کمبود بودجه و چیزهایی مثل این پیش اومده و شاید با چند میلیون دلار اضافهتر یا حتی ده دقیقه طولانیتر شدنِ فیلم میتونستن حلش کنن.
اما به طور کلی، استارداست دوست داشتنیه. شاید یک نسخهی جدید ازش بتونه جالب باشه (که بعید میدونم، کلا بعیده دیگه از نیل گیمن اقتباس بشه). برای این روزهای تاریک گزینهی مناسبیه اگه خواستین ببینین.
❤1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تو این چند روز که اینترنت کار نمیکرد و ما تقریبا توی یه خاموشی بودیم و شبیه کابوس گذشت، میدجورنی نسخهی جدیدشو معرفی کرد که ویدیوهای ۵ ثانیهای جنریت میکنه.
نمیتونم بگم چهقدر وجود این هیجان انگیزه، مخصوصا برای من که باید انیمیتهای کوتاه بازی رو خودم دستی میزدم.
نمیتونم بگم چهقدر وجود این هیجان انگیزه، مخصوصا برای من که باید انیمیتهای کوتاه بازی رو خودم دستی میزدم.
برای بازی The Holy Tree Wars رسیدیم با جایی که نیاز داشتیم به یکسری نوشتهی نمادین و حس کردم دلم راضی نمیشه اگه همینطور چیزهای رندوم بذارم یا صرفا سعی کنم آیکون بکشم. برای همین نشستم یک دستور زبان تصویری درست کردم براش تا پیکتوگرام بسازم.
قانون اصلیش این زبان رو توی lore بازی اوردم، اینکه این روش نگارش رو هیچکس درست نکرده و بیشتر برای جادو استفاده میشه. همین باعث شد که پیکتوگرامها رو بین اشکال هندسی و ارگانیک نگه دارم. همشون قابلیت ترکیب شدن و ساختن بینهایت شکل جدید رو دارن. میتونن معنی قراردادی داشته باشن، اما بیشترشون صرفا بر اساس صلاحدید نگارنده شکل میگیرن و همون معنیای رو میدن که نگارنده (معمولا طومار نویس - یک نوع جادوگر توی دنیای بازی) براشون گذاشته.
احتمالا توی دو روز آینده ۱۵۰ تا کلمهی مختلف با این روش رو درک میکنم. قراره نمادِ Perkها همشون از همین پیکتوگرامها باشن.
قانون اصلیش این زبان رو توی lore بازی اوردم، اینکه این روش نگارش رو هیچکس درست نکرده و بیشتر برای جادو استفاده میشه. همین باعث شد که پیکتوگرامها رو بین اشکال هندسی و ارگانیک نگه دارم. همشون قابلیت ترکیب شدن و ساختن بینهایت شکل جدید رو دارن. میتونن معنی قراردادی داشته باشن، اما بیشترشون صرفا بر اساس صلاحدید نگارنده شکل میگیرن و همون معنیای رو میدن که نگارنده (معمولا طومار نویس - یک نوع جادوگر توی دنیای بازی) براشون گذاشته.
احتمالا توی دو روز آینده ۱۵۰ تا کلمهی مختلف با این روش رو درک میکنم. قراره نمادِ Perkها همشون از همین پیکتوگرامها باشن.