دو روزه دارم Clair Obscur Expedition 33 بازی میکنم و بهترین چیزی که برای توصیفش دارم اینه که انگار قلبم زخم شده.
بله، بازیها تعامل دارن و مشخصا بهتر میتونن احساسات رو تحریک کنن، اما این دلیل نمیشه که خیلی موفق باشن توی این کار. بیشتر وقتها ما خیلی برامون سخته که به شخصیتهای داخل بازی "واقعا" اهمیت بدیم، چون منطق بازی به شکلیه که ما میتونیم مرگ و از دست رفتنشون رو جدی نگیریم، چون برمیگردن. شخصیتهای فرعی هم کم پیش میاد که مهم بشن.
اما اینجا... زیادی خوب نوشته شده، بیشتر از حد خوب ساخته شده. اون کاتسینهای اول بازی که حدود بیست دقیقه میشن دردناکن. کاملا حسِ ناامیدی و از دست رفتن رو دارن انتقال میدن. اون ترسی که تمام ساکنهای این دنیا دارن، بچههایی که انگار به زور امیدوارن، در اصل خبر دارن که خیلی زود قراره بمیرن به خاطر طلسمی که هست. همه چیز خیلی overwhelm کننده (فارسیشو یادم نیست) بود. بعد اصلا از جایی که اون ماموریت (خود Expedition 33) شروع میشه همه چیز بدتر هم میشه، تمام شخصیتها توی ناامیدی کامل دارن این کار رو میکنن، چارهای ندارن و اینقدر در مقابل دنیای اطرافشون ضعیفن که اذیت کنندس.
نمیدونم، شاید از اینجا به بعدش یکسری حدس مسخره باشه. ولی این بازی از عمد یک محیط ملایم رو انتخاب کرده که در اصل زیبائه و اگه داستان رو در نظر نگیریم غمانگیز نیست. در حالی که اگه میخواست مثل کارهای نسبتا مشابه دنیاشم گریم دارک فانتزی بزنه (مثلا بلادبورن) دیگه واقعا تحملش سخت میشد.
و واقعا گیمپلی، موسیقی متن، انیمیشنها و هر چیزی هست هم فوقالعادن. من عاشق بازیای Turn-Base این نسلم، توی هر کدومشونشون (ReZero، بالدورز گیت، Sea of Stars) دهها ساعت گذروندم، میدونم اینم مثل اونا قراره بشه. جزو معدود بازیاییه که با خیال راحت از همون اولش میگم عالیه.
پ.ن: چارلی کاکس فوقالعادس! معمولا بازیگرهایی که توی ویدیوگیم میان کارشون خیلی جالب نیست، چون کلا نوع بازیگری متفاوته. اما این حداقل تا اینجا بینقصه.
بله، بازیها تعامل دارن و مشخصا بهتر میتونن احساسات رو تحریک کنن، اما این دلیل نمیشه که خیلی موفق باشن توی این کار. بیشتر وقتها ما خیلی برامون سخته که به شخصیتهای داخل بازی "واقعا" اهمیت بدیم، چون منطق بازی به شکلیه که ما میتونیم مرگ و از دست رفتنشون رو جدی نگیریم، چون برمیگردن. شخصیتهای فرعی هم کم پیش میاد که مهم بشن.
اما اینجا... زیادی خوب نوشته شده، بیشتر از حد خوب ساخته شده. اون کاتسینهای اول بازی که حدود بیست دقیقه میشن دردناکن. کاملا حسِ ناامیدی و از دست رفتن رو دارن انتقال میدن. اون ترسی که تمام ساکنهای این دنیا دارن، بچههایی که انگار به زور امیدوارن، در اصل خبر دارن که خیلی زود قراره بمیرن به خاطر طلسمی که هست. همه چیز خیلی overwhelm کننده (فارسیشو یادم نیست) بود. بعد اصلا از جایی که اون ماموریت (خود Expedition 33) شروع میشه همه چیز بدتر هم میشه، تمام شخصیتها توی ناامیدی کامل دارن این کار رو میکنن، چارهای ندارن و اینقدر در مقابل دنیای اطرافشون ضعیفن که اذیت کنندس.
نمیدونم، شاید از اینجا به بعدش یکسری حدس مسخره باشه. ولی این بازی از عمد یک محیط ملایم رو انتخاب کرده که در اصل زیبائه و اگه داستان رو در نظر نگیریم غمانگیز نیست. در حالی که اگه میخواست مثل کارهای نسبتا مشابه دنیاشم گریم دارک فانتزی بزنه (مثلا بلادبورن) دیگه واقعا تحملش سخت میشد.
