چند روز پیش ما It Takes Two رو تموم کردیم و هم خیلی راضی بودم، هم نمیتونم از زیادی طولانی شدن بازی شاکی نباشم. حسی بازی کردن It Takes Two کموبیش شبیه بازی کردن بازیهای پلیاستیشن یک بود، با اینکه تقریبا تمام مکانیکها نزدیکن ولی اونقدری تنوع هست که لذت بخش باشه و هر مرحله یه هویت مخصوص خودشو داره. به طور کلی خوش میگذشت توی تمام مراحلش، مخصوصا اینکه خیلی جاها درست شده بود برای اینکه خندهدار باشه (برای پلیرها این سمت چون هماهنگی سخته). در کل تجربهی جالبی بود به عنوان بازی دو نفره. اولین باریه که بازی دو نفره اون حالت رقابتی و گیمنتی (مثل مورتال کمبت) رو نداره و واقعا راضی بودم.
اما... این بازی به نظرم اگه سینگل پلیر بود زمان مناسبی داشت. تا جایی که میدونم حدود پونزده ساعت گیمپلی داره که منطقیه. اما توی بازی دو نفره که خیلی اشتباه پیش میاد این زمان تقریبا دو برابر میشه و ما حدود سی و دو ساعت براش تموم کردنش وقت گذاشتیم. مشکل من اصلا با گیمپلی نبود، اما داستان از یک جایی جذابیتشو کامل از دست میده. یعنی ما از کشتن اون فیل کوچولوئه به بعد رو به زور داشتیم میرفتیم تا تموم بشه. بیشتر شبیه رفع تکلیف بود. چون داستان انگار فقط تا همونجا کشش داشت، کانسپت چیزهایی که در ادامه میومدن خوب بودن ولی با توجه به چیزهایی که توی اینترنت خوندم به نظر میاد بقیه هم براشون تموم کردن یک سوم انتهایی بازی بیشتر رفع تکلیف بود تا لذت بردن از گیمپلی. مخصوصا اینکه میوفتاد توی کلیشهایترین صحبتها.
در کل راضی بودم، قطعا قراره Split Fiction رو بعد از این بازی کنیم و ببینیم همونقدری که هایپ شد خوبه یا نه.
اما... این بازی به نظرم اگه سینگل پلیر بود زمان مناسبی داشت. تا جایی که میدونم حدود پونزده ساعت گیمپلی داره که منطقیه. اما توی بازی دو نفره که خیلی اشتباه پیش میاد این زمان تقریبا دو برابر میشه و ما حدود سی و دو ساعت براش تموم کردنش وقت گذاشتیم. مشکل من اصلا با گیمپلی نبود، اما داستان از یک جایی جذابیتشو کامل از دست میده. ی
در کل راضی بودم، قطعا قراره Split Fiction رو بعد از این بازی کنیم و ببینیم همونقدری که هایپ شد خوبه یا نه.
الان داشتم یه کتاب در مورد تاریخ تصویرسازی میخوندم که رسیدم به سالهای آخر قرن نوزدهم و نسخهی تصویرسازی شدهی دیو و دلبر (یکی از قشنگترین ترجمههای انگلیسی به فارسی همین اسمه). ظاهرا توی دههی ۱۸۷۰ والتر کرین یکسری از اولین نمونههای تصویرسازی کودک رو انجام میده که دیو و دلبر یکی از اونها بوده.
تونستم این کتاب رو توی آرشیو اینترنت پیدا کنم و واقعا به نظرم جالب بود. این به نظرم دقیقترین تصاویریه که تا حالا از دیو و دلبر داشتیم، خیلی نزدیک به اون محتوای داخلش و پیامی که میخواست برسونه (بعدا شاید در موردش بنویسم). متاسفانه من هیچوقت انیمیشن دیزنی از این داستان و فیلمی که ۲۰۱۷ ساختن رو نپسندیدم، به نظرم خیلی ساده تقلیلش داده بودن به مفاهیم کلیشهای و رمنس آبکی، در حالی که دیو و دلبر از لحاظ داستانی و دروننما خیلی جای کار داره.
تونستم این کتاب رو توی آرشیو اینترنت پیدا کنم و واقعا به نظرم جالب بود. این به نظرم دقیقترین تصاویریه که تا حالا از دیو و دلبر داشتیم، خیلی نزدیک به اون محتوای داخلش و پیامی که میخواست برسونه (بعدا شاید در موردش بنویسم). متاسفانه من هیچوقت انیمیشن دیزنی از این داستان و فیلمی که ۲۰۱۷ ساختن رو نپسندیدم، به نظرم خیلی ساده تقلیلش داده بودن به مفاهیم کلیشهای و رمنس آبکی، در حالی که دیو و دلبر از لحاظ داستانی و دروننما خیلی جای کار داره.
❤1
Beauty_and_the_Beast_Jeanne_Marie_Leprince_de_Beaumont,_Walter_Crane.pdf
6.6 MB
Beauty and the Beast, Jeanne-Marie Leprince de Beaumont, Walter Crane (1874)
London & New York George Routledge And Sons
London & New York George Routledge And Sons
Visual Alchemist
الان داشتم یه کتاب در مورد تاریخ تصویرسازی میخوندم که رسیدم به سالهای آخر قرن نوزدهم و نسخهی تصویرسازی شدهی دیو و دلبر (یکی از قشنگترین ترجمههای انگلیسی به فارسی همین اسمه). ظاهرا توی دههی ۱۸۷۰ والتر کرین یکسری از اولین نمونههای تصویرسازی کودک رو انجام…
البته Edmund Dulac هم به عنوان یکی از اولین آرتیستهایی که خیلی جدی زمان گذاشت برای تصویرسازی آثار معروف ادبی دیو و دلبر رو تصویرسازی کرده. با اینکه ادموند دولک رو خیلی دوست دارم و همیشه برام یکی از الهامبخشترینها بوده، به نظرم دیو و دلبرش یکی از ضعیفترین کارهاشه. بیشتر اونو تبدیل کرده به کارِ خودش، نه داستانی که گابریل-سوزان دو ویلنوو نوشته.
اما به هر حال قشنگن، من خیلی دوست دارم به کارهای دولک نگاه کنم، مخصوصا طوطیهایی که میکشه. به نظرم یکی از بهترین نمونههاییه که میشه مثال زد برای تاثیرِ نگارگریهای ایرانی روی هنرِ غربیِ اوایل قرن بیستم.
اما به هر حال قشنگن، من خیلی دوست دارم به کارهای دولک نگاه کنم، مخصوصا طوطیهایی که میکشه. به نظرم یکی از بهترین نمونههاییه که میشه مثال زد برای تاثیرِ نگارگریهای ایرانی روی هنرِ غربیِ اوایل قرن بیستم.
چند شب پیش Sirocco and the Kingdom of Winds رو دیدم. انیمیشن خوبیه، دیدنش فان بود.
ولی!
من نمیفهمم چطور توی داستانش اینقدر گند زده بودن. روی کاغذ ایدهش خوبیه، باید خروجی یه انیمیشن با استایلِ فرانسوی/بلژیکی میشد که تحت تاثیر میازاکیه. حتی سناریو و داستان هم خوب بودن، اما مشخصا کسی که فیلمنامه رو نوشته بود برای رسوندن پیام تقریبا تمامِ ابعاد دیگه رو له کرده بود. یعنی با این ایده، نشون دادن سوگواری و کنار اومدن باهاش صدتا راه داشت، از این صدتا احتمالا نود تا بهتر از این میشد. تصور کنین که یک دنیای خیلی خوب دارین، اما فیلم نمیتونه این دنیا رو درست بسازه و ازش استفاده کنه، چون سعی میکنه روی شخصیتها تمرکز کنه و ارتباطتشون با هم دیگه (تیپیکال فیلم فرانسوی)، بعد شخصیتها هم خراب میشن چون که واقعا به جای عمیق کردنشون وقت میذاره و ارتباطشون با سوگواری رو میگه. در حالی که خیلی ساده میتونست شخصیت و دنیاسازی رو قوی کنه، سوگواری خودشو نشون میداد.
چیزی که برای من خیلی جالب بود، استفاده از مفهوم "ایزد شکست خورده" یا همون "ایزدی که از همه متنفره" بود. این ایزد به حدی خسته و آسیب دیدست که داره بیوقفه سعی میکنه همه چیز رو از بین ببره، اصلیترین چیزی که جلوشو میگیره هم خودشه که هنوز راضی نشده به این نابودی. این دقیقا بخشی بود که فیلم باید براش زمان بیشتری میذاشت، اجازه میداد عجیب و قدرتمند بودنش کل داستان رو بگیره، کاری که قبلا توی کارهای میازاکی بارها دیدیم و همه جواب میدن. ولی خب متاسفانه خیلی واردش نمیشیم و نهایتا ۷-۸ دقیقه از فیلم در مورد اینه.
در کل جالب بود، شاید بشه گفت من یکم سختگیرم که میگم این ایرادات رو داشت. آرت استایل خوبی داره، مشخصا که بودجهی کمی داشته ولی با همین بودجهی کم هم کار آبرومندانهای ساختن.
ولی!