و واقعا گیمپلی، موسیقی متن، انیمیشنها و هر چیزی هست هم فوقالعادن. من عاشق بازیای Turn-Base این نسلم، توی هر کدومشونشون (ReZero، بالدورز گیت، Sea of Stars) دهها ساعت گذروندم، میدونم اینم مثل اونا قراره بشه. جزو معدود بازیاییه که با خیال راحت از همون اولش میگم عالیه.
پ.ن: چارلی کاکس فوقالعادس! معمولا بازیگرهایی که توی ویدیوگیم میان کارشون خیلی جالب نیست، چون کلا نوع بازیگری متفاوته. اما این حداقل تا اینجا بینقصه.
Forwarded from تأملات علمیتخیلی و فانتزی (Hossein Shahrabi)
پیله نوشتهی رابرت چارلز ویلسون
#کتابام
بالاخره پیله منتشر شد. این کتاب بدجور برایم عزیز است. تازه بعد از این کتاب بود که فهمیدم چطور باید کتاب انتخاب کنم و چطور ترجمه کنم. حتی حاضرم بگویم هر چیزی که تا الان ترجمه و منتشر کردهام بگذارید کنار؛ تازه کارِ ترجمه را شروع کردهام.
رمانِ یگانهای هم هست؛ از همانهایی که همه چیز دارد: شخصیتپردازیِ پیچیده، هستهی سختِ علمی، نثرِ زلال، دنیاسازیِ منحصربهفرد. اولین بار که پیله را میخواندم دچارِ همهجور احساسی میشدم: وحشت به جانم میافتاد که اگر گرفتارِ چنان دنیایی بشوم چه کار باید بکنم، از فرط استیصال دلم میخواست گاهی شخصیتها را کتک بزنم، گاهی چنان دلم میسوخت که بغض میکردم. (یک بار بغضم شکست و برای یکیشان گریه کردم مثل ابرِ بهار. این جمله بهزودی حذف و نوشتنِ آن تکذیب میشود.)
آخ که چه تنوعِ مضامینی دارد. انگار داری ده تا رمان را با هم میخوانی: زیستفناوری، نانوفناوری، برخوردِ اول، مهاجرتِ درونمنظومهای، مرگِ زمین، سفر در زمان، حیاتِ مصنوعی، جنگ با موجوداتِ بیگانه دارد بهعلاوه آنکه داستانِ عاشقانه و مذهبی و بلوغ و اختلافاتِ خانوادگی و غیره و غیره هم هست. اما اما اما «تقریباً هیچ مضمونی در این داستان همانی نیست که در رمانهای علمیتخیلیِ دیگر میبینیم. نه بیگانگان و برخوردِ اولش مثل بیگانهها و برخوردهای اولِ دیگر است، نه تأسیسِ مهاجرنشینهای درونمنظومهای و برونمنظومهایش، نه بازیاش با زمان، نه نوعِ مرگِ زمین. تقریباً هرآنچه در این رمان میآید نغز و تازه است.»
هیچ بقالی نمیگوید ماستش ترش است؛ ولی صادقانه و با تمامِ وجود خواهش میکنم که باور کنید که این ماست ترش نیست. ترجمهی هر دوستِ دیگری هم بود راه میافتادم و یقهی تکتکتان را میگرفتم و میگفتم که بخوانیدش. از آن رمانهایی است که ذرهذرهاش یادِ خواننده میمانَد.
فقط یک خواهشی دارم: اگر کتاب را خواندید سعی کنید چیزی از داستان را به کسی لو ندهید. بگذارید هر خوانندهای که آن را برمیدارد ناگهان توی داستانی بیفتد که سرتاسر سرشار از ناشناختههاست و همراه با شخصیتها قدمبهقدم همه چیز برایش رازگشایی بشود. داستان چنان زیباست که اگر کسی اتفاقاتِ اصلی را هم بداند لذت خواهد برد، ولی حیف است تجربهی حیرت و سرگشتگیِ نابِ علمیتخیلی را تجربه نکرد.
مقدمهای را هم که برای کتاب نوشتم اینجا میگذارم. از این نظر که چیزی از محتوای داستان در آن مقدمه لو نمیرود، مثل همین مطلب است. اما قدری اضافات دارد.
امیدوارم، از ته دل امیدوارم، که اگر پیله را بخوانید همانقدر لذت ببرید که من بردم و مثل من احساس کنید که زندگیتان به دو روزگارِ پیشاپیله و پساپیله تقسیم شده.
@PersianSFF
#کتابام
بالاخره پیله منتشر شد. این کتاب بدجور برایم عزیز است. تازه بعد از این کتاب بود که فهمیدم چطور باید کتاب انتخاب کنم و چطور ترجمه کنم. حتی حاضرم بگویم هر چیزی که تا الان ترجمه و منتشر کردهام بگذارید کنار؛ تازه کارِ ترجمه را شروع کردهام.