من نمیفهمم چطور توی داستانش اینقدر گند زده بودن. روی کاغذ ایدهش خوبیه، باید خروجی یه انیمیشن با استایلِ فرانسوی/بلژیکی میشد که تحت تاثیر میازاکیه. حتی سناریو و داستان هم خوب بودن، اما مشخصا کسی که فیلمنامه رو نوشته بود برای رسوندن پیام تقریبا تمامِ ابعاد دیگه رو له کرده بود. یعنی با این ایده، نشون دادن سوگواری و کنار اومدن باهاش صدتا راه داشت، از این صدتا احتمالا نود تا بهتر از این میشد. تصور کنین که یک دنیای خیلی خوب دارین، اما فیلم نمیتونه این دنیا رو درست بسازه و ازش استفاده کنه، چون سعی میکنه روی شخصیتها تمرکز کنه و ارتباطتشون با هم دیگه (تیپیکال فیلم فرانسوی)، بعد شخصیتها هم خراب میشن چون که واقعا به جای عمیق کردنشون وقت میذاره و ارتباطشون با سوگواری رو میگه. در حالی که خیلی ساده میتونست شخصیت و دنیاسازی رو قوی کنه، سوگواری خودشو نشون میداد.
چیزی که برای من خیلی جالب بود، استفاده از مفهوم "ایزد شکست خورده" یا همون "ایزدی که از همه متنفره" بود. این ایزد به حدی خسته و آسیب دیدست که داره بیوقفه سعی میکنه همه چیز رو از بین ببره، اصلیترین چیزی که جلوشو میگیره هم خودشه که هنوز راضی نشده به این نابودی. این دقیقا بخشی بود که فیلم باید براش زمان بیشتری میذاشت، اجازه میداد عجیب و قدرتمند بودنش کل داستان رو بگیره، کاری که قبلا توی کارهای میازاکی بارها دیدیم و همه جواب میدن. ولی خب متاسفانه خیلی واردش نمیشیم و نهایتا ۷-۸ دقیقه از فیلم در مورد اینه.
در کل جالب بود، شاید بشه گفت من یکم سختگیرم که میگم این ایرادات رو داشت. آرت استایل خوبی داره، مشخصا که بودجهی کمی داشته ولی با همین بودجهی کم هم کار آبرومندانهای ساختن.
ظاهرا سایت metaphorspace.com شروع کرده به آپلود دوبارهی مجلهی شگفتزار که اتفاق خیلی خوشحال کنندهایه. مجلهی شگفتزار تا جایی که من میدونم تنها تلاش نسبتا منسجم و موفق برای انتشار یک مجله برای ادبیات گمانهزن توی ایران بود و با وجود اینکه سالهای نسبتا کمی فعالیت داشت باعث شد آثار خیلی از نویسندههای بزرگ سایفای و فانتزی (عمدتا داستان کوتاه) برای اولین و آخرین بار به فارسی ترجمه بشه.
با اینکه حدود ۱۵ سالی از اون موقع گذشته و مشخصا دنیا خیلی تغییر کرده، به نظرم خوندن مطلبها و داستانهاش ارزشمندن. شگفتزار احتمالا برای من و همنسلیهام یکی از اصلیترین جاهاییه که باعث علاقمند شدنمون به ادبیات علمی تخیلی شد، واقعا دوباره خوندن این مجلهها که سالهاست به سختی پیدا میشدن نوستالژی خوبیه.
با اینکه حدود ۱۵ سالی از اون موقع گذشته و مشخصا دنیا خیلی تغییر کرده، به نظرم خوندن مطلبها و داستانهاش ارزشمندن. شگفتزار احتمالا برای من و همنسلیهام یکی از اصلیترین جاهاییه که باعث علاقمند شدنمون به ادبیات علمی تخیلی شد، واقعا دوباره خوندن این مجلهها که سالهاست به سختی پیدا میشدن نوستالژی خوبیه.
دیشب برای اولین بار Sea Salt & Paper رو بازی کردیم، تقریبا هیچ تصوری جز اینکه طراحی کارتهاش اوریگامیه نداشتم. تا زمانی که بازی رو یاد گرفتم نسبتا همه چیز ناامیدکننده بود، به نظر میرسید مکانیکهای بازی اونقدر درست کار نمیکنن. ولی به مرور بهتر و منطقیتر شد. بازی "نسبتا" سختیه، یعنی امتیاز گرفتن توش اونقدر ساده نیست.
حس میکنم یکم بازی کنم و دستم بیاد خیلی رقابتی میشه. خیلی هم خوشگلن کارتهاش، واقعا اوریگامیهاش خوبن.
حس میکنم یکم بازی کنم و دستم بیاد خیلی رقابتی میشه. خیلی هم خوشگلن کارتهاش، واقعا اوریگامیهاش خوبن.