رمانِ یگانهای هم هست؛ از همانهایی که همه چیز دارد: شخصیتپردازیِ پیچیده، هستهی سختِ علمی، نثرِ زلال، دنیاسازیِ منحصربهفرد. اولین بار که پیله را میخواندم دچارِ همهجور احساسی میشدم: وحشت به جانم میافتاد که اگر گرفتارِ چنان دنیایی بشوم چه کار باید بکنم، از فرط استیصال دلم میخواست گاهی شخصیتها را کتک بزنم، گاهی چنان دلم میسوخت که بغض میکردم. (یک بار بغضم شکست و برای یکیشان گریه کردم مثل ابرِ بهار. این جمله بهزودی حذف و نوشتنِ آن تکذیب میشود.)
آخ که چه تنوعِ مضامینی دارد. انگار داری ده تا رمان را با هم میخوانی: زیستفناوری، نانوفناوری، برخوردِ اول، مهاجرتِ درونمنظومهای، مرگِ زمین، سفر در زمان، حیاتِ مصنوعی، جنگ با موجوداتِ بیگانه دارد بهعلاوه آنکه داستانِ عاشقانه و مذهبی و بلوغ و اختلافاتِ خانوادگی و غیره و غیره هم هست. اما اما اما «تقریباً هیچ مضمونی در این داستان همانی نیست که در رمانهای علمیتخیلیِ دیگر میبینیم. نه بیگانگان و برخوردِ اولش مثل بیگانهها و برخوردهای اولِ دیگر است، نه تأسیسِ مهاجرنشینهای درونمنظومهای و برونمنظومهایش، نه بازیاش با زمان، نه نوعِ مرگِ زمین. تقریباً هرآنچه در این رمان میآید نغز و تازه است.»
هیچ بقالی نمیگوید ماستش ترش است؛ ولی صادقانه و با تمامِ وجود خواهش میکنم که باور کنید که این ماست ترش نیست. ترجمهی هر دوستِ دیگری هم بود راه میافتادم و یقهی تکتکتان را میگرفتم و میگفتم که بخوانیدش. از آن رمانهایی است که ذرهذرهاش یادِ خواننده میمانَد.
فقط یک خواهشی دارم: اگر کتاب را خواندید سعی کنید چیزی از داستان را به کسی لو ندهید. بگذارید هر خوانندهای که آن را برمیدارد ناگهان توی داستانی بیفتد که سرتاسر سرشار از ناشناختههاست و همراه با شخصیتها قدمبهقدم همه چیز برایش رازگشایی بشود. داستان چنان زیباست که اگر کسی اتفاقاتِ اصلی را هم بداند لذت خواهد برد، ولی حیف است تجربهی حیرت و سرگشتگیِ نابِ علمیتخیلی را تجربه نکرد.
مقدمهای را هم که برای کتاب نوشتم اینجا میگذارم. از این نظر که چیزی از محتوای داستان در آن مقدمه لو نمیرود، مثل همین مطلب است. اما قدری اضافات دارد.
امیدوارم، از ته دل امیدوارم، که اگر پیله را بخوانید همانقدر لذت ببرید که من بردم و مثل من احساس کنید که زندگیتان به دو روزگارِ پیشاپیله و پساپیله تقسیم شده.
@PersianSFF
Forwarded from تأملات علمیتخیلی و فانتزی (Hossein Shahrabi)
پیشگفتار پیله.pdf
319.9 KB
دیشب خیلی اتفاقی افتادم توی rabbit hole اسکانس و برای اولین باره که دارم به اسکانسهای کشورهای مختلف واقعا توجه نشون میدم. جدا چیزهای خوشگلی بینشون پیدا میشه، مثلا همین اسکانسهای نیوزلند که پرندههاشون رو زدن پشتش به نظرم خیلی خوشگلن.
چند روز پیش داشتم کارهای گروه cyan رو میدیدم. به نظرم بین دیزاینرها و استودیوهای اروپایی با اختلاف زیادی بهترینه. از دههی نود تا الان استایل خودشونو دارن، اصلا اهمیتی نمیدن که ترند چیه یا بازار به چه سمتی میره، به حدی توی کارشون خوبن که بازار رو میچرخونن به سمتی که استایل خودشونه. حداقل توی سی سال اخیر ما گرافیک دیزاینرهای خیلی کمی داشتیم که توی این سطح روی جریان اصلی دیزاین تاثیر بذارن.
تقریبا تمام کارهاشون رو توی سایتشون میتونین ببینین، توضیحات خوبی هم از پروسه و هدف کار نوشتن: www.cyan.de
تقریبا تمام کارهاشون رو توی سایتشون میتونین ببینین، توضیحات خوبی هم از پروسه و هدف کار نوشتن: www.cyan.de